تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
کریسمس- امتحان- تمرکز

 

سلام و درود

موسم کریسمس است، زمین را برف سفید و پاکیزه پوشانیده است.  دیشب همه شب، صدای باد که به پنجره می کوبید خوابم را بر آشفت...  امروز صبح که بیدار شدم بار زمین و درختان سنگین تر شده بود و برف  همه جا را پوشانیده بود.  دلم سبک شد، مثل اینکه من هم دیشب با آسمان دلم را خالی کرده باشم..

فصل کریسمس است، لیلیه ام را تزیین کرده اند، در اتاق نشیمن درختی را گذاشته اند و آن را با ده ها توپ بزرگ و کوچک درخشنده، گدی های رنگین و فیته های رنگارنگ آراسته اند.  هر بار که از کنار درخت می گذرم، می ایستم تا زیبایی بهاری و سبزش را در دل زمستان تحسین کنم.

شهر هم زیبا شده است، درختان به پیشواز کریسمس و سال نو شگوفه های از نور به تن دارند. مغازه ها ویترین های شان را با بهترین اجناس خود آراسته اند.  شهر هوای انتظار را دارد، انتظاری شادمانه، بی قرار.

مردم شادمان اند.  مردان و زنان در بالاپوش های گرم خود به مغازه ها می شتابند تا برای عزیزان خود هدیه ای مناسب پیدا کنند.  خانواده ها در این فصل سال دور هم جمع میشوند تا این  میلاد فرخنده را و  سال نو را جشن بگیرند. همه بی پرواتر می شوند، بی ملاحظه پول مصرف می کنند، می خوانند، می رقصند،  می خورند،..

من تماشا میکنم، شادمان میشوم، اما از دور.. با جشن بیگانه ام.. عید هم وقتی می آید که من درگیر امتحاناتم.. در تنهایی، عیدی نیست.  

در کالج ما درس های این سمستر به پایان رسیده اند. من سه امتحان دارم، دو مقاله باید بنویسم و برای سفرم به کالیفرنیا باید آماده شوم.  خوشحالم که سمستر به پایان خود نزدیک شده است، اما از سویی به خاطر امتحانات نگرانم و از درس خواندن خسته شده ام.  

همه اینها را نوشتم تا بگویم که در چند روز آینده نمیتوانم بنویسم.. باید تمرکز کنم و درس بخوانم. (هرگز  کوتاه نویسی را یاد نگرفتم).

وقتی به کالیفرنیا رسیدم، دومین نامه به نورجهان را خواهم نوشت و...

خواهش می کنم شما دعا کنید، امتحانات دشواراند..

شادکام باشید،  پیشاپیش عید را برایتان تبریک می گویم

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/12/16ساعت17:50توسط یکی از ما دو نفر |
به خواهرم: یک روایت دخترانه از بلوغ، درگیری و آموختن

 

دوستان خوب سلام 

  من  نوشتن یک سری نامه ها به خواهرم نورجهان را آغاز کرده ام. (شما شاید بگویید به ما چی؟ صبور باشید، توضیح میدهم)    این نامه ها خاطرات مرا از نوجوانی ام و مسایل عمده ای که  به عنوان یک دختر در جامعه افغانی با آن روبرو شدم،  روایت خواهند کرد و هدفم این است که قسمتی از تجربه هایم را به نورجهان بگویم تا او بداند که در درگیری هایش تنها نیست، و ما دختران افغان که میخواهیم وارد فضای عمومی درس و کار با مردان شویم،  همه به شیوه خود رنج برده ایم و آموخته ایم و هنوز می آموزیم که چگونه موقعیت خود را در آن جامعه پیدا کنیم. نورجهان خواهر 15 ساله ام دختری شجاع، سرشار و تیز هوش است و من و او دوستان نزدیک هم هستیم. من  خیلی از او آموخته ام.  منظورم از نوشتن این نامه ها، نصیحت کردن او نیست، بلکه بازگویی قصه های یک تجربه دخترانه شبیه تجربیات خودش است که ممکن است برای او جالب، دلگرم کننده و گاهی آموزنده باشد. 

