تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
قدرت دانش

در نخستین جلسه صنف اقتصاد  نشسته ام، مشخص تر بگویم در صنف اقتصاد خاور میانه و کشورهای شمال افریقا، و به شدت تلاش دارم با وجود پنجره و سبز و آبی گسترده در پشت آن، تمرکز کنم. آسان نیست...
 هفته بعدی، در سومین نشست صنف اقتصاد هستم، وقت درسی به پایان رسیده اما من هنوز نشسته و با حرارت چیزی را در کتابچه خود مینویسم. ناگهان خودم با متعجب به خود می نگرم، به درون خود و به شادمانی و هیجانی که در خود می بینم، دقت می کنم. چرا  این مضمون برایم اینقدر جالب شده است؟ این حس شادمانی از کجا می آید؟

در دو جلسه اخیر آموخته ام که وضعیت اقتصادی خاور میانه به آن اندازه که فکر می کردم، بد نبوده است. کمی تسلی یافته ام. در مورد رشد سرمایه های انسانی در کشورهای عرب یاد گرفته ام و خوانده ام که با وجودی که سرخوردگی ها بسیار است، اما برای بهبود وضعیت مردم آن منطقه از لحاظ اقتصادی راه حل های بسیار عملی وجود دارد. راه حل ها، و من بعضی از آن ها را می دانم و شاید بتوانم در مقیاسی بسیار بسیار کوچک، در آینده ای دور برای حل آنها کمک کنم. مهم نیست سهم من چقدر کوچک، مهم نیست آن آینده چقدر دور، مهم این است که میدانم، پس اگر بخواهم میتوانم کمک کنم، یا حداقل وضعیت را بهتر تحلیل کنم.  برای اولین بار در امریکادر مورد خاور میانه بدون اینکه موضوع اصلی بحث اسلام گرایی افراطی باشد، کشتار و نفرت مذهبی باشد، گفتگو می کنیم.  در مورد منابع مواد خام، نفت و ظرفیت های اقتصادی منطقه خوانده ام و حالا به عنوان کسی که خود را به آن منطقه اگر منسوب نه، نزدیک می داند، احساس افتخار و توانایی می کنم. فکر می کنم که توانایی آن را یافته ام که در بحث های مربوط به کشورهای در حال توسعه، روزنه های جدید رابرای دوستان و هم صحبتانم باز کنم، شاید روزنه های به روشنی...  احساس قدرت و اطمینان می کنم.

این حس و قدرت اطمینان را در ماه های نخستم در کالج با تمام شگوفندگی آن حس می کردم، در روزهایی که می دیدم زنان میتوانند توانا، دانا و زیبا باشند و فقط خودشان و نه هیچ کس دیگر، برایشان تعیین تکلیف کند. زمانی که در مورد زنان بزرگ و تاثیر گذار میخواندم و یا کسانی را از نزدیک می دیدم که با تحمل، شکیبایی، توانایی و جسارت مشکل ترین موانع را پشت سر گذاشته اند، به رگ هایم خونی تازه می دوید و میدیدم که آموختن چگونه مرا قدرتمند تر ساخته است.

می فهمم که توانایم. می فهمم، پس قدرتمندم.. همان شعری که در مکتب خواندیم یادم می آید: توانا بود هر که دانا بود..  بعد به این فکر می کنم که چگونه گاهی ترویج فهم و دانایی واژگونه و ناقص هم میتواند  به بعضی ها احساس قدرت  دهد و بعد از آن قدرت سوء استفاده شود. فهم ناقص ما از فرهنگ ها و ادیان دیگر، به ما این حس را میدهد که قدرت قضاوت در موردشان را داریم و خود بهتریم. فهم ناقص و کژدار از دین، به دست خیلی ها حربه کشتار داده است.  بلی، فهم قدرت است، اما شاید بستگی به این دارد که چه کسانی و برای چه اهدافی این فهم را، دانش را تعبیر می کنند.  زمانی که دانش و فهم وسیله ای برای توجیه نژادپرستی است، از آن برای یافتن  دلایل طبیعی برای فرودستی بعضی گروه ها استفاده می شود. دانش در یک جامعه مردسالار،  شاید برای اثبات فروتر بودن زنان واژگونه شود. در یک جامعه دین مدار،  دانش باید مهر تایید دین را بخورد.. دانش آزادی آور اما گاهی خود وابسته است...  اما فهم کژمدار زمانی میتواند فرمانروایی کند که شهروندان یک جامعه غیر مسئول و  جاهل باشند، بترسند و قدرت یا جرئت تشخیص مستقل نداشته باشند..

