در خانه ام. صدای محسن نامجو اتاق را پر کرده است. پدر "راه دشوار آزادی" را می خواند. عمه در بیرون جارو میکند. بوی چای سبز تازه مشامم را نوازش می کند.
دیروز رسیدم و همین که مادر را در آغوش گرفتم از شادمانی سرشار شدم. از شادمانی مست، عمیق، گریه آور.
کابل با گرد و خاک از ما پذیرایی کرد و شهر چندان تغییر نکرده است. بعد از ظهر باران شد و دو رنگین کمان بر فراز خانه شانه به شانه ایستادند.. بوی خاک مرطوب و هوای تازه، خستگی جانم را با خود برد.
وقتی دسترخوان را انداختند و نشستیم نگاهی به اطراف خود انداختم. مادر، عمه، پدر، خاله، طوبی، دختران و پسران همه جمع شده بودند. همه سوال میکردند، در آغوشم می گرفتند، و برایم از نه ماه گذشته قصه می کردند. حرف ها تمام نشدنی بود. اشتیاق و نشاط در هوا پر می زد.
با پدر به زیر زمین رفتم تا کتاب های تازه را ببینم. بعد نشستیم و از خیلی چیزها قصه کردیم. در مورد درس های دختران، روحیات شان و برنامه های سه ماه آینده.
همه تغییر کرده اند، بزرگتر شده اند، از چیزهای تازه حرف می زنند. زندگی با همه نیروی خود در این خانه جریان دارد.
پدر مثنوی می خواند و تفسیر قران. قفسه را کتاب هایی در مورد مثنوی معنوی و قران پر کرده است. پدر مثل همیشه با عشق و اشتیاق از برنامه های خود می گوید از چیزهای که خوانده و می خواهد بخواند. به من دلجمعی می دهد که صحتش خیلی بهتر شده و بلی هر چند وضع افغانستان خوب نیست، اما امید همیشه باقی است.
عمه حالا خودش می تواند نامه های فریده (دخترش) را بخواند. با علاقه از نظام آموزشی امریکا و زندگی در آنجا از من می پرسد. نگران دخترش است که در کالیفرنیا درس می خواند. دو سال است که فریده رفته و عمه مثل کوه استوار و مثل چشمه سرشار مانده و غم دوری او را در دل پنهان می کند تا دخترش بتواند خوب درس بخواند.
کنار مادر می نشینم و دستانش را در دست می گیرم. تکیده تر به نظر می آید ولی شادمان. می گویم: باز لاغر شدید مادر، چرا خود را خسته می کنید؟ مادر نمی پذیرد. دستانش در میان موهایم بازی می کنند و چشمانش را به صورتم دوخته است. مادر و همه دختران و بچه ها هر روز 6 صبح از خانه می روند و تا 5 شام مصروف کار و درس هستند. مادر درس می دهد، بچه ها را به مکتب می رساند، به کتابفروشی دانشگاه می رود، تا شام آنجا می ماند، شب بر میگردد و هنوز هم برای نظارت بر همه چیز انرژی دارد.
رادا مثل همیشه است، آرام، کمی گوشه گیر، متبسم، مرموز. هم به کار می رود و هم انگلیسی می خواند. لهجه اش تغییر کرده و بسیار شیرین به لهجه کابلی حرف می زند.
از دیروز که من رسیدم و نورجهان را در میدان هوایی دیدم ، تا دیشب که به بستر رفتم، نورجهان به ندرت سرش را از کتاب بلند کرده است. دیشب به یک دست کتاب خود را گرفته بود و با دست دیگر نان می خورد، ملامت های مادرم فایده ای نکرد. گاهی اگر سرش را بلند کند و حرف بزند، برای مخالفت با نظر کسی است. او در سن و سالی است که انسان به این نتیجه می رسد که باید همه چیز را رد کرد. از قاطعیت و سخت کوشی اش متحیر و خوشنودم.
فاطمه در دوازده سالگی تصمیم گرفته که سالهای باقیمانده مکتبش را در لیسه مسکلی هنر ها بگذراند و موسیقی بیاموزد. تمرکزش بر ویلون است. از درس هایش می پرسم، اصطلاحاتی را که به کار می برد برایم نا آشناست، با اعتماد به نفس حرف می زند، منضبط کار می کند، بعد از مکتب به کورس موسیقی می رود.. تفریح هم می کند و بزرگترین آرزویش فعلا داشتن یک ویلون است. به چشمان و گوش های خود باور نمی کنم، روزی را که به دنیا آمد به آخر دارم. برایم توضیح میدهد که چرا موسیقی را برگزید و از مکتب بین المللی کابل به لیسه هنرها آمد. استدلال می کند، قناعت میدهد، بزرگ شده است.
اقبال عاشق نهال هاو گل هایی است که پدر کاشته. او یگانه کسی است که مادر ازدرس گریزیش شکایت دارد. شکایت مادر را به او می گویم، چشمان میشی معصومش را به من می دوزد، تبسم شرمگینی بر لبانش می دود: درس می خوانم، و بعد دوان به کوچه می دود تا رنگین کمان را تماشا کند.
