سلام سارای عزیز من..
خوبی؟
امیدوارم خوب و خوش باشی. من این روز ها بسیار خوب و سر حال استم. درس میخوانم- ترجمه میکنم- با انوش بازی میکنم- عکس میگیرم و از این کار ها...
تو چه میکنی؟ شنیدم کمی دلتنگ و ناراحت بودی.. چرا چه شده است عزیز من؟
..
میدانی من هم گاهگاهی دلگیر و دلتنگ میشوم و حس میکنم زندگی ام یکنواخت شده است... اما زود میدانم چرا زندگی ام دچار این یکنواختی شده است.حس میکنم گاهی قدرت تخیلم را از دست میدهم و
دیگر نمیتوانم زندگی ام را آنگونه که دوست دارم بسازم...
هر چند این روز ها خوبم.. مدت هاست خیلی خوبم..
...
این جا بهار کم کمک رنگ میگیرد. هوا هم خوب شده است. چند دقیقه میشود از بیرون آمدم و هوا بسیار زیبا و خوش آیند بود.
عکس هایت را نگاه میکردم و یادت کردم گفتم احوالت را بگیرم....تو باعث میشوی من (من) را برای خودم یاد آوری کنم.
..
دلم برای روز هایی که را در زیر نور ماه و سایه ای آسمان مینواختی تنگ شده است. دلم برای آن کنار پنجره- شب های مهتابی و انگشتان تو که روی پرده های پیانو میرقصیدند تنگ شده است...
...
این روز ها باز هم به حافظ وابسته شده ام.
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش- این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم..
یادت هست ساعت ها برای همدیگر حافظ میخواندیم...
...
مدتیست حس میکنم جوان شده ام و سراپا نشاط و زندگی و آن منی که گم کرده بودم به من برگشته است... آن منی که تا با آن آشنایی و تو دلیل بودنش بودی...
..
کتاب خوانی های مان به یادت هست؟
من این روز ها کم کم هستی گرا شده ام و کامو و کافکا میخوانم... مسخ کافکا مرا کمی تکان داد و به یاد آشنایی انداخت... آشنایی که برای هر دوی مان خیلی آشناست و درد ها و غم هایش را زندگی کرده ایم...
تو چه میخوانی؟
برایم بنویس..
..
من همیشه میخواهم برایت بنویسم و این روز ها ساعت ها در خیالاتم با تو حرف میزنم و زیر سایه های درختان قریه ای مان با تو قدم میزنم...
گاهگاهی هم سر خورده به جستجویت بر می آیم.. با انوش ترا صدا میزنیم و در سایه های دیگران ترا دنبال میکنیم... میدانی دیگر.. ما از این دیوانگی ها داریم..
...
دیشب به یاد تو کمی روی طاقچه نشستم و با انوش ستاره ها را شمردیم.... خسته شدیم و رفتیم کمی چای درست کردیم و بعد به چشمان همدیگر نگاه کردیم..
دخترکم فکر میکند... میگرد...
...
انوش این روز ها بسیار خوب و خوشحال است. بیشتر میخندد و بیشتر دوست دارد بیرون برویم و قدم بزنیم. حالا او آرام خوابیده است. دنیایش روز به روز برایم مغلق تر شده میرود.. گاهی نمیدانم چشمانش چه میگویند.. امیدوارم روزی درد در چشمان زیبای دخترکم لانه نکند...
...
یادم هست از روز های ابری متنفر بودی... این جا روز های اکثرا ابریست. اما من یاد گرفته ام زیبایی های روز های بارانی و ابری را ببینم....
روز ها آرام می آیند و میروند. از مقابل چشمان من و انوش میگذرند و فقط صدای آرام آمدن و رفتنش را میشنویم و به روی هر روز لبخند میزنیم... این روز ها هر روز یک عشق می آورد و آفرینش...
...
دیروز انوش میگفت باران را دوست دارد چون زیباست اما دردناک... گفت حس میکند باران اشکان خداست که به زمین میریزند...
از در بیرون رفت.. قطرات باران را در میان دستان کوچکش جمع کرد و گفت نمیخواهد اشک های خدا به زمین بریزند...
انوش هر روز قطره های باران در دستان کوچکش جمع میکند و در گلدانی که کنار پنجره گذاشته ام میریزد...
در گلدان گل یاسمن کاشته است و میگوید گلها خواهرانش استند..
...
سارای عزیز من..
انوش بیدار شده است و گرسنه است.... من باید بروم..
تو برایم بنویس من هم مینویسم..
دلتنگت استم.
نگذار در سایه های دیگران صدایت را جستجو کنم...
بودنت را دوست دارم
پری
شب است.. آسمان ستاره هایش را پنهان کرده است. اگر به دقت گوش بدهی، صدای باد را می شنوی که با پنجره در گفت و شنود است. من غزل می شنوم. صدای آواز خوان زن که نمیشناسمش آرامش بخش و غمگین است. نمیدانم چرا مرا به یاد صدای دریا می اندازد، خروش مداوم دریا.. بعد موج ها را به خاطر می آورم، ساحل منتظر را... پاکیزگی را..
از فردا برای یک هفته به رخصتی میروم. بوستون خواهم رفت و مهمان دوستان نازنینم رویا محمدی و میرزا امیری خواهم بود.. از آنجا دوباره به نارتمپتون بر می گردم، بعد اگر خدا بخواهد برای یک دو روز به سانفرانسیسکو می روم، وقتی بر می گردم سالگره اناست.. بعد از جشن سالگره به لیلیه بر خواهم گشت.. اما روز نوروز، در هوا خواهم بود در میانه راه به سانفرانسیسکو.. دلتنگ تجلیل نوروزم.. دو سال شد..
مدتی فرصت نمیشد بنویسم. دلتنگ همه تان شده ام. دلتنگ نوشتن، دلتنگ نامه ها به نورجهان. درس ها زیاد بود. میخواندیم، بحث می کردیم، مینوشتیم.. زندگی دانشجویی مشغول اما لذتبخش است.. حداقل برای من لذتبخش است.. اما گاهی سخت درد آور.. بعضی نوشته ها در ذهن و روان انسان چنگ می زنند، چشمانت را بر بی عدالتی ها و دردها باز می کنند، ترا خشمگین می کنند، در خواب ها تکرار می شوند و امید را..
دلتنگ خانواده هم شده ام. روز های آخر زمستان دشوار اند، زمستان رو به پایان است ولی هنوز بهار نیامده است. هوا کمی سرد، مرطوب، ابری. آسمان فقط می بارد.. لحظه ای فراغت که دست داد، دل هوای دست های نوازشگر مادر را می کند.. پدر را خیلی به خاطر می آورم، چشمان شوخ و کنجکاوش را، مهربانی و حوصله پایان ناپذیرش را... پرنده گان کوچکم نورجهان، فاطمه، اقبال و جلال را.. شهربانوی خانه ما رادا را.. رادای زیبا، رادای مهربان، رادای عجیب.. عمه، نازنین است و بزرگ.. احترام بر انگیز، محکم و مهروز.. پری هم که دور است، با آن بهانه گیری هایش، ناز کردن هایش.. در وبکم کمپیوترم می بینمش، دست که دراز می کنم مژه های سیاهش را لمس کنم می خندد، نمیشود... فریده مضر است، همیشه بر عکس آنچه را که منظورش است می گوید و تو را تقریبا به گریه می اندازد.. بعد با یک خنده غافلگیرت می کند.کاش در این شب سرد، در اتاق کوچکم میبود و با خنده هایش گرما می آورد. قلب الکر به اندازه آسمان است، همیشه نازم میدهد.. میخواهم با او چکر بروم، بهترین دکان های شهر را بلد است..
