نظم ظاهری دفتر خوش آیند است، میز مرتب را خوش دارم، صدای کلیدهای کیبورد و بوی ورق تازه از چاپ بر آمده خوشنودم می کند. از محیط دفتر کنونی ام راضیم، همکارانم مهربان و صمیمی و خوش نیت اند و به نظرم محیط کاری با تعصب و تشنج آلوده نیست.
کار آرامم می کند حتی در انجام روزمره ترین وظایف شادمانی می یابم : فتوکاپی اوراق به من مجال می دهد برای چند لحظه از دغدغه های بزرگتر بیاسایم، نوشتن گزارش ها یا تنظیم جدول ها و بازی با مهارت های خودم آرامش بخش است. زنگ زدن ها و تنظیم جلسات هر چند ملال آور و گاهی دشوار است، به من حس مفیدیت میدهد.
با همه اینها در پایان ساعات کاریم وقتی مجالی می یابم و به کارهای روزمره ام می اندیشم، حس نا امیدی عجیبی دلم را پر می کند. حس رضایت موقتی به نظر می رسد: در می یابم که کار چون داروی آرامش بخش است، موقتا مرا آرام می کند ولی به نیازهای واقعی ذهنم پاسخ نمی دهد و آنطور که میخواهم مفید نیست.
تقریبا همیشه این حس را داشته ام که کارم جایی را نمی گیرد. فکر می کنم که حتی زمانی که برگردم و یک شغل واقعی و پرمسئولیت هم داشته باشم، اسیر این نظام خواهم ماند. خیلی بندرت خواهم توانست از طریق شغلم تغییر ایجاد کنم و تاثیر آن تغییر را در زندگی انسانها حس کنم. خیلی از دوستانم در دانشگاه با روح های بزرگ و برنامه های بلند بالا بعد از فراغت اسیر میزهای کوچک شده اند و نمیتوانند آنگونه که میخواهند کار کنند. کار برایشان به یک منبع نارضایتی درونی مبدل شده است. از آن سرنوشت میترسم.
فکر می کنم در دانشگاه خود را با تصوری رمانتیک و غیر واقعی از توانایی های خود و وضعیت جهان اطراف مان فریب میدهیم، خود را به چشم انسان های توانمندی می بینیم که هیچ مانعی ما را از پا در نخواهد آورد و هیچ مرزی برای کاوش های ما نیست. این شاید در مورد مسایل اکادمیک درست باشد: یک انسان با هوش طبعا هر قدر که زحمت بکشد به همان اندازه خواهد آموخت و در یک کالج امریکایی لیبرال، موانع خیلی کوچک و قابل حل به نظر می آیند. مدیریت دانشگاه تلاش می کند که ما بیشتر توانایی ها و ظرفیت های خود را ببینیم. یک نظام حمایتی قوی هم وجود دارد که در هر قدم تو را یاری می رساند.
ولی بیرون ازکالج، کار دشوار است، از کار در امریکا زیاد نمیدانم ولی کار در افغانستان ( اگر بخواهی مفید باشی) طاقتفرسا و رنج آور است. نظامی برای حمایت از تو وجود ندارد، در عوض ده ها خورده نظام که گویا اصل وجودی شان مشکل تراشی است، در برابر تو قد علم می کنند. سروکارت بیش از آنکه با انسان های واقعی، زندگی ها و دردهای آنها باشد، با اوراق و شماره ها و ادارات متعدد است. کیفیت کار نه از روی تاثیرگذاری واقعی آن بلکه بر اساس سریع و بی جنجال انجام یافتن آن قضاوت می شود. محیط کاری معمولا به شدت آلوده به تعصب و بدبینی است، همکارانت رقابت جو و تنگ نظر هستند، اگر جوان باشی به مهارت های تو احترام قایل نمیشوند، و اگر هم جوان و هم زن باشی که دیگر سه سال وقت می گیرد تا ثابت کنی تو هم صلاحیت تصمیم گیری داری.
مهارت های که در دانشگاه آموخته ای کمتر به دردت می خورند، در عوض باید مهارت های تازه ای کسب کنی که برخی شان ممکن است زیاد خوشایند نباشند: مهارت انجام دادن کارها به شکل غیرقانونی تا بتوانی به زودترین فرصت یک پروژه را تمام کنی و امتیاز بگیری و......مهارت پروپوزل نویسی و...