گاهی فهمیدن و آموختن دردناک است، گاهی احساس ترس و ناتوانی ایجاد می کند، رو در رویی برهنه با واقعیت های تلخ جهان نیروی انسان را می مکد. گاهی انسان آرزو می کند بعضی چیزها را نمی فهمید تا شادمان تر می بود. اما تجربه من این بوده که حس ناتوانی موقتی است و آنچه در دراز مدت از آموزش راستین و مستقل میراث می ماند، احساس قدرت و اطمینان است.

 شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/9/20ساعت0:41توسط یکی از ما دو نفر |
زیبا زیست و در آرامش در گذشت

امروز به مراسم یادبود لورا رفتم. یک هفته و یک روز از مرگش می گذرد.. جمعه گذشته در گذشت.

اعضای خانواده و عده زیادی از دوستانش آنجا بودند، از  همکاران و همسایگانش تا آموزگار صنف اسپانیایی او.

لورا  عضو فرقه کویکرها ( یک فرقه مذهبی مسیحی) بود و مراسم یادبودش را به سنت کویکر ها برگزار کردند.  به محل تجمع کویکرها رفتیم. همه در سکوت کنار هم نشستیم و هر چند دقیقه بعد، یکی از حاضرین می ایستاد و در مورد لورا حرف می زد. فهمیدم چقدر کم در مورد او می فهمم. از موفقیت های کاریش، از سهم گیریش در پروژه های مختلف کمک رسانی با خبر شدم. از کودکی هایش گفتند و از زمانی که به کالج می رفت. از زندگی کاریش آموختم و از آن بخش زندگی اش که به آموزش زبان اسپانیایی اختصاص یافته بود ( چون عروسش اسپانیایی زبان است او تلاش می کرده در شصت و چند سالگی یک زبان تازه را بیاموزد)..

زمانی که آنجا نشستم و به حرف های دوستان و اعضای خانواده لورا را گوش میدادم و تلاش می کردم صدای گریه ام را بپوشانم، ناگهان حس کردم بار اندوهم سبکتر شده است، حس کردم زندگی لورا آنقدر زیبا بوده است که ما باید آنرا تجلیل کنیم.. که او حتی با مرگش، نکته ای جدید را به من می آموزاند، و  این همه انسان را به هم نزدیک کرده است...

لورا تلاش می کرد خوب زنده گی کند، ادعای نجات دادن جهان را نداشت، سیاسمتدار، خبرنگار یا سرمایه دار بزرگ نبود.  انسان "منتفذ" یا "قدرتمند"ی نبود، ولی امروز می فهمیدم که نفوذ و قدرت روحی اش زندگی خیلی ها را دگرگون کرده است. او با خوب، ساده و اخلاقمند زیستن و با مهر ورزیدن به اطرافیانش آنها را تغییر داده است، از آنها انسان های بهتری ساخته است. او به نیروی انسان ها باور داشته و همیشه هر کسی را  تشویق کرده است بهتر باشد، کمی بیشتر تلاش کند.  لورا برای شهر خود پل نساخته است، اما فاصله ها را میان ده ها نفر پل زده است، او شکم گرسنگان جهان را سیر نکرده، اما بارها به دانشجویان سرگردان و تنها پناه داده است، به زندگی شان گرما و عشق بخشیده است. ساده، کم ادعا اما زیبا زیسته است. با خوب بودن، منبع الهام اطرافیان خود بوده است، و شاید بی خبر، با خوبی کردن به  اطرافیانش، آنها را وادار کرده است به دیگران خوبی کنند، یا به فکر خوبی به دیگران باشند.. مهربانی خاصیت موج دارد، شادمانه حرکت می کند و هر جا می رود، موج دیگری ایجاد می کند.