دوستانم.. آخ، چرا اینقدر دورند؟ چای، چایله، سیاست، شعر، حافظ، جر وبحث..
دلتنگ شهرک مان آقچه شده ام، عجیب است.. دلتنگ گادی سواری .. دلتنگ شب نشینی های ما.. قالین های سرخ رنگ و قابلی به یادم می آید. دلتنگ ازبیکی شده ام، ازبیکی شنیدن، شکسته ازبیکی گفتن، به اشتباهات خود خندیدن.. دلتنگ دختران مامایم که زیبا و زیرک اند و پر مهر ...
میخواهم برگردم.. اما برای حالا، نمیتوانم. باید منتظر ماند، خواند، خندید، به پیشواز بهار دامن سبز پوشید.. باید صبر کرد... به زودی بر خواهم گشت.
خسته ام. می روم بخوابم، در رویا آسان میتوان به چمنزاران بلخ سفر کرد..
شهرزاد
جوش و خروش آقای رضایی مرا بیاد جوانی خودم انداخت. و لجاج و عنادی که از فطرت ارادی و مصمم بر می خیزد و خواهان تحمیل نظر خود است، ولو که راه رسیدن به مقصد چندان سنجیده نباشد. من یک گفتنی به آقای رضایی دارم و در باره آن بعضی از نظر دهندگان نیز اشاره کرده اند. و آن اینکه من در ردیف اولین کسانی از نسل خود قرار داشتم که در افغانستان برای به اصطلاح "عدالت ملی و اجتماعی" می رزمیدند. اما وقتی از میان ما و به نام ما کسانی امتیاز گرفتند که یا در اتحاد شوروی وقت تحصیل کرده بودند یا از جمله مرابطین ما با آن کشور بودند. البته این خیلی بعد از آن بود که در میان گروه اختلاف پدید آمده بود. اما با این پیش آمد، من از تردید بر آمدم و خوشحال شدم که قبل از این معاملات پنهانی از آن گروه فاصله گرفته بودم. و وقتی که مستقیماً از جانب شبکه های خارجی دعوت شده بودم که دوباره وارد عرصه مبارزه ای برای لغو به اصطلاح "ستم ملی" شوم، آگاهانه و مصممانه در جهت مخالفت این نظر گام برداشتم و هنوز هم در همان جهت روان هستم.
مقداری از این حکایت در شماره اول مجله خط سوم تحت عنوان "نقد چپ اندیشان" نشر شده است. در این جا باید تذکر بدهم که آن مطلب از روی یک صحبت شفاهی ثبت و بعد پیاده شده بود و عنوان آن را نیز گردانندگان مجله انتخاب کرده بودند که برای من دردسرهایی بوجود آورد. به هر حال، حالا هم عقیده دارم که از این هیاهوها دو گروه سود می برند؛ یکی از شبکه های وابسته به خارج که حامیانشان پا گرفتن دموکراسی در افغانستان را برای خود مطلوب نمی یابند. دوم، گروه هایی در درون و بیرون حاکمیت که ریشه ای شدن و مردمی شدن دموکراسی منافعشان را به خطر مواجه می سازد و شاید هم آنان را دچار مصائب ناخواسته و حتی حسابدهی و محاکمه سازد. و بنا براین می کوشند وضع بسیار مغشوش شود و قوانین بی اعتبار گردند تا آنها مقاصد پنهانی خود را درباره اعاده استبداد و دیکتاتوری عملی سازند. البته در حاشیه چند بیچاره فلک زده هم هستند که برای گروه معلوم الحالی خوش خدمتی می کنند، آن هم در بدل امتیازات بسیار ناچیز.
و اما اینکه آن عزیز مرا روشنفکر روستایی نامیده نمی دانم از کجا به این نتیجه گیری رسیده است. من که هرگز و در هیچ جا دعوای روشنفکری نکرده ام. من نه روشنفکر شهری هستم و نه روستایی. در وضع کنونی هم بیشتر از آنکه عاشق دموکراسی بازی باشم، که نفع آن را بیشتر گروه های قدرت مافیایی می بردند و 99 فی صد متکی به عنایت قوای خارجی است، وظیفه اساسی خود را کمک به ایجاد نظم و قانون و همکاری برای دولت سازی می دانم. من هیچ ابایی از کار کردن در سیستم دولتی ندارم. همین حالا هم در یک اداره دولتی کار می کنم. اگر چه متاسفانه به خاطر معاش و نه کاری که منظور و مطلوب من باشد. ببینید که فاصله من با روشنفکری، به خصوص تعبیر رایج آن در ایران و افغانستان، چقدر فاصله دارد.
من می پندارم که هیاهو، بی نظمی، پیشبردن خواستهای خود از طریق غیر مدنی و غیر قانونی، مخاطره احیای استبداد، دیکتاتوری و حتی شکل گیری فاشیزم را این بار با پایگاه گسترده تر اجتماعی نسبت به گذشته که عمدتاً دودمانی بود، تقویه می کند.
دوست عزیز، کانادا را مثال نیاورید. ما بسیار با آن مرحله فاصله داریم. ایدئولوژی دولت ملت، در خاستگاهش فرانسه و بعد انگلستان و آلمان و بعد امریکا، توام با مضمحل ساختن زبان و کلتور اقلیتها و تحمیل زبان اکثریت بوده و در شرق هم دیکتاتورچه ها از همان روش پیروی کرده اند. افغانستان را با ایران، عراق، ترکیه و پاکستان مقایسه کنید. اروپایی ها حتی الجزیره و سنگال را فرانسوی زبان و انگلیسی زبان ساخته اند و در داخل مرزهای خودشان، ماجرای 800 ساله آیرلند و باسک نمونه های کلاسیک تحمیل کلتور اکثریت است.
اما در نوشته فرزند خوانده عزیزم، نسیم فکرت، که به فطرت پاکش باور دارم، به دو نکته جالب برخوردم که محمل های خوبی برای بهانه ساختن جهت طرح مسائل جدی تر شده می تواند و آن نکات کشف پریشان گویی و مغشوشیت ذهنی من ناشی از التقاط تصوف و مارکسیسم است. فکرت عزیز، خوب متوجه شده ای. من از مارکسیسم بهره فراوان برده ام. اگر چه فکر نمی کنم آن را کامل و درست دریافته و فهمیده باشم، زیرا مطالعات من از روی ترجمه هایی بوده است که از جانب مراکز تبلیغاتی شوروی و چین و آثار گروه های مارکسیست ایرانی بوده است. اما آرمان عدالت که مبتکر طرح آن مارکس نیست و تا در دنیا نابرابری و بی عدالتی وجود دارد، مطرح خواهد بود، برای نسل من جاذبه زیادی داشت.
و اما تصوف چه رابطه ای با این حرف ها دارد؟ به عقیده من مارکسیسم هم یکی از نحله های جهان بینی طبیعت گرا، ماده گرا، و دنیویت مطلق غرب بوده و همونیزم پیشنهادی آن شاید آخرین پیشنهاد جهان بینی معاصر غرب است. و اینکه من گفتم غرب از لحاظ معنویت دچار بحران است، این را متفکرین غربی اذعان کرده اند و گرایششان به بینشهای معنوی شرق بارز است. همین نام گذاری سال گذشته به نام مولانا یک نمونه انکار ناپذیر این گرایش حساب شده می تواند. مگر تصوف من نیز امتیاز چندانی بر مارکسیست بودنم ندارد. زیرا بیش از آنکه متکی به آگاهی علمی و سلوک عملی باشد ناشی از تجربه و پراگماتیستی است. روشنفکران شرق به خصوص کشورهای اسلامی که سنگینی و سخت جانی سنت را درک نکردند، به آن بی اعتنایی نمودند، از آن فاصله گرفتند و حتی با آن ضدیت کردند، موجب تقویت موضع سنتگرایان عقب گرا گردید. آنانی که پدیده های تحول را فقط وقتی می پذیرند که از رد کردن و نادیده گرفتن آن، عاجز آیند و بعد با مراجعه به متون گذشته برای آن توجیهات تراشیده و ادعا کنند که این دانشها و ارزشها در حقیقت از ما بوده و به سرقت رفته است. باور تجربی من این است که نحله عرفانی سنت اسلامی ما را برای غلبه بر تعصب درونی و بیرونی یاری می رساند و یگانه راه آزموده و کوبیده شده ی مبارزه علیه قشریت افراطی است که امروز به غلط و به تقلید از ادبیات غربی، بنیادگرا لقب گرفته اند.
