در این روزها در وبلاگ نویسی کم کار شده ام.. ببخشید. موضوعات مختلف فکرم را پریشان و مشغول نگاه میدارند. گاهی آرزو می کنم میتوانستم برای مدتی برخی از روزنه های ذهنم را به درد، نگرانی و فکر های بیهوده ببندم تا بتوانم همه انرژی خود را صرف آموزش، خواندن و نوشتن کنم. نمی شود..
روزهایم با خواندن اخبار شروع می شوند. خواندن اخبار ده دقیقه وقت می گیرد..اما آن ده دقیقه در تمامیت روز تکثیر می شود، مثل بیماری به همه بخش های مغزم سرایت می کند.. نگرانی، درد، اندوه از آینده نا معلوم. اخبار از خشونت و کشتار می گویند... از افراط گرایی مذهبی، از سوء تفاهم های بزرگ، از.... مصیبت، فلاکت، حادثه....
می خواهم کاری کنم.. می خواهم به نحوی در درک و حل ریشه های این مشکلات سهم داشته باشم. این که درس می خوانم کافی نیست، نوشته های بی سر و پا و پراگنده و احساساتی می نویسم، فایده ای ندارد، در مورد تحمل، فهم و عشق حرف می زنم، شاید جایی را نگیرد... خسته ام از توجیه گری ها، از امید صلح را در دل پروراندن، در گوش کران فریاد زدن، خودم را کر کردن.. از خندان و براق ولی بیکاره بودن، از "نمایندگی کردن"، در حد یک "نشانه" ماندن... می خواهم کار کنم.
اما چگونه؟ نمی دانم.. از کجا شروع کنم؟ آن را هم نمی دانم.. و به کی ها بپیوندم؟ چنین به نظر می رسد که هر کسی راه خودش را می رود. عده ای در دام تعصبات کهنه اسیر مانده اند و عده ای را بازی های نو و دروغین فریفته است، و عده ای دیگر هم مثل من گم کرده راه، دنبال چراغی می گردند که راه شان را روشن کند. شاید عده خیلی کمی باشند که هر کارشان در راستای یک هدف والاتر باشد و این به زندگی شان معنی ببخشد، ولی آنهم در گوشه تنهایی خود تک صدا به مبارزه ادامه می دهند و شاید به کار جمعی و گروهی باور ندارند. "برو دختر، راه خودت را پیدا کن.." این را بار بار به خود می گویم.. و باز در نیمه راه می مانم.
زمانی که در کابل دانشجو بودم، بارها اندیشیدم که وجود یک تشکل سیاسی قوی، ریشه دار، انساندوستانه، متعادل و راهگشا، جوانانی چون من را کمک خواهد کرد تا نیروی خود را متمرکز کنند. اما از بخت خوب یا بدم، در یک عصر "پست مدرن" زندگی می کنم، عصر شکست ابر روایت ها، ساختارها، حزب ها، ایدئولوژی ها...
دنیا چند صدایی شده است.. هر کسی باید برای خود فریاد بزند... من اما درمانده ام، آیا کسی گوش خواهد داد؟
حالا آرزو می کنم کسی یا کسانی بیایند و تلاش کنند ریشه های افراط گرایی را بفهمد، تعصب ها را بقهمند، و سر درگمی امروز ما را در افغانستان درک کنند.. جنبشی شکل بگیرد که در کنار نقد، بتواند بدیل ارائه کند... حرکتی که به ما امید بدهد.. بتواند یک خط مشی سیاسی روشن ارائه کند. خط مشی که ما را، دولت مارا، مردم ما را کمی تکان بدهد.
آرزو می کنم کاری شود که مردم به خود باورمند شوند و به باورها شک مند... از بی تفاوتی کمی فاصله بگیرند...
این شاید تصویر یک وضعیت ایده آل باشد.. اما این طور در گل ماندن هم سخت است...
چرا مردم باور به خود را از دست داده اند؟ چرا حرف های روشن و منطقی اینقدر کم شده؟ چرا تفکر سیاسی ما دچار رکود و ضعف شده؟ چرا؟؟؟ چرا در خیلی ها حتی نیاز به تفکر ایجاد نشده؟
شهرزاد
هوای بیرون اندوهگین است.. مثل اینکه آسمان اخم کرده باشد، بغض خود را بلعیده باشد. مدتی می شود که ننوشته ام. خیلی پراگنده بودم. تمرکز کردن برایم سخت بود. درس ها زیاد شده و این هفته، امتحانات میان ترم داشتیم. میترسم توانایی تمرکزم خیلی کمرنگ شده باشد.. موجها مرا با خود می برند و گاهی هر چه بخواهم تمرکز کنم، نمیشود. در میان سرگشتگی ها، آنچه به من امید می دهد، تلاش و انرژی انسانی برای تغییر است.. این امید را آشنایی با انسان های توانا و کم نظیر زنده می دارد... خوشبختی این را داشته ام که با چنین انسان هایی از نزدیک آشنا شوم..
.....................
...................
دی، یک زن قد بلند و زیباست که بازوانش پوشیده از خالکوبی است. موهای سرخ مجعد دارد. بلند حرف می زند و وقتی در مورد مشکلات دیگران حرف می زند، میتوانی گردش اشک را در چشمانش ببینی. وقتی در مورد خود حرف می زند، سرد و محکم است، مثل اینکه در مورد موضوعی چون افزایش آمار استفاده کنندگان انترنیت حرف بزند، مثل اینکه این روایت به خودش ربطی ندارد. دی، دو رگه است، از مادری سفید پوست و پدری سیاه پوست به دنیا آمده است. در زمانی که او قد می کشید، امریکا بسیار نژادپرست تر از امروز بود. او به سادگی می گوید: من همیشه فرق داشتم، همیشه ازم می پرسیدند: تو چیستی؟ مادر کلان سفید پوستم از رنگ بدن من خجالت می کشید، مادرم مجبور شد طلاق بگیرد و من در بی پدری بزرگ شدم. پنهانی دیدن پدرم می رفتم. خانواده پدرم هم مرا متفاوت می یافتند چون رنگم سفیدتر از آنها بود. من... هیچ کس هیچ گاه مرا دوست نداشت.
