تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
عکس یادگاری

الیاس علوی نازنین مرا به شرکت در بازی جدید امسال "عکس یادگاری" دعوت کرده است.. سپاس از او.
 .....

این عکس از ۱۶ سالگی من است، آن روزها زبیده تازه عکاسی را شروع کرده بود و چپ و راست از همه عکس می گرفت، عصر بود، من و پدر نشسته بودیم و حرف می زدیم، بعد من برای پدر فال گرفتم و کمی شعر خوانی کردیم، پری از ما خواهش کرد به او نگاه کنیم تا عکس ما را بگیرد...

یکی از زیباترین، غنی ترین و جادویی ترین چیزها در زندگی من ، رابطه ام با پدرم است، این عکس لحظه ای شیرین از آن رابطه صمیمی را ثبت کرده و ماندگار ساخته است..  هر باری که به این عکس نگاه  کنم، احساس شادمانی و آرامش می کنم. خنده مهربان پدر که چهره اش را نرمتر و روشن تر می کند، نگاه شوخ و هشیارش، موهایش سیاه وسفید و انبوه، حالت کمی به یک طرف خمیده سرش، همه حضورش را سخت واقعی و نزدیک می کند، حس می کنم همین لحظه به من نگاه می کند و اگر شادمان باشم، دل آسوده خواهد بود.   

خودم را هم در این عکس دوست دارم، متبسم، ملایم، بی خیال..

پدر بهترین رفیق من است. دوستی که بسیار خوب مرا میشناسد، ضعف ها و توانایی هایم را می داند و دغدغه هایم برایش مهم و محترم است.  قبل از همه پدر بود که مرا جدی گرفت. همیشه با من بحث می کرد، به حرف هایم گوش میداد، کتاب برایم توصیه می کرد. ما خیلی کتاب ها را با هم خواندیم، در این اواخر بخصوص در تصمیم گیری های مهم یکجا عمل کرده ایم، دغدغه های مشترک داشته ایم، با هم سفر کرده ایم (و چند سفر را هم برنامه ریزی کرده ایم که وقتی پولدار شدیم!، برویم انشاء الله)، آواز خوانده ایم، خندیده ایم، غمگین شده ایم، جشن گرفته ایم، هیجانزده شده ایم و  در کنار هم برای یک هدف مبارزه کرده ایم، در تمام این مدت همیشه او راه را برای من هموار کرده است، از دست من گرفته است، یاری داده است، حمایت کرده است..

با پدر دلتنگ نمیشوی. بارها با هم به گردش رفته ایم، رستورانت رفتن با پدر از تفریحات مورد علاقه من است، خانوادگی ما را به کنسرت غزل می برد، گاهی صبح ها برایم آواز می خواند، گاهی با ما مشاعره می کند، بسیار با هم قطعه بازی می کنیم، گاهی شطرنج.. پدر برای ما غذا پخته است، یکبار گیسوانم را بافته است، بارها با ما بازی کرده است، برای ما قصه گفته و از ما مراقبت کرده است. 

پدر یکی از نازنین ترین انسان هاییست که من میشناسم و الگوی من است. من از او آموختم که انسانیت را در همه دوست بدارم و بستایم، به انسان احترام بگذارم، توانایی ام را برای کمک به دیگران استفاده کنم، همیشه در پی آموختن باشم، امیدم را حفظ کنم و در برابر دشواری ها مقاوم بمانم.   پدر بیشتر ، پیگیرتر و جدی تر از خیلی کسانی که من میشناسم، مطالعه می کند، همیشه میخواهد در مورد تازه ترین مسایل بیاموزد و آموخته هایش را برای بهتر ساختن زندگی اطرافیانش استفاده کند. حس مسئولیتش در برابر اطرافیانش، جامعه و انسان ها ستودنی و برای من افتخار آفرین است...

مقاومت پدر در برابر بیماری برایم اعجاب انگیز و تحسین آفرین است.. وقتی به بیماری اش فکر می کنم، قلبم پاره میشود و از خود می پرسم که آیا با وجود جوانی و انرژی و این همه ادعا، میتوانستم فقط برای یک ماه چون او بیماری را با حوصله و خوشرویی تحمل کنم؟ نه، شک دارم..

سالهاست که پدر از بیماری های متعدد رنج میبرد ولی نگذاشته آن بیماری ها لحظه ای از زندگی شادمان و پربار باز بداردش.. خاطره من پر از یاد روزهایست که پدر به دشواری نفس می کشید ولی روی یک نوشته کار می کرد، شب هایی که همه شب با بی قراری در دهلیز قدم می زد ولی فردا با تبسم به پیشواز شاگردانش می رفت...