چند نکته هم درباره اتهاماتی که به من نسبت داده شده: من مناسب نمی دانم در این مواردی که نه کذب و نه صدق آن قابل اثبات است، چیزی بگویم. در این روزگار وانفسا، که خیلی از نیروها صرف دفاع متعصابه از خود می شود، من قضاوت درباره گفتار و کردارم را به جامعه می گذارم. اگر من قاتل 4000 نفر هستم، هیچ گاه پنهان نشده و فرار نکرده ام و از امکانات واقعی ام برای مهاجرت به عوالم علوی استفاده نکرده ام. حالا هم نه محافظ دارم، و نه پاسدار. و اغلب پیاده و در دسترس همه کسانی که بخواهند با من تصفه حساب کنند و یا به خاطر مقاصدی دیگر علیه من سوء قصد کنند، قرار دارم. در این تاریخ پر از فجایع خونبار، چه کسی می تواند و جرئت می کند که ادعای برائت و پاکیزگی کند. بر احوال حقیقی ما، فقط خدا واقف است و هر یک می توانیم این دو بیت حکیم سوزنی را شعار خود قرار دهیم:
مرا نداند از آن گونه کس، که من دانم
از آن بدی که تو گفتی، هزار چند دانم
به آشکار بدم، در نهان زبد بدترم
خدای داند و من آشکار و پنهانم.
یک دو گپ در پاسخ نویسنده "پرسش بنیادین هایدگر": بله محترم. کتابخانه من مملو از کتابهای ایرانی است. اما فکر نمی کنم این مرا ملزم به سکوت در برابر مداخله بیجای ایرانیان در امور کشورم سازد. نویسنده محترم، آیا در این کشور مهد فرهنگ و تمدن شما – بگذریم از بلوچ و کرد و عرب – به ذهن یک ترک زبان که نه تنها اقلیت نیست، بلکه نقش آن در تاریخ گذشته و معاصر ایران، اگر از فارسی ها بیشتر نباشد کمتر نیست، می گذرد که یک تلویزیون به زبان خود داشته باشد و در آن از فاشیزم حاکم فارسی انتقاد کند؟ درست است که ما عقب مانده، فقیر، استبداد زده، و استعمار کشته استیم، اما زبان دری زبان ما است و فارسی و تاجیکی اگر بی پسوند دری به کار روند، دو لهجه محلی و قومی آن اند. ما در دوره معاصر به زبان خود کاری نکرده ایم. اما آن را به گند و لجن فاشیزم نیز نیالویده ایم. شما اگر دعوای روشنفکری دارید، در برابر من که به کم سوادی خود اذعان دارم، موضع حاکمانه و فرعونانه نگیرید و بر مصیبت زبان دری در افغانستان اشک تمساح نریزید. اگر واقعاً مدنی، با فرهنگ و روشنفکر استید، برای رفع فاشیزم قومی، زبانی و مذهبی در کشور خود قد علم کنید و خود را و زبان خود را از انقطاب به آخوندی و ترجمه ای نجات دهید.
با احترام
وقتی صحبت از حقوق بشر می شود، در میان جوامع اسلامی معمولا دو واکنش وجود دارد: یک عده حقوق بشر را یک پدیده وارداتی غربی قلمداد کرده و آنرا در تناقض کامل با دین که منبع الهی و آسمانی دارد، میبینند و از سویی برخی دیگر می گویند حقوق بشر به مفهوم مسلط امروزی اش، اصلا تناقضی با دین اسلام ندارد و در واقع اعلامیه جهانی حقوق بشر اصولش را از دین اسلام قرض کرده است.
هر دو نوع واکنش مسایل خیلی مهمی را نادیده می گیرند. کسانی که حقوق بشر را در تناقض کامل با اسلام می بینند، فراموش می کنند که هسته و مرکز جنبش حقوق بشر حمایت از کرامت انسانی است و دین اسلام نیز مکرر بر کرامت انسان تاکید کرده است. اسلام انسان را موجودی عاقل، مسئول و منطقی می شمارد که ظرفیت تعقل و انتخاب دارد و میتواند از نیازهای مادی خود فراتر برود. در اسلام، انسان مسئول است با گردن نهادن به برخی از اصول زندگی اجتماعی، حق زندگی، کار و گشت و گذار دیگران را زیر پا نکند. در اسلام برتری یک نژاد بر نژاد دیگر، یا یک قوم بر قوم دیگر بارها رد شده و انسان ها به احترام گذاشتن به همدیگر دعوت شده اند. کرامت انسانی، مسئولیت انسان در برابر جامعه و تحکیم برابری نژادی اجزای مهم اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز هستند. اعلامیه جهانی حقوق بشر در پرتو ایده آل های بلند پروازانه و سنت حق طلبی که جزء مهم تفکر دینی نیز است، نوشته شده است. عدالت خواهی که یکی از ارکان مهم تفکر دینی است، بخش مهم اعلامیه جهانی حقوق بشر و جنبش جهانی حقوق زنان است. به دلیل همین ریشه های گسترده در تاریخ انسانی است که جنبش حقوق بشر محدود به غرب نمانده و در سراسر جهان میلیون ها انسان از آن دفاع و حمایت می کنند. تلاش جنبش حقوق بشر این بوده که با کنار هم گذاشتن اصول اساسی ادیان و فرهنگ های مختلف یک معیار جهانی پذیرفته شده برای دفاع از حقوق انسان ها در سراسر جهان ایجاد کند. وجود چنین معیاری در دنیای جهانی شده امروز میتواند مانعی برای ظلم و استبداد گروه های قدرتمند و دولت ها شود. بنا بر این نفی ارتباط میان جنبش حقوق بشر و اسلام، به نادیده گرفته شدن تاثیر تفکر دینی بر جنبش جهانی حق طلبی و عدالت خواهی منجر می شود.
از سویی دیگر، آنانیکه حقوق بشر را بدون هیچ پرسش و تاملی می پذیرند و آنرا بالاتر از همه ارزش های دیگر قرار می دهند و برای مشروعیتش به آن صبغه دینی می بخشند هم ناخواسته و نا آگاهانه جنبش حقوق بشر را آسیب پذیر می سازند. آنها این واقعیت را نادیده می گیرند که پیوند استوار هماهنگی کامل اسلام و جنبش امروزی حقوق بشر را میتوان با سه پرسش ساده در مورد حقوق زن و حقوق فردی کودکان متزلزل کرد. درتعبیر مسلط از اسلام مسایلی چون مشروعیت چند همسری برای مردان، محدودیت حق طلاق برای زنان، محدودیت حق تغییر دین، محدودیت آزادی بیان در مورد مسایل دینی در تناقض آشکار با اعلامیه جهانی حقوق بشر قرار دارند. نادیده گرفتن این تناقضات کمکی به رشد حقوق بشر در جوامع اسلامی نمی کند، با در نظر گرفتن تناقضات میان حقوق بشر و تعبیر مسلط امروزی از اسلام است که میتوان زمینه ای برای محلی ساختن جنبش جهانی حقوق بشر و تعبیر جدید از دین ایجاد کرد.