با خود فکر کردم که خیلی ها وقت ها، من زندگی آینده خودم را عظیم و شکوهمند می بینم، فکر می کنم خیلی ها را نجات خواهم داد و در زندگی شان تاثیر خواهم گذاشت، اما فکر می کنم که برای تاثیر گذاشتن و مفید بودن، حتما لازم است خیلی کارها کنم، متنفذ باشم، قدرتمند باشم، در سیاست دست داشته باشم.. چی میدانم؟... اما  از زندگی لورا می آموزم که خوب زیستن، شاید نیرومند ترین، صادقانه ترین و بی آزارترین نوع تاثیر گذاری باشد، اخلاقمند بودن و وظایف خود را انجام دادن و تا حد امکان دست به یاری دیگران دراز کردن و مهر ورزیدن به دیگران تنها زندگی یک فرد را نه، بلکه زندگی های اطرافیان اش نیز تغییر می دهد، بهتر می کند...  و شاید، اینگونه، ساده و قانع ولی خوب زندگی کردن، بسیار دشوارتر باشد..

و مرگ او به من یاد آوری می کند که در زندگی مسایلی مهمتر، بسیار مهمتر از نمره های خوب و موفقیت وجود دارند..  چیزهایی که وقت گذاشتن برای آنها زندگی انسان را سرشار و ارزشمند می سازد.. من به خاطر می آورم که ما همانقدر که به دیگری شادمانی می بخشیم، بیشتر از آن خود شادمان میشوم و هر چه که به دیگران می اندیشیم، یک قدم به خود نزدیک تر میشویم.

وقتی چند هفته قبل برای آخرین بار لورا را دیدم، ضعیف و شکننده بود.  چنان بود که گویی روح او را در جسم دیگری دمیده اند، جسمی بیمار و ناتوان و شکننده.  میدانست که مرگش به زودی فرا خواهد رسید اما هنوز شور زنده گی را از دست نداده بود. نظرم را در مورد انتخابات امریکا پرسید، به خاطر آخرین بمباران نیروهای امریکایی در هرات اظهار تاسف کرد و معذرت خواست و در مورد برنامه های آینده ام نظر داد. از اینکه مرگ اینقدر نزدیک بود و به زودی بی رحمانه او را از مهر ورزیدن و شادمان بودن محروم می کرد، خلق تنگ نبود. 

او زیبا زیست و مرگ رادر کمال آرامش پذیرفت.  شادمانم که انسانی چون او را می شناختم و برای مدتی هر چند کوتاه بخشی از زندگیش بودم.

روحش شادمان باد.

 شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/9/14ساعت0:51توسط یکی از ما دو نفر |
چقدر میترسم..

از صنف یوگا بیرون شدم و وجودم سرشار از آرامش و حس اعتماد به نفس بود. بعد از چند هفته، خود را آسوده خاطر و حتی شادمان می یافتم.  در برابر کتابخانه بودم که ناگهانم کسی از گیسویم کشید. تکان خوردم و به عقب نگریستم. هیچ کس نبود: باز هم خیالاتی شدی، شهرزاد.. اما هنوز قدم بعدی را بر نداشته بودم که باز..

- سایه، تو هستی، در اینجا هم؟ سایه؟

با دست مهربانش شانه ام را لمس کرد. -فکر کردی از دست من خلاص میشوی؟

-          نی، خلاصی خو ندارم مگر انتظارت را هم نداشتم.

حالا که او با من همگام شده بود، آهسته تر راه می رفتم و از نوازش باد لذت می بردم.

-          در این روزها نمینویسی؟ کم کار شدی!

-          نه، باور کن چنین نیست، درس زیاد است، همه چیز تازه است، مدتی وقت می گیرد که عادت کنم. باید برای تحقیقم کار می کردم، شبانه تا دیر وقت بیدارم..