در تلخ ترین و دشوارترین روزها، پدر استوار و مقاوم و امیدوار باقی ماند.  اندوه پدر را در زمانی که بودا فرو ریخت به خاطر دارم و حس بیچارگی ام را از این نمیتوانستم خوشحالش کنم.. اما در برابر پرسشها و نگرانی های ما با امیدواری می گفت: اوضاع تغییر خواهد کرد، بهتر خواهد شد...

پدر رشد و استقلال را در فرزندانش به رسمیت می شناسد، با هر دوره رشد ما، رفتارش نسبت به ما تغییر کرده است، مسئولیت های بیشتری را به ما واگذار کرده است و همواره به نظرات ما بهاء میدهد.

پدر همواره به خاطر  تحصیل ما، آسایش و شادمانی ما و آزادی ما مبارزه کرده است و همیشه تلاش کرده است که بیشترین زمینه های رشد و شدن را برای ما فراهم کند.. پدر با تمام وجود کوشیده که ما دخترانش به خاطر جنسیت مان حس محدودیت نکنیم و چون انسان های آزاده و برابر با مردان از همه فرصت ها برای رشد استفاده کنیم.

در شادمانترین لحظاتم آرزو می کنم پدر در کنارم باشد چون  حضور او به شادمانی ام رنگ دیگری می بخشد و حس خوشبختی ام را عمیق تر و سرشارتر می کند، در لحظات دشوار وتلخ هم، بیش از همه آرزو می کنم پدر در کنارم باشد تا بتوانم سرم را روی شانه اش بگذارم، بگریم و او آرام آرام دستی روی زلف هایم بکشد و با من حرف بزند.

وقتی به پدر فکر می کنم مهربانی، توانایی، آزاده گی و فروتنی را به خاطر می آورم. مبارزه خستگی ناپذیر پدر، حس تعهد او به آرمان هایش وایمان او به جهان بهتر، مهمترین و زنده ترین منبع امید من در این دنیای دیوانه  بوده است. من به خاطر خیلی چیزها مدیون پدرم و از اینکه فرصت داشتم در کنارش زندگی کنم، احساس شادمانی و افتخار می کنم..

و یکبار دیگر.. این عکس را خیلی دوست دارم..و ها، تا یادم نرفته، از دوستان عزیزم فاطمه روشن، زبیده اکبر، حسین پویا و علی کاظمی دعوت می کنم در این بازی شرکت کنند.

....

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/4/19ساعت1:14توسط یکی از ما دو نفر |
بهار..

"می رسد از راه با پیراهن رنگین بهار" بهار اینجاست.. مدتی قبل آمده بود، اما شرمگین و متردد، رخ نمی نمود... چند روز است که هوا گرم و آفتابی شده ولی هنوز باید برای دیدن شگوفه ها منتظر ماند.  سبزه سر کشیده و چشم را می نوازد.  مردم به جاده ها ریخته اند. روزانه آفتاب شانه ها را گرم می کند و نسیم ملایم زلف ها را بر می آشوبد، شام ها بادی عطر آگین می وزد و ماهتاب نزدیک تر به نظر می رسد.  من گیچ و شادمانم.  کارها زیاد است و از سویی هوای خوب وسوسه ام می کند که از اتاق و کتابخانه بگریزم و در میان درختان گم شوم.... صبح ها را دوست دارم، در را که باز می کنم نور و گرما مرا در آغوش می گیرند و هر روز زمین و درختان با معجزه ای تازه به استقبالم می آیند، عصر را دوست دارم، نور ، خاصیت ملایم و جادویی می یابد و  از پنجره  به اتاقم زیبایی می پاشد.... همه فصل ها زیبایند، اما بهارها.. معمولا بیشتر حس تازگی داشته ام..

..........

کودکی: بهار را به خاطر گرمایش دوست دارم  و به خاطر نوروز.  در روز های بهاری روی زمین دراز می کشم و حرکت ابرها را با چشم دنبال می کنم، در هر ابر شکلی را میبینم، برای هر ابر قصه ای میپردازم.  برگشت غچی ها و پرندگان دیگر خوشحالم می کند. با پای برهنه روی سبزه ها میدوم، با برگ ها بازی می کنم، از شاخه های درختان می آویزم و از گل گردنبند می سازم. 

................

از پر طاووس دامن بر کمر دارد بهار- مهاجرت.  بهارهای نوجوانی ام باران دارند، گل نه.  آسمان بی پروا می بارد، زیر باران می چرخم، می رقصم و در خیالات رنگینم خود را دوشیزه ای می انگارم با دامنی هفتاد رنگ. دوشیزه ای جذاب و دست نیافتنی که از کتاب ها پریده است. 

