تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
لحظه ها

اینجا کابل است... درد و شادی به هم آمیخته اند.

.......

خاک با کودکان ما بازی می کند.

کودکان گرسنه، کثیف و غمگین...

در بلندی نشسته ام. او در برابرم نشسته و با دست های کوچکش سنگ روی سنگ می گذارد. می خواهد یک خانه بسازد. به گردنش مهره ای را آویخته اند. چشمانش بر خلاف پیراهن چرکینش، روشن و زیبا است تلاش می کنم با او صحبت کنم، اما مثل اینکه شیوه حرف زدن با کودکان را فراموش کرده ام. گفتگوی ما سر نمی گیرد. سکوت می کنم و به حرکاتش چشم می دوزم. از زیر چشم راه را می پاید و مترصد هر بزرگسالی است که میتوان ازش پول گرفت. از یکی از رهگذران پول می خواهد. ازش می پرسم که چرا گدایی می کند؟خواهرش که در کنارش ایستاده می گوید که اصولا شغل پسرک گدایی نیست و مانند کودکان دیگر اینجا برای بازی آمده است ، ولی پول می خواهد تا ده ها چیزی را بخرد که هر کودکی می خواهد.. که مادر و پدرش نمیتوانند برایش بخرند.. این کاری است که خیلی از کودکان در اینجا می کنند..

از پرسشم پشیمان می شوم.

یک تکه غرور ، یک شاخه امید در دلم می شکند.

آینده با این کودک چی بازی خواهد کرد ؟

--------------------------------------------------

وقتی صدای پایم را می شنوند، هر دو بر می گردند و به من نگاه می کنند. باد با زلفان و شال سبز دختر بازی می کند، و تبسم بر لبان پسر میرقصد. در چشمان هر دویشان شادی و امید را می خوانم، در زیر آسمان آبی کابل، روی یک تپه، کنار گیاهانی که به مشکل زیر آن همه خاک نفس می کشند، زیبایی نگاه هایشان خیره کننده است. حس می کنم آنها دنباله ی ستارگان شام هستند. من به امید می اندیشم و به هدیه هایی که فقط "جوانی" می تواند بدهد... زود چشمم را از چشمانشان می دزدم و به راه دوام می دهم... بگذار برای رشد مهر فضا باز باشد.

--------------------------------------------

این عکس را میبینی؟ این دختر زیبا و مغرور خواهر من نورجهان است. می بینی چگونه ایستاده است؟ محکم، استوار و نیرومند.. برق گوشواره هایش دل مرا می فشارد، برق چشمانش میتواند بند های کور دلی و ارتجاع را بسوزاند. وقتی به خانه می آید، دیوارها به رقص می آیند.. همیشه ترانه های امید می خواند . به مشکل می توان او را گریاند از فکر شکستنش بگذر.. فکرش برنده و نو است، زبانش فصیح و روشن. .. حرف های هیچ کسی را تا منطقی نباشد نمی پذیرد. جرئت مخالفت دارد، " نه" گفته می تواند. سرش را بالا می گیرد و راه می رود. از هیچ خفاشی نمی ترسد. این آزادی را، شادمانی را، نیرو را گاه گاه در اینجا و آنجا می بینم. در دختری که دست برادر کوچکش در دست شامگاه نان گرم به خانه می برد، در آن دختر دیگر که برق چشمان بادامی اش خبر از شجاعت می دهد، یا دخترکی که روی بام گدی پران نارنجی را به آسمان برده است و غرق خنده ای رها و مستانه است .. چه کسی میتواند آنها را بازیچه سازد؟ کی میتواند مانع این موج انرژی و شادمانی شود؟ من با دیدن آنها به آینده امیدوار میشوم...

--------------------------------------

چای را خوش دارم. چای.. بهانه ای برای انجام یک کار کوچک برای پدر.. فرصتی برای نشستن در کنار هم... دلیلی برای شیرین کام شدن..

چای برای رفع خستگی.. برای ایجاد یک محیط دوستانه.. بهانه ای برای شکستن سکوت سنگین و ناخوشآیند... مقدمه ای برای گفتگو، فرصتی برای آماده شدن..

همیشه از چای ریختن برای همه لذت می برم.. پرسش ساده "سبز یا سیاه"؟، صدای ریختن چای در گیلاس پاکیزه، تشکر شنیدن، شیرینی گذاشتن... در مسافرت، چای همیشه مرا به یاد خانه می اندازد...