حالا جلال من هم به مکتب می رود، صبح وقتی می آید که مرا در آغوش بگیرد و خدا حافظی کند، می گویم: حالا تو هم مرا تنها می گذاری؟؟ کودکانه می گوید: غیر حاضر میشم... شاهزاده کوچولوی من در کوچه دور می شود.
من و پدر و عمه در خانه می مانیم. پدر بلاخره مجموعه آثار چخوف را خریده است. امروز کتاب ها را منظم می کنم و چخوف خوانی را آغاز می کردم. هنوز اول صبح است و من دز این اتاق رنگ و روغن نشده در برابر پنجره نشسته ام و به عزیزانم که اینقدر مثل همیشه نزدیک و آشنا هستند و همچنان اینقدر متفاوت و نو شده اند، می اندیشم. در اینجا بسیار خوشبختم
...
گل فروش و بچه های کابل
زبیده اکبر
برگردان دری: علیرضا بهنام
در آرامش و درخشندگی هر بامداد و تیرگی شامگاهان در سکوت قدم می زنی زیر آسمان آبی خدا. دور می شوی ، دورتر
*********
به یاد بیاور آنچه پشت سر گذاشتی و دلتنگش شدی. آرام اما نه با آرامش درون.
دلتنگ کسی شدی یا چیزی. دلتنگ بچه ها شدی در کابل. بچه هایی که انگشت های ریز و کودکانه شان می فشارد سخت گوشه های بادبادکی پلاستیکی را و بادبادک دل های کوچک شان را با خود می برد به دور. دور از آن کوچه های خاکی که در خاطر خواهند داشت اشک ها و اندوه این کودکان را، لبخندها و شادی هایشان را، قدم های پاهای کوچک و برهنه و زخمی شان را، و بوی لباس های پاره و کثیفشان را در یک شب زمستانی سرد و خلوت یا بعد از ظهری داغ در تابستان.
به یاد می آوری زمانی را که تو هم بچه ای بودی در کوچه های خاکی کابل. آن قدر گذشته که به سختی به یاد می آوری. تو هم به یاد می آوری شب های تیره را، پاهای برهنه ات را ، صدای بچه ها، بازی گل فروش که باید می فروخت گل هایش را و صدای تو که می پرسید گل سرخ چند است؟
خودت را غریبه حس می کنی. تو فرزند آن کوچه ی خاکی کابلی. شاید به این جا تعلق نداری، جایی که آن گلفروش را هرگز نخواهی دید در حال فروختن گل سرخ.
.
درود های آتشین!! از میدان هوایی دبی. ساعت 10 و 31 شب است. سفرم تا اینجا راحت بود ولی در حجم تشویش تغییری نیامد.. نباید به خاطر سفر اینقدر تشویش کنی که تو را از پا بیاندازد،شهرزاد! تشویش های بیهوده ام به خستگی منجر شده است و دلم میشود همین جا یک دو هفته در میدان هوایی استراحت کنم!! هشت ساعت بعد پرواز آریاناست و باید بیدار ماند. بیکم هم آنقدر سنگین است که شانه ام کج شده و موازنه بدنم به هم خورده است..از سویی هیجان زده ام و بی قرار.. بنا بر این مجبورم بنشینم و خوب، وبلاگ را بروز کنم..
البته در کنار وبلاگ نویسی یک گزینه دیگر هم است، آن اینکه داد بزنم: من به خانه نزدیکم.. و یک گزینه دیگر: بلند بلند آواز بخوانم.. یا به گفته برره ای ها (مراجعه کنید به سریال شب های بربره) حرکات موزون اجرا کنم..
اما محیط عمومی قوانین و اصول دارد . نمیشود در میدان هوایی رقصید، یعنی میشود ولی.. و بعد این "ولی" به یک سری نتایج ناخوشایند منجر می شود..
برای همین بودن با خانواده و دوستانم لذتبخش است، برای اینکه به انسان فرصت دیوانگی می دهد. برای اینکه میتوانی کودک باشی، ساده باشی، حتی احمق باشی و کسی مسخره ات نکند. خیلی از دوستان ما هم از انسان توقع همیشه منطقی بودن را دارند. توقع دارند نگویی خسته شدم، توقع دارند از شادی داد نزنی، توقع دارند بتوانی بر احساساتت پرده بگذاری. توقع دارند همیشه قوی باشی، اعتماد به نفس داشته باشی، مغرور باشی، منظم باشی.. اگر کمی "دیوانگی" کنی در نظر خیلی ها می شکنی.. اگر کسانی که برایت محترم اند دیوانگی کنند، در نظر تو خوار می شوند.. خلاصه ما گاهی این را فراموش می کنیم که انسان هر قدر بزرگ، هر قدر عاقل، هر قدر تحصیل کرده، میل به شیطنت دارد، میل به پاکوبی دارد، میل به گریه های بی دلیل دارد..کودکی زیر دل انسان است که هر چند بیشتر اوقات پنهانش می کنیم اما گاهی بی خبر از ما به سطح می آید و کنترول را از دست ما میگیرد. گاهی انسان از پنهان کردن، ژست گرفتن، عاقلانه رفتار کردن خسته می شود. گاهی دست خودت نیست وقتی از شادی می خندی، پر حرف می شوی (بعد احساس گناه می کنی)
کسانی را می شناسم بیشتر اوقات منظم و منطقی و سنجیده رفتار می کنند، میتواننداحساسات خود را پنهان کنند، کمی بر خود مسلط باشند، خوشا بحالشان!.. من هم روز بروز یاد می گیرم اینطور باشم ولی گاهی نمیشود.. گاهی دیوانگی های می کنم که بعدا ناراحتم می کند. چرا آنقدر خندیدم؟ چرا بر خشم خود غلبه نکردم؟ چرا نتوانستم عاقلانه تر تصمیم بگیرم؟ چرا استوارتر رفتار نکردم؟ این کارها از خامی من بود؟ این ها مثل خار خاطرم را می فرسایند.