چن یک مهاجر برمه یی است. او زنی ساده، شرمگین، فروتن و مودب است. در اوج تظاهرات راهبان بودایی در برمه، هر صبح وقتی به صنف می آمد، چشمانش کاسه های خون می بود. همه شب بیدار می نشست و اخبار را دنبال می کرد، به خانواده اش تماس می گرفت و در مورد وضعیت کشور و دوستانش اطلاع کسب می کرد . دیروز در صنف بعد از اصرار ما بخشی از قصه خود را گرفت. قصه مهاجرت را، جنگ های قومی را، آمدنش را به امریکا. زمانی که به عنوان پناهنده سیاسی از تایلند ( که در آنجا مهاجر بودیم) به امریکا آمدم، تنها و جوان بودم. این اولین سفرم به یک کشور غربی بود. انگلیسی یاد نداشتم و خانواده ام را پشت سر تنها می گذاشتم. سه ماه اول هم اطاق یک مرد امریکایی بودم. جای دیگری برای ماندن نداشتم. او می گفت برنجی که من می پزم بوی بدی می دهد و من نباید برنج بخورم. خیلی وقت گرفت تا راه خودم را در این کشور یافتم. بعد تصمیم گرفتم مردمشناسی بخوانم و در مورد مهاجران برمه یی در امریکا تحیقیق کنم، کسانی که در این کشور، هیچ کسی نیستند، بی نامند، بی چهره اند، بی کارند، بی زبان اند..
......
جنی یک زن امریکایی، سفید پوست، تحصیلکرده و از یک خانواده متوسط است. او در موقعیت بهتری نسبت به دی یا چن قرار دارد، او هم اما دردهایی دارد. جنی برای دیدن و درک افریقا به چند کشور افریقایی سفر کرده است. او در این کشورها با پروژه های برای کمک به کودکان سرباز دخیل بوده است. آن تجربه ها، جنی می گوید: مرا شرمنده کردند و هویتم را ، وجدانم را، درگیر کردند... جنی می خواهد عمرش را وقف تحقیق در مورد عواقب جنگ بر روی کودکان کند. استاد ازش پرسید چرا به این پروژه علاقمندی؟ چرا کودکان و جنگ؟ جنی نوشته بود: این تحقیق را به خاطر اوپیو پسرم انجام میدهم. من در اوگاندا با اوپیو آشنا شدم. کودکی او آگنده از وحشت، درد، فقر، ترس و جنگ بوده است. اما او بیش از همه مرا در مورد مقاومت، عشق و شجاعت آموزاند. من این تحقیق را به او مدیونم. اوپیو امروز در این سرزمین در کنار من است و هر روز دیدن او، به من یاد آوری می کند که من چقدر باید کار کنم تا اندکی از سهم خود را به عنوان یک انسان ادا کنم.
........
علایق ما را سرگذشت های ما تعیین می کند. اولویت های ما را کمبودهای که از آنها رنج بردیم، مشخص می کند.. باید توانا ماند و رفت، هر چند گاهی حس می کنی جنازه ای را به دنبال می کشی. باید به خود انگیزه داد.
دشوار است..
...
این روزها کمی آشفته و سرگردانم. افکارم که شکل گرفت، منظم تر و بهتر می نویسم.
شهرزاد
امروز شام انترنیت را زیر و زبر کردم و دنبال آهنگ های عیدی گشتم تا کمی از رنگ و بوی عیدهای کودکی و نوجوانی ام را که در زیر چتر مهربانی خانواده ام برگزار میشد، بر گردانم. تا به کلمات آهنگ بیاویزم، به لحن شاد آواز خوان بیاویزم، و به کمک آن از دیوار عبور ناپذیر زمان رفته بگذرم و به گذشته برگردم...
بعد هم مثل گذشته به حافظ پناه بردم، یک غزل، دو غزل، سه غزل.. تا در این تنهایی شادی عید را با او تجربه کنم.
عید فقط در میان تجلیل کنندگانش معنی پیدا میکند، زیبا می شود. خارج از آن گروه، در تنهایی، عید؟ فقط کلمه ای است که موجی از خاطرات را در تو بیدار می کند.
شب های عید، مادر بلا می کند، چندین نوع غذا می پزد. بوی غذاهای خوشمزه در حویلی و کوچه می پیچد. خانه پاکیزه است و پرده ها با شکوه کنار هم ایستاده اند. مادر شام روز آخر رمضان در خانه ها عنبر دود می کند و رو تشکی های تازه را می اندازد.
نورجهان و فریده به خیاط رفته اند تا در آخرین لحظه لباس هایشان را بگیرند. تلویزیون در خانه روشن است و صدای موسیقی عیدی به گوش می آید.
وقتی همه برگشتند و صدای اذان در کوچه پیچید، دسترخوان بزرگ را هموار می کنند، همه خندان کنار هم می نشینند تا آخرین افطار را صرف کنند. افطار ساعت ها دوام می کند، همه حرف می زنند، برای روزهای عید برنامه ریزی می کنند، لباس های خود را به همدیگر نشان می دهند، و بعد با دعا و آرزوی صلح و خوشبختی دسترخوان جمع می شود و این به معنای آغاز ساز و سرود دختران خانه است...