چای در عصر بهار، روی صفه ای که گل آنرا پوشانیده است، زیر درختان، در کنار خانواده .. آنانیکه دوست داری..

چای در یک صبح زمستان، در کنار بخاری، خنده و شور کودکان، چهارمغز و بادام..

مادر پیاله را کنارت می ماند، رنگ تازه چای خستگی روز را میشوید..

چایی که سالها پیش در یک چایخانه با پدر نوشیدم، سماوارجی روی زمین آب پاشیده بود و رهگذران به دخترک کوچکی که برای پدر شعر می خواند، می نگریستند.

پیاله پر نقش و نگار ترکمنی، چای مزه سفال می دهد، ستاره دختر خاله ام دوبیتی های غمگین ازبیکی می خواند، به ماه نو چشم دوخته ایم که در بالا تنها مانده است....

---------------------------------------

و چون همیشه، آرزوی شادمانی تان را دارم.

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/8/22ساعت7:50توسط یکی از ما دو نفر |
...

 

خدا بالهای پرواز  من را نگیرد از هیج کس را نگیرد

….

علی جان، سالگره ات مبارک.  امروز سالروز تولد علی کاظمی است و من یک هفته به این فکر می کردم که چه هدیه ای میتوانم برایش بسازم؟  نه نقاشی یاد دارم و نه  گلدوزی یا بافندگی می توانم..  نه میتوانم گل بسازم و نه شعر سرودن را تجربه کرده ام.  فقط حرف زدن را یاد دارم، پس حرف های پراگنده ام را بپذیر علی جان.  در دوستی با تو مهر بی پایان، احساس امنیت ،  صفای خاطر و شادمانی عمیق را تجربه کردم.    امیدوارم سالهای عمرت یکی پر بار تر از دیگر باشند.   از حوصله ات در تحمل کج خلقی هایم ممنونم.    مهربانی بی شایبه ات به من انسان تر بودن را آموختاند. 

..........

هر چه گشتم، گشت در من رد پایش بیشتر

این را که به خاطر دارید نه؟ از محمد شریف سعیدی شاعر با استعداد و توانای کشور ماست.   چند روز پیش در انجمن قلم محفل شعر خوانی شریف سعیدی بود.  شعرهایش آیینه شوریدگی، عشق و  زیبایی است.   از نسیم شعرهایش فضای جانم معطر و تازه شد.   جای همه شعر دوستان غایب خالی....

سفر سعیدی به کابل برای همه علاقمندان شعرش سعادتی است،  و برای من که مدتها آرزوی دیدارش را داشتم،  آمدنش بهترین هدیه ای بود که میتوانستم آرزو کنم...  شوخ طبعی و مهربانی اش او را دوست و مصاحبی کم نظیر ساخته است.

...........

شیارهای به چهره ات عمیق می شود

من تمام این مسیر را پیاده می روم

مادر!

رودخانه ها فرزندان خوبی اند

سربزیر و بزرگ

و جاودانه ترین حقیقت رفتن

بدون اینکه به دریا بیاندیشند

ما نرفته ایم

نرفته فکر تلاطم داریم

مادر!

رودخانه ها شیارهای جهان را عمیق می کنند

چهره تو پیرتر می نماید

و خنده پلک های ما را تر.

 

اين شعر از مجموعه  من در اثر ماه گرفتگی  اثر شاعر جوان و جوان پرکار، فعال و نازنین سید عاصف حسینی است.  خواندن شعرهای خوب عاصف لحظات خوشایندی را برای من خلق کرد.  از کشف های قشنگ او لذت بردم و زیبایی برخی از اشعارش مرا مست کرد.  برای این لذت سپاسگزار او هستم و چشم براه کارهای جدیدش....

....

 

شاد کام باشید.

 

شهرزاد  

+نوشته شده در 2007/8/21ساعت1:20توسط یکی از ما دو نفر |
جرقه هایی در تاریکی

    تاخیر را ببخشید.  بلاخره جرگه به پایان رسید. ( در دو ماه اخیر مصروف کار برای برگزاری جرگه مشترک امن بودم) بعد از این احتمالا زود بزود می نویسم، بشرطیکه آمادگی ها برای سفر مجال بدهد... دوباره باید بار را بست و روانه شد.  تصور ترک خانواده و بخصوص پدر، دلم را آب می کند.  زمانی که به چشمان پدر می نگرم، نمیتوانم اشکم را پنهان کنم.. ولی از سفر گزیری نیست، در سفر به پخته گی نزدیک خواهم شد، قویتر خواهم شد و  تنهایی بیشتر با من رفیق می شود..