چرا اینقدر خامم؟ حالا که به سوی خانه می روم، پخته و عاقلانه رفتار کردن اهمیتی چندین برابر می یابد... چون در بیرون از خانواده خودم، معمولا در جامعه ما شور وشوق و خنده، "سبکسری" محسوب می شود، "خامی" محسوب می شود.. خدایا چقدر خامم هنوز. چند سال، چقدر وقت خواهد گرفت که یاد بگیرم در همه مواقع بر خودم مسلط باشم و همیشه عاقلانه تصمیم بگیرم؟ آیا روز بروز در مسیر راه ، پشیمانی، رنج و شرمندگی به تغییر رفتارم کمک خواهند کرد؟فکر می کنم هر قدر هم که یاد بگیرم، باز تمایل به این که نقاب ها را کنار بگذارم و کودک باشم، به سراغم خواهد آمد. نمیشود همیشه عاقلانه رفتار کرد، نباید همیشه عاقلانه.. هر چند عقل کل شده ای، بی جنون مباش.همیشه مدیون عده انگشت شماری از دوستانم می مانم که مرا با دیوانگی هایم دوست دارند. که با بودن در کنارشان احساس امنیت می کنم. میدانم که اگر بیش از حد شاد بودم، یا بیش از اندازه خندیدم، میفهمند چرا.. مدیون دوستانی که خود لذت دیوانگی را چشیده اند.. امیدوارم من هم برای دوستانم محیطی ایجاد کنم که در آن جایی برای دیوانگی ها باشد.
دعا کنید تا کابل.. به آریانا -اعتمادی نیست!
شهرزاد
تنها وقتی عاشقیم من بی باورانه تکه تکه ترا جستجو میکنم. مثل طفلی که بازیچه نو اش را که پدرش از دکان تازه باز شده پیر مرد بیگانه در قریه ای ما خریده بود کشف میکند.
تنها اگر تو عاشقی آهسته موهایم را لمس میکنی حلقه هایشان را بین انگشتان درشت مردانه ات میرقصانی و میبافی.
تنها اگر ما عاشقیم دستان همدیگر را میگیریم و به سوی غروب قدم میزنیم.
...
بعد از مدت ها ما برای نه چندان زیاد باز هم عاشق شدیم. شاید یک آخرین بار. تنها یکبار دیگر وقتی باران میبارید من زیر آسمان نشستم و تو به نرمی موهایم را لمس کردی و بافتی. فقط یکبار من ترا در تو جستجو کردم.
....
حالا من برگشته ام. معشوق نیستم.
قصه های عشق آدم و حوا را میخوانم. در کتابی که مادر بزرگم در یک روز آفتابی وقتی زیر سایه پیرترین درخت حویلی ما نشسته بود و میبافت برایم داد. برایم گفت خوب محافظت کنم ازش. گفت برایش بسیار ارزش دارد. گفت پدر بزرگ لحظه ای قبل از مردنش آن کتاب را برایش داده بود. گفت خودش هم مردنیست.
.....
تو شاید در کنار پنجره نشسته ای - غروب را تماشا میکنی و با کلماتی که شعر عشق مان را خواهد ساخت بازی میکنی.
پری
only when we are in love I unbelievingly explore pieces of you as child would explore his new toy his father bought him from the newly opened shop of the old stranger man down our village.
only If you are in love you touch my hair softly, dangle the curls of my hair between your harsh manly fingers and braid them.
only if we are loved we hold hands, walk away towards the sunset.
....
after so long again we were loved for not so long . perhaps one last time. just one time i sat below the sky when it rained, you softly touched and braided my hair. only once I sought you inside you.
....
Now I am back. Not loved. I have been reading the love story of Adam and Eve in a ragged book my grandmother gave me in sunny day while she was sitting, outside, knitting under the oldest tree in our front yard. she asked me to take good care of it. she said the book had very importance to her. she also told me it was given to her by grandpa just before he died. she said she was going to die too.
...
you are probably sitting by a window, watching the sunset, and playing with the words which would make our love poem.
بسیار خسته ام. ولی تمام شد. همه چیز تمام شد امتحانات، یک سال تحصیلی، بسته بندی، خدا حافظی، کار... برای یک مدت.. تا باز دوباره آغاز شود در خزان و دوباره...
امروز با هم اطاقیم خدا حافظی کردم. او سال آینده به سمیت نمی آید، برای درس خواندن به سکاتلند خواهد رفت، بعد از یکسال دوباره همدیگر را خواهیم دید، اگر خدا بخواهد..
