برای یکی از صنف هایم، مقاله ای از جولیا کریستفا را در مورد مسایل هویت و مهاجرت می خواندم. او در این مقاله با اشاره به هویت خودش می گوید: من یک جهان میهنی هستم. این ادعای کریستفا مرا به فکر واداشت. در جهان امروز که هویت به یکی از بحث های خیلی پیچیده و تیوریک در میان اندیشمندان تبدیل شده آیا میتوان به این آسانی هویت خود را تعریف کرد و به یک هویت جهان وطنی رسید؟ ریشه های این طرز تفکر کریستفا چیست؟ اصلا من خودم هویت خود را چگونه تعریف می کنم؟ مسلمان؟ شرقی؟ افغان؟ من تا چه حد شرقیم وقتی بخش عمده تغذیه فکری مرا اندیشه های دانشمندان و متفکرین غربی به عهده دارد؟ منی که در یک کشور غربی درس می خوانم، از هنر و ادبیات غرب تغذیه میشوم و.. در کنار آن، ارزش های به شدت به اصطلاح "شرقی" برایم مهم است.. کیستم، شرقی یا غربی؟ اصولا آیا مشخصه های خیلی روشنی برای جدا کردن غرب و شرق برای بیشتر ما تعریف شده است؟ آیا ما "کاملا شرقی" ویا "کاملا غربی" زندگی می کنیم؟
در زیر مجموعه ای به نام شرق آنقدر فرهنگ های متفاوت و گاهی دور از هم جا داده شده اند، که تعریف شرقی بودن با مثلا ده مشخصه که در مورد همه شرقی ها صدق کند، برای خودم دشوار است... مسلمان بودن هم تقریبا به همان اندازه پیچیده و تعریف نا شده مانده است. اسلام امروز در قالب فرهنگ های متفاوت آنقدر شکل های متغیر به خود گرفته که شاید عده خیلی کمی از مسلمانان باشند که در جزئیات مسایل اسلامی هم نظر باشند و کاملا مانند هم فکر کنند، یا تعریف همسان از مسلمان بودن در دنیای معاصر داشته باشند. افغان؟ این را صادقانه بگویم که اصلا نمیدانم چیست.. با معذرت از کسانیکه این حرف به احساسات شان بر می خورد، باور کنید به احساسات خودم هم بر می خورد، ولی صادقانه با وجود علاقه پرشورم به میهنم و تعهدم به افغانستان، نمیدانم افغانیت یا افغان بودن را چگونه تعریف کنم. افغان بودنم را فقط اینگونه تعریف می کنم که: چون پاکستانی نیستم، عرب نیستم، ایرانی نیستم، بنا بر این نتیجه گیری می کنم که افغانم و باید بر افغان بودن خود پافشاری کنم..
شاید این سر درگمی در هویت از ضعف من باشد ولی گاهی حس می کنم که خیلی ها در اطرافم با این چالش روبرو هستند.. خیلی ها نمیدانند که در این جهانی که از یک طرف به سوی دهکده شدن می رود و از سویی، هویت های بومی در آن روز بروز مهم تر میشود چگونه هویت خود را تعریف کنند؟
نخستین باری که من با پرسش هویت واقعا درگیر شدم در امریکا بود . در اینجا من برای اینکه این هویت را مشخص کنم سرگردان شدم. شاید برای اینکه در افغانستان اصولا نیازی برای تعریف هویتم نداشتم. همه کسانیکه در اطرافم بودند، "افغان" بودند، زبان، دین و آداب و رسومشان برایم آشنا بود.