رقص، حنا ماندن، حمام کردن، لباس اطو کردن تا دیر وقت شب دوام می کند. دست برادر کوچکم را در خواب حنا می گذارند. اصرار همیشگی به مادر و پدر که دستان خود را حنا کنند. صفی از کسانی که می خواهند حنا بگذارند تشکیل می شود، معمولا یکی از دختران در ترسیم نقش و نگار با حنا ماهر است و همه می خواهند دل او را بدست بیاورند.
بعد از آن هم که همه به بستر رفتند و چراغ ها خاموش شد، زمزمه های و خنده های بریده بریده از خانه دختران به گوش می رسد. هیجان بر فضای اتاق سنگینی می کند و خواب از چشمان دختران می رباید. قلب یکی می تپد: آیا فردا به بهانه عید او را خواهم دید؟ لباس تازه ام قشنگ است؟ دیگری رویای رفتن به خانه خواهر خوانده اش را بار بار در ذهن می چرخاند. یکی بلند بلند رضایت و سپاسگزاری خود را از این که یک عید دیگر را در صلح در کنار مادر و پدرش می گذراند، بیان می کند.. بالشت های دختران که هرشب تکیه گاهی آرام برای خواب بود، امشب با رویا بال گرفته و آنها را به دنبال خود می کشاند.. پروانه زود زود در دل دعا می کند حنایش بهتر از همه بگیرد، آخر او در این چند روز بسیار جارو کرده، آب آورده و زحمت کشیده تا دستانش برای جذب رنگ حنا آماده شوند.. عمه گفته است هر که بیشتر کار کند، حنایش بهتر می گیرد..
بچه ها(اقبال و جلال) کنار هم خوابیده اند.. دستان کوچکشان را گره کرده اند.. اقبال خواب یک گدی پران آبی را می بیند که تار همه گدی پران های دیگر را بریده است.. جلال روی اسبک چوبی سرخ رنگ خواهد نشست و از مادر عیدی خواهد گرفت.
عمه در خواب هم به فریده می اندیشد و به روزی که او بر خواهد گشت. آن عید بزرگترین عید عمه خواهد بود و او کامیابی فریده را با خنده، آواز و شادمانی تجلیل خواهد کرد.
خواب از مادر گریخته است.. او به فردا می اندیشد و به کارهایی که باید بکند.. بعد با تبسم عید های روزهای نوجوانی خود را به یاد می آورد، زمانی که در عید چشم براه پدرم (نامزدش) می ماند ولی انتظارش را از همه پنهان می کرد.. و بعد از پشت کلکین آمدن پدر را به تماشا می نشست و صدای تپش های قلب دو جوان را در خانه همسایه می شنیدند.
پدر به ما می اندیشد و به همه عیدهایی که ما در کنارش بودیم. به کودکی اش بر میگردد و عیدهای با شکوه قشلاق شان، به مسجد رفتن با همه برادرانش، لباس های نو، دید و وادید ها، بازی ها...
و من اینجا، به همه اینها فکر می کنم و عید را در روزهای رفته تجلیل می کنم. از تصور شادمانی خانواده ام، قلبم بال می کشد و به سرزمین های شادمانی، اعتماد، دوستی، زیبایی، تجلیل ، بخشندگی و عشق پرواز می کند.. فردا به جای همه خواهرانم، رویا را در آغوش خواهم گرفت.
عیدتان مبارک
شهرزاد
اخبار افغانستان نگران کننده و اندوه زا هستند.. گاهی تلاش می کنم فکر نکنم.. به یاد نیاورم که در این ماه "رحمت و برکت"، چگونه ما کمر به قتل همدیگر بسته ایم، چگونه خانواده ها ویران میشوند، فلاکت و بدبختی عادی و روزمره می شود....
به درس ها و کتاب ها پناه می برم و به موسیقی.. علی رضا افتخاری، شجریان، نصرت فتح علی خان، گوگوش...
امشب به کویت آمدم، دانم که در وا می کنی- رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی- با هر چه او قسمت کند، صبر و مدارا می کنی
این چرخ می چرخد بسی، بهر حساب هر کسی- یک روز جبران می کند، جوری که با ما می کنی
نمیدانم شعر از کیست، اما افتخاری این را سخت خوب می خواند و مرا با خود به دورها می برد...
خوب این هم از احوال شخصیه و اما بعد:
ماه رمضان است و من خیلی به کلمه پرهیز می اندیشم.. به همه چیزهایی که در این ماه "روزه داران" از آنها پرهیز شده اند. به قدرت پرهیز می اندیشم و به معنی این کلمه... پرهیز، خویشتنداری.. خواستن و توانا بودن ولی خودداری کردن.. هر چند عملی کردن خواستت شاید به دیگری ضرر نرساند...میتوانی صبح زود یک پیاله آب نارنج بنوشی، می خواهی بنوشی، ولی نمی نوشی.. منطقی ندارد؟ دارد؟ زندگی فقط یکبار است، باید سرشار زندگی کرد، باید تجربه کرد، باید آزاد زندگی کرد، طوری که دلت می خواهد.. پرهیز در یک زندگی سرشار و آزاد نمی گنجد، می گنجد؟
اما پرهیز گاهی ضروری است.. زمانی است که پرهیز تو را از خطر نگاه میدارد، به تو اعتماد بنفس می بخشد و توانایی کنترول خودت را.. فقر را قابل تحمل تر می کند، تنهایی را، محرومیت را.. به شرط آنکه پرهیز اختیاری و آگاهانه باشد، نه کورکورانه و از روی تقلید یا ناچاری.... در غیر آن پرهیز نخواهد بود، اجبار خواهد بود.. شرط پرهیز، اختیاری بودن آن است و اینکه میتوانی طور دیگری عمل کنی، برای شادمانی دلت، بدون اینکه قوانین مدون را بشکنی.. اما پرهیز می کنی.