هر دو غمگین شدیم، در این چند ماه خوب گذاره کرده بودیم، همیشه احترام و دوستی و تبسم.. حتی یکبار با هم سروصدا نکردیم.. حالا راه ما جدا می شود..
با خودم گفتم می توانستم بیشتر بشناسمش.. میتوانستم دوستش باشم، میتوانستیم با هم کتاب بخوانیم، بیشتر حرف بزنیم، انسان تر می بودم، اجتماعی تر می بودم، اینطور خودم را در میان حصاری از کتاب و کمپیوتر محصور نمی کردم.. کمی از دنیای خودم بیرون می آمدم..
سیدنی هم اطاقیم دایره دوستان خود را داشت و من از خود را. گاهی در مورد دین و فرهنگ و چیزهای عمومی دیگر با هم حرف می زدیم. اما شاید من به اندازه کافی تلاش نکردم ..
تنها در مورد سیدنی نه، بلکه با بیشتر هم سالانم در اینجا همینطور رفتار کردم. چندین بار دعوت به مهمانی و پارتی و اینها را رد کردم. اکثر مواقع از نشست و برخاست با دختران دیگر طفره می رفتم. در چای عصرهای جمعه که یک عنعنه سمیت است، در گوشه ای دور می نشستم و فقط تبسم می کردم. چقدر عقب مانده ام من..
نه، شاید کاملا هم اینطور نبوده است.. آخر اینها از چیزهایی حرف می زدند که من در موردش نمیدانم و یا دوست ندارم حرف بزنم. نه هنرپیشه ها را می شناسم، نه فکاهی یاد دارم، نه ... چی میدانم؟ خودم را خیلی جدی میگیرم یا اعتماد به نفس ندارم؟
خوب، حداقل سه، چهار دوست خوب دارم ، دوستانی که مثل من اینجا مهمان اند و از چهار سوی دنیا آمده اند..
امسال سال اول بود، باید به نظام آموزشی عادت می کردم، به انگلیسی درس خواندن برایم سخت بود، باید بسیار درس می خواندم، وقت نداشتم، به رسوم آشنا نبودم، دلتنگ خانواده بودم، انسان همیشه میتواند خودش را به نحوی توجیه کند..
خزان که آمدم بخیر، اجتماعی تر خواهم بود. نمی توان همیشه مردم گریز ماند.
شب دیر است، فردا سفر دارم.. باید رفت. خدایا، چقدر خسته ام.
و بی ربط، اما هوا چقدر قشنگ است، چقدر قشنگ. بهشت به روی زمین آمده است.
شهرزاد
برای شعر خوانی در یک محفل دعوت شده ام و نمیدانم چه گونه خواهد گذشت. وهم دارم و نگرانم. اگر این نوشته ام تکرار است مرا ببخشید. من این وقت ها تکراری شده ام که مدت هاست تکرار است. یکی از این لحظه ها خواهم مرد و آن مرگ هم تکراری خواهد بود. گاهی حس میکنم من مدت هاست بار ها مرده ام. به هر حال.
من امروز شعر گلفروش و بچه های کابل را خواهم خواند. آن گل فروش که دیگر مدت هاست مرده است و آن بچه های کابل که مدت هاست ندیده ام شان. آمده بودم تا بگویم من استم. هنوز نفس میکشم و گاهگاهی هم این صفحه را از دور ها بو میکنم. اگر حرفی داشتم باز هم خواهم آمد.
پری
سلام رفقا
آمدم که بگویم به زودی در خانه خواهم بود، اگر خدا بخواهد. به این دلیل این تاخیرها را بر من ببخشایید. درگیر آمادگی برای امتحانات و سفر هستم. خستگی..
بر علاوه بهانه ای خیلی خوب دیگری هم دارم، هوا آنقدر وسوسه انگیز و خوب است که مرا همیشه به بیرون می خواند و هوای نوشتن را از سرم بدر کرده است.
نه ماه گذشته است، باور نکردنی است. اما گذشته است. نه ماه شده که خانواده و دوستان را ندیده ام. دلم همین لحظه به سوی کابل پرواز می کند. کدام جاده مرا به خانه می برد؟ بگذارید بدوم..
قبل از رفتن خیلی کارها را باید انجام داد. من سه امتحان دارم و یک مقاله باید بنویسم. بعد هم جمع و جور و بسته بندی.. چند روز هم در واشنگتن خواهم ماند. اگر فرصت شد حتما از آنجا برایتان مینویسم. باید جالب باشد.. نه روز بعد به سوی خانه پرواز می کنم.
در مدتی که خانه هستم شاید هفته ای یکبار بتوانم وبلاگ را بروز کنم. دسترسی به انترنیت آسان نیست هر چند حدس می زنم گفتنی ها خیلی خواهد بود.
حالا تقریبا به آخر این سال تحصیلی رسیده ام . سوال اینست که آیا در این نه ماه با چالشی برخوردم که در موردش چیزی نگفته باشم؟
زمانی که آمدم میدانستم که در کنار فرصت ها و زمینه های رشد با وسوسه ها و دام ها هم روبرو خواهم شد. هنوز آنقدر اعتماد به نفس ندارم که بگویم هیچ چیزی مرا وسوسه نمی کند. اما آنقدر اعتماد به نفس یافته ام که بگویم که حالا کمتر نگران غرق شدن در گرداب های اینجا هستم.