در سردرگمی روزهای اول "شرقی" بودن، "مسلمان" بودن، "افغان" بودن را اجزای مهم هویت خود میدانستم. اما به مرور زمان، این تعریف ها پریشانی مرا بیشتر کرد. من آموزشم را، طرز زندگی و تفکرم را آنقدر مدیون غرب میدانم که وامدار شرق. من با استفاده از همه وسایل ساخته شده در غرب، خواندن کتاب های نوشته شده در غرب و بوسیله غربی ها و اندیشیدن در یک چهارچوب کاملا غربی که در آن "هویت" خیلی مهم است، تلاش می کردم هویتم را "شرقی" تعریف کنم و این به مرور زمان تناقض آفرین شد. دیدن شرقی هایی که کاملا از من و تعریفم از شرقی بودن فاصله داشتند و به نظرم به اندازه غربی ها "بیگانه" به نظر می رسیدند، مرا دوباره به گوشه تنهایی و تامل دوباره در مورد هویتم سوق داد. آموختن این نکته که مسلمانی من امری بیشتر تقلیدی بوده و من در واقع باید دوباره برای خودم اسلام را کشف کنم، مرا یکبار دیگر در نقطه صفر قرار داد. افغانیت من هم بیشتر با رسوم و رواج ها و آدابی که در خانواده و اجتماع آموخته ام تعریف می شود. آداب و رسوم ما بیشترشان ویژه افغانستان نیست و جنبه اسلامی دارد. آنهایی هم که می ماند: غذایی که در خانه ما پخته می شود، طعم آسیای میانه ای دارد، لباس های که ما می پوشیم یا غربی یا از پاکستان، یا نیمی از افغانستان و نیمی از گوشه ای دیگر جهان است، زبان فارسی که با حداقل دو کشور دیگر مشترک است و از لغات عربی، اصطلاحات ترکی و حالا کلمات انگلیسی فراوان استفاده می کند ...
در چنین شرایطی، چگونه می توان به یک هویت بومی پناه برد و خود را با آن تعریف کرد؟ آیا این کار در دنیای جهانی شده ممکن و عاقلانه است؟
تجربه شخصی من و خیلی از کسان دیگری که می شناسم، به من آموختانده که پاسخ این پرسش یک "نه" محکم و قاطع است. هر چند این پاسخ برای ما خیلی دل آزار و نا امید کننده باشد.. خیلی ها از ما شاید به شیوه دیگری تجربه کرده باشیم و بیاندیشیم که داشتن یک هویت جهان وطنی، ممکن است به فرهنگ های بومی ما لطمه بزند. اعتقاد من این است که جهانی شدن هویت به هیچ وجه نمیتواند به ارزش های ماندنی فرهنگ های بومی و به زیبایی آنها صدمه بزند، بلکه در یک جهان انسانی، به هر فرهنگ و شیوه زندگی احترام گذاشته خواهد شد. شما اگر خواستید میتوانید به شیوه مادران تان آشپزی کنید و یا لباس بپوشید، به زبان محلی خود صحبت کنید، بنویسید و زبان محلی خود را اگر می توانید در سطح جهان بشناسانید.. همه اینها تلاش هایی برای گسترده تر ساختن یک هویت انسانی فراگیر خواهد بود. اما اگر می خواهید سالها بدنبال یک هویت گمشده بگردید، توصیه من این خواهد بود که یکبار به خود، محیط اطراف خود، وسایلی که استفاده می کنید، شیوه زندگی و اندیشه هایتان نگاه کنید، بعد از خیرگی تان از تنوع خرده فرهنگ های فشرده شده در چهار چوب یک زندگی، درخشش یک فرهنگ مشترک انسانی را خواهید دید که هویتی همیشه متغیر، پویا، خلاق و فراگیر را در شما شکل داده است. هویتی که میراث مشترک همه انسان های روی زمین از گذشتگان شان است و در جهانی که به همان اندازه که مدیون نیوتون غربی است، از مولانا و فارابی شرقی نیز آموخته است. دنیا و مدنیت معاصر با همه خوبی ها و زشتی هایش، محصول مشترک انسان هایی است که قبلا در آن زندگی می کردند و امروز در آن زندگی می کنند، و این انسانها زن یا مرد، سیاه، سفید، زرد یا سرخ پوست، یهود، مسلمان، هندو یا مسیحی یا لا مذهب، در ساختن این دنیا، تمدن و فرهنگ آن و به میراث گذاشتن یک هویت انسانی مشترک نقش داشته اند. مرز میان فرهنگ ها با وجود تنوع حیرت آفرین شان، مانع در هم آمیختن شان نمی شود و به عقیده من درطول تاریخ بارها در هم آمیختگی تمدن ها، دنیایی جدید و بهتر را خلق کرده است.
اما به دلایل مختلف عاطفی و سیاسی و به دلیل ساده اینکه انسان دوست دارد ویژه باشد و خودش را از دیگران جدا کند، من هم مثل خیلی ها شاید هنوز دنبال یک هویت تعریف شده بومی، سرگردان باشم.. اما یک چیز را می دانم که حد اقل بعد از این تلاش خواهم کرد روزنه ها را برای رسیدن به یک هویت جهان وطنی در اندیشه خودم باز کنم.