-          راستی؟ خوب است.. اما تو معمولا در زمانی که حجم کارت بیشتر است، بیشتر مینویسی.. کار زیاد توام با هجوم افکار تازه است،یا نه؟

-          ها.. ولی؟

-          خوب؟

-          نمیدانم سایه... شاید به دلیل اتفاقات این هفته اخیر باشد. کمی دلگیرم.

-          درک می کنم.  سایه مکث کرد و من به سنجابی که از جاده می گذشت، خیره شدم.

-          اما آیا دلگیری چرخ های زندگی را متوقف می کند؟ تو چی فکر می کنی که چون تو دلگیری میشود زندگی را معطل کرد؟

-          باز سر دعوا داری سایه، باز سرزنشم می کنی و من این گونه دلشکسته..

-          شهرزاد، میدانی من همیشه فکر می کردم که تو از کسانی هستی که دلشکستگی بهانه تنبلی شان نخواهد شد.  با خودت صادق باش، این رکود از کجا می آید؟

-          صادقم.. از کمبود وقت

-          و..؟

-          خوب بلی، تنبلم.  نمیخواهم در مورد مسایل بیندیشم، مسایل را باز کنم، میخواهم حداقل برای چند روز مثل گدی کوکی زندگی کنم، فقط آنچه را انجام بدهم که به انجام دادنش مجبورم، کارخانگی، امتحان... نمیخواهم فکر کنم، به خاطر بیاورم.. چون خیلی چیزهاست که هر چه به آنها فکر کنی، پیچیده تر می شوند و پیچیدگی شان به قیمت زندگی ها تمام میشود.. مثل مسئله افغانستان ، این آشفتگی و دهشت را چگونه میتوان متوقف کرد؟ ما چطور به اینجا رسیدیم و راه حل چیست؟ هر چه فکر کنم پریشان تر میشوم.  یا مرگ، سایه، تو میخواهی در مورد مرگ فکر کنم؟ اینکه چگونه یک روز بی خبر، بی دلیل همه چیز را پشت سر می گذاریم؟ و اگر سرنوشت همه ما اینگونه است، چرا دلبستن، کوشیدن؟ چی فرقی می کند چگونه زندگی کنیم؟  اگر به این چیزها فکر کنم، افسرده میشوم سایه.  کم کاریم این روزها از اندوه است.

-          گاهی باید در مورد مسایل دشوار فکر کرد. تو نمی توانی بعضی پرسش ها را بی پاسخ بگذاری شهرزاد. باید برای خود پاسخی بیابی.  و اما اندوه، آیا تسلیمش شدی و یا با آن درگیری؟

-          درگیرم سایه و امیدوارم بتوانم برای مدتی کنارش بگذارم.  فکر می کنم حداقل یک راه مبارزه با اندوه را یافتم: رو در رویی با چیزهایی که مرا می ترساند.

-          ترس، از چی میترسی شهرزاد؟

-         خوب، ترس های من کمی خنده دارند.. من بیشتر از مارگزیدگی یا زلزله از این میترسم که کسی ناتوانی و یا ضعف مرا ببیند. از قرار گرفتن در موقعیت های تازه و ناراحت کننده میترسم. از نا آشنا بودن به چیزی و از نادانی میترسم. خلاصه، از  آشکار شدن هر چی در خود ضعف میدانم، میترسم. و این عجیب است چون ترس خود، ضعف است.. و وقتی چیزی را نمیدانم، یا در کاری شکست میخورم، از آشکار شدن آن میترسم، بنا بر این تلاش می کنم ضعف خود را پنهان کنم و این بیشتر سراسیمه ام می کند و مرا می ترساند و همه ترسم را میخوانند. بعد خجالت زده میشوم.

 از اینکه نتوانم میترسم، از اینکه شکست بخورم. از اینکه بلاخره یکی از این روزها، تسلیم تنبلی و وسوسه های خود شوم و دیگر راه دشوار آزادی درونی را ادامه ندهم. ااز اینکه دیگران بدانند در درون گاهی چقدر زود می شکنم، می هراسم. از شکست میترسم سایه و از این که از بهترین ها نباشم...