نه اینکه در افغانستان این گرداب ها نیستند، تفاوت در این است که در افغانستان گزینه ها محدودند و گزینش با مشوره صورت می گیرد. در خانه بیشتر تصمیم هایم را با مشوره مادر و پدر و دوستان می گرفتم. اینجا تنها بودم و گزینه ها کاملا متفاوت بودند. مواردی پیش می آمد که مادر و پدر هم نمی توانستند مرا کمک کنند و من هم نمی خواستم آنها را به خاطر هر مسئله کوچک و بزرگ نا آرام کنم. روزانه انسان با ده ها گزینش روبرو می شود بخصوص در روزهای اول در محیطی جدید: از انتخاب های کوچک مثل اینکه چای بنوشی یا قهوه، ورزش کنی یا نکنی، تقسیم اوقات روزانه ات چگونه باشد تا گزینش های بزرگتر و مهم تر مثل اینکه چه تغییری در عقاید و شیوه زندگیت بیاوری تا بتوانی در این محیط هم راحت تر زندگی کنی و هم در گرداب عادت های نا پسند غرق نشوی. خودم متوجه شدم که باید در مورد خیلی از عقاید قطعی ام در مورد دین، آزادی و مسایل دیگر تجدید نظر کنم.
قبل از آمدن به اینجا فکر می کردم "هر چیزی به یک بار تجربه کردن می ارزد." حالا به قطعیت این مسئله شک دارم و به این هم واقف شده ام که تجربه یک چیز زود گذر نیست که ما بتوانیم در مورد تاثیرش تصمیم بگیریم مگر در موارد استثنایی!! تجربه ها تو را متحول می کنند و در بسیار موارد بعد از یک بار تجربه کردن چیزی، تو همان انسان قبلی نیستی و با طرز دید تازه ای به مسئله می نگری. ( شاید به همین دلیل است که یکبار استفاده از بعضی تولیدات تجارتی مجانی است، چون همان یکبار تو را مشتری می کند! )
کسانی را می شناسم که با همان فرمول یک بار تجربه، تجربه های خیلی تاثیر گذار و گاهی ویرانگر داشته اند. قضاوت در مورد اینکه کدام کارها درست است و کدام نادرست، کار من نیست. اما فکر می کنم که هر جوانی که از فرهنگی شبیه فرهنگ ما می آید، در محیطی این چنینی که گزینه ها متنوع و آزادی تضمین شده است با چالش روبرو میشود. منطقی و عاقلانه انتخاب کردن و خود را اسیر شعار "آزادی" نساختن خیلی برای برای پربار کردن و دلشنین کردن زندگی در اینجا مهم خواهد بود وگرنه ممکن است انسان میراث دار عادتهایی شود که به سلامت بدن و روحش ضربه بزند. عادتهایی که انسان را وادار به پنهان کاری و دورویی می سازند ( چون بعضی کارها خیلی شجاعت نیاز دارند) و انسان را با حس گناه و پشیمانی تنها می گذارند.
در اینجا ممکن است برای مدتی این توهم به تو دست بدهد که آزادی به معنی "نه" گفتن به کلیت فرهنگ و ارزش است. این طرز تفکر گاهی نتیجه ذهن های تنبل است که به خود زحمت سره کردن خوب و بد ارزشها را نمی دهند. اینگونه آزادی برای یک مدت دلپذیر است، اما در موارد خیلی اندک است که در دراز مدت پربار بماند. چون همه چیز، حتی همانگونه آزادی ها هم تکراری می شود. آزادی مست کردن، آزادی هر گونه روابط، آزادی خوشگذرانی و وقت کشی (اینجا وقت کشی آسان است، انترنیت و همه اعتیاد های دیگر) .. اینگونه آزادی ها خیلی ها را به دام می کشانند. .. هیچ کسی نمی بیند که تو چی می کنی، با کی نشست و برخاست داری، در انترنیت دنبال چی میگردی، چی می خوانی، می بینی و...
انسان هایی که در این فرهنگ بزرگ شده اند و زندگی کرده اند، بیشترشان به یک تعادل در زندگی رسیده اند و چون این آزادی جزء زندگی شان است، از آفات آن آگاه ترند.. برای ما اما که تازه به اینجا می آییم، حفظ تعادل دشوار است.بر علاوه چون در درون ما، در پس ذهن ما ارزش های متفاوتی محکم ریشه دوانیده اند، در اوج به اصطلاح لذت بردن از این آزادی ها، پشیمانی به سراغ ما می آید.. نباید خود را در این مسئله با جوانان اینجا برابر دانست..
وقتی تازه به این محیط می آیی بیشتر تمایل داری که فقط خوبی های این نوع زندگی را ببینی و از آفات آن چشم بپوشی. وقتی از محیطی می آیی که در کوچه دویدن شرم است، خوب.. کمی حق هم داری که از آزادی هایت در اینجا ذوقزده شوی. آزادی نعمت بزرگی است و به رشد ذهن، تخیل، استعداد و توانایی های انسان کمک می کند اما گاهی ممکن است در آنسوی آزادی بیفتی و آنچه داری هم از دست بدهی.