توانایی های فردی هم.. نمیخواهم با بدبینی و شک خودم را فلج کنم ولی فکر می کنم موانع بیشتر و ریشه دارتر از آنیست که در دانشگاه به ما می گویند و اشتیاق و هیجان من هم برای تغییر، با در نظر گرفتن نیازهای اقتصادیم و کارشکنی های مداوم نظام و تنبلی ذاتی خودم، تا چه وقت دوام خواهند کرد؟ آیا من هم تسلیم روال زندگی خواهم شد؟ نمیدانم، امیدوارم چنین نشود و میدانم که با جنون عجیبم نمیتوانم خیلی در کاری دوام بیاورم که راضیم نکند.... بر علاوه، همواره در همه جوامع این مشکلات وجود داشته اند و سخت کوشی و اراده انسان ها توانسته بر این مشکلات غالب آید، مگر نه؟
با چابکی از دسته آهنی می گیری و خودت را بالا می کشی. وارد سرویس می شوی. چوکی ها، اثر بدن ده ها مسافر را در خود دارند، چوکی های خسته، منتظر، چرکین. از بیرون صدای کارمند ترافیک می آید که دستور حرکت موتر را میدهد. راننده با عصبیت هارن می کند و دستور حرکت را نادیده می گیرد.
اکثر موتر ها آراسته اند. پوپک های رنگین، تصاویر هنرپیشه های هندی و ایرانی، نقاشی ها. بعضی سرویس ها با شعر ها و ضرب المثل ها حرف می زنند، نصیحت می کنند، دلداری میدهند. گل سرخ= عشق، گل زرد= جدایی، نشانه ها کلیشه اند.
عکس نجیب، عکس مزاری، گاهی هر دو عکس را در یک موتر می بینی و علایق سیاسی راننده متعجبت می کند. عکس مزاری را می بینی با شعار "هزاره های جهان متحد شوید". این تلفیق ها گاهی متبسمت می کنند.
تقریبا همیشه موسیقی است، صدای دستیار راننده با صدای احمد ظاهر، لتا، معین یا ساز قطغنی، می آمیزد. دستیار راننده بی وقفه حرف می زند، می پرسد، دستور میدهد، داد می زند، ایستگاه ها را اعلام می کند، سواری پیدا می کند. شغلش دشوار است.
کف سرویس کثیف و خاک آلود است. زنی با تنبلی پاکت آب میوه را هم روی کف سرویس می اندازد، کسی اعتراض نمیکند.
سکه ۵ افغانی را در کف دست دستیار راننده می گذاری و دو دقیقه بعد ناظر دعوای او با پیرمردی هستی که پول کرایه را ندارد. تقریبا هر روز این شاهد این دعواها هستی- کاش در بیرون تکت میدادند و...ولی نظام حمل و نقل هم چون سایر خدمات اجتماعی در این کشور نامنظم- بی سروسامان و ناکافیست و به خیلی کار نیاز دارد.
موتر تقسیم شده است و چوکی های بخش زنانه کمتر است. زنانی که با کودکان خود بالا میشوند، زنان با چادری، بی چادری، جوان، گاهی بسیار سالخورده. زنان زیبارو و با سلیقه و زنانی که صورتشان آنقدر سالخورده است که غمگینت می کند.
در یک ایستگاه خیل دختران مکتبی بالا می شوند. آهسته می خندند و با حرارت حرف می زنند. پیراهن های سیاه و چادر های سپیدشان آنها را از بقیه متمایز می کند. بعضی از دختر ها ظریفانه خود را آراسته اند، یکی چشمش سرمه دار است، دیگر به کوله پشتی سیاه خود یک گلوله رنگین آویخته است، دختری دیگر بوت قشنگی با رگه های نارنجی دارد، دوره مکتب را به یاد می آوری: خودنمایی ها، حسادت ها و آسان شادمان شدن ها..
مردان جوان (و گاهی نه چندان جوان) که در پشت سر نشسته اند با حسرت، کنجکاوی، شیطنت و گاهی تیره دلی به زنان خیره می شوند.
موتر از جاده های بیر وبار و آشفته می گذرد. گاهی راننده بسیار تیز میراند و دلت می لرزد. به شانه زن پهلوییت می خوری و معذرت می خواهی. مردان با سروصدا راننده را نصیحت می کنند.
گاهی راننده خوش سلیقه و با ادب است. زیاد سواری نمی گیرد. آهسته و آرام می راند. موسیقی خوب می گذارد و موترش هم پاکیزه است. در این موارد،بیشتر به بیرون نگاه می کنی، از پنجره ، کوه های خاک آلود و غمگین را می بینی، خاک را که در حال رقص است وهجوم وحشیانه مگس ها را به یک کراچی میوه..