-          و چگونه این را فهمیدی؟

-          یک و نیم سال بود که میخواستم برای صنف یوگا ثبت نام کنم. هر سمستر این کار را به بهانه ای به سمستر بعدی موکول می کردم، چون در درون خود میدانستم که در صنف یوگا در برابر چشمان هه تمرین خواهم کرد و چون سابقه بسیار اندکی در ورزش دارم، شاید بدتر از همه باشم. فکر بدتر از دیگران بودن مرا می ترساند.  امروز بلاخره به اولین صنف رسمی یوگای خود رفتم. کنار همه نشستم و از اینکه چیزی در مورد یوگا نمیدانم، از اینکه از همه دختران کم تجربه ترم، خجالت کشیدم. از اینکه نمیدانستم باید روبروی آیینه ها بنشینم (تا بتوانم حرکات خود را ببینم و اصلاح کنم)  و پشت به آنها نشستم تا بلاخره متوجه شدم ، شرمیدم. از اینکه نمی دانستم چگونه بنشینم و حرکات را با اعتماد به نفس اجرا کنم، خجالت کشیدم. هر لحظه حرکات دیگران را می پاییدم. از اینکه بدتر از دیگران باشم می ترسیدم.  اینکه  برای انجام یک حرکت دراز بکشم، خجالت می کشیدم.  حرکاتم به نظرم خنده دار و مسخره می آمد.  اما، سایه، میدانی ترسم آهسته آهسته ریخت. تا آخر صنف بسیار بهتر شده بودم.  احساس آرامش و شادمانی می کردم و از حرکات لذت می بردم. همان جا بود که فکر کردم چقدر ترس های بزرگتر در زندگی دارم و این ترس های بزرگتر چقدر مرا محدود کرده اند، شادمانی ام را عقب رانده اند. از بس میترسم، به ندرت میخواهم آنچه که آرامشم را بر هم می زند، امتحان کنم. از آزمایش تازگی ها می ترسم و اعتماد به نفس را در خود سرکوب می کنم. ترس کنجکاوی ام را محدود کرده است و دامنه کشفم را. 

-         و فکر می کنی این صنف یوگا کمک کند کمی با ترس های خودت روبرو شوی؟

-         نخستین روزم در صنف یوگا کمک کرده است به ترس های خودم فکر کنم. این شاید قدم نخست باشد، گام های اولیه در یک واحه ناشناخته خودم. اگر یوگا برای دیگران انعطاف پذیزی  و توانایی بدن، آرامش و تمرکز روح می آورد، برای من در  کنار اینها پیام دیگری نیز دارد: من میتوانم و باید با ترس های خودم روبرو شوم.

-         در این مورد خواهی نوشت؟

-         شاید.. اما من هنوز در این مورد فکر نکرده ام.

-         فردا نوشته ات را از هند می خوانم. خدا نگهدار. و ها راستی، هر هفته خواهی نوشت، نه؟

و سایه رفته بود.  قبل از اینکه به پرسشش پاسخ بدهم، قبل از آنکه بپرسم در هند چی خواهد کرد؟ شاید آنقدر تحت تاثیر حرف های من در مورد یوگا رفته که میخواهد به مهد یوگا رفته و آن را بیاموزد.

 شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/9/13ساعت0:48توسط یکی از ما دو نفر |
سوگواری

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد...

گریه ام بی صداست. صدایی از گلویم نمی آید. فقط درد چهره ام را مسخ کرده است و چشمانم سرخ شده اند. چشمان خشکم.

نمیدانم کجا هستم. نمیدانم چی می کنم. کنار دیوار، روی زمین میریزم.تلاش می کنم جیغ بزنم، میخواهم صدایی از سینه ام بر آید تا کمی بارم سبک شود.

آهسته آهسته راه برای اشک ها باز میشوند. آهسته، پیوسته و پرسوز می گریم. سینه ام، گلویم، چشمم درد می کند.

هوش بعدتر می آید و کمی آرامش. نمیخواهم فکر کنم، اما آگاهی مثل صاعقه به من اصابت می کند، حضور ذهنم بر می گردد و به یاد می آورم چرا این چنین روی زمین نشسته ام، چرا می گریم، و چرا میخواهم فکر نکنم...