باید عاقلانه رفتار کرد..
این خیلی "ملایی" شد نه؟.. چکار کنم خیلی محافظه کارم، اصلا جرئت "تابو شکنی" ندارم، از زمانه خیلی عقب مانده ام.
شهرزاد
گاهی با دیدن بعضی نظریات عجیب و غریب در وبلاگ ها و خواندن پاسخ های عجیب و غریب تر حس می کنم بین خواننده و نویسنده یک دیوار محکم و استوار ایستاده است و این دو نفر نمیتوانند حرف های همدیگر را کامل بشنوند و بعد از شنیدن چند کلمه از اول و آخر هر جمله، به همدیگر جواب می دهند. در نتیجه گاهی چنین به نظر می آید که حرف های این دو طرف به هم هیچ ربطی ندارند.
تازه که به وبلاگ خواندن آغاز کرده بودم این خیلی برایم شگفتی آور بود. اما حس کنم حالا کم کم عادت کرده ام که تقریبا در همه وبلاگ ها نظریاتی بخوانم که اصلا ربطی به نوشته وبلاگ ندارد. آنچه هنوز به آن عادت نکرده ام این است که خواننده نه تنها نظر بی ربط می گذارد بلکه در نظر بی ربط خود نویسنده را به خاطر چیزهایی ملامت می کند که نویسنده نگفته است، و یا خواننده جمله ای را از میان متن بیرون می کند و بدون در نظرداشت همه آنچه نویسنده نوشته فقط بر همان یک جمله می تازد.. یعنی جمله را خارج از متن می خواهد تفسیر کند. گاهی خواننده بدون توجه به اینکه آیا این حرف نویسنده جدی است یا طنز، بر او می تازد. در صورتیکه اگر سه بار یک وبلاگ را خوانده باشی کمابیش از مواضع نویسنده آگاه می شوی و شاید این مشکل پیش نیاید. اما ما در گفتن نظریات خود خیلی بی تابیم و تا یک پراگراف از یکی می خوانیم می خواهیم او را به راه راست هدایت کنیم... مثل ناقدی که با دیدن جلد کتاب بخواهد کتاب را نقد کند..
در چنین مواقعی دلم می خواهد همان خواننده گرامی را پیدا کنم، محکم تکانش بدهم و بگویم تو که حرف را درست نشنیده ای، چرا پاسخ میدهی؟ چرا بر اساس یک نوشته در مورد کسی قضاوت می کنی، آن همه یک جمله از یک نوشته؟ اصلا آیا باید همیشه در مورد هر چیزی نظری داشت؟ هر چند شاید خودم هم بارها اینطور رفتار کرده ام. وبلاگ را گشوده ام، یک دو پراگراف را سرسری خوانده ام، تحریک شده ام، نظر داده ام، بعد از نظر خود خجل شده ام. بعضی ها اما خود را ملزم می دانند که پای حرف خود بیایستند و از خود دفاع کنند ولو بدانند که در نظر دادن دقت نکرده اند. این دسته از نظردهندگان هم خوانندگان و هم نویسنده را خسته می کنند.
فکر می کنم این طرز برخورد ریشه در فرهنگ و پرورش ما دارد. از زمانی که ما حرف زدن می آموزیم از ما فقط توقع حرف شنوی میدارد. بیشتر اوقات به حرف های ما در خانه توجهی نمی شود. اصلا توقع نمی رود که ما بتوانیم عاقلانه حرف بزنیم و در مورد مسئله ای نظر داشته باشیم. مدتها در کشور ما چنین بوده است. نوشتن با حضور پیشکسوتان و سلسله داران دشوار بوده است. جو حاکم سیاسی هم همیشه مارا به حرف شنوی تشویق کرده است.
دنیای مجازی انترنیت و وبلاگ ها این سد محکم حرف نزدن را شکسته و به هر کسی که حرفی برای گفتن دارد و میتواند از انترنیت استفاده کند مجال نویسنده شدن و حرف زدن را داده است. من فکر می کنم این فرصتی فوق العاده است و به چند صدایی شدن ما کمک می کند و جهان مجازی را از تسلط چند نظر حاکم نجات می دهد. وبلاگ روزنه ای برای تجلی و رشد استعدادهاست. بر علاوه ده ها کارآیی دیگر برای تبلیغات، انسجام و پیام رسانی دارد. وبلاگ نویسی نه تنها به نویسنده مجال می دهد که تمرین نوشتن و نظریه پردازی کند، بلکه به خوانندگان نیز مجال این را میدهد که با انواع تفکر و اندیشه آشنا شوند و بدانند که حقیقت بیش از یک چهره دارد.