ایستگاه ها زود زود می گذرند، عرق از روی شانه هایت می لغزند و تو در فکر فرو رفته ای: به ایستگاه های زندگی خودت می اندیشی، به کتابی که دیشب خوانده ای، به انفجار دیروز و یا دوستی که امروز به دیدنت خواهد آمد.
و خیلی وقت ها فقط در آخرین لحظات بیاد می آوری که ایستگاهت رسیده و باید پیاده شوی.
شهرزاد
.................
تو زن و وسوسه انگیزی. بنا بر این محتاط باش. دوسیه ات را روی سینه می گیری. سر بلند و محکم بی هیچ نشانه ای از تبسم روی لبانت راه می روی. لبانت را انگار بر هم دوخته اند. تیز می روی و با دقت اطرافت را می پایی. در بازار مردان به دو دسته تقسیم می شوند: آنهایی که مزاحمت می کنند، آنهایی که مزاحمت نمی کنند و هدف تو این است که خود را از شر دسته اول محافظت کنی. مشکل این است که در پیشانی هیچ کس نوشته نیست که از کدام دسته است، بنا بر این باید با هوش باشی و حدس بزنی. حدس زدن همیشه آسان نیست.
نگاه ها را همیشه حس می کنی. مهم نیست شالت بزرگ باشد یا کوچک، پیراهنت دراز یا کوتاه. به هر حال، چشم ها محاصره ات کرده اند. چشم، چشم، چشم. اگر لحظه ای غافل باشی، شاید کسی با تو تصادف کند، شانه بزند مردان این شهر، آنقدر می بینندت که آمدنت را نمی بینند. یا شاید، شاید دستی به بازویت بخورد، چادرت را اندکی بکشد، یا پایت را بفشارد.
در بازار حواس ات تحریک می شوند: بو، صدا، رنگ فراوان است. بوی کباب، بوی عرق، بوی گندگی آب دریای کابل، بوی نان گرم..صدای احمد ظاهر، صدای آواز خوانان هندی، صدای شاگرد رستورانت که به کباب دعوتت می کند، صدای موتر، انسان، حشره.... رنگ آبی چادری، رنگ سفید و خاکستری کبوتر های شاه دوشمشیره ولی، رنگ های سرخ و سبز و زرد و نارنجی پیراهن ها، رنگ خاکستری آسمان، رنگ خاک.....
از سرک همیشه با ترس می گذری. هر لحظه حس می کنی تصادفی در کمین است. هر که در موتر نشسته است، فراموش می کند زمانی پیاده بوده، پیاده خواهد بود. مراعات و مهربانی کم می بینی. مثل این است که مردم همه خشم و سرخوردگی های خود را، عقده های نهانی و حس رقابت خود را در جایگاه راننده به یاد می آورند و تلافی می کنند.
بعضی از مردان هنوز تفاوت خانه و بازار را نیاموخته اند. در بازار هم، مثل خانه، آهسته و با تبختر راه می روند، با دید خریدارانه به زنان می نگرند و حتی گاهی به گمان اینکه همه زنان دیگر هم چون همسرشان ملکیت مطلق ایشان هستند، دست "نوازش؟؟" دراز می کنند، حرف می زنند، امر و نهی می کنند: دامنته تا کو. چرا ایقه تیز می ری، آهسته آهسته. ای، لباس پوشیدنته اصلاح کو. برعلاوه بندرت، بسیار بندرت برای یک زن راه باز می کنند، و از تو توقع دارند که همیشه، همیشه از سر راه شان کنار بروی.
همه این مسایل وادارت می کند که وقتی در کوچه و بازار راه میروی، حالت دفاعی داشته باشی و مجال پرداختن به عمارت های اطرافت را نداشته باشی. اگر بنگری هم زیبایی کم است. ساختمان های تازه اکثرا نمونه بی سلیقگی انسان های عقده ای تازه بدوران رسیده است. ساختمان های کهنه تر، ویرانه یا نیمه ویران اند و در محلات کثیف، بیروبار و فقیر موقعیت دارند. عمارتی که پختگی و زیبایی را با هم داشته باشد، کمتر است.