..................
این نوشته فقط یادداشت برداری از افکار پراگنده خودم است که انگیزه آن یک مقاله بود. هویت همانطوریکه در آغاز هم گفتم، مسئله پیچیده ای است و نوشتن در مورد آن نیاز به مطالعات عمیق دارد، که من بعد از این تصمیم دارم در مجال مناسب به این مطالعات بپردازم... بنا براین، این نوشته آخرین و قطعی ترین نظر من در این مورد نیست و ممکن است پر از اشتباهات باشد، این نوشته را یکی از همان فضولی های همیشگی من در مسایل پیچیده شمار کنید .. خواهشم این است که با وجود آن، اشتباهاتم را تذکر بدهید و بعد ببخشید، اما به هیچ صورت نادیده نگیرید.. این وبلاگ برای من فرصتی ایجاد کرده که از هر یک از شما عزیزان بیاموزم..
شهرزاد
به خود نگاه میکنم. امروز شادمانم. چشمانم، لبخند هایم حرف هایم همه از شادی میگویند.
نمیدانم چرا. بی اختیار میخندم.
این آهنگ را دوست دارم. سرم را تکان میدهم. دستانم را و آهنگ را زمزمه میکنم.
موهایم میرقصند. پریشان اند.
عجب روزیست. شادی هایی که اینهمه وقت خود را پنهان کرده بودند امروز همه جایم را پر کرده اند. کسی را در درونم یافته ام. کسی بسیار متفاوت از آنی که همیشه در من بود.
دخترکی که صبح هایش را با یک لبخند آغاز میکند. وقتی آفتاب هنوز ناپیداست کفش هایش را به پا میکند شادی کنان از اطاق تاریک بیرون میشود زیر آسمان آبی قدم میزند با گلها سخن میگوید قدم هایش را میشمارد یک دو سه....
دخترکی که موهایش را پریشان میکند. زیبا ترین لباسش را به تن میکند گل های رنگ رنگ میچیند و میان تار های مویش میگذارد. سرخ آبی گلابی...
دخترکی که مینشیند با خود حرف میزند و میگوید: دخترک کاش میشد کمی از خودت را در همه کسانی که دوست داری بگذاری.
دخترک امروز آسمان ابریست.
دخترک باران آمده است
دخترک چرا لجبازی
دخترک چرا بی اختیار میخندی
دخترک دخترک دخترک
دخترک عشقت هنوز هم آبیست؟
دخترک مگر گنگی حرف بزن...
دخترک ترا چه شده است؟؟؟؟؟
دخترک دخترک دخترک......
دخترک حالا باید برود....
خواستم در اینجا یک بررسی هر چند پراگنده از حضور زنان در برنامه های تفریحی رسانه های تصویری افغانستان داشته باشم. مجالی اگر بود بعدها مفصلتر و منظم تر به این موضوع خواهم پرداخت. این نوشته بسیار شتابزده شکل گرفته است و به صورت غیر علمی نوشته شده، امیدوارم کاستی های مطلب و گاهی تند روی هایم را بر من ببخشایید.
....................
وقتی به شکل دهی نقش زنان در ذهن و روان مردم توسط رسانه های تصویری افغانستان فکر می کنم، غمگین و عصبانی میشوم. در بیشتر موارد زنان در رسانه های تصویری افغانستان در نقش یک موجود زینتی و سمبولیک، یا در نقش یک وسیله سرگرمی و تفریح و جذب بیننده ها، و یا در نقش های سنتی مادر، همسر و خواهر مطیع و خانه دار ظاهر می شوند. . آنچه رسانه های تصویری ما از زنان نشان می دهند، تصویری بسیار ناقص، بریده بریده و منفی از زنان است که در درازمدت میتواند ویرانگر روحیه اعتماد به نفس و جسارت در دختران جوان باشد. به کمک رسانه ها ، این تصاویر برجسته تر می شوند،عمیق تر در ذهن و روان مردم آن سرزمین می نشینند و چون با ساختارهای کهنه هماهنگ اند، پر بیننده ترند.
.....
...........