شاید چالش بر انگیز ترین نوع پرهیز برای جوانان ، پرهیز از آشکار کردن و اظهار عشق شان باشد، پرهیز از سپردن خود به موج های مست کننده عاطفه و هوس، پرهیز از آغشته شدن، رفتن، غرق شدن، غرق شدن در لذت، شادمانی عمیق و موج مهربانی... اما شاید گاهی این پرهیز ضروری باشد.. این پرهیز که هر روز در روابط عاطفی دنیای امروز کمرنگ تر می شود.. پرهیز شاید لازم باشد برای اینکه توانایی خودت و دوام احساساتات را امتحان کنی، برای آینده تو و آنکه دوست داری، اصلا برای نفس پرهیز، برای انضباط درون..
پرهیز اگر اختیاری باشد، انتخاب شخصی باشد، هنوز هم توام با درد خواهد بود، ولی دردی که ما گاهی به آن نیاز داریم.. گاهی نیاز داریم که برای یک هدف، برای انضباط خود، به خاطر احساس مسئولیتی که در برابر آینده خود و دیگران داریم، از شادی پرهیز می کنیم..گاهی اهدافی اند که ارزش پرهیز را دارند، از چیزهای کوچکی چون: " من از خریدن این پیراهن پرهیز می کنم تا بتوانم برای دوست خوبم یک کتاب هدیه کنم" تا "من از شادمانی بودن با خانواده پرهیز می کنم، تا فردا بتوانم با آنچه آموخته ام، برای شان مفیدتر باشم" و گاهی پرهیز فقط برای پرهیز، برای انضباط " من میدانم که می خواهم و میتوانم در شادمانی یک رابطه عاطفی غرق شوم، اما برای انضباط خودم این کار را نمی کنم" ..
در آغاز به خصوص زمانی که خواست توانمند و سرکش است، پرهیز جانت را می کاهد، تمام توانت را به چالش می کشاند، وسوسه را تواناتر می سازد و درگیری درونی را عمیق تر.. پرهیز نیرویت را می آشامد، .. همانطوریکه روزهای اول رمضان وسوسه خوردن دلت را سست می کند..
در این دوره تو به پشیمانی نزدیک می شوی، می نالی، شکایت می کنی ولی باید به خاطر داشت که از شرطهای پرهیز هم یکی این است که شکایت نکنی، اندوه و درگیری درونت را پنهان کنی...
اما آهسته آهسته پرهیز با خود احساس اعتماد به نفس می آورد، احساس شادمانی، راحتی... احساس اینکه توانا
هستی..
و زمانی که از وسوسه خلاص می شوی، وابستگی و خواست کمرنگ می شود و ارزش واقعی چیزها در پرتو خویشتنداری و تامل روشن می شود، شاید از پرهیز خود خورسند شوی.. اگراحیانا دیدی که پرهیز دیگر کاربردی ندارد، همیشه راه برگشت است.. نیست؟
نمیدانم، شاید هم نه.. برای هر کس فرق می کند. من فکر می کنم بعد از یک دوره پرهیز، حس می کنی تغییر کرده ای.. تواناتری.. برای رو در رویی با چالش های تازه آماده هستی.
حالا پرهیز گریزی مد شده است، همه از ضرورت و اهمیت تجربه می گویند، از توانایی غوطه زدن در زندگی.. من هم با قبول اهمیت تجربه، باز بودن به چیزهای نو، سرشار زندگی کردن، حس می کنم گاهی، شاید پرهیز راهگشا و کمک کننده باشد.. گاهی نیاز داریم خود را به چالش بکشانیم.. به هر حال، پرهیز هم شاید ارزش یکبار تجربه کردن را داشته باشد...
شهرزاد
یادداشت: پدر نازنینم که همواره روشنگر راهم بوده اند و با من چون یک رفیق و هم صحبت برابر برخورد کرده اند نه چون کودکی بازیگوش و نادان (که هستم) ، بعد از آخرین بحث هایم در مورد هویت، با نوشتن این نامه، نکاتی تازه را وارد بحث کرده اند.
شهرزاد عزیز!
