سلام
امتحانات به پایان رسید.. یک سال دیگر گذشت، به زودی خانه می روم...
امسال بسیار به سرعت گذشت و در جریان سال تحصیلی به شدت مشغول بودم. همه وقت عجله داشتم. در جریان درس ها تصورم این است که در یک دشت بی پایان در حال دویدن استم، از دست زمان می گریزم و همین که زمان به من برسد، فلجم خواهد کرد. برای هر روز سال، برنامه ای داشتم، کتاب بخوانم، به یک نامه پاسخ بدهم، کار بروم، کتاب ها را برگردانم، کتاب ها را از کتابخانه بر دارم، مقاله ام را تسلیم کنم... در این میان گاهی تلاش می کردم نگاهم را به زمان دگرگون کنم، از لحظه ها لذت ببرم، گاهی نترسم و بی پروا شوم، ولی بعضی چیزها به اختیار ما نیست.. درس خواندن در یک کالج امریکایی و زندگی در متن فرهنگی که یک درک خطی از زمان بر آن مسلط است، روی طرز دید انسان تاثیر می گذارد. حالا متوجه می شوم که امسال برای فکر کردن، لذت بردن از جزییات ساده زندگی، نوشتن و حرف زدن با اعضای خانواده و دوستانم کمتر وقت داشته امُ دلهره ام بیشتر شده است و از گذر زمان می ترسم.
در دومین سال تحصیلم، کمی بیشتر به همه چیز انس گرفتم و همچنان دانشجوی فعالتری شدم. سال اولم در کالج، زندگی ام در کالج سمیت و امریکا را فقط یک دوره موقت می دیدم که باید زود پشت سر بگذارم. خودم اینجا بودم اما به مسایلی که در اینجا مطرح است، علاقه نمی گرفتم، از کنار خیلی چیزها با بی تفاوتی می گذاشتم، اخبار افغانستان را دنبال می کردم، به مسایل خاور میانه علاقمند بودم و حلقه دوستانم بیشتر متشکل از کسانی بود که در کابل می شناختم شان. در اواخر سال گذشته متوجه شدم که گوشه گیری ام باعث شده دانشم در مورد محیط اطرافم و حلقه روابطم بسیار محدود بماند. امسال خواستم در کنار درس خواندن، در اینجا زندگی کنم: دوستان بیشتری یافتم. به خودم اجازه دادم که به این شهرک دل ببندم و به خانواده هایی که میشناسم نزدیک تر شوم. از زندگی دانشجویی، بیدار خوابی هایش، امتحاناتش، این آموختن مداوم، بودن با همسن و سالان، بسیار بیشتر لذت بردم و دانشجو بودن را به عنوان شیوه زندگی، همین لحظه، برای همین سال و چند سال دیگر پذیرفتم و برای خود دوباره تعبیر کردم. در کالج فعالتر شدم و در کنار درس، با چند سازمان دانشجویی مشغول شدم. به سیاست و اقتصاد در امریکا علاقمند شدم و بیشتر مسایل را دنبال می کنم. حس می کنم دنیایم بزرگتر شده است. دیگر خودم را بسیار غریبه حس نمی کنم.
امسال بسیار خواندم و حس می کنم خیلی آموختم، اما گاهی فکر می کنم هر چه بیشتر می آموزم، بیشتر احساس ناتوانی می کنم. متمرکز شدن قدرت در دست چند فرد و گروه توانمند وزیاده خواه وضعیت را برای دیگران دشوارتر کرده است. توانایی این عده محدود افراد و گروه ها برای تعیین مسیر سیاست جهانی، امید به موثریت مبارزات کوچک و پراگنده را کمرنگ کرده است. شکل گیری مبارزات گسترده و متمرکز در جهان پاره پاره امروز ، امری نزدیک به ناممکن است. عده زیادی از انسان ها در سراسر جهان ایمان شان را به توانایی خودشان در تغییر نظام ها از دست داده اند و جنگ ها و تقسیم بندی های سیاسی، تخیل انسان ها را برای حس همدردی با انسان های دیگر ضعیف کرده است . انسان ها به لحاظ تکنالوژیک هرگز اینقدر نزدیک و در دسترس همدیگر نبوده اند اما از لحاظ آرمانی و عاطفی بین گروه های مختلف انسان ها بسیار فاصله افتاده است، جنگ هویت ها، درگیری میان نسل ها، مبارزه جنسیت ها، ..... هر چه بیشتر فکر می کنم، بیشتر احساس یاس می کنم. اما باید یک چیز را به خاطر داشت: این نظم و نظام نوین را خود انسان ها خلق کردند، پس این نظام ظرفیت تغییر و بهبود را دارد.
تصورم از خودم و نگاهم به آینده آهسته آهسته دچار دگرگونی شده است. خودم را تواناتر، قویتر و با اراده تر می یابم. این گاهی نگرانم می کند، چون اعتماد بنفس بیش از حد ممکن است انسان را دچار توهم کند.
امسال کم نوشتم هم برای وبلاگ و هم برای خودم. دقیقا نمیدانم به چی دلیل؟ یک دلیل این بود که مصروفیتم بیشتر از سال گذشته بود، بر علاوه میخواستم وقت بیشتری را به دوستانم در کالج اختصاص بدهم. زمان زود می گذشت. نوشتن برایم دشوار تر شده بود، حس می کردم می خواهم خودم را در نوشته هایم بپوشانم، نوشته هایم کمتر شخصی و عاطفی باشند. شاید برای اینکه هنوز یاد نگرفته ام مسایل را در فاصله از خودم و عواطفم تحلیل کنم، نتوانستم منظم بنویسم و در وبلاگ حضورم زنده تر باشم. پشیمان؟ نیستم. شاید گاهی کم نوشتن خوب باشد..