چند نمونه از این تصویر سازی های تجارتی و ویرانگر را برایتان بگویم. یکی از چیزهایی که بند بند وجودم را به لرزه می آورد و بدبختانه در همه جا مروج است، استفاده از زنان در کلیپ های ویدیویی آواز خوانان مرد است. شاید شما بگویید خوب، این حق زنان است که از هنر خود، یعنی رقص، و از زیبایی بدن خود برای بدست آوردن پول و شهرت استفاده کنند. اما یکبار به مخاطب افغان خود نگاه کنید که روبروی تلویزیون نشسته و این را می بیند که زن فقط به خاطر زیبایی جسمش چون یک وسیله زینتی استفاده میشود، و شخصیت اصلی مرد است که آواز می خو اند. دیدن این صحنه چی چیزی را در ذهن یک دختر و یک پسر نوجوان می کارد؟این تصاویر چقدر به جنبش آزادی خواهی زنان در آن کشور بسته و سنتی ضربه می زند؟
..........................
یک رسانه تصویری برای پر بیننده بودن خود، مجبور است نیازهای زنان را نیز در نظر بگیرد. اما شیوه برخورد با این نیازها فرق می کند. یک رسانه متعهد در افغانستان باید تلاش کند روزنه های جدید را برای زن افغان بگشاید و دامنه نیازهای زن را فراتر از لباس، آرایش، یا امور منزل بکشاند. به زن افغان بباوراند که حضور او در محیط های مختلف کاری همپای مردان ناشایسته نیست، در مورد باورهای قطعی نسبت به ناتوانی و ضعف زنان شک ایجاد کند، زمینه های تازه برای فعالیت زنان را معرفی کند، برنامه هایی برای آشنایی زنان و مردان افغان با جنبش ها و فعالیت های زنان در سراسر جهان تهیه کند و.. تا نه تنها به نیازهای زن افغان پاسخ گوید، بلکه افق تازه ای را برایشان بگشاید.
اما رسانه های ما همه مکررا برای زن افغان منزل آرایی، خیاطی و آرایش را می آموزانند، هنرهایی که زنان افغان از کودکی در مورد آنها به اجبار می آموزند. رسانه های تصویری خیلی که هنر کنند چند دختر را به برنامه آواز خوانی و هنرنمایی دعوت می کنند که آنهم بیشتر برای بازار گرمی خودشان است، و در اکثر موارد ضررش به آن دختر جوان بیشتر از فایده اش است، چون یکبار او به شهرت رسید، دیگر دنبال آموزش و تمرین را رها کرده و می خواهد پولدار شود.. و بیشتر آوازهایی می خواند که ذهن های کلیشه ای مرد افغان ها آنها را بپسندد، نه آهنگ هایی که زنانگی اش را و آرمان های مشترک زنان برای برابری را انعکاس دهد.
.......................
در برنامه های رسانه های تصویری، با زنان کارمند هم گاهی برخورد نامناسب و تحقیر آمیز صورت می گیرد. در برخی از برنامه ها، حضور زن فقط زینتی یا نمادین تلقی می شود. بارها شده که من برنامه ای را تماشا کرده ام که در آن گوینده مرد تمام مدت در افشانی می کرد، در حالیکه گوینده زن مانند یک مجسمه نشسته و مرتب لبخند می زد. در بعضی برنامه ها مجال حرف زدن به گوینده زن داده نمیشود، و یا پرسش های آن چنان احمقانه را به او میدهند که مطرح کند، که ببینده هوشیار را خجالت زده می کند. لرومی ندارد در هر برنامه حتما یک زن گوینده در کنار مرد باشد، زیرا حضور یک گوینده بد که هنوز توانایی اجرای برنامه را ندارد، کمکی به تامین برابری زنان و مردان نمی کند، بلکه زنان را در چشم مردم، کم سواد و ناتوان نشان میدهد.
...........................