  هنوز مطمئن نیستم که نامه های بعدی را  در وبلاگ بگذارم، بستگی به این دارد که نظر شما در مورد مفید بودن آنها چیست.  تلاش من این خواهد بود که با بازگویی تجربیات شخصی ام، فضا را برای طرح مشکلات و چالش های زنان تحصیلکرده یا مکتب رو افغان باز کنم، با قید این نکته، که تجربه های دیگران ممکن است خیلی متفاوت باشد. به هر حال، منتظر نظرات شما هستم.  در صورت دوام این سری نامه ها،  به مسایل متفاوتی چون موقعیت زنان در محیط کار و آموزش، رابطه ها و سردرگمی های یک نوجوان و چالش هایی که من بر سر راه زنان افغان می بینم، خواهم پرداخت.

  

نخستین نامه: ورود به فضای عمومی و نخستین درگیری ها با تصویرهای ذهنی مردان از "زن افغان"

نورجهان عزیزم،

دیشب به یاد تو افتادم و مثل همیشه  آرزو کردم که میتوانستم در کنارت باشم.  یا کاش تو اینجا در کنار من میبودی، تا هر دو همدیگر را حمایت می کردیم و بیشتر از هم می آموختیم.  هر چند  بودن مادر و پدر در کنار تو  نعمت بزرگی است، که من موقتا از آن محرومم.

وقتی به تو فکر می کنم، به یاد چهارده، پانزده سالگی خودم می افتم و به یاد اینکه آن سالها چقدر سرشار ولی دشوار بودند.  آنزمان در درون خودم تغییراتی را حس می کردم که برای خودم قابل درک نبود.  احساسات جدیدی را تجربه می کردم که گاهی مرا می ترساند.  یکباره همه چیز عوض شده بود، موقعیت من در خانواده، روابطم با دوستان و توقعاتی که از من می رفت.  دیگر کودک بهانه گیر نه، بلکه بانوی جوانی بودم که باید بسیار محتاطانه و سنجیده عمل می کردم. در افغانستان، از دختران زودتر توقع می رود که بالغ شوند و سنجیده برخورد کنند.  همه این توقعات جدید، گاهی مرا در موقعیت دشواری قرار میداد که بعد به کمک مادر و پدر از آن موقعیت نجات می یافتم و رشد می کردم، و گاهی هم در آنجا گیر می کردم.

            یک چیز که سخت به خاطر آن مدیون پدر هستم، مراقبت صمیمانه او از وضعیت دشوارم بود.  پدر کار بسیار تعجب بر انگیزی کرد که من آنزمان فلسفه اش را نمی دانستم ولی امروز به خاطر آن خیلی مدیون او هستم. او  در آن روزها، برایم رمان های مختلفی آورد که از خطراتی که یک جامعه مردسالار و بسته برای یک دختر جوان دارد،  هشدار میدادند.   رمان هایی که دید استفاده جوی برخی از مردان را به دختران نشان میدادند و چشم و ذهن مرا به خطرات احتمالی گشودند.  ما در مورد این رمان ها با هم حرف نمی زدیم و یا خیلی مبهم حرف می زدیم، اما پدر خودش را مطمئن می کرد که من پیام را گرفته ام.

            در  چهارده و پانزده سالگی ام، من سخت میخواستم بدانم "من کیستم، چی کاره خواهم شد و آینده ام چگونه خواهد بود".   برای کشف آینده ام بی قرار بودم و میخواستم زودتر بزرگ شوم. برای رام کردن این بی قراری و یافتن روزنه های جدید، پدر خیلی مرا کمک کرد.  به خاطر کمک های پدر و حمایت مادرم، موقعیت من و سطح دانش کتابی ام  من در مورد مسایل خیلی با دختران همسن و سالم فرق داشت. (دانش کتابی گفتم چون معتقدم که همه هنرها و مهارت های زنان هم دانش است- دانش تجربی -  که در آن من خیلی از دختران همسن و سالم عقب بودم).. به دلیل همین تفاوت در طرز پرورش،  فکر می کردم که اگر من وارد جامعه ی  بزرگتر از خانه و مکتب شوم، خیلی موفق خواهم بود و بسیار کم اشتباه خواهم کرد.  ولی واقعیت های جامعه با تصورات من خیلی فاصله داشت. 