اما من فکر می کنم در میان بیشتر ما (شاید به شمول خودم) فقط بخش اول مسئله یعنی نوشتن مهم است. در واقع بیشتر ما از شنیدن خسته شده ایم. حس می کنیم آنقدر در مورد همه چیز در دنیا نظریه و تیوری داریم که دیگر نیازی به شنیدن نیست. .. فقط باید حرف زد. اکثرا در میان ما کسی که زمینه ای برای حرف زدن یافت، آنقدر دلش پر می باشد دیگر نیازی به شنیدن حرفهای دیگران حس نمی کند. سیاسمتداران ما نیز اگر دقت کرده باشید کمتر به حرف کسی گوش می کنند. فکر میکنم بعضی از وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان نیز به این تمایل دارند که فقط نظر بدهند، گاهی بدون اینکه نوشته را تا آخر بخوانند.
به نظر من شنیدن در وبلاگ یعنی به دقت خواندن، سطر به سطر خواندن، خود را به جای نویسنده قرار دادن.. همانطوریکه وقتی کسی به ما حرف می زند از روی احترام نباید به آسمان خیره شویم، در هنگام وبلاگ خواندن نیز به نویسنده وبلاگ احترام بگذاریم و با توجه به حرف هایش گوش بدهیم ولو مخالف فرضیات ما باشد. یک عده شاید نیاز داریم که یکبار دیگر شنیدن و توجه کردن را یاد بگیریم. چون شنیدنی که در کودکی یاد گرفتیم تحمیلی بوده است، نه از روی نیاز به شنیدن. درست شنیدن و توجه کردن هم احترام به نویسنده است و هم خود ما را از شرمساری و متهم شدن به بی دقتی در امان می گذارد. بر علاوه به دقت شنیدن روزنه ذهن ما را به نظریات گوناگون می گشاید و به غنای تفکر ما کمک می کند.
من فکر می کنم خواننده خوب، تیز بین و دقیق بودن یک هنر است . شنیدن ضرورتی برای ایجاد یک گفتگوی سالم و پربار است. اگر ما همه بدون توجه به حرف های همدیگر داد بزنیم، تاثیر گذاری حرف های ما خیلی اندک خواهد بود. گوش دادن خیلی چیزها را تغییر میدهد، بیشتر ما می گوییم اگر دولت ما به حرف های مطبوعات گوش بدهد... اگر جامعه جهانی به خواست ها و حرف های ما گوش بدهد... اگر ملل متحد به مشکلات و شکایات ما گوش بدهد.... اگر ما به همدیگر گوش بدهیم، اگر از اینجا آغاز کنیم، خوب نمی شود؟
درست گوش دادن و توجه کردن به حرف های مصاحب مان در زندگی روزمره روابط را خیلی کم تنش تر و پر ثمر تر می سازد. وبلاگ هم همینطور است، بیایید کمی با دقت بشنویم.
شهرزاد
در نه ماه گذشته در یک محیط دخترانه زندگی کرده ام، در خوابگاه، صنف ها، سالن غذاخوری، کتابخانه و همه جا در کنار دختران هم سن و سال خودم بوده ام و این تجربه فوق العاده سازنده بوده است.
برای من آمدن به کالج دخترانه بهترین گزینه بود، این را بعدها فهمیدم. در آغاز فکر می کردم این نوعی از محافظه کاری است..
اگر شما یک یا دوبار در کوچه های کابل قدم زده اید حتما متوجه شده اید که برخوردی که در آنجا با خانم ها صورت می گیرد گویای دید بیشتر مردان به زنان است. "زن باید از خانه بیرون نیاید، اگر بیاید، توهین می کنیم." از چهارده سالگی که ما به افغانستان برگشتیم فقط در خانه امنیت، آرامش و آزادی داشتم. در بیرون خنده ها و بلند بلند حرف زدن هایم موج "پرزه" ها را به سوی من هدایت می کرد. کم کم یاد گرفتم که همین که پای خود را از آستانه خانه آنسو گذاشتم رفتار متفاوتی داشته باشم. خود بخودسرم را پایین می انداختم، شانه هایم را نزدیکتر می کردم، تلاش می کردم اخم کنم، با صدای پایین حرف می زدم و تا جایی که ممکن بود از خنده های بلند پرهیز می کردم. شما شاید بگویید محافظه کار و ترسو شدی، قبول دارم. ریشه گپ اینجا بود که به مرور زمان حوصله دعوا با هر رهگذری را از دست دادم و جرئت نادیده گرفتن همه حقارت ها را هم نداشتم.. کم کم خودم را "اصلاح" کردم.
در نتیجه این طرز برخورد کم کم به من احساس گناه میکردم. از تناقض میان خانه و بیرون خسته می شدم. گاهی می خواستم خودم را پنهان کنم، آنقدر کوچک شوم که هیچ کسی مرا نبیند، از فراز بازار پرواز کنم تا کسی نتواند به من توهین کند، ازارم بدهد، نزدیک شود.. حس میکردم به خاطر جلب توجه مقصرم. مثل اینکه باید از حضور خود معذرت بخواهم که سبب جلب توجه می شود..