بهار نوجوانیم فصل گریه های بی دلیل است، موسم درد های بلوغ، حس تنهایی و دوستی های پرشور. خدا نزدیک است در هر قطره باران، در سبزی شکوهمند درختان حس میشود. سپهری و علامه اقبال میخوانم.. با پدر استاد سر آهنگ و استاد رحیم بخش می شنوم و از شعر و ترانه سرشار می شوم، از نازک خیالی های شاعران لذت می برم، مثل دیوانه ها داستان می خوانم. گاهی مینویسم و بعد نوشته هایم را دور می اندازم. در شب های پر ستاره، گریان به سوی آسمان می نگرم و از خدا میخواهم کمکم کند تا بدانم چی می خواهم.

............

آمد بهار خرم و آمد رسول یار- مستیم و عاشقیم و خماریم و بی قرار-   به کابل برگشته ایم و بهار غنی تر شده است.  خودنما، احساساتی و خامم ولی مهربان و ساده دل، کمی هم مغرور و رازدار.  لاله های زیبا و تازه، کشیده و ظریف، گویا ولی خاموش... عشق؟ نمیدانم. ابهام آزارم میدهد. میخواهم بدانم و نمی خواهم بدانم.  یک حس مبهم عجیب، از خواستن، ندانستن، پنهان کردن..  در شب های بهار با ماه راز دل می کنم، باد را امیدوارانه بو می کشم، در میان عطر گل ها شعر می خوانم.. انتظارهای بیهوده، هیجان، گریه های پنهانی.. احساس پاکیزگی می کنم، خدا اشک هایم را پاک می کند، دعا می کنم، بی دلیل میخندم، می رقصم، آواز می خوانم.. و بعد، کم کم شاید ناامیدی غلبه می کند.. لاله ها می پوسند و رسول دیگری نمی آید..

.................

چو غنچه گر چه فروبستگی است کار جهان- تو همچو باد بهاری گره گشا می باش. دانشگاه- تا بهار آینده وضعیت را تغییر خواهیم داد.  بحث های سیاسی و از دور تظاهرات را تماشا کردن- سخنرانی؟ جلسه، شکایت، اعتراض- ما آغازگر تغییریم... بهار دیگر می آید، سرخوردگی مانده است و خیال گریز. "عاقل" شده ام.

.....................

"...هنوز قدم گیج انشعاب بهار است" حالا اینجایم. دومین بهار در غربت..  بهار بعد از انتظار طولانی می آید و زود می رود، اما بسیار سخاوتمند و زیبا و رنگین است. بر علاوه، بهار بشارت سفرم به خانه است و پایان یک سال دیگر درسی. فکر می کنم خوشحال و هیجانزده ام شاید.. هنوز بهار برایم جذاب و امید بخش است..  اما وقتی عمیق تر در خود می نگرم میبینم که در گردش فصول دیگر چیز تازه ای نمی یابم.  میترسم، از انجماد می ترسم، حس می کنم انبوه اطلاعات، فلجم کرده اند.. قدرت تحلیل و فکر کردن را از دست داده ام.  تازگی درونی.... نه، رخ نداده است.. در درونم بهاری نیست...  گذر زمان دید ما را به مسایل تغییر میدهد، شايد سه سال بعد با حسرت این بهار را به خاطر بیاورم...شاید هم نه.. نمی دانم.  اما حالا آرزو می کنم باران مرا هم از  آنچه کهنه و تکراریست،  شستشو دهد.. میخواهم بهار را با همه وجودم حس کنم.. آرزو می کنم انسان تر باشم، با درد انسان ها آشناتر و در مقابله با آن کار آتر و تواناتر شوم.. آرزوی تازگی و پویایی دارم... در درونم، بهار میخواهم.. 

بهارتان سخاوتمند و رنگین باد.

شهرزاد

 

+نوشته شده در 2008/4/16ساعت1:37توسط یکی از ما دو نفر |
حاشیه ای در قلب این شهرک…

روزهای دوشنبه برای کار داوطلبانه برای یک و نیم ساعت به  یک سرپناه (شلتر) میروم، در آنجا کسانی که به دلایل مختلف موقتا بی خانه شده اند، زندگی می کنند. در شلتر غذا، بستر و آب گرم در اختیار همه این افراد قرار می گیرد. 

همین که پا به دروازه شلتر می گذارم، حس می کنم وارد جهان متفاوتی شده ام. فضای این جهان با فضای کالج، خوابگاه و هر محل دیگری که برایم آشناست، فرق دارد.   حس می کنم از یک دیوار نامرئی که دو جهان را جدا می کند، رد شده ام. 

نه، وضعیت رقتبار نیست، حتی بد هم نیست.  برق و آب و نظافت است. در واقع، شلتر نظیف تر از اتاق های بعضی از دوستانم در خوابگاه است. همه چیز در جای خود قرار دارد.  ما ( همکارم ایرین و من) هم که می رویم در پاککاری آشپزخانه کمک می کنیم. گاهی اگر کار نباشد، با ساکنین خانه می نشینیم و تلویزیون تماشا می کنیم.  همه چیز عادی و نظیف و منظم است. ولی فرق دارد..