چرا حقوق بشر؟ جنبش جهانی حقوق بشر که به نظر خیلی ها تهدیدی به ارزش های دینی و فرهنگی مینماید، در واقع فرصتی برای باز اندیشی تعبیر های دینی و ارزش های فرهنگی فراهم می کند. این جنبش وسیله ای قدرتمند و جهانی برای برای دفاع از حقوق گروه های به حاشیه رانده شده و زنان است. جنبش جهانی حقوق بشر به ما توان این را میدهد که در برابر سوء استفاده از دین بیایستیم و همزمان نقش و جایگاه زنان و اقلیت های مذهبی را در دین بازبینی کنیم. حقوق بشر معیارهای جهانی برای دفاع از حقوق افراد و گروه ها ایجاد کرده است که به وسیله آن میتوان فراتر از تفاوت های دینی برای خلق یک جهان بهتر کوشید. بلاخره به وسیله حقوق بشر میتوان تخلفات کشورهای غربی را نیز محکوم کرد و آنها را مجبور به پاسخدهی ساخت.
ما گاهی فراموش می کنیم که همین جنبش جهانی حقوق بشر است که از حقوق مهاجرین مسلمان در کشورهای غربی دفاع می کند، از حق پوشیدن حجاب دفاع می کند، مانع استبداد دینی میشود و جنایت های جنگی هر قدرت (غربی یا شرقی) را بر ملا می کند. کسانی که حقوق بشر را چون توطئه ای غربی می بینند، چی گزینه دیگری را پیشنهاد می کنند؟ آیا میتوان اصول یک دین مثلا اسلام را بر همه دولت های جهان قبولاند؟ بر علاوه آنانیکه حقوق بشر را چون پدیده ای بیگانه رد می کنند، فراموش می کنند که در نظام دولت- ملت که امروز تقریبا جهانی شده، حقوق بشر وسیله ای قدرتمند و پذیرفته شده برای مبارزه علیه دولت های مستبد است. دین بارها برای سرکوب مخالفین دولت ها استفاده شده است، وضعیت ایران نمونه بارز این نوع برخورد با دین است، در کشور خود ما، تازه ترین نمونه سوء استفاده از دین قضیه پرویز کامبخش است، برای مبارزه با این نوع تخلفات دولت ها، میتوان به جنبش جهانی حقوق بشر تکیه کرد. اگر با استفاده از احکام اسلامی بخواهیم این برخورد ها را محاکمه کنیم روند خیلی پیچیده تر خواهد شد. چون تعبیرها از اسلام بسیار متفاوت و متناقض است. بر علاوه، در درون اسلام مذاهب مختلف وجود دارند که متاسفانه در اکثر موارد، پیروان یکی قضاوت پیروان مذاهب و فرقه های دیگر را قبول ندارند.
بحث حقوق بشر و اسلام، بحث بسیار پیچیده ای است و پرسش های زیادی را میتوان در این رابطه مطرح کرد.. امیدوارم شما خوانندگان عزیز با پاسخ دادن به این نوشته گوشه های دیگری از این مساله مهم را روشن کنید.
شهرزاد
در من جاری شده ای دخترم. همه جایم را پر کرده ای و صدای نفس هایت را میشنوم. هستی ات در من شناور شده است. تو را حس میکنم.
با تو حرف میزنم. صدایم میشنوی؟ دستان کوچکت مرا لمس میکنند. من ترا حس میکنم دخترم.تو را لمس میکنم و به بودنت نزدیکتر میشوم.
شب ها تا آرام شوی و به خواب بروی برایت قصه میگویم و لالایی میخوانم و صبح ها با صدای نفس هایت بیدار میشوم.
...
تا از کنارت بلند میشوم چشمان کوچکت را باز میکنی و به من نگاه میکنی. ترا در آغوش میگیرم. سرت را روی سینه ام فشار میدهم. و موهایت را نوازش میکنم. صورتت را میبوسم. صبح ها بسیار آرام استی. هنوز خواب داری؟
...
روی سینه ام میخوابانمت. آرام آرام چشمانت را میبندی و به خواب میروی.. دخترک خواب آلود من!
دستانم را دورت حلقه میکنم و میگذارم روی سینه ام به خواب بروی. وقتی تو دخترک کوچک و زیبایم در آغوشم استی احساس آرامش میکنم و حس میکنم عشق در آغوشم به خواب رفته است. صورتت را به سینه ام گذاشته ای و با دستان کوچکت از شانه هایم گرفته ای.
منتظر میمانم تا باز بیدار شوی.. ..
....
صبح شده است مادر... دخترک خواب آلود من..
چشمانت را باز کن. مادر منتظر است..
پری
در مساله زبان
شاید نوشتن این مقاله از جانب من فضولی تلقی گردد زیرا من زبان شناس نیستم و مطالعاتی ناچیز و پراگنده در مورد دارم. اما وقتیکه دیدم بسیار آدم های با نام و نشان عرصه زبان و ادب ما مثلا ضرورت وجود مصطلحات واحد سیاسی و اداری را در یک کشورنمی دانند جرئت پیدا کردم و از جانبی بسیار متاثر شدم و تاثرم تا سرحد یاس کشید.
۱- درباره جنجال بر سر مصطلحات: در همه کشور ها اصطلاحات سیاسی و اداری عمومی واحد است و این اصطلاحات از طرف مقامات مسئول وضع و تعیین می گردد و چنانچه اختلافاتی در وضع یا جعل این اصطلاحات موجود باشد، تصمیم نهائی به مراجع قانون گذاری تعلق می گیرد. اگر در کشوری گویندگان زبان های گوناگون ساکن باشند همه باید همان اصطلاحات تثبیت شده و رسمی را بکار ببرند و هر کس آن را به زبان خود ترجمه نکند زیرا در امور رسمی اختلال ایجاد می شود. در افغانستان اکثریت مطلق اصطلاحات مروج بنابر میراث تاریخی به زبان عربی است، هم چنانکه در کشور های دیگر اسلامی چنین بوده و بعد از پیدایش و رواج مفکوره ناسیونالیزم در برخی از آنها تمام یا عده از این اصطلاحات تغیر یافتند. عده ای از موسسات نوبنیاد در افغانستان از طرف مسئولین وقت، یعنی قبل ازین سی سال، به زبان پشتو نامیده شدند و چون در آن زمان فهم مردم از زبان افاده تامین ارتباط و تفاهم بود مخالفتی ایجاد نشد و این کلمات در زبان مردم جا افتادند و پذیرفته شدند. شاید با توجه به تجارب سالهای جنگ و اختلاف بود که در قانون اساسی جدید مصوب 1383 افغانستان ماده ای اختصاص یافت که اصطلاحات مروج سیاسی و اداری کشور به همان گونه گذشته باقی می مانند زیرا تصویب کننده گان قانون هم از اختلافات زبانی و قومی پدید آمده مطلع بودند، هم میدانستند تعداد زیادی از جوانان و هم وطنان ما برای مدت های طولانی در کشور های همسایه اقامت داشته و حتی عده در آنجا پدید آمده و بزرگ شده اند و طبعا مفاهیم و اصطلاحات مروج در همان کشور ها را فرا گرفته اند و ممکن است خواست کاربرد این اصطلاحات را مطابق دریافت خود داشته باشند، علی الخصوص که بزبان خود شان هم باشد. اما همه میدانند و میدانبم که تبدیل این مفاهیم و اصطلاحات در شرایط کنونی به یک زبان دیگر، که آنهم زبان اکثریت نیست، در میان سایرین اختلاف پدید می آورد و فعلا مجال پرداخت به این مسایل نیست، چون ما حالا با مسایل حاد تر و مهم تری سر و کار داریم.