آرزو داری شهر را سبزتر ببینی، بسیار سبزتر از امروز. اما در وضعی که انسان ها مجال پرداختن به همدیگر را ندارند، چه کسی غمخوار گیاهان خواهد بود؟ دلتنگ نشانه های مراقبت صمیمانه میشوی، دلتنگ اینکه یک خانه خوب رنگ کرده را ببینی، یک باغچه منظم را، یک درب قدیمی مزین را که آباد مانده باشد. مثل این است که زندگی موقتی باشد، هیچ کسی به هیچ چیزی دل نبسته است، همه چیز را گذرا می سازند. کابل اینطور است، نه نو، نه قدیمی، یتیم و به خود رها شده.
دلتنگ کاسبان حرفه ای میشوی، کسی که کارش را خوب بداند و به آن عشق بورزد. در دکان های قدیمی می گردی و زمانی که کسی را می یابی که که کسبش تاریخ دارد، با دلبستگی کار می کند و در مورد کار خود میداند، شادمان میشوی.. حس می کنی کسی را یافته ای که معنای سکون و کمال را میداند. آرامش می یابی.
گاهی در بیرون چیزهایی را می بینی که شادمانت می کند. پسرکی روبروی دکان ایستاده و برای پیرمردی روزنامه میخواند و توضیح میدهد. دخترکی تلاش می کند یک کودک گریان را بخنداند. در میان ساختمان های نوساز، یک خانه زیبای قدیمی را می بینی که پوشیده از عشقه پیچان است و منظره ای آرامش بخش دارد.گاهی میتوان دلیلی برای تبسم هم یافت.
شهرزاد
سلام..
هر روز در خانه، در بیرون، در دفتر ده ها تصویر به ذهنم هجوم می آورند. هجوم تصاویر بی نظیر است. حس می کنم فقط در کابل است که من میتوانم اینطور تقریبا در هر لحظه ببینم و دیده گی ها اینقدر در من احساسات مختلف را بر انگیزند. گاهی بعضی از این تصویرها دیرتر می پایند و اگر فرصتی یافتم می نویسم شان. چند روزی بود که میخواستم ربط شان دهم و یک نوشته بسازم که مفید و مختصرو... ولی آنقدر پراگنده اند که هیچ ربطی-به جز کابل- در میان شان نمی یابم. حیفم می آید گم شان کنم. تصمیم گرفتم زیر عنوان تصویرهایی از کابل در چند نوبت در وبلاگ بگذارمشان. امیدوارم زیاد تکراری نباشند
1- در خانه:
همه می تپند. همه به شیوه ای پرسش را پشت سر می گذارند. نگرانی ها را می پوشانند و زندگی دوام می یابد. زخم ها، گاه گاهی دیده میشوند، اما معمولادر زیر خنده ها پنهان اند . هر کس غمی دارد که به حاشیه ذهن خود رانده است.
در خانه ها، آنچه در بیرون می گذرد، نادیده گرفته میشود. اخبار انتحار را پشت سر می گذاریم و در بروی دردها، ترس ها و مزاحمت های خیابانی می بندیم. وارد حویلی می شویم، از میان درختان سبز می گذریم، با آب، خاک کابل را از دهن، دماغ و دست خود می شویم، دلها شاید هنوز خاک آلود آواز می خوانیم. مهربان می شویم و خندان. وقت شوخی و خنده و بازی است. هیچ کس حوصله شکایت شنیدن را ندارد. بدبینی ات را برای خودت نگه دار. اندکترین اشاره ای به آنچه در بیرون می گذرد، فقط خشم و دلتنگی به بار می آورد.
گاهی این شادمانی مرا می ترساند، احساس گناه می کنم.. بی تفاوت شده ایم؟
در خانه احساس آزادی می کنم، همین که به حویلی وارد می شوم، شالم را به هوا پرتاب می کنم و به نزد پدر می شتابم. پدر گاهی می خواند، گاهی تلویزیون می بیند، گاهی فال...برایش از بیدل غزل میخوانم، دورش می چرخم، آزارش می دهم. مادر را که در آغوش می فشارم، بوی خستگی می دهد. حل مشکل می کند، بازار می رود، می پزد، می دوزد..
در مورد آینده حرف نمی زنیم. اخبار را نادیده میگیریم. بحث سیاسی هم کم شده است. حرفی از دلدادگی و دلباختگی هم نیست. اصلا، کمتر مثل گذشته حرف می زنیم. معمولا شعر میخوانیم، یا نورجهان آواز می خواند، یا در سکوت، همه در کنار هم به تلویزیون خیره می شویم .. حرف ها روزمره اند، مثل زندگی های ما، بی برنامه..