 

در این تابستان چیزهای نا امید کننده فراوانی را دیدم.  وضع امنیتی شکننده تر از سابق شده است و  از فقر کاسته نشده است.   نشانه ها همچنان بر ما حکومت می کنند و شعارها بلند تر از هر زمان دیگری فریاد میشوند، اما کار واقعی و ملموس کمتر صورت می گیرد.. 

حس می کنم تاریخ کشورم بر دوشم، بر دوش همه ما سنگینی می کند، تاریخی که در متن آن حقارت، حق تلفی، ظلم و  روشنی ستیزی فراوان بوده است..   حس می کنم این پیر لعنتی تاریخ، نقش بسیار مهمی را از سیاستگذاری های اصلی گرفته تا در روابط بین دو نفر بازی می کند. " باید همه چیز به این نحو باشد، چون صد سال قبل فلان قهرمان اینطور می خواست...  باید از آن فاصله نگذشت، زیرا قرن ها آن فاصله را بین من و تو ایجاد کرده اند، باید زور گو یا زور پذیر بود چون تاریخ...."  از تاریخ خسته ام..  از تاریخ که چون قبای فخیم و گران قیمتی است که در این هوای گرم، فقط به درد به دیوار آویختن می خورد..  این قبا که به شانه ما چسپیده است، که هر بار با هر کدام از ما به دنیا می آید ،  بزرگ می شود و بر زندگی ما سایه می افگند. 

       

   اما گاهگاه وقتی به بدیهای  تاریخ کشور ما فکر می کنم امیدوار می شوم که امروز بندها سبکتر شده اند، مناسبات به سوی انسانی تر شدن پیش میروند و ما کم کم یاد میگیریم از فاصله به تاریخ نگاه کنیم و خردمندانه قضاوت کنیم.   امیدوار می شوم که بلاخره حجاب های  چندین هزار ساله کم  کم از روی ذهن ما  کنار می روند و ذهن جمعی رخوت زده ما بلاخره  وادار به بیداری می شود.   صداهایی که قرن ها به بهانه های مختلف در گلوها  خفه می شدند، حالا شنیده می شوند.. دسته بندی هایی که سالها انسان ها را به بردگی می کشاند، دیگر قاطعیت و تقدس خود را برای خیلی ها از دست داده اند.. جنگ ویرانگر همچنان که  شیرازه های اجتماعی ما را شکسته و ناهنجاری را باب کرده است، بر بنیاد های استوار کهنه پرستی و گذشته گرایی نیز خلل وارد نموده است. 

  دیگر خیلی ها بی صدا و ساکت از کنار مسایل نمی گذرند. . آنکه شک می کند، می پرسد و به آسانی نمی پذیرد، مرا بیش از همه شادمان می کند و هر چند شکاکان انگشت شمارند ولی شک شان پویا و جستجو گر است، سالم و منطقی است و دیگر نمیتوان با هیچ چیزی بجز پاسخ خردمندانه، آنها را راضی کرد. 

 

    هر چند "وحدت ملی" پر زرق و برق پیشین درز برداشته و جنگ  زخم های عمیق بی اعتمادی را  در قلب مردم نشانده، ولی امروز میتوان  در گوشه و کنار، گاه بگاه، رشد نوع جدیدی از مناسبات را میان گروه های مختلف  مردم دید، مناسباتی که بر مبنای پذیرش همدیگر استوار است، نه نفی یا دست کم گرفتن یکدیگر...

 

   نظام پدرسالار خانواده  ،  در میان برخی از اقشار به عظمت سابق خود نیست، بخصوص در میان کسانی که به بیرون ازکشور مهاجرت کردند و یا در مناطق جنگ زده زندگی می کردند و عزیزان خود را از دست دادند و جوانان نان آوران خانه شدند..  در میان این گروه ها هنوز نظام خانوادگی از عدم توازن رنج می برد، ولی یک چیز مسلم است که دیگر در اینطور خانواده ها سخت است جوانان صلاحیت زندگی و مرگ خود را به دست یک نفر بسپارند..  آنها خود مجبور شده اند برای خود تصمیم بگیرند و حالا از این قدرت تصمیم گیری لذت می برند.   جوانان دیگر به اندازه سابق بازیچه ای در دست بزرگان و یا یک شاهد خاموش زندگی خود نیستند..  غرور و اعتماد به نفسی که با وجود مشکلات فراوان در جوانان دیده می شود، امیدوار کننده است..