             اولین روزهای برگشت ما از پاکستان روزهای دشواری بودند.  من 15 ساله بودم و سخت پرشور و احساساتی.  پشت سر گذاشتن دوستانم در پاکستان برایم دشوار بود.  خیلی گریه می کردم و از محیط جدید، نا آشنا و دشوار کابل خوشم نمی آمد. پدر خیلی تلاش کرد که به شیوه های غیر مستقیم همه چیز را برایم از لحاظ عاطفی آسانتر بسازد.  دلتنگی برای دوستان پاره ای از دشواری بود، اما دشواری بزرگتر تثبیت شخصیت خودم  و برقراری روابط در این محیط جدید بود.  در محیطی که بسیار کم برای قبول شخصیت و آزادی های من آماده بود. 

            آزار دهنده ترین مسئله  برای من که متاسفانه تا امروز هم یک فشار روحی بزرگ برای زنان جوان افغان است (بخصوص برای آن عده که از خانواده های باز و روشنفکر می آیند)، فاصله عجیب و پر نشدنی میان فضای خصوصی یا خانواده، و فضای عمومی یا بیرون بود.  فضای عمومی در افغانستان، یک محیط کاملا مردسالار است.   فضای خصوصی که من درآن رشد کرده بودم، مرا تشویق کرده بود آزاده، پرسشگر و شادمان باشم.   فضای عمومی توقعاتی کاملا بر خلاف این از من داشت. 

اولین مسئله ای که در محیط عمومی من با آن روبرو شدم، درگیری با کلیشه ها و تصویرهای ذهنی مردان، از "چگونه باید بودن" زن بود.  من به دلیل پرورشم، کمی از تصویر ایده آل دختر افغان فاصله داشتم و بزرگترین چالش این بود که حد اقل در ذهن اطرافیان، همکاران و دوستان نزدیک خودم را به گونه ای که هستم، قابل قبول و شناسایی بسازم، تا بعد زمینه برای درخواست برابری و احترام فراهم شود.  در واقع،  جدال من برای این بود (و تا هنوز است)، که  نخست حد اقل در محیط های فرهنگی مرا به عنوان یک انسان قابل احترام و یک دختر خوب بپذیرند، تا بعد بتوانم برای احراز مقام مساوی با مردان تلاش کنم. من با این روش که همه چیز را ویران کنم و خودم را یک انقلابی رادیکال معرفی کنم، زیاد راحت نبودم. چون میدانستم که با آن روش یا تجرید میشوم و یا وسیله ای برای خوشگذرانی چند نفر که آزادی را برایم به شیوه خودشان معنی خواهند کرد. 

نخستین چیزی که در این روند متوجه شدم این بود که برای مردان  دشوار بود  اظهار احساسات و به خصوص ابراز شادمانی مرا در محیط عمومی بپذیرند. حس می کردم اصلا برایشان دشوار است حضور یک دختر شادمان را تحمل کنند.  عجیب است نه؟ اما فکر می کنم مردان دور و برم از من توقع داشتند که همیشه از بدی جامعه شکایت کنم، گریان و اندوهگین باشم و یا شادمانی ام را فقط در حضور آنان نشان بدهم، نه در حضور همه.  "دختری که به همه تبسم می کند"، برای مردان دور وبرم زیاد قابل تحمل نبود. آنها نخست نمیفهمیدند که من چرا تبسم می کنم؟ یعنی " دختر" بودن غم انگیز نیست؟ چرا فکر می کنم حق دارم بلند بخندم و شادمان باشم؟ بعد، عده ای حاضر بودند از این گناه من چشم پوشی کنند، به شرطی که تبسم من محدود به فضاهای خصوصی و نیمه خصوصی باشد، در صنف، در دفتر، در یک مجلس با دوستانم یا دوستان پدرم، اما این که من به راننده و گادیران هم تبسم می کردم، غیر قابل تحمل بود. من نفهمیدم که تبسم کردن و شادمان بودن چه خطری دارد که همه اینطور به من هشدار میدهند. این برای من بخشی از طبیعتم بود.  امروز می فهمم که تبسم من دقیقا به این دلیل خطرناک است که تصویر ذهنی مردان از "زن افغان" را مخدوش می کند.   زن افغان در ذهن مردان جامعه ما و حتی در رسانه های غربی،  یک موجود زجر کشیده، ناتوان، ناشادمان است که از زن به دنیا آمدن خود پشیمان و عذر خواه است.  شکستن این تصویر با شادمان بودن و خندان بودن،  همه مردان را، حتی مردان "طرفدار" حقوق زنان را، حتی رسانه های غربی برتر و "منجی"  را،   در یک موقعیت دشوار و ناراحت قرار میدهد، تصویر ذهنی آنها را به چالش می کشاند.    بخشی از اصراری که ادبیات شفاهی، موسیقی و فرهنگ ما بر "ناشادمان بودن"  و "مظلوم بودن" مادران دارد، ریشه در واقعیت دارد و بخش دیگر به این بر می گردد که مردان ما میخواهند زنان را ناشادمان ببیند. در فرهنگ ما، زنان شادمان را مترادف با زنان سبکسر میدانند.  برای زن اظهار شادمانی در حضور مردان و در فضای عمومی تقریبا حرام است. 