و اخرین نکته: امسال برای نخستین بار تلاش کردم اسب سواری بیاموزم. صبح های شنبه کفش های مخصوص اسب سواری را می پوشیدم، مویم را محکم پشت سرم گره میزدم و از خانه بیرون میشدم تا با دوستانم انا و ستیفنی اسب سواری بروم. زمانی که اسب را آماده می کردم و کلاه اسب سواری به سر می گذاشتم، قلبم تندتر از معمول می تپید. یک ساعت اسب سواری، پر از تقلا بود. گاهی یک حرکت تازه را یاد می گرفتم و امیدوار و شادمان میشدم و گاهی، بعد از بارها تلاش، اشتباه می کردم و از خودم متنفر می شدم و احساس بیچارگی می کردم. گاهی خودم را دختری ورزشکار و قوی میدیدم، گاهی از خدا طلب یاری می کردم و با خشم لب هایم را می گزیدم. درس های اسب سواری به من مجال داد بیاموزم که در بعضی کارها به اندازه دیگران ماهر و تیزهوش نیستم، اما اگر لذت پنهان در تقلا را بیابم، طعم شکست دیگر بسیار تلخ نیست. شکست و پیروزی اهمیت ندارد، مهم لحظات تقلاست. رودر رویی و مجادله با محدودیت ها و ضعف ها لذتبخش است و به اعتماد به نفس انسان می افزاید..
و آخرین آخرین نکته: امسال تنها بودم و هم اطاق نداشتم، به همین دلیل فرصت داشتم که بسیار در برابر آیینه برقصم و حرکات تازه برای خودم اختراع کنم!!!.. وقتی خوشحالم و می رقصم، فکر می کنم بالدارم!! و ها، فکر میکنم دستانم آنقدر وسیع و دراز شده اند که میتوانم جهان را در آغوش بگیرم..
بعدا بیشتر خواهم نوشت. این روزها درس نیست، اما در کالج خیلی کار می کنم.
شاد باشید
شهرزاد
مدت هاست خبری از تو ندارم...
من خوبم. این روز ها گاهی با انوش میرویم و در زیر سایه ی درختان قدم میزنیم و با هم از آینده ها سخن میگوییم.
گاهی من میگویم و انوش به من نگاه میکند و کودکانه لبخند میزند. گاهی هم او میگوید و من دیوانه وار به چشمانش خیره میشوم و به دقت به حرف هایش گوش میدهم...
ما مثل دو همسفریم که زبان همدیگر را نمیفهمیم اما با آنهم از بودن با همدیگر لذت میبریم و خوشحالیم...
گاهی هم هر دو سکوت میکنیم... قدم هایمان شمرده تر میشوند و نرم نرمک به سوی غروب قدم میگذاریم... مبادا غروب برود و ما در جاده ی سرد و تاریک بمانیم..
انوش بزرگ شده است... در چشمانش آینده را میبینیم... شاداب و خندان و زیبا تر شده است...
مرا صدا میکند... وقتی در کنارش میروم دستانش را به سویم بلند میکند و میخواهد او را در آغوش بگیرم...
وقتی در آغوش میگیرمش خودش را محکم به من میفشارد و دستان کوچکش نرم نرم به پوستم میخورند... چیز هایی برایم میگوید و آرام سرش را روی سینه ام میگذارد... انگشتم را میان دست کوچکش میفشارد و میخندد... خنده هایش قلبم را گرم میکنند و گوشهایم را مینوازند... انوش بزرگ شده است سارای من..
......
هر دو بی صبرانه منتظر استیم خانه برویم...
حس میکنم وطن مرا صدا میزند... دلتنگم اما امیدوار... ما به زودی بر میگردیم.. میخواهم انوش ستاره های آسمان کابل را در میان مشت هایش قایم کند... به آسمان چنگ بیاندازد.. میخواهم ماه را در چشمان انوش ببینم و شب ها در زیر آسمان کابل با او قدم بزنم...
تو هم با ما خواهی آمد؟
پری
دوستان عزیز سلام
آمدم که بگویم هفته آینده امتحانات ماست!! (یعنی که دعا کنید!) و به این دلیل یک هفته میشود که تب دارم (تب واقعی نه، تب امتحان که بدتر از تب واقعی است) بهر حال، در نتیجه این تب مجبورم شبانه دیر بنشینم و بخوانم و بنویسم و زجر بکشم و متاسفانه این تب باعث شده اشتهای وبلاگ نویسی ام را از دست بدهم.. از اینکه مدتی سرگردان تان کردم معذرت میخواهم و میخواهم اعلام کنم که تا دو هفته دیگر، این وبلاگ خالی تر از همیشه خواهد بود (مگر اینکه زبیده بنویسد، که طبق اطلاعات واصله او هم بزودی امتحان خواهد داشت و بنابراین، نوشتنش امری بسیار غیر محتمل است).....
شادکام باشید و از زیبایی های بهار مست..
شهرزاد
یادداشت: آرزو می کنم همه ما، هر روز مهربان تر باشیم، با مهربانی به خود، جهان و دیگران بنگریم.. دنیای دچار خشونت، جنگ و درگیری سخت محتاج مهربانیست...(شما هم با مهربانی این غیبت ها و کم کاری های مرا نادیده بگیرید)