تا آنجاییکه من به تجربه در یافته ام، هویت کوششی در جهت دریافت تفاوت و امتیاز است. اگر چه اوضاع متفاوت تکامل تاریخی، فرهنگ های جوامع را متفاوت می سازد و در جوامع ماقبل مدرن، در میان کتله های قومی، محلی، مذهبی و گروهی خودی نیز تفاوت و فاصله بارز است، اما همه این تفاوتها و فاصله ها در برابر تهاجم فرهنگ مدرن بی رنگ می شوند و فقط کلی ترین خصوصیات که میان همه کتله ها مشترک است متبارز می گردد و آن خصوصیات مشترک عمدتا در عقیده و اخلاق تجسم می یابند. ما مردمان ماقبل مدرن گسیختگی های شخصیت خود را عموما با پناه بردن به درون، به عقیده به خدا بهم پیوند می دهیم. اخلاق ما نیز معاد گراست. یعنی این دنیای سپنج گذرا که محل امتحان است برای ما اصل نیست. این عقیده بخصوص در رویارویی خشمگینانه با دیگران آشکار می گردد. اما با وجود آنکه ما هم همان نیازهای طبیعی را داریم که جوامع مدرن، چرا بصورت عقلانی در پی رفع نیازهای خود بر نمی آییم؟ به دو سبب هست : اول ترس از هر چیز نو که بیگانه و نامانوس است، دوم آمدن راه و روش های رسیدن به زندگی مدرن از بیرون و توام با تجاوز، زورگویی، غارتگری و استثمار و پیچیده در زر ورق های قلابی و دروغین حقوق بشر، آزادی، برابری و دیگر خزعبلات که بر آتش خشم ما دامن می زند و بعد مجال مقاومت عاقلانه را هم نداریم. ناچار متوسل به غیر عقلانی ترین پندارها، همان هایی که همین اکنون کار آمدند، یعنی تعصب و دگم می گردیم. اما وقتی گرد و غبار طوفان های مقابله ها فرو نشیند، ما به شدت و حدت متوجه نیازمندی های عاجل خود می شویم. بعد شخصیت ما دوباره ریاکار و قلابی می گردد. یعنی عقیده، اخلاق و باورهای خود را در ظاهر و به افراط وسیله می سازیم. اما برای رفع نیازهای خود از هیچ ترفندی روی نمی گردانیم. رسیدن به ثروت، قدرت، شهرت، موفقیت، با آلوده ترین وسایل هم اگر ممکن باشد به نصب العین تلاش های ما مبدل می گردد. اما در زبان از دین و پارسایی و خداترسی سخن می گوییم و بنا بر این شناخت ما دشوار می گردد حتی به خودمان. من فکر می کنم به اعتدال عقلانی رسیدن از آن عقیده ی هیچ و پوچ و گذرا و اعتبار بودن زندگی از سویی و تلاش سرسام گرفته کاملا دنیوی و ماده گرایانه از سویی دیگر، اساسی ترین مساله همه ما مردمان ماقبل مدرن است. ولی بدیهی است که نه تنها واضع و مجری قاعده ها تنها ما نیستیم بلکه ابتکار نیز بدست دیگران است. دیگرانی که خود نیز دچار اضطرار اند و سیاست های شان مبتنی بر کسب منفعت و تفوق است و از همه بیچارگی های ما استفاده می کنند. نه تنها در پی رفع مشکلات ما نیستند بلکه می خواهند ما از فرط مشکلات بیچاره شویم و اختیار خود را با وقوف بر ناتوانی به آنها بسپاریم.
در این سمستر، یک صنف دارم که به مسایل محیط زیست، جمعیت و صحت در افریقا می پردازد. برای اینکه همه این موضوعات را بهتر درک کنیم، بخشی از درس های ما در مورد تاریخ افریقاست. باید اعتراف کنم که از کمسوادیم در مورد تاریخ و فرهنگ دومین قاره بزرگ جهان سخت احساس شرمندگی می کنم. با گذشت هر روز می دانم که خیلی کم در مورد تاریخ افریقا می دانم و آنچه میدانم دید مرا به افریقایی ها نیز شکل می داده است.. به دلیل دانش محدود و پراگنده ام از افریقا، در کمال شرمساری باید اعتراف کنم که فکر می کردم افریقا قاره ای همیشه در انزوا بوده تاریخ این قاره فقط سلسله ای از بردگی ها، جنگ داخلی، عقب ماندگی اقتصادی و مستعمره شدن بوده است. این روزها وقتی در مورد مدنیت عجیب و منحصر بفرد مصر، تاریخ پر بار مراکش به عنوان یکی از مراکز عمده دانش اسلامی و مراکز آموزشی در گذشته، نقش نقاط مختلف افریقا در تجارت جهانی چند قرن پیش و دیگر جنبه های حیرت آور تاریخ این قاره کم کم می خوانم، نا خود آگاه نگاهم به ساکنان این قاره زیبا و غنی عوض می شود. حالاست که آهسته آهسته در مورد تنوع خیره کننده فرهنگی، زبانی، قومی و مذهبی در افریقا می آموزم و "هویت افریقایی" برایم یک مسئله پیچیده تر شده است. این باعث شده که در مورد نقش تاریخ در شکل دادن "هویت" ساکنان یک سرزمین، کمی بیشتر فکر کنم... به همین دلیل در این نوشته، تلاش کرده ام بخشی از درگیری ذهنی ام را با تاریخ و نقش آن در شکل گیری "هویت" (با تاکید بر تاریخ افغانستان) منعکس کنم. کاستی ها فراوان است، ببخشید، اما نادیده نگیرید.. بر علاوه به هر کسی که مثل من در مورد تاریخ افریقا کم میداند، توصیه می کنم یک دوره تاریخ این قاره را بخواند، حیرت انگیز است...
...........................................
همین سال گذشته بود که وقتی حرف از تاریخ پنج هزار ساله مملکت ما پیش می آمد، دلم می خواست از ته دلم داد بزنم: میشه من این بار سنگین را برای چند لحظه به زمین بگذارم لطفا؟ این تاریخی که من به عنوان یک زن، در هیچ ورقش خودم را پیدا نمی کنم؟ این تاریخی که من چون زنم در آن راه ندارم، تو چون قدرتمند نیستی راه نداری؟ این تاریخی که چهره ما، همه ما را مسخ کرده است و ما را با افتخارات دروغین و هویت های تک بعدی تعریف می کند، می شود این تاریخ را زمین گذاشت؟
و در آنزمان این واکنشم به تاریخ بیشتر واکنشی از روی خشم نا آگاه بود، از خشمی که حس "نادیده گرفتن" شدن در من ایجاد می کرد. در آنزمان گناه این نوع تاریخ نویسی را فقط به گردن نا آگاهی و تعصب تاریخنویسان می گذاشتم و فکر می کردم که تاثیر تاریخ فقط منحصر به کتاب ها خواهد بود. واکنشم این بود که "در واقع همه میدانند که این حرف ها از واقعیت فاصله دارند" .. در واقع تاریخ را به عنوان رشته ای از اتفاقات گذشته می دانستم که تاثیر بسیار مهمی در ساختن "هویت" امروز من ندارند. تاریخ، چون مردسالار و قدرتمدار بود، به نظرم غیر قابل اعتنا و یک جانبه می آمد.