هر هفته یک عده تازه واردها را می بینی و یک عده هم رفته اند.  اما چند چهره آشناست و به تکرار دیده امشان.  زنی میانسال که فراموشی دارد ، با چشمان نیمه باز روبرویت می نشیند و نمیدانی که بیدار است یا خواب.  مرد جوانی با موهای ژولیده که می آید و کنارت می نشیند و برای دهمین بار اسمت را می پرسد و هفته قبل هم پرسیده است و هفته پیش تر از آن هم.  مرد جوان قد بلندی که داستان "شهرزاد" را میداند و نقاش است.  یک مرد بسیار چاق که رویش پر از گیرا های آهنی است و به زحمت می توانی چشمانش را ببینی و همیشه به موسیقی رپ گوش می دهد.  آقایی که تا بحال حد اقل سه بار پرسیده: تو از افغانستان هستی؟ و بعد مفصل به خاطر حضور سربازان امریکایی در افغانستان معذرت خواهی کرده  و بعد در مورد عراق طوری حرف زده  که تو مطمئن نیستی او بداند  افغانستان و عراق دو کشور جداگانه هستند... در میان کسانی که معمولا به شلتر می آیند یک دختر جوان هم است که شوخی های عجیبی با مردان میکند.. یک مرد جوان ساکن شلتر عربی یاد دارد و هر هفته یکی از  کشور های خاور میانه را سرزمین اصلی خود عنوان می کند و تنها کسی است که معمولا  اسم تو را به خاطر  دارد..

همه دور هم می نشینند و معمولا فیلم های خشن تماشا می کنند.. تمام مدت از ترس و انزجار چشم به زمین می دوزی، تاب دیدن خون وصحنه های قتل را نداری.. صدای خنده ها را در اطراف خود میشنوی و از اینکه میخواهی زود به اتاقت برگردی، احساس گناه می کنی. شوخی ها گاهی رکیک اند. موضوع گفتگوها محدود است: فیلم های جنایی، روابط عاشقانه و شایعات..

از اینکه در گفتگوها سهم نمی گیری، احساس گناه می کنی.  حس می کنی باید بیشتر با اطرافیانت حرف بزنی، دعا می کنی یکی روزنه ای مشترک برای گفتگو باز کند،  حس میکنی این فاصله نباید باشد، اینقدر تفاوت در طرز برخورد، در سلیقه ها، در نحوه معاشرت نباید باشد..  حس می کنی طبقه بندی شده ای و اطرافیانت تو را به چشم یک بیگانه می بینند، یک کسی که وضعیت بهتری دارد.. حس بدی است.. میخواهی بپرسی، حرف بزنی، در مورد فیلم نظر بدهی، بگویی که شاید وضعیت هر کدام آنها از خیلی ها در افغانستان بهتر است، که فاصله ای نیست، که تو می فهمی که بی خانگی یعنی چی؟ اما.. میدانی حرفهایت آنها را آزار خواهد داد، پرسش هایت بی ادبانه قلمداد خواهند شد.. حس می کنی نمی فهمی. 

حس ناتوانی می کنی. میخواهی خواهش کنی فیلم های خشن نبینند، می خواهی بگویی این فیلم ها فقط ترس و تنفر می آفرینند، اما میترسی، نمیتوانی.. به تو چی؟ نمیتوانی از همکارت  ایرین کمک بخواهی، او اعتقاد دارد که نباید خیلی با این افراد معاشرت کرد. گاهی پرسش هایشان را نادیده می گیرد و در سکوت به تلویزیون خیره میشود، تو سرخ میشوی وبه جای او پاسخ می دهی.  گاهی فکر می کنی ایرین میتواند آنها را نبیند. همانطوریکه گاهی در سرویس دیده ای مردم انسان های سالخورده، پر حرف یا پریشان حواس را نادیده می گیرند. 

یک و نیم سال از آمدنت به این شهرک می گذرد. به ایالات دیگر هم سفر کرد ه ای.. اما همیشه با یک دسته مشخص از مردم صحبت کرده ای، آنانیکه دانشگاه رفته اند، روزنامه میخوانند، میخواهند در مورد فرهنگ های دیگر بیاموزند...  طبقه متوسط را دیده ای و با دغدغه هایشان آشنا شده ای: تحصیل فرزندشان، مالیه، گاهی سیاست، تفریح، ساینس و صحت، فیشن، هنر، ورزش، کار، سگ شان... با این موضوعات هم تازه کم کم  آشنا شد ه ای.. دانشت بسیار محدود است.. خیلی کم می شناسی، کم می دانی..