سریال ها.. آخ، من ازخیلی هایشان متنفرم. این تابستان از روی کنجکاوی برای سه شب سریال های تلویزیون های مختلف را تعقیب کردم. در بیشترشان تفکر مردسالاری کهنه اندیش آنقدر برجسته بود که می خواستم شیشه های تلویزیون را بشکنم. در سریال ها دو دسته زن داریم: زنان بسیار خوب، زنان بسیار بد و مکار.. اکثرا تعداد زنان بد بسیار زیاد است، و در این میان یک زن خوب، یک فرشته، یک مادر، بر تارک سریال می درخشد و اکثرا سریال بر محور این زن می چرخد. این زن نمونه، که بعد الگوی بیشتر دختران نوجوان ببینده در افغانستان می شود، یک زن خانه دار است که شوهری پولدار دارد. زن لباس های گرانقیمت می پوشد، به همه امور خانواده رسیدگی می کند، شوهرش را می پرستد، مهم تر از همه آشپز خوبی است، دست پختش بی نظیر است، مدیریتش در امور منزل هم خوب است، خلاصه زن نمونه است. زن بد از سوی دیگر، زنی است که میخواهد در بیرون از خانه کار کند و با شوهرش رقابت کند، این زن چون می خواهد با مرد رقابت کند، به یک مادر بد مبدل می شود، به فرزندانش رسیدگی نمی تواند، شوهرش طلاقش می دهد و خلاصه یک عفریته بی رحم و سنگدل است که سرنوشت او را محکوم به تنهایی و رنج کشیدن کرده است. هیچ کس نمی پرسد که چرا آقای خانواده برای کمک با خانم جاه طلبش، کمی از کارهای خانه را بدوش نمی گیرد، بخشی از تربیت کودک را سرپرستی نمی کند؟ من از چندین نفر پرسیدم که در هیچ کدام این سریال های محبوب و پر بیننده، صحنه ای را به خاطر می آروند که مرد در آشپز خانه باشد و با خانمش همکاری کند؟ هیچ کسی به خاطر نمی آورد. در همه سریال ها، نهایت تلاش یک دختر جوان باید به ازدواج بیانجامد. ازدواج خوب یا بد، موفق یا نا موفق، فرقی نمی کند. ازدواج آخرین منزل زنان جوان و یک رابطه مناسب برای آنهاست. نمونه های از دختری که ازدواج نمی کند و زندگی شادمانه و موفق دارد، و یا زنی که دنبال رویاهای خود برای کار مستقل و موثر برای جامعه می رود، در این سریال ها دیده نمی شود. دختران خوب هم پاداششان این است که شاهزاده ای از آسمان برسد، در یک نگاه دل و دین ببازد و آنها را از بدبختی نجات دهد. همه سر گرم چرخه ملال آور جوانی، ازدواج و مادری هستند... در این سریال بیشتر زن ها، شخصیت های بد زبان، عقب مانده، کم عقل، ضعیف، سخیف و سخن چین هستند. این سریال ها چقدر به دختران نسل ما امید و اعتماد به نفس می بخشند؟ پیام شان به زنان و مردان افغان چیست؟ من از اینکه می دیدم الگوی بیشتر دختر ان یک موجود مکانیکی آشپز، خانه دار و بچه دار است که نمی تواند هیچ تصمیمی برای خود بگیرد، سخت نا امید می شدم.
........
خوب شما شاید بگویید چه باید کرد؟ نمیشود و نباید جلو تلویزیون تماشا کردن مردم را گرفت. از رسانه ها هم نمی شود خواست که پخش این سریال ها و یا کلیپ ها را کاملا متوقف کنند، چون به هر حال چنین درخواستی از یک رسانه تجارتی که به منافع خود می اندیشد، احمقانه است. اما من اعتقاد دارم که اگر رسانه ها کوچکترین تعهدی به آزادی که خود نیز از آن بهره می برند، دارند، باید در کنار این گونه تصویر سازی ها از زن، یک تصویر سازی نوین و آزاده را نیز اندک اندک مروج کنند.
گله من بیش از آن که از رسانه های تصویری تجارتی و انبوه بینندگان آنان باشد، از زنان فعال و مدافعین حقوق بشر است. این زنان باید حتی تا سرحد تحریم این گونه برنامه ها پیش بروند، تا سهم خود را در دفاع از حقوق زن ادا کرده باشند. زنان و مردان مدافع حقوق بشر و کسانی که امید به پا گرفتن یک سینمای حرفه ای در افغانستان دارند، باید یک صدا این گونه برنامه ها و سریال ها را نقد کنند تا آگاهی مردم در این موردافزایش یابد.
...........................