حالا اکثریت جوانانی که نمی دانند اصطلاحات سیاسی و اداری در تمام کشور ها واحد می باشد و هر کس آن را به زبان خود بکار نمی برد، شاید حق داشته باشند چنین مسایلی را بصورت غیر قانونی مطرح کنند اما این جنجال را عده از نخبگان مدعی زبان و ادب و سر رشته دار از امور سیاسی چرا دامن می زنند در صورتیکه آنها طی این سالها چندین بار فرصت داشتند موضوع را هنگام تدویر لویه جرگه ها و تصویب قانون اساسی های متعدد مطرح کنند، و حتی یادداشتی در این زمینه از ان ها در دست نیست. حالا آیا مناسب است که مثلا کلمه والی را در زبان دری استاندار یا به زبان ترکی باشلغ بنامند. و اگر چنین باشد پس چرا بلوچ ها، نورستانی ها و سایرین حق نداشته باشند که اصطلاحاتی را درین مورد به زبان خود به کار ببرند و وضع کنند، فقط به این دلیل که اقلیت اند؟ اگر مساله بگونه که طرح شده درست باشد هر کس چنین حقی را دارد. چرا طراحان این مساله موضوع را به مسایل مربوط و نامربوط دیگر می آمیزند، مگر آنها فرصت را برای حل تمام اختلافات میراث مانده از تاریخ مساعد یافته اند؟
در ست است که در تاریخ کشور ما محدودیت هائی علیه بعضی زبان های رایج کشور وجود داشته ولی در شرایط کنونی که عملا ده ها شبکه تلویزین عمدتا به دری نشرات دارند و صد ها نشریه چاپی نیز از طرف دری زبانان کشور ما بدون هیچ مانعی نشر میگردند و دربرابر چاپ کتب به هر یک از زبان های رایج کشور نیز ممانعتی وجود ندارد، آیا از فارسی ستیزی سخن گفتن درست است؟ دوستان عزیز! فکر نمی کنید این نوع تبلیغات بی انصافی است و موجب بروز و تراکم خشم، و عقده می گردد و خدا ناخواسته اگر ناگواریهای دیگری تاریخی پیش آید عواقب بسیار بد و غیر قابل پیش بینی به بار می آورد؟
از اظهارات برخی از اینانی که طرفدار کاربرد اصطلاحات به زبان مادری چنین نتیجه حاصل می شود که گویا آنها مصطلحات ملی را قبول دارند اما در کشور زبان ملی موجود نیست. این اظهار کمی زننده است. همه زبان های کشور ما ثروت و ذخیره ملی ما هستند و ما باید آنها را دوست داشته باشیم و در برابر آنها حساسیت نشان ندهیم. و موضوع در قانون اساسی این گونه صراحت یافته است که مصطلاحات رایج در کشور به گونه معمول مروج خواهند بود. عده ای حتی دعوی می کنند که این ماده در قانون اساسی تصویب شده موجود نبود و بعدا اضافه شده است. عجب پریشان گوئی است. در صورتیکه اکثریت آنانیکه قانون اساسی را تصویب کرده اند همین اکنون عضو شورای ملی هستند و مسئولیت دارند چنین جعلی را برملا ساخته و باطل اعلان کنند و حتی همین اکنون صلاحیت تعدیل مواد قانون اساسی را دارند و در موردیکه لازم بدانند می توانند اقدام کنند و این گونه ترویج شایعه در مورد قانون اساسی کشور بی اعتبار ساختن آن و جرم سنگین ملی و مدنی است. دریغا بسیاری از این هم وطنان ما از کشور ایران آمده اند و در آن جا سلوک با گویندگان زبان های مختلف را دیده اند، و حالا بجای اینکه از فرصت قانونی پدید آمده در کشور خود برای رشد و غنای زبان و ادب کار کنند با چنین بهانه های ذهن هم قطاران خود را می آشوبند.
راه حل این مسئله برای آنانی که مصطلحات پشتو را قبول ندارند، ارائه پیشنهاد به شورای ملی است یا انتظار کشیدن به تدویر لویه جرگه دیگر که برای تعدیل قانون اساسی یا تصویب قانون دیگر دایر گردد. حالا ما باید آنقدر تجربه حاصل کرده باشیم که در خواستها و مبارزات خود را مانند همه مردمان مدنی جهان به صورت قانونی پیش ببریم، از نادانی مردم سو استفاده نکنیم و فرصت مساعد به وجود آمده را با راه انداختن جنجال های مخرب مغشوش نسازیم. وزارت اطلاعات و فرهنگ نیز باید به کمک مراکز علمی و مراجع سیاسی در مدت معین فهرست تمام اصطلاحات عمومی سیاسی و اداری را که باید رسما به کار برده شوند نشر کند تا بکار برنده هر کلمه عادی متهم به نقص قانون و بیگانه گرائی نگردد.
۲- و اما اصل مساله: زبان عده ای الفاظ و مفاهیم صوتی است که برای نام گذاری اشیا و پدیده ها و افاده و تفهیم مطالب مورد استفاده قرار می گیرد و این الفاط هیچ رابطه عینی و جنسی با اشیا و پدیده های که نامیده می شوند ندارند بلکه فقط در طول تاریخ بصورت تدریجی فراهم آمده و مورد پذیرش اهل یک زمان قرار گرفته اند و ارزش قراردادی دارند. اصل زبان در همه دنیا بخصوص در کشور ما زبان گفتار است نه زبان نوشتار، زیرا زبان قبل از نوشته پدید آمده، اکثریت گویندگان زبان نمی توانند بنویسند و حتی خیلی از زبان ها شکل نوشتاری ندارند، یا هزاران سال بدون نوشتار به حیات خود ادامه داده اند. بنابراین مفاهیمی که بدلایل گوناگون مورد پذیرش مردم قرار می گیرند جزء زبان به شمار می آیند و فقط پدیده های جدید است که باید برای آنها نام تازه وضع کرد و اینها هم دو دسته اند- یک دسته اشیا و پدیده هائی که کاربرد عام دارند، مانند موتر، رادیو، تلیویزیون، وغیره که عامه مردم یا همان را می پذیرند یا کلمه معادل آن را پدید می آورند یا تغیری مطابق اصوات زبان و لهجه خود در آن وارد می کنند. و دسته دیگر اصطلاحات علمی، فنی و فلسفی است که از طرف افراد خبره و واجد صلاحیت در همان عرصه، وضع، پذیرفته یا رد می شود.