از میزان تفاوت میان طرز زندگی  خانواده های آشنایت و کسانی که در شلتر هستند، تعجب می کنی. خیلی از دانشجویان در کالج با بی اعتمادی و انزجار در مورد فقرا حرف می زنند. اعتقاد دارند که کسانی که فقیر اند، خود به علت ناتوانی، کم هوشی و تنبلی شان عقب مانده اند.  خشمگین می شوی، فکر می کنی که گناه از این نظام است که به شکل ساختاری یک گروه انسان ها را نادیده می گیرد، از جامعه دور می کند و به حاشیه می راند.  در مورد افغانستان فکر می کنی... آیا آنجا هم تقسیم بندی ها اینقدر روشن است، تفاوت ها اینقدر بارز؟ آنجا فرق می کند. در اینجا میبینی که تفاوت فقط تفاوت اقتصادی نیست، شیوه زندگی، سرگرمی ها، محل رفت و آمد و خرید، میزان دانش عمومی کسانی که در شلتر می بینی با دیگران فرق دارد..

با خودت می گویی: "هفته آینده، حرف می زنم، صمیمی میشوم. این درست نیست". بعد می اندیشی که آنها از اینکه وارد گفتگوهایشان شوی، ناراحت خواهند شد...

شلتر، خود شهرک دیگری است، خورده فرهنگ خاص خود را دارد. مرا گیچ و غمگین می کند و برایم جدید است... در شهرک ثروتمندی که من زندگی می کنم، گاهی انسان دچار این توهم می شود که فقر اصلا وجود خارجی ندارد، بی نظمی و بیماری مسایلی دور و بیگانه به نظر می رسند..شلتر که در میانه شهرک موقعیت دارد، نشانه ای از جهانی به حاشیه رانده  شده است. جهانی که همصنفان من در کالج، شاید با آن درست آشنا نیستند...  فکر می کنم گاهی حاشیه ها بیر و بارتر از متن ها هستند.. اصلا حاشیه خود متن دیگری است..

 از خودم می پرسم: چرا خیلی زودتر از اینها با گروه های مختلف مردم آشنا نشدم؟ چرا اینقدر کم میدانم؟ آیا من منزوی ام و یا اینها چنان به حاشیه رانده شده اند که از چشم خیلی ها پنهان می مانند؟ آیا این جامعه هر کسی را که پیر، بیمار و فقیر است از متن خارج می کند؟ یا متن آنهایند و من در حلقه یک گروه اقلیت نخبه محدود مانده ام؟ چرا هیچ کس در میان اطرافیانم در مورد مردم فقیر و شیوه زندگیشان حرف نمی زند؟

....................

اگر گیچ تان کردم، ببخشید.. سرگشته ام، گفتم با شما درد دل کنم..

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/4/8ساعت22:50توسط یکی از ما دو نفر |
سان-فران-سیسکو

در تعطیلات دو هفته قبل برای یک جلسه به سانفرانسیسکو رفته بودم.  از مدتها قبل آرزو داشتم این شهر را ببینم.  برایتان سوغات آوردم، فرصت دارید بخوانید:

.....

عجیب، مجذوب کننده و جادویی... کلمات دیگر را فراموش کرده ام. زمانی که از دروازه هتل کوچک و آرام ما پا به بیرون گذاشتم، صداها و رنگ ها مرا در خود کشیدند.  ساختمان های بزرگ و باشکوه، بلند و کشیده، پیاده رو ها سرشار، انسان ها شادمان یا سرگردان، خوشپوش، هر رنگ، هر سن.. لباس ها هر طرح. دکان دکان گل. درختی پوشیده از شگوفه،  متعجب و ذوقزده ام.  جاده رو به بالا می رود و من مثل مست ها گیج دنبالش می کنم.... شهر تپه ها، ساحلها، شهر مهاجرین، جهانگردها، یک طرف کوچه های باریک خطرناک، یک طرف بانک ها..

سوار موتر می شوم، راهنمای سفر با لهجه ای نا آشنا حرف می زند، آفتاب روی شانه هایم می تابد، گرم میشوم، شانه هایم را حس می کنم، باد را و موهایم را، گرمای آفتاب را بر روی گردنم،  دستم را دراز می کنم تا "دروازه طلایی" را لمس کنم، دور است.. کسانی که در اطرافم نشسته اند، همه چشم شده اند، عکس می گیرند، نگاه می کنند، تبسم بر لبهایشان به مناظر اشاره می کنند و به شانه ی همراهان شان می کوبند.  کنار دختر نوجوانی نشسته ام، مرتب با مادرش به زبانی که نمی دانم حرف می زند و در پاسخ نگاه سرگردان من تبسم می کند. ازش بخواهم عکسم را بگیرد؟ برای یک لحظه لذت تماشا را از دست خواهد داد..  منصرف می شوم.

روبرویم یک زوج نشسته اند. از لهجه شان می دانم که همزبان هستند، میخواهم سر گفتگو باز کنم، زن موهایش را طلایی رنگ کرده است و با کودکش انگلیسی حرف می زند.. به سکوتم پناه می برم..