ما همیشه از رشد رسانه ها و آزادی بیان در افغانستان شادمانی می کنیم و آن را یکی از مهمترین دست آوردهای فرهنگیان و خبرنگاران خود میدانیم. اگر منصفانه ببینم رسانه ها بخصوص رسانه های تصویری که مخاطب بیشتری دارند، نقش عمده ای در شکستن کلیشه های تکراری و باز کردن روزنه های تازه برای یک فرهنگ جدید مدارا و تحمل، بازی کرده اند. اما باید به خاطر داشت که رسانه ها هم مثل همه پدیده های فرهنگی دیگر برای رشد سالم خود به نقد و ارزیابی مداوم و خردمندانه نیاز دارند، و گرنه خواسته یا ناخواسته بخشی از برنامه هایشان در دراز مدت، تصاویر ویرانگر و دیرپا را در ذهن و روان ما ثبت خواهند کرد.
شهرزاد
سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.
مسافر- سهراب سپهری
.......................
سلام
مدتهاست نبوده ام. گاهی به فرصتی نیاز داری که دوباره از میان انبوه خاطرات، صداها، تمناها، کشمکش ها خودت را پیدا کنی. گاهی وقتی حقایقی که نمیدانستی به تو هجوم می آورند، احساس بی پناهی می کنی. وقت نیاز است تا خود قوی ات ، توانایت تو را از گودال بیرون بکشاند.
.................
گاهی کشف می کنم به هیچ کس اعتماد ندارم، به خودم هم. انسان همیشه راهی برای فریب دادن خود پیدا می کند.. انسان اصول را زیر پا می گذارد، نادرست را درست می خواند، و چیزهایی که همیشگی و جاویدان به نظر می رسند، میتوانند در یک لحظه نابود شوند... انسان در یک لحظه می تواند دگر گون شود، کاملا.. و آنگونه زندگی کند که سالها بر خلاف آن فکر می کرد... انسان های خوب، نازنین، اخلاقمند و استوار هم.. گاهی میتوانند از دست بروند.. و از دست رفتن شان دل آزار است.. دیدن اینکه چگونه پول، هوس یا شهرت آنها را به زانو در می آورد، آزار دهنده است. عجیب است که دیده ام گاهی بر هم خوردن مژگان کسی، میتواند بنای استوار همه قواعد دیگری را به لرزه بیاورد، دلش را بلرزاند.
............
میشود با اراده راه اشک ر ابست، سر بلند، استوار ، محکم و بی اعتنا از کنار خاطرات خود گذشت. گاهی باید گریستن را فراموش کرد. گاهی باید در مورد خود دروغ گفت، در مورد شادمانی خود.
-تابستانت چطور بود؟
- عالی بود، فقط..
- فقط چی؟
- هیچ.. شوخی کردم. عالی بود.
میدانی که اگر بگویی هم نمی فهمد. نمی فهمد دوباره آمدن چقدر سخت است، از خانواده و دوستان دل کندن چقدر سخت است، از آن خلوص، مهربانی، دل نگرانی.. و دشوار تر از آن ماندن در آنجاست، در آنجا که باید به هر چیزی برای امیدوار بودن چنگ زد.. در آنجا که زندگی انسان تقلا برای زنده ماندن است.. . این دختر موطلایی امریکایی چی میداند جنگ چیست؟ آوارگی چیست؟ نگرانی به خاطر یک سرنوشت نامعلوم چیست.؟ شاید حتی نداند درد چه رنگیست؟ درد چگونه به قلبت چنگ می زند و امیدت را غارت می کند. شاید نداند که چقدر انسان ها در هر گوشه این دنیا در میان جمعیت های بزرگ تنهایند، تنها، فقیر، مغرور، نا امید... درک این حقیقت، تنهایی تو را هم بزرگتر کرده است.
....
امروز روز شادی بود. خیلی حرف زدم و بعد احساس سبکباری کردم. شب هم قشنگ بود. خرید رفتم. مدتی دنبال چیزهای بیهوده گشتم.. مثل همه خریداران. خیلی چیزها که نباید نیاز باشند، به یک ضرورت عاجل مبدل شده اند.
زمان برگشتن با سرویس آمدیم. یک گروه جوانان نشسته بودند و آواز می خواندند. بر پیشانی هایشان دستمال های قشنگ سیاه بسته بودند. آوازهایشان از امید می گفت ، از شور جوانی و از نشاط شان. شادمان شدم. من باید اینطور باشم، با خود زمزمه کردم.
.........................