اما برای من تبسم نکردن و شادمان نبودن، مکروه به نظر می رسید بنا بر این آهسته آهسته اطرافیانم به بیهودگی تلاش های خود برای "سنگین و سنجیده ساختن" من پی بردند و کم کم به متبسم بودن من عادت کردند.  اما ماجرا به این جا ختم نشد، هر روز وقتی مانعی را پشت سر می گذاشتم، اطرافیانم بهانه ای دیگر برای ملامت کردنم می یافتند… و جدال ادامه می یافت.

حالا باید صنف بروم، در نوشته ای دیگر، به  مسئله پوشش زنان و فضای عمومی می پردازم.  

 شادکام باشید.

شهرزاد 

+نوشته شده در 2007/12/12ساعت17:24توسط یکی از ما دو نفر |
به بهانه زمستان

 

 این روزها- با دشوارتر شدن فصل سرما،  مادرم را بیشتر به خاطر می آورم.  دستان نحیفش را که گذر زمان خط خطی کرده است، پژمرانده است.. دستانش که گل های یاس من هستند..  

در زمستان برای مادر شستن، روفتن و پختن دشوارتر می شود.  گرم نگهداشتن خانه برای کودکان و برای مهمان ها، تشویش بزرگ مادر است. مادر صبح ها زود بیدار میشود تا برای یک روز سرد دیگر آماده شود. چوب را به قطعات کوچکتر می شکند و در سرمای بی رحم صبح، با دستان برهنه، با آب سرد، ظرف می شوید. شال بزرگ و گرمش را محکم دور خود می پیچد و جارو می زند، پاک می کند، گردگیری می کند، خریداری می رود، پیاز توته می کند و ده ها کار روزمره دیگر را که به چشم نمی آید، اما دشوار، وقت گیر و ملال آور است، انجام میدهد. در انجام همه این کارها، فقط سرما مادر را تنها نمی گذارد، هر لحظه با اوست، سرما آن شانه های نازنین را می لرزاند،  باد سرد صورت مادر را می آزارد،  باد از زیر چادرش می گذرد و گوش ها، گردن مادر را می آزارد...

مادر اما با پایداری در برابر سرما مبارزه می کند.  چوب می شکند، بخاری آتش می کند، به ما پیاله پیاله چای داغ می دهد، وادارمان می کند دو جوره جراب را سر بسر بپوشیم، سفارش می کند بی احتیاطی نکنیم، دستمال گردن یکی را می بندد، برای دیگری یک کلاه گرم می پالد، در گوشه اجاق برای زنده نگهداشتن آتش تلاش می کند، پف می کند و اشک از چشمانش سرازیر می شود، شیشه چراغ پاک می کند، از هر پارچه ی پشمی پرده می سازد و به دروازه ها و کلکین ها می آویزد تا راه سرما را بندد و.....  

............................

ما چی می کنیم؟ اگر خانه کمی سرد بود شکایت می کنیم، اگر نان کمی دیرتر آماده شد، شکایت می کنیم، اگر روشنی برای کتاب خواندن کافی نبود، شکایت می کنیم،  زود بزود لباس های خود را چرک می کنیم، بی احتیاطی می کنیم و مریض میشویم تا مشغولیت مادر کمی بیشتر شود، تا او از خواب شب هم محروم شود و شب همه شب بر بالین ما بیدار بنشیند..