دخترک جهانگرد تنها...عجیب است، هرگز در این نقش نبوده ام..  از سرویس پیاده میشوم، نقشه ای در دست، مبهوت قدم می زنم.   حرف های راهنما در ذهنم می چرخند: سانفرانسیسکو، شهر متنوع: شهرکهای ویتنامی، چینی، هندی...  شهر جهانگردان: بزرگترین منبع در آمد شهر جهانگردی است و بعد بانکداری.. شهر طلا، شهر ثروت،  نخلهای چند میلیون دالری.. شهر سرگرمی ، شهر دلقک های امروزی: راهنما از دلقکی می گفت که در بدل لگد خوردن دو دالر می گیرد و سالانه در آمد بالایی دارد.. اینجا خیلی چیزها خوب نیست،درست نیست.. دلم می گیرد...

خسته کنار نرده ها می ایستم و به قایق های سفید خیره میشوم، نه قایق نه، بزرگتر هستند، کشتی های کوچک.. آب، نیلگون است.. آنسوتر نور با موج ها بازی می کند..زیبا شده است. آب را دوست دارم، رها و پاک کننده است، گاهی آرام به نظر می رسد اما در عمق طوفانی است.. مهربان است و برخی از عجیب ترین موجودات را در خود می پروراند.. آب، آسان سفر می کند...

وقت کم مانده است، به هتل بر می گردم و بخش رسمی سفر آغاز میشود.  جلسه ای با دانشجویان سابق کالج ماست، دانشجویانی که بیست یا سی سال پیش فارغ شده اند. حالا زنان میانسالی هستند که هنوز رابطه خود را با کالج زنده نگهداشته اند و میخواهند با دانشجویان فعلی دیدار و گفتگو کنند. بالا تنه ام گلابی رنگ است، آیا مناسب خواهد بود؟ موهایم را منظم و پاکیزه در پشت سرم جمع می کنم... به محل جلسه میروم.

اتاق پارسی.. نام تالاری است که جلسه در آنجا دایر میشود.. با خود می اندیشم چرا هتلداران این نام را برگزیده اند؟ چند سال قبل این تالار ساخته شده؟.. نمیدانم.  سقف اتاق گنبدیست.. دیوارها نقش های ظریف و پیچیده ای دارند. 

مهمانان می رسند.. زنان میانسال متشخص، عینک های آفتابی، گردنبندهای ظریف گرانبها، احوالپرسی های رسمی.  جلسه آغاز میشود.  در همه توانایی را میبنم و اعتماد به نفس را، حرکات سنجیده و مطمئن، حرف های محکم و منطقی، انتخاب ماهرانه و زیبای کلمات... نوبت به من می رسد، همه با من مهربان هستند، ده ها پرسش دارند، زندگیم، افغانستان، درس ها، آینده، سیاست... هیجانزده و عصبی هستم ولی کم کم آرام میشوم.. نگاه های مهربان، گاهی خنده، گاهی یک کلمه تایید کننده دلگرمم می کند.  بعد از ختم جلسه بعضی ها کنارم می آیند، کتی زن زیبایی که چهل ساله به نظر می رسد از ابتلا به سرطان سینه میگوید، از تقلا با مرگ:" نمیخواستم بمیرم، به خاطر همسرم، به خاطر دو کودکم، به خاطر زندگی.. و زنده ماندم و قصد دارم سالها زندگی کنم.. فکر می کنم  امید و شجاعتم خیلی یاری رساند." یکی از زنان مرا در آغوش می گیرد و می گوید که  همیشه به خاطر افغانستان دعا خواهد کرد.. بغض را عقب می رانم..

....

خلوت اتاق و گریه ای از خستگی و هیجان.. خسته ام اما باید دوباره بارم را ببندم،  فردا به نارتمپتون  بر میگردم.. باز هم سفر، طیاره، آسمان.

....

 

شاد باشید

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/4/1ساعت22:0توسط یکی از ما دو نفر |
برای دوست خیالی ام سارا

سارای عزیز من سلام..

چند روزی خیالاتم کمرنگ و ابری بودند... انوش کمی نا خوش و مریض احوال بود. و من هم کمی دلگیر...

اما حالا صدای آرامش را از دور میشنوم... انوش باز هم بازی میکند.. لبخند میزند و یکبار دیگر به باور هایم جان میدهد...

مدتی باورم به باور را از دست داده بودم... هوای شهر ما ابری بود و آسمان چند روز پی هم اشک میریخت.. اندوه دل آسمان شاید بر دل من و انوش هم سایه انداخته بود و چند روز قلب کوچک دخترک زیبایم را سخت فشرد. 

.....