زبان شناسی با ادبیات تفاوت دارد. تغیر و تحول زبان بر اساس معیار های تجربی چه در زمینه تغیر و تبدیل آوا و اصوات چه در مورد تبدیل کلمات مطالعه و تحقیق می گردد اما ادبیات علم نیست بلکه بیان حالات، عواطف و هیجانات شاعر و نویسنده یا تصویر اوضاع جامعه، زیبائی های طبیعت وغیره است، که مطابق موازین خاص خود مورد مطالعه و ارزیابی قرار می گیرد. از همین سبب نیز مردمانی که به یک زبان سخن می گویند اما در محیط های جغرافیائی دیگر با اوضاع و احوال اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی متفاوت بسر می برند به ادبیات متفاوت نیازمندند و ایجادیات ادبی شان نیز متفاوت می باشد. از طرف دیگر لهجه های غنی و نیرومند یک زبان می توانند ادبیات و نوشتار متفاوت به وجود بیاورند. مثلیکه قرغز ها، قزاق ها، ازبک ها، ترکمن ها، و آذری ها که از لحاظ تاریخی همه از زبان ترکی منشا گرفته اند حالا دارای زبان های متفاوت اند و چون بنابر اوضاع و احوال خاص تاریخی از هم جدا شده اند در مسیر حرکت پیش رونده بشر به سوی جهانی شدن دوباره به سوی تشکل یک زبان واحد سیر می کنند. هم چنان که تاجیک ها در چوکات اتحاد شوروی سابق ادبیات خاص خود را پدید آوردند و دستور لهجه خود را تا سرحد زبان انکشاف دادند. کسانی که با این گونه رشد زبان ها مخالفت می کنند ذهن شان اسیر برخورد سیاسی ناشی از روند تشکل دولت ملت ها است که نه تنها لهجه های متفاوت یک زبان را به نفع یک لهجه نادیده گرفتند و باعث ضایع شدن هزاران پدیده ادبی تاریخی گردیدند بلکه در سطح کشور ها فقط به یک زبان اجازه رشد دادند در جهت مضمحل کردن سایر زبان ها کوشیدند و این امر اختصاص به افغانستان ندارد. در کشور ما لهجه های نیرومند و قوی دیگر مانند لهجه هرات و غرب کشور و لهجه هزاره گی دارای ادب فلکلوریک غنی و حتی نکات و پدیده های دستوری اند که هم باید در ادبیات مورد استفاده قرار گیرند و هم در غنای دستوری زبان واحد معیاری در نظر گرفته شوند. البته لهجه بدخشان و تخار نیز لهجهء قابل توجه و غنی است، اما خصوصیات این لهجه بیشتر در زبان ادبی رایج در تاجیکستان بکار گرفته شده اند. چیزهائی که گفتیم در مورد سایر زبان های کشور نیز صدق می کنند.
۳- مساله تهاجم "فرهنگی" و رابطه آن با زبان: این اصطلاح بسیار مبهم و راه گم کن است و میتواند وسیله کهنه پرست ترین اقشار و افراد علیه نوآوری قرار گیرد و انسان ها را وادار به دفاع از خرافاتی ترین و مزخرفترین مقولات و پدیده ها بسازد و اما واقعا با پدید آمدن تمدن صنعتی توام با کشورگشایی و استعمار طبعا تهاجم به اقتصاد و سیاست محدود نماند و به اعتقادات، اداب، رسوم، و عنعنات جوامع بشری نیز مواجه شد و مردمان کشور های عقب افتاده می بایست در ضمن پذیرفتن جوانب ضروری مدنیت صنعتی پاره ای جوانب تحمیلی آنرا نپذیرند. اما این جوامع نیز مدنیت های تاریخی داشتند. تمام مدنیت های باستانی شرق از مراحل گوناگون گذشته بودند و من جمله امتیاز برجسته که نسبت به جوامع صنعتی جدید داشتند این بود که این سرزمین ها محل بزرگترین اشراق تاریخی یعنی نزول و هبوط وحی گردیده و اذهان شان درون گرا شده بود و درباره شخصیت انسانی ذهن شان متوجه برتری حالت معنوی و اخلاق معنی گرا و کمال طلب شده بود. در مقایسه با آنها ملل صنعتی جدید کاملا به جهان برخورد آفاقی داشتند و ناظر تجلی عالم غیب در مشهودات نشده بودند. بعد از گذشت بیشتر از چهار قرن حالا آنها پی می برند که اینهمه مادی دیدن زمین و انسان و فضا منجر به آلودگی، و تخریب طبعیت گردیده و حتی ممکن است باعث از میان رفتن حیا ت در روی زمین گردد. بنابراین مفاهیم اساسی که جهان بینی انسان را تشکیل می دهد در دو جانب متفاوت بود یکی عالم را مظهر تجلیات غیب می دانست و دیگری منبع دخیره المواد. یکی انسان را بال گشا به سوی آفاق برین ملکوت تصور می کرد و دیگری موجود بیولوژیکی که باید هر چه بیشتر در پی ارضای غرایز باشد و بیشتر مصرف کند.
این موضوعات در ادبیات و طبعا زبان هر یک از این جوامع بازتاب یافته بود. متاسفانه نه تنها ملل شرق در برابر تهاجم جوامع صنعتی با اتکا به مدنیت تاریخی خود مقابله نکردند، بلکه بزودی شیوع ذهنیت ناسیونالیستی در میان آنها آنها تفرقه ایجاد کرد. و چون هر یک از آن ها بر مبنای فلسفه ناسیونالیزم به مبانی و مبادی قومی خود رجوع کردند خیلی از مشترکات انسانی، بلکه اساسی ترین منبع خود را به فراموشی سپردند و حالا که تمام آن برخورد ها و مقابله ها بجائی رسیده که مجددا همه را سیلی بنام جهانی شدن، که سیلی طبیعی است، در خود فرو می برد. خطر این موجود است که این جهانی شدن کاملا بر مبنای قدرت و ماده صورت گیرد و بناء عاری و تهی از انسانیت واقعی باشد، چیزی که ملل شرق، علی الخصوص مسلمانان می توانند این نقص را جبیره کنند، مشروط به اینکه بتوانند از اختلافات و افراط و تفریط ها بیرون بر آیند و اعتدال و هماهنگی را فرا گیرند. نگارنده راه رسیدن به این هماهنگی و اعتدال را اتصال به سنت عرفانی اسلام می داند که نه تنها راه حل انسانی اختلافات درونی را نشان میدهد، بلکه پیروان همه ادیان و نحله ها را در نهایت امر جستجو گر یک حقیقت برین می داند و میخواهد با آنها با حرمت رفتار شود، چنانچه آخرین نماینده بزرگ این سنت، اقبال لاهوی، می گوید
کافر و مومن همه خلق خداست حرف بد را بر لب آوردن خطاست
آدمیت، احترام آدمی با خبرشو از مقام آدمی
ما می توانیم با مراجعه و دست یابی به غنای معرفتی خویش روند تکامل جامعه بشری را از درون متحول بسازیم و جهانی شدن را انسانی کنیم و بنابراین با مشخصات، و سهم و نقش خود در این روند شریک شویم.
و اما ارتباط این موضوع با زبان: هر مدنیتی جهان بینی خاصی را ارائه می کند و جهان بینی توسط یک عده مفاهیم که آنها را مقولات می گویند افاده می گردند. جهان بینی ما با تجلی غیب در شهود مشخص می گردد. و ما مقولات علم، حکمت، و معرفت را با مضامین و محتوی متفاوتی فهمیده ایم. حالا اگر این معانی با دانش های ماده گرا خلط شوند و آن بجای این گذاشته شود و ما دربرابر مقوله ساینس، علم را بگذاریم، در برابر کلتور که یک تعمیم مغلق و تعریف نا پذیر است کلمه شفاف فرهنگ را معادل قرار دهیم، بجای حکمت فلسفه را بگیریم و معرفت را با اصطلاح لوژی، معادل شناخت مختلط، و ملتبس بسازیم، جهان بینی و در امتداد آن ذهن و اندیشه ما مغشوش می شود و راه را گم می کنیم. نه آنرا درست می توانیم بفهمیم نه این را- بنابراین من مخالف اصطلاح سازی از طرف آن کسانی هستم که به معرفت دینی و عرفانی ما وقوف ندارند، علی الخصوص در مورد مقولات که به بنیاد جهان بینی و اندیشه ارتباط می گیرند و اصلا مخالف قطعی گذاشتن مفاهیم و مقولات دارای معانی شکل گرفته در دامان معرفت و جهان بینی متفاوتی در برابر مقولات از سنخ متفاوت امروزی استم. معادل سازی باید با رجوع به قوانین زبان عمدتا تصریف و اشتقاق صورت گیرد. اصطلاحاتی که ترجمه شان دشوارست اخذ گردند. این باعث غنای زبان است. ما بعد از پذیرفتن اسلام این تجربه را از سر گذرانده ایم. آمدن این همه کلمات و اصطلاحات از زبان عربی نه تنها باعث مرگ زبان ما نشد بلکه آنرا غنی و توانا ساخت. امروز نیز چنین است از جانب دیگر هم چنان که بزرگان ما تا امروز مبادی دین را به عربی فرا می گیرند به این معنی است که مدنیت صنعتی امروز را نیز ما فقط می توانیم با زبان خودش فرا گیریم. ناسیونالیزم بازی در این زمینه مضر است و مردم نیم قاره هند بهترین روش را در مورد اتخاذ کرده اند.