امروز اما حس می کنم تاثیر تاریخ بر زندگی ما بیشتر از آنچه است که من فکر می کردم. که در واقع، هر چیز، هر سرزمین، هر به اصطلاح "ملت" را با شناختن گذشته آن می توان بهتر فهمید و در اینجاست که داشتن یک تاریخ دروغین و مسخ شده، بر چگونه بودن اعضای یک جامعه تاثیر می گذارد و جزئی از شخصیت و هویت انسان می شود. تاریخ همچنان بر نگاه "دیگران" به ما تاثیر می گذارد. در واقع، دیگران تمایل دارند ما را آنگونه ببینند که تاریخ تعریف می کند.
مثلا در مورد افغانستان، این تاریخ "پنج هزارساله" گذشته مرا شکل می دهد و به من در درازنای تاریخ رسمیت می بخشد، بنا بر این قسمتی از دانش من در مورد چگونه بودن خودم از این تاریخ می آید. وقتی می خوانم که " افغان ها در طول تاریخ، مردمانی شجاع، مبارز، ضد بیگانه و وطنپرست بوده اند" و بعد ده بار در طول خواندن تاریخ یک هزار سال، به نمونه های بارز این شجاعت و وطنپرستی بر می خورم ( که در ضمن، به عنوان "جنس دوم" خیلی کم در این تاریخ پر افتخار سهم دارم) به خودم می قبولانم که من نیز باید به عنوان یک افغان شجاع و وطنپرست باشم. برای تعریف این کلمات، دوباره به تاریخ رجوع می کنم: شجاع یعنی چی؟ چه کسی نمونه یک وطنپرست است؟ و البته در کشور قهرمان پرور و "مرد خیز" ما نمونه های این شجاعت کم نیست.
شاید عده خیلی کمی از ما در این جا مکث کنند و از خود بپرسند: افغان؟ کدام افغان؟ آیا این در مورد همه افغان ها صادق است؟ طول تاریخ؟ کدام تاریخ؟ تاریخ جنگ ها و شاهان، یا تاریخ مردمان معمولی که عشق می ورزند، آباد می کنند، ترانه می سازند، قصه می گویند، و نقش اصلی را در ساختن تاریخ بازی می کنند؟ تاریخ برندگان یا بازندگان؟ کسانی که در برابر این انسان شجاع، وطنپرست می جنگیدند چی؟ آنها تاریخی ندارند؟ کسانی که در زیر دست این افراد شجاع می جنگیدند و جان خود را از دست دادند؟ آنها چی؟ آنها هم تاریخ ندارند.. آیا من از تاریخ بیشتر می آموزم یا از ترانه ای که صد سال قبل یک زن روستایی در قندهار یا بدخشان سروده است؟
در این تاریخ من "زن "نا مرئی ام.. آیا من هیچ نقشی، کوچکترین سهمی در ساختن این تاریخ پنج هزار ساله نداشته ام؟ در این تاریخ، آن دیگری چون از یک اقلیت است، تنبل، ترسو و همیشه قربانی تعریف شده است، تا چه حد این نسخه از تاریخ بر ساختار سیاسی و فرهنگی امروز کشورم تاثیر می گذارد؟ این تاریخ نقش مرا در جامعه چگونه تعریف می کند؟
اما بیشتر ما مکث نمی کنیم، و تاریخ را می پذیریم، و یا به کلی رد می کنیم، بدون اینکه تلاش کنیم در روشن کردن تاریکی ها، سهمی داشته باشیم. و بدینگونه است که ما تسلیم "هویت" ساخته شده برای مان می شویم، هویتی که قدرتمندان و کاتبان شان ساخته اند، هویتی که ما را ملزم به شجاعت و وطنپرستی می کند، هویتی که ما را با جنگجویی و سلطه طلبی تعریف می کند و دیگران را با پستی و حقارت... و در درون هر کدام ما، یک "نظام هشدار دهنده " شکل می گیرد که بر پایه یک "آگاهی تاریخی دروغین" استوار است این نظام درونی، زمانی که ما کوچکترین نشانه ای از ترسو بودن نشان دهیم، هشدار می دهد، زمانی که ما زنان را به عنوان انسان های برابر بپذیریم، هشدار میدهد، زمانی که تلاش می کنیم عقده های گذشته را فراموش کنیم و با پذیرش تقصیر های خود، "بازندگان" را احترام بگذاریم، هشدار میدهد. این نظام به ما می گوید: هیچ گاه این گونه نبوده است .. در طول تاریخ، زنان باید اطاعت کنند، در طول تاریخ بازندگان بد و سزاوار کشتن بوده اند.. در طول تاریخ.... خلاصه این موجود کوچک شریر، به مشکل ما را تنها می گذارد.
باز هم همین تاریخ است که قسمت عمده نگاه ما را به ملت ها و مردمان دیگر شکل می دهد. آنچه بیشتر مردم افغانستان در مورد انگلیس ها می اندیشند، بر اساس تاریخ شکل گرفته است. آنچه انگلیس ها هم در مورد ما می اندیشند، شاید در مقیاس کمتر، باز هم با تکیه به تاریخ، توجیه می شود.
و اینجاست که خطر این پیش می آید که تاریخ توجیه گر بدترین گناهان و جنایت های بشریت باشد. تاریخ در زمانه ای بردگی را توجیه کرده است، تاریخ برتری مرد بر زن را توجیه می کند، تاریخ قتل و تاراج و چپاول مردمان سرزمین های دیگر را توجیه می کند، نسل کشی ها را توجیه می کند، حرمسراها را توجیه می کند و ...