حالا که برایت مینویسم از نیمه شب گذشته است. در برابر پنجره نشسته ام. گاهگاهی بیرون از پنجره شب را نگاه میکنم و گاهی هم در سکوت خانه گم میشوم. انوش به خواب رفته است و میترسم صدای نفس هایم بیدارش کند. انوش من چشمان زیبایش را بسته است- آرامش را در آغوش گرفته  است و به خواب رفته است. دخترم زیباست. در چهره اش پاکی و آرامش را میخوانم. دستان کوچکش را مشت کرده است. صورت نرم و کوچکش را روی بالشت گذاشته است. دهانش نیمه باز است  -  آرام آرام نفس میکشد و گاهگاهی هم در خواب لبخند میزند...

...


به برگشت می اندیشم. به بودن در کنار خانواده و دوستان. به قدم زدن در کوچه های خاک آلود کابل. به رفتن به شهر نو و همصحبت شدن با گدا بچه ها و گدا دختر ها...  به ترس- به وحشت از اینکه هر لحظه ممکن است کسی بمیرد یا من بمیرم... به زیبایی زندگانی وقتی میدانم ممکن است هر لحظه نا بود شود... به نگاه های امیدوار کودکانم که پا برهنه جاده های کابل را در جستجوی بودن و ماندن زیر پا میکنند... به دستان ترک خورده و چرکین پسرک آب فروش که از دامنم خواهد گرفت.. به نگاه های آن پسرک شیرین زبان و مهربان در شهر نو که کودکانه به من مینگریست و میگفت: خاله او روز هم ندادی...مره یک روپیه... دلم برای آن پسرک تنگ شده است... دلم به جاده های خاک آلود و آسمان دود آلود وطنم تنگ شده است سارا... من اینجا فقط یک بیگانه ام...

دلم برای آرامش تنگ شده است.. آرامشی که بوی کابل به من میدهد... دلتنگ شب های کابل استم.. دلتنگ آسمان پر ستاره اش... در کابل شب ها آسمان نزدیکتر است - میشود آدم به قلب آسمان چنگ بیاندازد و از آسمان ستاره بچیند... آسمان اینجا دور است... در شب های کابل میشود پرواز کرد و به مهتاب رسید.. در اینجا...

...

غربت مرا میازارد سارای عزیز من.. ترا چه؟ نمی آزارد؟

...

دیر شب شده است و میخواهم انوشم را در آغوش بگیرم و به خواب بروم.. انوش منتظر من است... بعدا برایت مینویسم..

پری

+نوشته شده در 2008/3/29ساعت18:37توسط یکی از ما دو نفر |
از جشن ها.. و حس خوب سپاسگزاری

سلام و سال نو همه تان مبارک.. امیدوارم سال جدید برای همه ما سال پرباری باشد..

به کالج برگشته ام و باز درس ها.. رخصتی هفته گذشته از زیباترین و سرشارترین رخصتی های من در امریکا بود (تا بحال). زیبایی دیدم و شنیدم و لمس کردم. در شادمانی و مهر غوطه ور شدم. در جشن های باشکوهی شرکت کردم که دلم را با نور شستشو دادند. 

در میان نازنینان: به برکت دوستان خوبم رویا و میرزا فرصت این را یافتم که در جشن گرامیداشت پنجاهمین سالگرد امامت شهزاده کریم آغا خان رهبر اسماعیلیان جهان شرکت کنم. تجربه ای به یاد ماندنی و زیبا بود. نخست با رویا و میرزا و شمیم دوست پاکستانی ما به جماعت خانه رفتم. سادگی و صفای فضای جماعت خانه مرا مجذوب کرد. آنجا همه با مهربانی و آغوش باز از من استقبال کردند. جماعت خانه محلی برای عبادت، تجمع و آموزش است. قبل از آغاز دعا، فرصت داشتم که با بعضی از دوستان رویا و میرزا آشنا شوم. اکثریت گروه جوانان بودند و دانشجویان دانشگاه های ممتازی چون هاروارد، پرینستون و ییل. میان سالان و سالخورده ها هم همه استاد دانشگاه و محقق بودند. اکثریت از کشورهای پاکستان، هند و کشورهای افریقایی بخصوص کینیا بودند. از اینکه مجال گفتگو با گروهی از نخبه گان این کشورها را داشتم، احساس شادمانی می کردم. بودن در میان جمعی از انسان های با هوش، تحصیلکرده، معتقد و همزمان نو اندیش شگفت انگیز و شادمان کننده بود. 

بعد از ختم دعا همه به دانشگاه هاروارد رفتیم . در سالن یک ساختمان زیبا و قدیمی جشن برگزار شد. رهبر مذهبی جماعت خانه که یک خانم نازنین کینیایی با صدایی نافذ و چشمانی مهربان بود، همه را خوشامد گفت و بعد از تبریک سالگرد امامت، جشن را به صورت رسمی افتتاح کرد.