لورا دیگر نیست. ستیف دقیقا این جمله را به زبان آورد. بعد هق هق گریه بود و هیچ. بعدتر گفت: مرگ او در کمال آرامش و بدون درد بود. تا آخرین لحظه به شماها فکر می کرد.

تا آخرین لحظه.. و من در کنارش نبودم. من باور نمی کردم که او خواهد رفت. من تا آخرین لحظه به یک معجزه اعتقاد داشتم. احمق بودم.

دیگر دستم را در میان دستان خود نخواهد گرفت. دیگر آن چشمان هوشمند به گرمی به من نگاه نخواهند کرد. دیگر آن گامهای چابک با کنجکاوی راه های تازه جنگلی را نخواهند پیمود. یک ماه بعد او یک زخم کهنه خواهد بود. یک سال بعد خاطره ای کمرنگ... و زندگی با بی رحمی پیش خواهد رفت.

........

خشمگینم. خودخواهانه خشمگینم. چرا باید در این نخستین روزهای درس من اینقدر درد بکشم. همین دیشب، همین دیشب بود که خبر کشته شدن دوستم عابد اکمل را شنیدم. در بگرام او را ربودند و بعد کشتند و هنوز مجال سوگواری نیافته ام و باز...

عابد، عابد جوان، عابد وطن دوست، عابد متعهد. آن جوان باهوش، با استعداد، مهربان... چگونه میتوانستند زندگی او را هدف بگیرند؟ آن زندگی زیبا، پر از تلاش و تعهد را.. چگونه میتوانستند با وجود لبخند پرمهر او به او نفرت بورزند؟  او که نظامی نبود، او از اسلحه و جنگ بیزار بود، او که با هیچ کسی دشمنی نداشت، چرا او؟ او هرگز نخواست افغانستان را ترک کند و همیشه فراتر از راحتی خود و خانواده خود می اندیشید. او که به آن خاک افتخار می کرد، مهر می ورزید،عاشق بود.

من نباید به درد خود بیاندیشم، هرچند بسیار دلتنگ مهربانی های او خواهم شد، هر چند دیگر هرگز کسی مثل او نخواهد توانست بگوید: خواهرکم!. هر چند یک همرزم را از دست داده ام، هر چند کشته شدن او، دانه های امید به آینده را در من خشک می کند، با وجود این دردم هیچ گاه به بزرگی زخم های هیلی و ایمان نخواهد بود. هیلی، دوستم و همسر عابد، از دست دادن همسر، رفیق و محبوب خود را چگونه تحمل خواهد کرد؟ بزرگترین بخش زنده گی خود را چگونه به خاک خواهد سپرد و چگونه جای آن را پر خواهد کرد؟ چگونه دوباره میل به زنده گی را در خود بیدار خواهد کرد؟ به دخترشان ایمان چی خواهد گفت؟ در غیاب مهربانی پدر، چگونه به تنهایی او را بزرگ خواهد کرد؟

این خاک.. این خاک که همیشه بهترین فرزندانش را در خود می کشد و به زمین  فرو میبرد، این سرزمین چند عابد دیگر را به خاک خواهد سپرد، چند ایمان دیگر را بی پدر خواهد کرد؟

آیا مسیر ما همین است؟ آیا ما یکی یکی بهترین های خود را از دست می دهیم؟ در نبردی بی پایان، بی حاصل؟ به جز سوگواری، چی باید کرد؟ آیا راهی است که مسیر را عوض کنیم؟ چگونه میتوانیم از مرگ، ویرانی و دهشت جلوگیری کنیم؟ آیا میتوانیم؟ یا به یک جبر و روزمرگی تن بدهیم و در لحظه زندگی کنیم؟ یا فرار کنیم؟ یا....