بهار آمده است. اینجا هوا خوش آیند و زیباست. شب ها قدم میزنم. ستاره ها آنقدر نزدیک استند که میخواهم به قلب آسمان چنگ بیاندازم و از آسمان ستاره بچینم.
زمستان کمرنگ شده است و بهار کم کم دامنش را هموار میکند. بوی باران دلنشین است و صدای پرندگان صبحگاهان گوش هایم را مینوازند.
.....
چشمانم را به روی صبح باز میکنم. آهسته از جایم بلند میشوم. پرده را پس میزنم. پنجره را باز میکنم. خاک نم دارد. برگ های درختان شبنم دارند. و آسمان دلش را تمام شب خالی کرده است. قلبش آبی و صاف آفتاب در خود جا داد است.
.....
در مقابل آیینه می ایستم. موهایم را آرام آرام شانه میزنم. پریشان میکنم. میبافم. بر چشمانم سرمه میکشم. گوشواره هایم را به گوش هایم می آویزم. گردنبندم را به گردنم.
لباس های آبی ام را به تن میکنم.
یکبار دیگر از دور خودم را در آیینه میبینم. و بعد...
......
پنجره را میبندم. پرده ها را میکشم. بکسم را روی شانه می اندازم. چراغ را خاموش میکنم و دوان دوان از در بیرون میشوم....
خواب ماه نو را دیده ام...
پری
نورجهان خانم سلام
ببخش عزیزم، باز دیر شد.. همیشه با تاخیر می آیم. اما این بار بهانه دارم، حجم درس ها زیاد شده است. موضوعاتی که در صنف ها میخوانیم فکرم را به شدت مشغول می کنند. برای هر صنف باید خیلی بخوانم، بخوانم، بخوانم.... گاهی خسته میشوم اما باز به یاد خودم می آورم که این آموزش نعمتی است که باید سپاسگزارش باشم. چکیده دانش و تجربه تاثیر گذارترین اندیشمندان را میخوانم، در موردشان می پرسم، می آموزم... چند بار دیگر در زندگی فرصت خواهم داشت که در صنفی با انسان های زیرک و نکته سنج بنشینم و مسایل عمده و جنجال بر انگیز دنیای معاصر را بررسی کنم؟
هفته گذشته مراسمی در کالج بود و آرزو کردم اینجا می بودی. حتما خوشت می آمد. در این مراسم پنج نفر از کسانی که در کالج ما درس خوانده بودند و حالا شخصیت های تاثیر گذار و مطرح هستند، برای ما سخنرانی کردند. هر سال کالج برای قدردانی از دانشجویان سابق خود، یک عده از آنها را دعوت می کند و در یک مراسم ویژه برایشان جایزه می دهد. زنان خبرنگار، فیزیکدان، داستان نویس، انجینیر، داکتر، روانشناس، فعالین حقوق بشر و محیط زیست، قاضی، سیاستمدار و... برای یک روز به کالج سابق خود بر می گردند و در یک نشست دوستانه در مورد تجربه های خود، دشواری ها و موانع سر راه شان، شغل ها و خانواده های خود حرف می زنند. شنیدن حرفهایشان الهام بخش و دلگرم کننده است. در روبروی خود زنانی را می بینی که با تبعیض مبارزه کردند، موانع را پشت سر گذاشتند و به افراد کلیدی در جوامع خود مبدل شدند. ازشان در مورد دوره تحصیل شان می پرسی، در مورد اولین شغل شان (که مثلا تایپ نامه ها دریک اداره کوچک بوده)، در مورد خانواده هایشان و اینکه چگونه هم کار و هم زندگی خانوادگی خود را اداره می کنند.. برایت از سرخوردگی های خود می گویند، از شکست های خود و می بینی که با وجود همه شکست ها و ضعف ها، بخاطر پایداری شان توانستند کارهایی کنند که هم به زندگی خود شان معنا ببخشد و هم زندگی اطرافیان شان را بهتر کند. آنها الگوهای زنده موفقیت و توانمندی زنان هستند.
به نظرم یکی از بخش های مهم آموزش همین است: داشتن الگوهای زنده. وقتی یک جوان تقلا می کند تا راه خود را در این جهان هر لحظه دگرگون شونده بیابد، سخت احساس سر در گمی می کند. در این زمان، او به این نیاز دارد که حس کند در تقلای خود تنها نیست. او نیاز دارد بداند که گاهی اشتباه اجتناب ناپذیر است و نباید با اولین شکست توقف کرد. برای اینکه شخصیتی توانمند و مستقل داشته باشد و کانال ذهنش به گزینه های مختلف باز باشد او باید عملا ببیند که انسان ها توانایی های گسترده دارند.
در افغانستان، نسل جدید دختران، نسل من و تو، که میخواهند به شیوه متفاوتی زندگی کنند، الگو کم دارند. در ذهن یک دختر نوجوان ده ها سوال است که مادرش نمیتواند جواب بدهد و پدرش سخت است درک کند. از پرسش های ساده ای چون من چطور باید روزم را میان درس مکتب و کورس و امور خانه زمانبندی کنم، تا پرسش های پیچیده تری که به نقش تازه زن در یک محیط آموزشی و کاری مردانه میپردازد.
فرض کن یک دختر شانزده ساله افغانی می خواهد سیاستمدار شود. حالا این دختر شانزده ساله به چه کسی به عنوان الگو بنگرد؟ از کی بپرسد که از کجا شروع کند؟ چی بخواند؟ شبکه روابطش را چگونه گسترده کند؟ در جامعه چگونه رفتار کند؟... این دختر از کی حرف های دلگرم کننده خواهد شنید، کی پنجره ای به واقعیت های جامعه را برایش خواهد گشود؟ اگر برادرش همین آرزو را داشته باشد، پیش ملای ده می رود، پیش پدر خود می رود، کاکایش الگویش خواهد بود. شیوه های دست یافتن یک پسر به خرد، حکمت و تجربه های بزرگان محلی روشن و خط کشی شده است، هم چنان در مورد این که یک مرد جوان چه کتاب هایی را بخواند یا نخواند، به کجا سفر کند، و با کی همنشین باشد، معمولا محدودیتی اعمال نمیشود. من بارها دیدم که مردان جوان از هر گوشه کشور، برای مشوره با پدرم به کابل می آمدند، برای شرکت در یک سخنرانی سروش یا خریدن یک کتاب تازه به ایران سفر می کردند و در کمال راحتی مشکلات خود را با هر کسی که صلاح می دانستند مطرح می کردند. اما این امکان برای چند فیصد از دختران مکتب رو ما وجود دارد؟
ده ها مسئله ای را که تو امروز با آن مواجه میشوی، مادرم هرگز مجبور نبوده با آن روبرو شود. ترس ها و دغدغه های تو برای یک نسل پیشتر زنان قابل درک نیست و آرزوها و رویاهایت به نظر آنها دست نیافتنی می یابد. تو برای حل این مسایل به کی رو خواهی آورد؟ مراکز آموزشی ما به شدت مردانه اند. در مکتب برای تو از "بزرگمردان" تاریخ چون ابو مسلم خراسانی و .. می گویند و در دانشگاه، مرده ریگ مردان اندیشمند را به خاطر میسپاری... در جنتری، عکس مردان بزرگ را چاپ می کنند، در رخصتی، زندگانی و مرگ مردان بزرگ را گرامی می دارند، در ضرب المثل مرد، در قصه مرد، در ترانه مرد.... از همه جا غایبی، جز در شعرهای عاشقانه و روایت حرمسراها و آشپزخانه ها. گاهی که از روی لطف در کتاب ها به ملالی، رابعه بلخی یا نازوانا اشاره ای شده، اما آنها هم در قالب های سنتی و با دید مردسالارانه توصیف می شوند و نمیتوانند راه را برای تجربه های امروزی روشن کنند. آیا گاهی بحثی در مورد جنبش های زنان صورت می گیرد؟ کسی از یک دانشمند، نویسنده یا شاعر زن نقل قول می کند؟ کسی ابر زنان جهان را می شناسد؟
به دلیل کمبود الگوهای محلی زنده، ما برای الهام به تجربه های جهانی زنان می نگریم وبه ابر زنان بیرونی تکیه می کنیم و در سطح عملی ناچاریم بر تجربه های "مردان تاثیر گذار" در خانواده، محله یا کشور خود تکیه کنیم. در هر دو این گزینه ها خطری پنهان است که باید از آن آگاه بود: تکیه بر الگوهای بیرونی عمدتا غربی، ممکن است انسان را با مسایل اطرافش بیگانه کند و درگیر چند شعار نامتناسب با شرایط فعلی ما بسازد، تکیه بر تجربه "مردان"، ممکن است این توهم را ایجاد کند که برای موفق بودن، یک زن باید نخست "زنانگی" را کنار بگذارد.. در این میان، مسئولیت دشوار و چالش بر انگیز این نسل دختران تحصیل کرده افغانستان است که شیوه ای برای تلفیق این تجربه ها بیابند و الگوهای محلی موفق و تاثیر گذار شوند.