اما تاریخ می تواند روشنگر و هدایت کننده نیز باشد، در واقع این وظیفه تاریخ است که گوشه های تاریک را روشن کند. این در صورتی ممکن است که تاریخ با نگاه انتقادی خوانده شود. تاریخ را نه تنها در کتاب های کاتبان دربار و استعمار گران، بلکه همچنان در افسانه ها و قصه های مردمی، سرودهای زنان، دسترنج هنرمندان و کارگران، ترس ها و نگرانی های اقلیت ها باید خواند. باید هنگام خواندن تاریخ مکث کرد و پرسید: این مرا به کجا می برد؟ در پی خلق و تحمیل کدام "هویت" است؟ تاریخ کی است، از نگاه کی نوشته شده است؟ جای کی ها در این تاریخ خالی است؟
و با اینگونه خواندن است که که تاریخ نقش مهم و اساسی خود را در معنا بخشیدن و روشن کردن قضایای امروز و تعریف "هویت" انسان مدرن بازی می کند.
شهرزاد
همه جا از سکوت مرگ پر شده است. برگ های زرد درختان دانه دانه روی زمین می افتند. باد و سرما کمر درختان را خم کرده است.. بوته های گل خشکیده اند. سبزه ها زرد شده اند. زمستان در راه است.
نا آرامم. خواب از چشمانم فرار کرده است. سرما تمام بدنم را میلرزاند. تارهای موهایم بر پیشانی ام یخ بسته اند. دستانم را با نفس هایم گرم میکنم. حس میکنم باد و سرما مرا خواهد برد. سرما سوزان است. باد کم کم تند میشود. پرده ها را تکان میدهد. در ها و پنجره ها را به هم میزند. تنه های استوار درختان را میلرزاند.
غرش باد قلبم را تکان میدهد. رعد برق در آسمان طوفان میکند و قلب آسمان را میشکافد.
صدای ناله هایم چشمانم را باز میکنند. عرق از همه سر و رویم سرا زیر شده اند. صدای نفس هایم را میشنوم.
از جایم بر میخیزم. پرده ها را پس میزنم. پنجره را باز میکنم.
صبح نزدیک است. روشنایی در راه است..
طلوع آفتاب را از پس کوه ها میبینم.
پری
پیچیدگی های مسئله هویت امشب یکبار دیگر خوابم را آشفته کرد و در دل شب مرا به پای کمپیوتر کشاند تا افکار پراگنده ام را یادداشت کنم.
.....
از زمانیکه به امریکا آمده ام با یک تجربه رو برو شده ام که شاید برای خیلی کسانی که به خارج از کشور سفر می کنند، آشنا باشد. بیشتر دوستان امریکایی ام بخواهم یا نخواهم به من به چشم یک نیمچه متخصص در امور افغانستان نگاه می کنند. هر فیلمی که در مورد افغانستان پخش می شود، کتاب و یا مقاله ای که نشر می شود، دوستان نزدیکم در مورد آن از من نظر می خواهند وبه همین دلیل هم، هر فرصتی دست داده در این جا در مورد افغانستان خوانده ام و فیلم نگاه کرده ام . شاید به همین دلیل هم باشد که هر سمستر یک صنف می گیرم که موضوعش خاور میانه باشد، موسیقی خاور میانه، تاریخ خاور میانه، اقتصاد خاور میانه.... زمانی که در صنف ها شرکت می کنم و یا فیلم ها را نگاه می کنم و کتاب ها را می خوانم بسیار با شدت و قاطعیت واکنش نشان میدهم، فعالانه در بحث ها سهم می گیرم و هر جا نام افغانستان یا اسلام را می شنوم، گوش تیز می کنم... در افغانستان این مسایل به این اندازه برایم مهم نبود، ولی حالا چرا برایم اهمیت دارد که از افغان ها یک تصویر نادرست ارائه نشود در حالیکه شاید مثلا ارائه یک تصویر نادرست از چینی ها به این اندازه مرا بر نیاشوبد؟ چرا به خودم این صلاحیت را میدهم که در مورد جمع پراگنده ای چون افغان ها و رسم و رواج شان و تاریخ شان با این قطعیت نظر بدهم؟ ( هر چند شکر خدا کمی از این قاطعیت کاسته شده است..) و از همه مهمتر چرا حرف های من در مورد افغانستان بیشتر پذیرفتنی اند تا در مورد پاکستان، هر چند در آنجا هم زندگی کرده ام؟ چرا با وجودی که این "نمایندگی" از افغان ها گاهی خیلی دشوار و خسته کن می شود، به آن چنگ می زنم و حتی افتخار می کنم؟ چرا ما دوست داریم هویت هر کس و اینکه از کجا می آید زود مشخص شود؟ اصولا این "هویتی" که دیگران می سازند چرا اینطور به انسان می چسبد؟
............................
بخش بزرگی از هویت ما را "دیگران" شکل می دهند، انسان های اطراف ما.. آنها دوست دارند ما را با چند مشخصه تعریف کنند تا شناختن ما برایشان آسانتر شود و ما را آنطور ببینند که خود می خواهند و آسانتر بتوانند حرکات ما را توجیه کنند، و ما هم همین کار را با دیگران می کنیم. وقتی می خواهیم در مورد کسی بدانیم یکی از مهمترین پرسش ها شاید این باشد: او از کجاست؟ و بعد همین که نام محل را می شنویم، همه پیش زمینه های ذهنی ما در مورد آن محل مشخص در برابر چشم ما می آیند و شناختن فرد را برای ما به اصطلاح "آسانتر" می کنند، در حالیکه شاید پیچیده تر کنند. به طور مثال، وقتی می شنویم یک نفر از ازبیکستان است، ممکن است به راحتی تصور کنیم که او میتواند به زبان ازبیکی تکلم کند، دومین چیزی که به ذهن ما می آید شاید امکان مسلمان بودن فرد مورد نظر باشد و بعد همه چیزهایی که در مورد ازبیکستانی ها از فیلم ها، کتاب ها، قصه ها، گفتگوها، شناخت ها در پس زمینه ذهن ما داریم، به ما هجوم می آورند و بخشی از هویت شخص مورد نظر را برای ما می سازند. تا زمانی دوستی و آشنایی نزدیک بین ما و شخص مقابل ایجاد نشود، به احتمال زیاد او را با ویژگی های که از ازبیکستانی ها در ذهن داریم، تعریف می کنیم. "احتمالا او مهماننواز است چون ازبیک ها مهمان نوازند، او حتما در برابر روس ها عقده دارد، ازبیک ها زیاد به دین پابند نیستند" و ده ها کلیشه دیگر که در ذهن ما وجود دارد و الزاما همه شان منفی نیستند، ولی متاسفانه در اکثر موارد غیر واقعی است..