  زمستان ها می روند و می آیند.. مادر کار خود را می کند، و ما شکایت های خود را تکرار می کنیم.  برای یک لحظه هم به ذهن ما نمی گذرد که شاید یک زمستان، مادر دیگر خسته شود، دیگر هر هفته بخاری را نتکاند، دیگر برای ما نان نپزد، دیگر هر صبح برای ما کلاه و دستکش و جراب نپالد... به کارهای مادر چنان عادت کرده ایم که نمیتوانیم تصور کنیم او نیز مانند ما بخواهد بنشیند و کتاب بخواند، استراحت کند و یا به جای جارو زدن پله ها،  در بازی های زمستانی ما شریک شود..

....

و این تنها در خانه ما نیست، در هر خانه را که بکوبی و مهمان هر افغان که شوی، یک زن، یک مادر، یک دختر، یک موجود نامرئی پرکار برای تو چای آماده میکند، نان می پزد، و قیمت مهمان نوازی افغانی را با بیخوابی، خستگی و کار دو چندان می پردازد. زمستان و تابستان، روز و شب،  جمعه و شنبه، هر روز در هفته، هر ساعت در روز یا شب،  کسی است که همه این کارها را انجام بدهد.   کسی که هیچ تعطیلی ندارد، ارتقا نمی کند، رخصتی نمی گیرد... کسی که ما حتی از او تشکر نمی کنیم و همه زحماتش را، کار شبانه روزی اش را، "بیکاری" تلقی می کنیم. دور از انصاف نیست؟

.........

این تنها در خانه های مردمانی که بویی از حقوق بشر نبرده اند، اتفاق نمی افتد.. در خانه من، در خانه تو، که خود را مبارزین حقوق زن می دانیم، اتفاق می افتد.  در خانه من، در خانه تو، زن بی وقفه جان می کند. آیا گاهی من برای مادر یک دستکش گرم خریده ام، چای آماده کرده ام، ازش تشکر کرده ام؟ کسی را دیده ام که با خانمش ظرف های شب را بشوید؟ اتفاق افتاده که زن هم از کار خود برای یک هفته مرخص شود و "آقای" خانه کارهای خانه را انجام دهد؟  به یاد نمی آورم... شاید جنبش ها راباید با تغییر دادن خود شروع کرد..

..............

 

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/12/8ساعت0:13توسط یکی از ما دو نفر |
آفرینش امید

گاهی فراموش می کنم که امید را باید در درون خود آفرید و در رویارویی با دشواری ها و تاریکی ها، نیاز به باز آفرینی امید است.. گاهی فراموش می کنم که معجزه اتفاق نمی افتد مگر اینکه بخواهی اتفاق بیافتد و تلاش کنی.. گاهی فکر می کنم امید سوار بر ابرها خواهد رسید و چون باران خواهد بارید و درون  مرا سرشار خواهد کرد، فکر می کنم که باید منتظر بمانم.. ولی باز به خاطر می آورم که امید را باید آورد، فرا خواند، آفرید..

لال شده بودم این روزها.  حس گم شدگی داشتم، حرفی برای گفتن نبود.  در رخصتی هفته سپاسگزاری، کتابی در مورد افغانستان خواندم که یک خانم امریکایی نوشته بود، کتاب تاریک و غم انگیزی بود.  دلم را به درد آورد.  اخبار را که میخواندم خشمگین تر و غمگین تر میشدم. درس های ما هم.. در همه صنف هایم در مورد فلاکت و بدبختی های جهان معاصر می خوانیم.. جنگ، گرسنگی، مهاجرت.. خاطرات تلخ زنده میشوند.. همه اینها، امید را از من گرفته بودند.. انگیزه نوشتن نداشتم، افسرده که نه، ولی نا امید و بی تفاوت شده بودم..و نشسته بودم یکی در بشقاب برایم امید و شادمانی تعارف کند..

در  لحظات نا امیدی، بی تفاوتی و تنبلی جان فرسا که مرا از خودم متنفر می کرد، کم کم برایم روشن شد که لزوما معجزه ای رخ نخواهد داد که دنیا را عوض کند و یا یکشبه در وضعیت افغانستان تغییر بیاورد.  عمر من هم به احتمال زیاد طولانی تر از آن است که بتوان آن را کاملا در نا امیدی گذراند.   بنا بر این باید امید را در خود خلق کنم، همانطور که نا امیدی و افسردگی مخلوق خود من است، امید هم میتواند به وسیله خودم و از درونم ایجاد شود.  و اگر این امید خلق نشود، توجیه تنبلی، بی تفاوتی و بی مسئولیتی آسان تر می شود.