مردم، شما بگویید، چی باید کرد؟

 شهرزاد

+نوشته شده در 2008/9/5ساعت23:24توسط یکی از ما دو نفر |
ميوه اين باغ: اندوه، اندوه.
اندوهگینم. 
در کالج هستم، زودتر آمدم تا بتوانم به دیدن دوست بیمارم لورا بروم.  شکننده و ضعیف شده است و هر چند دقیقه بعد از حال می رود. نمیدانیم تا آخر هفته با ما خواهد بود یا نه؟ شوهرش ستیف در هم شکسته است.. دیدن لورا دشوار بود. دلگیر شدم.

امروز بعد از ظهر واشنگتن دی سی می روم.  تا شروع درس ها دوباره بر می گردم. 2 سپتامبر درس ها شروع میشود، بی قرارم. کاش زود شروع شود، زود مشغول شوم، زود از یاد ببرم...

به هر سو می نگرم به یاد کابل می افتم. به یاد خانه، مهربانی های مادر و محبت پرشور پدرم. دلتنگ مراقبت های صمیمانه شان هستم.  دوستانم.. دوستانم را خیلی به خاطر می آورم. باز کنده شدم، آمدم، تا دوباره برای مدتی دوری را تجربه کنم.  برای نه ماه، از بودن در کنار مادر و پدرم محرومم، از بودن در کابل و آموختن، دیدن و در درد شریک بودن..
وقتی از اینجا میروم اندوهگینم، حس می کنم بخش مهمی از زندگی ام را پشت سر می گذارم، بخشی شاد و سرشار از کشف و آموختن را.  پشت سر گذاشتن دوستانم در اینجا برایم سخت است و فکر ندیدنشان هراسانم می کند. اگر نتوانم برگردم چی؟ ... دلتنگ محیط کالج و اتاق تنهایی خود میشوم، دلتنگ درس خواندن، نوشتن، جروبحث های تند و آموزنده و آموزش اکادمیک.  شب ها خواب درختان بلند سمیت را میبینم، دریاچه را، و ازاد دویدن و رقصیدن بر روی سبزه ها را . دلتنگ کتابخانه ها و کتابفروشی ها میشوم، دلتنگ تیاتر، سینما و کنسرت های موسیقی کلاسیک غربی.
وقتی از خانه به اینجا می آیم باز اندوهگینم.  اشک های مادر قلبم را تکان می دهد. وقتی او را در آغوش می فشارم و آرام می کنم دلهره ای به دلم چنگ می زند. وضعیت افغانستان، نا امنی، انفجار ها، وضع صحی پدر.. خانواده را در میان این همه آشوب تنها گذاشتن نگرانم می کند. وقتی به کالج می رسم برای مدتی هر شب خواب کابل را می بینم، خواب کارته سخی را، دوستانم را ، مادرم را که به مکتب میرود، خواب محفل شعر را.. خواب بازی های کودکانه خواهرم فاطمه و برادرانم را. خواب رادا را می بینم که با لباس بلندی در میانه باغ ایستاده است و نقاشی می کند..
گاهی آرزو می کنم کاش میتوانستم دوستان اینجایی ام را، دیبره  را، تنزین را، به خانه ما در کابل ببرم با مادر و پدر آشنا کنم و ترجمان حرف هایشان باشم. در میان کوه های سالنگ آرزو کردم دوست امریکایی ام ستیفنی با من بود و چشمانش را به ضیافت آن همه زیبایی و عظمت می برد.
بارها در قلب یک موزه، در میانه یک کنسرت آرزو کرده ام خانواده ام با من میبود، این یا آن دوستم میتوانست آن تابلو را ببیند، در این درس شرکت کند...
دو پاره ام. دو پاره شده ام. این دو پارگی بسیار مزایا دارد، فرصت زندگی در متن دو فرهنگ، دو جهان را یافته ام. بسیار آموخته ام. رشد کرده ام.  تواناتر شده ام.  اما این دوپاره گی گاهی بسیار اندوهناک است..
 
مدتی سرگردان خواهم بود.  مدتی هم وقت می گیرد دوباره به اینجا عادت کنم. بعد از شروع درس ها دوباره خواهم نوشت.
شهرزاد

+نوشته شده در 2008/8/25ساعت17:6توسط یکی از ما دو نفر |