کامیاب باشی
شهرزاد
ستاره ها را دانه دانه از آسمان بر میدارم بر گوشهایت می آویزم. تاجی از آن ها میسازم روی موهایت مینشانم...
آسمان صاف است و مهتاب در قلب آسمان خود نمایی میکند...
خواب ماه نو را دیده ام...
این روز ها تو شادی عجیبی به من میدهی و لبخند هایت قلبم را مینوازد و در آغوش میگیرد. برق و صفای چشمانت
مرا دیوانه میکنند. موهای سیاه و نرمت را در میان انگشتانم نوازش میکنم. پوست نرم و لطیفت را با نوک انگشتانم لمس میکنم.. حضورت همه جا و همه کس و همه چیز را زیبا و خواستنی کرده است.
تو عشق من استی.
دیشب وقتی چشمانت را بسته بودی و آرام خوابیده بودی کنارت نشستم. به صورت لطیف و زیبایت دست کشیدم. دستم را روی قلب کوچکت گذاشتم و نفس هایت را حس کردم. پیشانی ات را بوسیدم وقتی به تو نزدیک شدم نفس هایت صورتم را گرم کردند و بوی خوش کودکانه ات همه جایم را پر کرد. دستان کوچک و انگشتان نرمت در میان دستانم گرفتم و به تو نگاه کردم. به تو که همه کس من استی و لبخندت هایت به من زندگی میدهند. پاهای کوچکت را در میان دستانم گرفتم. سراپایت را نگاه کردم.. تو چقدر زیبا استی دخترک زیبای من!
آرام در کنارت دراز کشیدم. نا آرامت کردم دخترم! از پهلو به پهلو شدی و چشمانت را باز کردی. دست کوچکت را به سویم دراز کردی. دستانم را به دورت حلقه کردم و ترا نرم و آرام در آغوشم فشار دادم. آرامش همه جایم را پر کرد. نفس های گرمت سینه ام را گرم کردند و تو دخترک کوچک و زیبای من در آغوشم نرم و آرام دوباره به خواب رفتی و من ساعت ها به چشمانت نگاه میکردم و به صدای نفس هایت گوش میدادم.
دخترکم...
انوش زیبای من..
آخ.. احساس گناه میکنم، مدتی است به نورجهان ننوشته ام. اصلا فرصت نمیشود. پنج صنف دارم، در کنار آن کار و فعالیت های داوطلبانه و…. هنوز حس می کنم به اندازه کافی از وقتم استفاده نمی کنم.
اما اندازه کافی را چی کسی تعیین می کند؟ . امروز با خود فکر می کردم که چرا خودم و بیشتر کسانی که در اطرافم می بینم اینقدر همیشه تلاش می کنیم زمان را بفشاریم و شیره اش را بکشیم و..ناخواسته در این میان توان و انرژی خود را کاملا مصرف می کنیم و در پایان روز به خریطه های سنگینی مبدل میشویم که توان فکر کردن و نوشتن و. .. را ندارند.. فکر می کنم این نوع برخورد با زمان و زندگی از این توهم سرچشمه می گیرد که ما فکر می کنیم میتوانیم از زمان بیش از آن که ظرفیت دارد استفاده کنیم. "بیشترین استفاده" هدف این نوع زندگی است، مهم این نیست که این استفاده سالم، در دراز مدت شادمان کننده و یا رضایت بخش باشد. همیشه دچار توهمیم که به اندازه کافی از وقت استفاده نکردیم، به اندازه کافی کار نکردیم، به اندازه کافی لذت نبردیم، به اندازه کافی.. بدون اینکه بیاستیم و بپرسیم: این "اندازه کافی" را چی کسی تعیین می کند؟..
من حتی در سرمستی های آخر هفته بعضی از اطرافیانم این برخورد را میبینم، بعضی ها شکایت می کنند: به اندازه کافی مست نشدم، به اندازه کافی نرقصیدم، به اندازه کافی خوش نگذشت و باز این سبب میشود که هفته آینده بیشتر برقصند، بنوشند- گیچ شوند، خسته و حتی بیمار شوند و..…
خیلی ها دچار این توهم اند که یک نمونه تعیین شده "به اندازه کافی" خوب، موفق و زیبا موجود دارد و ما همه تلاش مان این است که خود را در شیوه زندگی به آن نزدیک تر کنیم. فکر می کنم من هم در درون این طرز تفکر را بدون باز اندیشی پذیرفته ام. این حس نارضایتی مداوم از عملکرد اکادمیک خودم و یا فعالیتم و یا وبلاگ نویسی و… همه به این بر میگردند که سخت از محدودیت توانایی های خود و محدودیت زمان نا آگاهم. دچار این توهمم که اگر به اندازه کافی تلاش کنم، ممکن است در یک شبانه روز به اندازه یک سال کار کنم، به اندازه یک ماه بخوانم، به اندازه یک… نمیدانم. برای رسیدن به یک زندگی متعادل تعادلم را از دست داده ام. زندگی متعادل یعنی این که در یک هفته برای درس، برای ورزش، موسیقی، دیدن یک فیلم خوب، کار داوطلبانه، تماس با خانواده و… وقت کنار بگذارم، و اگر نتوانستم زندگیم به اندازه کافی تعادل ندارد، سالم نیست، پربار نیست… در این میان ضرورت خواب طولانی را قربانی می کنم، لذت خواندن سپهری را قربانی می کنم.. لذت بطالت را (باور کنید بطالت لذت دارد، بیکار نشستن و مثلا ناخن های خود را رنگ کردن..) از دست می دهم و…
این تلاش برای رسیدن به اندازه کافی در همه عرصه های زندگی اطرافیانم رخنه کرده است. این دختران جوان ناراضی اند از این که: به اندازه کافی کتابخوانده نیستند، به اندازه کافی لباس ندارند، به اندازه کافی لاغر نیستند، زیبا نیستند، خوش لباس نیستند، موفق نیستند، قوی نیستند…
شهرزاد