 

حرف زدن از حقوق زنان  و در نظر گرفتن مسایل و مشکلات آنها، هر چند به صورت شعاری و سمبولیک، خود نشانه مبارکی است .. در تاریخ ما توجه به مسایل زنان در قانونگذاری و سیاست به گونه چنین گسترده سابقه نداشته است..  زنان به یک خود باوری تازه رسیده اند و بیشتر از حقوق خود آگاهند. 

همه این ها و خیلی از مسایل دیگر به من یاد آوری می کنند که هیچ پدیده ای یکسو ندارد، هیچ وضعیتی تنها سیاه، سفید، خاکستری یا نارنجی نیست..  وضعیت جامعه انسانی و پدیده های اجتماعی از پیچیده ترین و چند جانبه ترین ترین مسایل اند...

 

  این ها جرقه هایی اند در دل تاریکی، در دل تاریکی یاس که بیشتر اوقات همدم من  است...

  

شهرزاد 

+نوشته شده در 2007/8/15ساعت8:4توسط یکی از ما دو نفر |

  شرمسارم از آنچه در اطرافم اتفاق می افتد و از ینکه من هیچ کاری برای تغییر دادن این وضعیت از دستم بر نمی آید.  خجلت زده ام که جنون انسان ها، دنیا را به این منجلاب کشانیده است... 

 از دیدن تبعیض، حق تلفی، خودفروشی،  زبونی و خواری شرمسارم. از خودسوزی ها، از فرار ها، از قتل  بی گناهان، کودکان، گروگان ها شرمسارم، از حملات انتحاری شرمسارم.

 

حس مي كنم  بنیاد محکم حس افتخار به سرزمینم شکست برداشته ......

 

حس می کنم که باید از همه آنهایی که  در هرگوشه دنیا به ناحق کشته می شوند،  اعدام میشوند، سنگسار می شوند، تحقیر می شوند، معذرت بخواهم...

 

از جنگ شرمسارم .  از خانه های ویران شده، از   چروک های دور چشمان مادرم، از  دستان بریده،  از دلی که مرده است،  از وجودی که تحقیر شده است، شرمسارم.  از کینه شرمسارم، و از نفرتی که آرام آرام بالا آمده و روح انسان ها  را پوشانیده است...

 

از ناتوانی خودم شرمسارم

 

شرم....

 

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/8/4ساعت23:47توسط یکی از ما دو نفر |
از باران و جنگل

   صبح اولین نفس ها را می کشید، هوای پاکیزه و خنک از میان جالی می گذشت و خنك تنم را مي لرزاند.   به بیرون رفتم و صدای بلبلان در دلها شور می افگند و شنبم برگ های گل را میشست.  مدتی قدم زدم، صدای آذان از دور دست، زنگار دلم را شست، مرا با خود برد.  

 

وقتی به خانه برگشتم و خودم را با رو انداز نازکم پوشاندم، در میان نغمه خوانی شور انگیز پرندگان، خواب آرام آرام به زیر پلک هایم رخنه کرد.   

…………..

باز هم صبح بود، با جمعی از دوستان همدل زیر درختان نشسته بودم،  شب باران آمده بود و هنوز هوا نمناک و معطر بود.  سفره ای گسترده بودیم، شیر ، عسل، نان گرم و چای سبز.. چای را پیاله پیاله سر می کشیدیم و در سکوت شیرین اطراف،  صدای ما انعکاس خوش آیندی داشت.  بی هیچ عجله ای حرف می زدیم. هر کس نکته ای می گفت یا شعری می خواند.  فضای گفتگوهای ما از تنش، ترس، جر و بحث و خودنمایی خالی بود.  از یکی از دوستان راه جنگل را پرسیدم، جنگلی بزرگ که در آن حوالی مشهور بود و می گفتند می شود در میانش گم شد.  از زیبایی شگفتی آور جنگل خیلی شنیده بودم.  دوستم گفت: اگر می خواهی راه جنگل را بدانی، به دنبال کودکانی که صبح زود از این جا می گذرند، برو.    آنها تو را به جنگل می رسانند..

