تبليغاتX
مثل آب مثل آتش - تعصب و نفرت پراگنی
تعصب و نفرت پراگنی

 زمانی که وارد دانشگاه کابل شدم، برای نخستین بار پیچیدگی روابط اقوام و مذاهب افغانستان را از نزدیک دیدم و برایم تکان دهنده بود.  در خانواده ای که من بزرگ شدم، قومیت یا مذهب دوستان ما، مسئله ای بود که ما معمولا در موردش تبصره نمی کردیم.  تا زمانی که به دانشگاه کابل آمدم، فکر می کردم اختلافات اقوام با همدیگر ساخته چند سیاستمدار استفاده جو است و ریشه ای در میان مردم ندارد.  زمانی که به دانشگاه آمدم و دیدم که پسری که از قریه ای در بدخشان آمده در مورد همصنفی های هزاره مان چگونه فکر می کند و آنکه از جاغوری آمده، دیدش به پشتون ها چیست، وحشتزده، متعجب و غمگین شدم.  متوجه شدم که تعصب چیزی وارداتی نیست و بدبختانه ریشه در آموزش ما دارد. بیشتر ما ها در کودکی یاد میگیریم تعصب بورزیم.

 برایم مدتی وقت گرفت که این مسئله را هضم کنم، که مرزبندی ها را بلد شوم وگستردگی تعصب قومی  را درک کنم. نفرت یک نفر از دیگری و تحقیر یک قوم، مرا گیج می کرد، نمی توانستم بفهمم.. در  دنیای ایده آل کتاب هایی که من خوانده بودم، همه انسانها میتوانستند زیبایی  و خوبی را در یکدیگر بستایند. بعد فهمیدم که "زیبایی" برای هر کس فرق می کند، میزان "خوبی" که از تو توقع می رود، نظر به ولایت و قوم و مذهبت فرق می کند...  که اگر "هزاره" باشی، باید ده برابر دیگران فروتن و مودب باشی تا پذیرفته شوی.. که اگر...

          آنچه بیش از همه مرا آتش می زد این بود که گاهی انسان های تحصیل کرده، رفتاری متعصبانه تر و نفرت آلوده تر نسبت به انسان های مکتب نرفته  داشتند.  نمیتوانستم بفهمم چگونه انسان های هوشیار، تحصیل کرده، کسانی که فیزیک می دانند، قران خوانده اند، با اندیشه های نو آشنا هستند، می توانند چشم بسته افکار قالبی در مورد دیگران را بپذیرند.  از نا آگاهی مکتب رفته های ما در مورد تاریخ، فرهنگ و مذهب اقوام افغانستان تعجب می کردم و از اینکه میدیدم خیلی ها حس میکنند که نیازی ندارند در مورد دیگران بیاموزند، خشمگین می شدم.

بعد فهمیدم که افکار قالبی در مورد دیگران  آنقدر جزء تربیت ما هست و آنقدر به ما کمک می کند که خود را به اعضای گروه خود آسانتر بپذیرانیم، که خیلی ها از تقویت این افکار سود می برند. خیلی ها حس می کنند همه چیز را در مورد دیگران میدانند، نیازی به دانستن بیشتر ندارند.  خیلی ها، دیگران را آنقدر دست کم میگیرند که نمیدانند هر گروهی تاریخ، فرهنگ و ادبیات دارد.   از هر قومی که باشیم، از کودکی افکار قالبی احمقانه و بی منطق در ما ترزیق می شود . در مورد دیگران کم میدانیم و در درون خود بر علیه آنها نفرت یا اکراه را می پرورانیم.  از کودکی به ما تلقین می شود که:

 

پشتون ها همه شان بدون استثنا در حق همه اقوام دیگر ظلم کرده اند.  وحشی هستند. متجاوز هستند.  غارتگر هستند.  همه شان کوچی هستند ( و کوچی ها بدون تردید خوب نیستند،  این که تعریف شده است).  شهری نیستند.  لباس پوشیدن خود را یاد ندارند.  پشتو ادبیات هم ندارد( اوج نا آگاهی. این آخری مرا سخت عصبانی می کرد، من عاشق شعرها و ترانه های  پشتوهستم) .

 

 هزاره ها همه شان شبیه هم هستند.  امام حسین را کشته اند و به همین دلیل همه شان در محرم خودشان را می زنند( نا آگاهی و...... تعصب.. وقتی این ها را می شنیدم، خودم به جای گوینده، خجالت می کشیدم)

هزاره ها  همه  نمک نشناس هستند. مقبول ندارند.  در پایین سلسله مراتب اقوام قرار دارند.  همه شان از همه مردم دیگر افغانستان متنفرند و به این دلیل سزاوار تنفر ما هستند. ( تعصب)

 

 

تاجیک ها  متملق و چاپلوس هستند.  محافظه کار هستند.  اهل سازگاری با قدرتمندان هستند.  لچک هستند.  زبان باز هستند.

 

 ازبیک ها پخپلو هستند. "گلم جم" هستند. دختران خود را می فروشند.  خیلی می خورند.  بسیار ساده هستند. قوماندان هستند.