در چنین مواردی است که ما گول هویت جمعی را می خوریم و یک نفر را به جای نماینده یک گروه بزرگ پراگنده می گذاریم و ممکن است خیلی دچار سوء تفاهم شویم. در این روند، خودمان هم در تقابل با دیگران به چشم نماینده یک گروه نا همگون دیده میشویم و تلاش می کنیم با برگشتن به "ریشه های" خود این باور را در دیگران استحکام ببخشیم. یا حداقل تجربه من این بوده است...
در اینجاست که ما می گذاریم دیگران هویت ما را که همانقدر که جمعی است، مسئله خصوصی هم است، تعریف کنند. یا تلاش می کنیم با تعریف های آنها از " گروه ما" بجنگیم: نه، همه افغان ها عقب مانده نیستند و وظیفه من اثبات این مطلب است، و یا خود را در قالب تعریف آنها بگنجانیم: بلی، افغان ها مهماننواز تر از همه مردم جهان هستند، بنا بر این من تلاش خواهم کرد به نمایندگی از همه افغان ها مهماننواز باشم...
تلاش برای شکست دادن اسطوره ها و جنگیدن در برابر آنها، به خصوص اسطور ه هایی که تصویرهای منفی از یک گروه انسان ها ارائه می کند، تلاشی میمون و ستودنی است ولی نباید به هیچ صورت سبب بسته شدن کانال های ذهن و زندگی انسان به افکار نو و عادت های جدید شود... اما تلاش برای ثابت کردن این که یک گروه انسان ها همه شان به دلیل تعلق به یک مرز جغرافیایی مهماننوازتر، مهربان تر، نیک تر از سایر انسان ها هستند، به نظر من رنج بیهوده بردن است، چون هر کسی که فراست داشته باشد و انسان ها را در فردیت شان و فراتر از "گله" ها ببیند، می فهمد که هر گروهی دچار ناهمگونی های فراوان است....
ولی "گله ها" وجود دارند، شاید گاهی خیلی واقعی تر از آنچه به نظر می رسد باشند... در واقع، در جهان امروز در بیشتر موارد "هویت" افراد تعیین کننده میزان دسترسی آنها به آموزش، صحت،زندگی راحت و غیره چیزها است. هویتی که در بیشتر موارد انتخابی نبوده است. هر چند تغییر دادن این هویت سیاسی افراد، در دنیای جهانی شده روز بروز امکان پذیرتر می شود، ولی هنوز هم یک مسئله جدی و تعیین کننده است. به طور مثال، همه شهروندان عادی امریکا میتوانند با پاسپورت شان، خیلی آسانتر به بیشتر کشورهای جهان سفر کنند، در حالیکه کسی که مثلادر افغانستان یا ایران بدنیا آمده، ممکن است خیلی در این مورد دچار مشکل باشد. ممکن است برای یک شهروند سویدنی، آموزش یک حق صد فیصد تضمین شده باشد، در حالیکه یک سودانی حتی از زنده بودن خود برای یک روز دیگر مطمئن نیست.. آیا بلاخره همین شرایط نیستند که هویت ما را شکل میدهند و زمینه های اشتراک ما با یک گروه بزرگ مردم می شوند؟ پس چطور می توان به آسانی از هویت به اصطلاح "ملی" خود گذشت و خود را با دیگران، همه مردم جهان، در یک هویت شریک دید؟
اینقدر پراگنده نویسی کردم که بگویم: شاید هم رسیدن به هویت "جهان وطنی" خیلی دشوارتر از آن چیزی باشد که من فکر می کردم.... جستجوی هویت به همان اندازه که یک جدال خصوصی و درونی است، به همان اندازه مسئله گروهی و جمعی است وبیشتر فقط در تقابل با دیگران است که معنا می یابد. هر چه من در کوچه داد بزنم من دارای یک هویت جهان وطنی هستم ( که هنوز نیستم و شاید هیچ وقت نباشم) ، خیلی ها ترجیع خواهند داد که مرا به عنوان یک زن مسلمان از افغانستان تعریف کنند، تا شناختن من آسانتر شود... بلاخره، انسان ها عاشق طبقه بندی های روشن هستند...
یادداشت: شاید بگویید این دختر دیوانه است، هر روز چیزی می گوید. من هنوز دست کم در مورد یک نقطه ثبات عقیده دارم که هویت یک مسئله کاملا تعریف شده، شسته رفته، تعیین شده و خط کشی شده نیست، بلکه آمیخته و در امتزاج و در حال دگرگونی است، و چسبیدن به یک هویت بومی و تلاش برای خط کشی آن از هویت های دیگران ممکن است زیاد به نتیجه نرسد...
ولی هنوز باید در این مورد بخوانم و اگر چیز تازه ای آموختم، یا پرسش دیگری بود، باز هم در مورد " هویت" خواهم نوشت.
شادکام باشید
شهرزاد