 

خودم را در جنگل یافتم، گم شده بودم ولی بسیار احساس آرامش و امنیت می کردم.  با درختان حرف می زدم، گل می بارید.. همین که  پیش می رفتم، جنگل یک بیک زیبایی های پنهان خود را آشکار می کرد، مرا متحیر می کرد.

...........................

مادر با ملایمت شانه ام را تکان میداد: بخیز، دخترم، دیر میشه.  چشمانم را باز کردم، هنوز از همه جا بوی گل می آمد و بوی نمناک باران.. در دلم تمنای گم شدن بود..تمنای رفتن، دور دور رفتن از این دشت خشک.

 

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/7/31ساعت1:18توسط یکی از ما دو نفر |
غوطه ور شدن

      امروز دفتر فضای آرام و خلوتی دارد، کمی شبیه خانه.    من هم مجال دارم کمی نفس بکشم، فکر کنم و بنویسم. مدتی در روی وبلاگ غیر حاضر بودم. کارهای دفتر و پریشانی های خودم زیاد بود.     امروز که کمی مجال یافتم به این فکر افتادم که تابستان من در کابل کم کم به پایان خود می رسد و من باید خودم را برای دل کندن از اینجا آماده کنم.  تابستانی که مرا در دریایی از سرگشتگی ها غوطه داد.   

 

تابستان سرشاری بود از هر لحاظ.  سرشار از نا امنی و انفجار، سرشار از نگرانی، سرشار از کشف،  سرشار از مهر و گاهی شادمانی و بیش از همه سرشار از کار.  دلیل عمده  کم نوشتم هم  این سرشاری بود.   مجالی اگر یافتم صرف اندیشیدن در انبوه تصاویر تازه ای شد که به ذهنم هجوم می آوردند.  تصاویری که کم کم در ذهنم حل می شوند. 

 

حس می کنم همه منافذ روحم برای جذب درد باز شده اند، تنها درد نه، شادمانی و مهر هم.  گاهی در حالت حساسیت کامل به سر می برم، حتی در خواب نمی توانم خودم را از دست تاثیر کشمکش ها و تصاویر  روزانه آزاد کنم. آیا این نشانه ضعف من است؟ نشانه ضعف است که این موج ها مرا تقریبا به هر سمتی که بخواهند می کشانند؟ که هر چیزی مرا نگران می کند، هر تصویری مدتها به ذهنم می خلد... شادمانی هم وقتی به ندرت می آید، مرا در بر می کشد، مست می کند، از خودم دور دور می برد، مرا غرق می کند.. 

 

حس می کنم جهان اطرافم از راه قلبم  وارد وجود من می شوند، وارد آنچه "من" است و گاهی سخت مرا می آزارند.  در درونم درگیری ها رخ میدهد.

 

اگر کمی منطقی باشم، کمی تعادل خود را بیایم، شاید این کنار رفتن پرده ها از روی فساد و فقر و تعصب مرا این قدر بر نیاشوبند- شاید آنقدر غرق نشوم که خود را گم کنم، شادمانی خود را و امید خود را.. 

 

چنین به نظر می آید که همه چیز را برای اولین بار میبنم و به جای چشم با روح و قلبم در هر چیزی می نگرم.  هر تعصبی مرا خشمگین می کند،  نا امنی و فقر اطرافم امیدم را می مکد،  کثافت و تعفنی که در بعضی ها می بینم مرا به تهوع وا میدارد...

و باز سرگشته،  در هر جا به دنبال نشانه ای از پاکیزگی، مهر و شادمانی می گردم. گاهی این نشانه ها در انسان هایی می بینم که فلاکت زده تر، بدبخت تر، فقیرتر از خیلی ها به نظر می آیند.  گاهی هم این نشانه ها را در دوستانم می بینم، در مهر بی دریغ آنها..

    

من   این روزها از کنار هیچ چیزی نمیگذرم، غوطه ور شده ام، غوطه ور می شوم.. هر چند شاید این نشانه ای از ضعف من باشد که نمی توانم از بیرون، از کناره، بدون درگیر شدن با همه وجودم، مسایل را تحلیل کنم...  

توانایی تحلیل منطقی و  بی طرفانه دیدن  شاید بعد ها بیاید، بعد از این که از غوطه ور شدن سیر شدم

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2007/7/29ساعت6:11توسط یکی از ما دو نفر |