 

 و این فهرست بدینجا ختم نمی شود، بلوچ ها، نورستانی ها، پشه یی ها، شیعه، سنی، اسماعیله.. و در درون هر گروه بزرگتر، چندین گروه کوچکتر وجود دارند که بر علیه هم نفرت پراگنی می کنند: تاجیک های کابل خود را برتر از تاجیک های هرات می دانند، و هراتی ها بدخشانی ها را خوش ندارند.. سیدها، هزاره های شیعه، هزاره های سنی،  پشتون خوست و قندهار... و ...

       خلاصه تعصب از یک جا آغاز میشود، اما در همان جا ختم نمی شود. تعصب چون ویروسی است که کم کم به همه زوایای زندگی ات رخنه می کند و توان منطقی فکر کردنت را از تو می گیرد. بعضی ها استدلال می کنند که آنها در برابر هموطنانشان تعصب ندارند، اما مثلا از "پاکستانی ها" متنفرند، و فکر می کنند این عادلانه یا درست است. در حالیکه  این هیچ تفاوتی با  متنفر بودن از "هموطنان" خود ندارد. کسی که میتواند از یک گروه انسان ها، به دلایل غیر منطقی متنفر باشد، یک اصل را زیر پا گذاشته است.   تعصب خوب و بد ندارد و درست و نادرست ندارد، یک نوع تعصب ما را به نوع دیگری می کشاند، آنکه امروز همه "غربی" ها را به چشم بد می بیند، فردا این نگرش به خانه خودش هم سرایت خواهد کرد.   مهمتر از همه، تعصب و نفرت نژادی ، مذهبی و قومی، دست در دست تعصب جنسی راه می رود. من شخصا هرگز نمیتوانم باور کنم که یک نژاد پرست بتواند به حقوق زنان احترام بگذارد.. چون کسی که یک بار به شیوه غیر منطقی دیگران را برچسب زد و بار دیگر هم میتواند این کار را در برابر دیگران انجام بدهد. 

    زمانی که ما  تصورات قالبی را در مورد دیگران تکرار می کنیم صدها نمونه را که خلاف فکر ما را ثابت می کند، نادیده می گیریم. فراموش می کنیم که به دوست هزاره ما که مهربان، نازنین و بردبار است فکر کنیم،  شعر پشتوی قشنگی را که در دوره مکتب خواندیم فراموش می کنیم، خواهر خوانده تاجیک ما که در کودکی با ما به مکتب می رفت، از ذهن ما می رود،  دختر ازبیکی که اول نمره صنف ما بود، فراموش ما می شود.  اگر کسی آنها و ده ها نمونه دیگر را که بی منطقی این کلیشه ها را ثابت کند به یاد ما بیاورد، عکس العمل های عجیبی نشان میدهیم.  مثلا من بارها بعد از اینکه به کسی یاد آوری کردم: اما فلانی پشتون است و بسیار انسان مدرن، مودب و منطقی است. تو هم می شناسی اش.  یا آن دوست ما هزاره است و بر خلاف آنچه تو می گویی از کسی متنفر نیست و... فلان انسان مشهور که تو خیلی به او احترام داری اسماعیلیه است و... پاسخ های جالبی گرفته ام: او استثناست.  او مثل پشتون ها/ هزاره ها/ تاجیک های دیگر نیست.  او تصادفی خوب بر آمده.  او فرق می کند چون استادش از فلان قوم است.  باورم نمیشود او هزاره/پشتون/تاجیک باشد. مادرش از قوم ماست به این دلیل خوب است...

 متعصبین در مرحله تعصب ورزی کورکورانه توقف نمی کنند، بلکه دوست دارند برای اثبات درست بودن تعصب و نفرت خودشان، آنچه را که وجود دارد انکار کنند، آنچه را که در برابر چشمان شان است، نادیده بگیرند.. از انسان ها هویت زدایی کنند و یک هویت ساختگی را بر دیگران تحمیل نمایند.

   در این میان، یک عده (محدود) ما می آییم و شاید از نیت نیک خود، می خواهیم با پرده انداختن بر همه این تصورات قالبی، یک تصویر زیبا، متحد و نیرومند از خود و کشور خود ارائه کنیم.   به باور من، این همه چیز را بدتر می کند. ما تا زمان آنکه جسارت این را نیابیم که به دوست هزاره خود بگوییم که در موردش چقدر کم و چقدر بد میدانیم،   نمیتوانیم یک رابطه واقعی و سالم با او بر قرار کنیم، نمیتوانیم او را با هویتش بپذیریم،  در دل خود از اینکه او هزاره است، ناراحتیم.. واین خودش مشکل آفرین است.  ما تا زمانی که قادر نباشیم، دیگران را با هویت شان دوست بداریم و بپذیریم،  تا زمانی که در مورد فرهنگ، تاریخ و گذشته دیگران نیاموزیم، نمیتوانیم با تعصب بجنگیم و از چنگال آن رها شویم.  تا زمانی که در خلوت خانه های خود، نتوانیم صادقانه بگوییم پشتون بودن مترادف وحشیگری یا عقب ماندگی نیست، متعصبیم، هر چند ده ها دوست پشتون داشته باشیم. نخست باید افکار خود را شستشو دهیم. تعصب یک بیماری است، باید خود را مداوا کنیم.

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/10/28ساعت0:6توسط یکی از ما دو نفر |