 موسیقی نشاط انگیز در تالار طنین انداخت. در هر گوشه گروهی از دوستان دور هم جمع شده و گفتگو می کردند. هر لحظه تازه واردها می رسیدند: زنان و مردان جوان، خانواده ها و کودکان، سالخورده ها، گروهی متنوع از هر گوشه دنیا، هر رنگ، هر زبان که اعتقادات مذهبی شان آنها را به هم نزدیک و صمیمی ساخته بود.  تنظیم کننده موسیقی که اتفاقا ایرانی بود، گوش های ما را با چند آهنگ افغانی نواخت. روی زینه ها نشستیم که غذا بخوریم و زمانی که یک زن زیبای پاکستانی در آغاز گفتگو با من گفت: یا علی مدد. با دستپاچگی سرفه کردم و نمیدانستم در پاسخ چی بگویم. همه چیز تازه و زیبا بود.

زمانی که رقص با چوب شروع شد، دستپاچگی نخستینم را از یاد بردم و مجذوب شدم. من و رویا کنار هم نشستیم و با حسرت به گروه زیبا و پر انرژی رقصندگان خیره شدیم و هر حرکت را با چشمانی متحیر دنبال کردیم. من تصمیم گرفتم که چون بازی با چوب را یاد ندارم، حد اقل یک سوم عمرم بر فنا بوده است...  چند نفر با مهربانی آمدند و مرا تشویق کردند و به میدان بردند، اما من در میان حرکات تند و ماهرانه دیگران احساس گمشدگی کردم و زود به گوشه خودم برگشتم تا در لذت تماشا غرق شوم.

آن شب، در آن لحظه، در میان آن جمع، به شکل عجیبی احساس شادمانی و خوشبختی کردم. فضا پر از مهربانی و لطف بود. احساس خوشبختی می کنم که مجال آشنایی با این گروه و شرکت در این مراسم را داشتم. آرزو می کنم در افغانستان هم روز بروز به دوستان و عزیزان اسماعیلیه مذهب ما سهم بیشتری داده شود و به ما فرصت داده شود تا بیشتر در موردشان بیاموزیم.  در گفتگوهایم با دوستان اسماعیلیه مذهبم همیشه فرهنگ تساهل و تسامح و متاثر از تصوف این گروه برایم حیرت انگیز بوده است. گشاده و پذیرا بودن دوستان اسماعیلیه مذهبم به آموزش، تغییر و نوآوری به من خیلی آموختانده است. دوستم رویا یکی از الگوهای من است و مهربانی بی دریغ او، میرزا همسرش و دوستانشان با من پنجره های تازه ای در زندگی من گشوده اند. آرزو می کنم در میان همه ما روشن نگری و تساهل جای بدبینی و تعصب را بگیرد.

گل ها، شمع ها و موسیقی:  عید پاک یکی از جشن های مهم مسیحیان روز یکشنبه گذشته بود. من برای شرکت در شادمانی دوستم ستیفنی و خانواده اش، با آنها به کلیسا رفتم. فضا جادویی بود. گروه دختران آواز خوان با لباس های سفید به فرشتگان می ماندند. راهب، زن قد بلندی بود که ردایی زیبا با گلدوزی ها به تن داشت. موسیقی دل انگیز بود و متن دعا ها و آهنگ ها صلح، بردباری، از خود گذری و مهربانی را توصیه می کردند. صدای ما در کلیسا می پیچید و با شکوه به ما برمی گشت و در دل ها نفوذ می کرد. کودکان صلیب را با گل آراستند. زنان با دامن های زیبا و مردان با لباس های پاکیزه خود به پا ایستادند تا سرود سپاس خود را به خدا بسرایند. شمع های بلند و کشیده روشنی ملایمی تولید می کردند. موسیقی جان را بر می آشوبید و اشک به دیده می آورد. راهب و عبادت کنندگان برای صلح در افغانستان، سودان، تبت، فلسطین و اسرائیل دعا کردند. زنی نازنین دستم را محکم فشرد: صلح با شما باد. با صدایی پر از هیجان گفتم: با شما هم.. حس کردم او خواهر من است..ترس را فراموش کردم، تفاوت را، فاصله را، بی اعتمادی را.. اینها هم چون من و هم کیشانم به خدا باور دارند، به مهربانی، به نیکوکاری.. حس کردم نزدیکی ها بیشتر از تفاوت هاست... . وقتی از کلیسا بیرون شدیم، آسمان نزدیکتر به نظر می رسید و هوا روشن تر بود.. 

....

و جشن نوروز را هم که شماها تجلیل کردید و من هم سال نو را در خیالاتم با شما و زمین و درختان جشن گرفتم

.....

خدا با شما بماند

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/3/24ساعت23:49توسط یکی از ما دو نفر |