دلتنگ کارم. کار سخت، مداوم، طولانی.. کاری که به من مجال نفس راست کردن و اندیشیدن ندهد. کاری که خستگی بیاورد، خستگی مرا شادمان می کند. صنف ها شروع شده اند و انتظارم برای کار به درازا نخواهد کشید..
......
شادمان باشید
شهرزاد
بر میگردم و در مقابلت مینشینم. فقط برای چند دقیقه ای دیگر...
ساعت هفت شده است. با عجله موهایم را شانه میزنم. کتاب هایم را در بکسم می اندازم. تیلیفونم را خاموش میکنم و در گوشه ای میگذارم. در حافظ فالی برای مان میبینم. کتابچه ام را باز میکنم. تاریخ را مینویسم و بعد....
بیا که بوی ترا میرم ای نسیم شمال....
با عجله کتابچه ام را میبندم. قلمم را روی میز م میگذارم.... هفت است.. باید بروم. به تو نگاه میکنم. لبخندی میزنم و به باد میسپارمت... تا صبحی دیگر اگر فردایی باشد...
پری
روز ها به سرعت میگذرند و میدانم با گذشت هر روز یک کمی به آرزو هایم نزدیک تر میشوم. یک روز دو روز سه روز .....
چند روزیست اینجا آمده ام و اینبار همه چیز را متفاوت تر از همیشه میابم. محیط خوش آیند است و همه آشنایند.
دلتنگی مثل هر بار دیگر زیاد آزارم نمیدهد.
همه چیز زیباست. حتی خنده های بی باور به روی زندگی...
آرامش در من راه یافته است و شاید اینبار برای ماندن آمده است.
آرامشی که به من فرصت میدهد عشق بورزم. به همه کس به همه چیز و کمی از خود را در هر کسی و هر جایی یادگار بمانم...
آرامشی که به من فرصت میدهد آزاد باشم و خودم را در رهایی ببینم. شاداب و خندان.
بی صبرانه منتظر تابستانم. که خیلی دور است و خیلی نزدیک.
زندگی حالا رنگ دیگری دارد....
پری
سفر جادو دارد.. جادویی که آرزوهای خفته را بیدار می کند
.....
به جایی بر می گردم که قبلا دیده ام، اما برگشتن برایم هیجان آفرین است...
....
تنها خواهم شد.. اما باید خو کنم. تنهایی سرنوشت ابدی انسان است. گاهی در تنهایی می توانم بهتر و روشن تر بیندیشم، آینده را نزدیک تر تصویر کنم..
.....
درونم پر از آرزوهاست، آرزوی سفر، پر کشیدن و چیزهای تازه ای را دیدن.. آرزوی تجربه های جدید، قدم زدن در جاده های ناشناخته
....
کاش انسان بهتری بودم.. کاش بهتر می نوشتم... کاش میتوانستم از چهار دیواری بسته ذهنم با بالهای تخیل بلند تر و دور تر پرواز کنم... کاش میتوانستم به خاطر مهر آنهایی که نمی شناسمشان، از خود بگذرم.. کاش می توانستم چون چخوف ابتذال را بر ملا کنم...کاش میتوانستم به گذشته بر می گشتم، به زمانی که دنیا دچار دگرگونی بود و تیوری ها مردم را به خیابان ها می کشاندند...کاش میتوانستم یک دختر ساده دهاتی در روسیه باشم... چقدر همه چیز فرق می کرد اگر... اگر میدانستم که برای چه آرمانی می خواهم مبارزه کنم.. اگر مثل آن دختر در تابلو می توانستم در کوچه های پاریس با محبوبم برقصم و در جذبه یک عشق، نرم شوم.. .. اگر میتوانستم به نورستان بروم و دور از همه، با کسانی زندگی کنم که به زمین و آب و هوا نزدیکترند... اگر
...........
به تنهاییم بر می گردم و به بوی کتابهای تازه... به یکشنبه های طولانی پاییز... به شب هایی که با شعر سحر خواهند شد... به دویدن و از خستگی روی علف ها غلطیدن... به مکالمات طولانی با خودم.. به سکوت و آرامش.. به تنهاییم که گاهی بوی از یاد رفتگی خواهد داد.... . دوباره به آبی آسمان دل خواهم بست و روی پله ها تنها خواهم نشست...
......
و آرزوها در من طغیان خواهند کرد.
شهرزاد