  آفرینش امید یک تقلای هر روزه است.. یک جدال همیشگی. درد آور است مثل نوشتن، مثل هر آفرینش دیگر..  من فکر می کردم که زندگی چون یک جاده است که در مسیر آن گاهی با امید و گاهی با نا امیدی بر می خوریم، که اگر به نا امیدی برخوردم با خود بگویم: منتظر می مانم، شاید چند قدم بعدتر بهانه ای برای امیدواری بیایم.. اما  زندگی جاده نیست که یک جا در مسیر آن با امید روبرو شویم و نا امیدی را پشت سر بگذاریم.  زندگی دایره های در هم آمیخته ای است، هر دایره از دل دایره قبلی می گذرد، از آن رنگ می گیرد، اثر می پذیرد، آغاز و  انجام دایره ها نامعلوم است..دایره ها بی رنگ، بی رنگند،  این دایره ها را ما رنگ می کنیم، با امید یا نا امیدی، با شادمانی یا یاس، با مبارزه یا بی تفاوتی.. این دایره ها را باید زندگی کرد، زندگی در آینده، در  میان جاده نیست، در آخر جاده نیست.. آغاز، وسط و آخر توهم ماست.. امید را باید دایره وار، در خود باز آفرینی کرد، امیدوار بودن، خوشبین و مبارز ماندن، یک تصمیم است، یک حالت خودبخودی نیست. در هر باری که نا امیدی و افسردگی برای شکار ذهن و روان ما تور می اندازد، باید دشنه ای از امید خلق کرد و تور را برید.. 

اما چرا برای من امیدوار بودن ضروری است؟  من بدون امید، بهانه برای کار را از دست میدهم..  در خلای امید، خلاقیت پژمرده میشود، مبارزه می میرد، بی تفاوتی مرا در تور عظیمش اسیر می کند..

اگر بهانه نا امیدی ام این است که تغییری رخ نداده، خودم هم میدانم که واقعبینانه نیست.. تغییر رخ داده است، در زندگی انسان ها بهبود آمده است، بهبود خواهد آمد.. تغییر آرام می خزد، آهسته آشکار میشود.. و گاهی از بس در تور بدبینی پیچیده ای،  تغییر را انکار می کنی.. چشمان من است که باید شستشو شوند.. باید هر روز، با خلق امید در خودم، دیگران را هم امیدوار کنم، مهر بورزم، شادمان کنم،  کاری برای دیگران انجام دهم، بنویسم، زندگی کنم...

حس می کنم امید کم کم در من نفس می کشد..

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/12/3ساعت11:14توسط یکی از ما دو نفر |
من کی هستم؟
گم شده در زمان: خود را در تحرک زمان گم کرده ام. در نفس های لحظه ها یک قدم از وجودم دور تر میروم - از هستی ام. زمان هر تکه ام میشود - هر لایه ای پوستم هر لحظه ای بودنم. در دستان ملایم زمان شناور میشوم. در بازوان زمان هستی ام را جستجو میکنم. من تولدی دوباره استم. من زمان -فرایند شدن- استم. یا وجودی ام که مرده است... واقعیت من گم شده است... (خود) من پرنده ای است سرگردان ـ آواره ـ در جستجوی من... در یک لحظه.. در یک لحظه مرگ- یک لحظه زندگی یک لحظه نا پیدا شدن- یک لحظه ای تولد دوباره.. یک لحظه ای شدن- در یک پاره گذشته- در یک نفس در حال- در یک قدم در فردا: من پاره های -خودی- در واقعیت دروغ زمان- در آغوش نامریی زمان- در هستی کاذب زمان استم. من پس از مردن هر لحظه ای زمان تولدی دوباره ام.. یا شاید: هستی ام در لایه های کودکی ام- در پوست خسته زمان و هستی گم شده است. گاهی خودم را در لحظه های منجمد بودن و انهدام گم میکنم و باز میابم. در دستان معلق واقعیت بقا شناور میشوم. یا در سطح مبهم- تیره و نامعلوم آرامش فنا ناپذیر غرق میشوم. پری
+نوشته شده در 2007/11/24ساعت3:45توسط یکی از ما دو نفر |