در محیط کار و در دانشگاه هم ما دختران همیشه جزء اقلیت بودیم. همیشه از ما کمابیش توقع بی سروصدایی و اطاعت می رفت. همه مردان و بعضی از دختران این را پذیرفته بودند که دختران هر قدر زحمت بکشند در تخصص و دانش به پای مردان نمی رسند. اگر گاهی شما در دانشگاه کابل با دختران در مورد درس خواندن گپ زده باشید مطمئنا شنیده اید: پسرها خیلی کمتر از ما درس می خوانند اما همیشه نمرات بالا تر می گیرند. جالب این است که در بیشتر صنف ها دختران اول یا دوم نمره بودند.. اما موفقیت دختران یا به شانس نسبت داده می شد و یا می گفتند این استثنایی است. بنابر این در این محیط ها هم همین که می خواستم خودم باشم و آزاد عمل کنم، ده تا سوء تفاهم خلق می شد..
کم کم این هر روز درگیری و تحقیر دلشکسته ام می کرد. اگر حمایت همیشگی خانواده ام نبود چی بسا که مدتها پیش فکر در بیرون درس خواندن و کار کردن را کنار می گذاشتم. همیشه مادر و پدرم از من و خواهرانم حمایت می کنند و من توانایی های امروزم را به آنها مدیونم. پدر و مادر همیشه در برابر همه به خاطر آزادی های ما ایستاده اند و مبارزه کرده اند. وقتی با پدر بودم برای یک لحظه هم تصور نمی کردم که به خاطر دختر بودنم نتوانم کاری را بکنم. با حمایت خانواده ام بود که من تا کالج سمیت رسیدم.
روزهای اول که به سمیت رسیدم فهمیدم اینجا قصه طور دیگر است، قصه گو زن است، قصه شنو زن است، قهرمان قصه زن است.. خلاصه دنیا در دست ماست. خیلی لذتبخش بود که میدیدم در تمام مدارک و اسناد مکتب از ضمیر زنانه استفاده میشود(در انگلیسی ضمیر زنانه و مردانه جداست). در صنف ها هر موضوعی را که بحث می کنیم نقش زنان برجسته می شود. به بلند همتی، اعتماد به نفس، زحمتکشی و نقش زنان در جهان امروز بیشتر ارج گذاشته می شود. در تالارها و کتابخانه ها عکس های زنان نامدار آویخته است. زن بودن به اندازه مرد بودن طبیعی است، زن بودن شرم نیست..
در اینجا آموختم که در معیارهایی که دیگران برای خوبی و زیبایی ام تعیین کرده بودند شک کنم. یاد گرفتم سر بلند راه بروم، بیشتر به "خودم" اعتماد داشته باشم و افتخار کنم. مهمتر از آن از نقش زنان در بخش های مختلف زندگی بیشتر آگاه شدم. زنان با وجود محدودیت هایی که در جوامع مختلف بر آنها اعمال می شود تقریبا همیشه نقش مرکزی در تغذیه کودکان، مراقبت از خانوارها، تهیه مواد خوراکی، محافظت از محیط زیست و آموزش اولیه کودکان را داشته اند. زنان داکتر، انجینیر، سیاسمتدار، ادیب و هنرمند در جوامع امروزی نقش بسیار تاثیر گذار دارند. بر خلاف آنچه برخی ها می اندیشند زنان در علوم طبیعی کم استعداد تر از مردان نیستند. در صد بالایی از دانشجویان کالج ما کیمیا، بیولوژی و فیزیک می خوانند. دختران انجینیر ما پروژه های بزرگ را طراحی می کنند. در جریان دو سمستر بیش از نصف کتاب های درسی ما آثار زنان بود. آموختن این ها بر آگاهی و اعتماد به نفسم افزودند. در دانشگاه با ده ها دختر توانا، با هوش، با هدف، آزاده و مهربان از نقاط مختلف جهان آشنا شدم.
در دانشگاه دخترانه سمیت بود که من فرصت تمرین آن توانایی های خانه پرورم را یافتم. در اینجا بود که یاد گرفتم در جهان بیرون از خانه هم جاهایی است که به توانایی های من به عنوان یک انسان برابر با مرد ارج گذاشته می شود، جایی که میتوانم احساس غرور و امنیت کنم. مادر و پدر بال به من هدیه کردند و پرواز آموختند، در اینجا پرواز را تجربه کردم.
شهرزاد
شهرزاد درست فکر نکرده که گفته ننویس. اما حرفش متناقض است. به خشم آوردن خود تاثیر گذاری است. اما به فکر من نتایج نوشته های تو تنها به خشم آوردن نیست خلق تاثر و غم هم هست. البته ممکن است همین نوشته ها را آگاهانه تر نوشت به نحوی نوشت که برخی از گمان های نادرست خلق نکنند. ولی به هر حال اینها فرع اند. اصل نوشتن است. تو بسیار خوب مینویسی. با تمام عواطف و حواست مینویسی. بنویس عزیزم. ولی واکنش های مردم را قیمت نده. بالای واکنش ها قهر نشو. چون از اختیار تو بیرون است. کاری نمیتوانی بکنی. نوشته های تو عمیق ـ فردی و نوعی خشمگینانه اند. شاید محصول تاثرات تو است و من کاری به آن ندارم. ولی اگر ننویسی دریغ است. تو نوشته های خودت را جمع کن. چاپ کن و برای من بیاور. یک وقتی چاپ میکنم.
اینهمه نامه پدر با تشکر از لالا علی که نامه را برایم آوردند.
به یادگار بمانی که بوی او داری
"حافظ"
***
بهار جشن رنگ ها، بوها و صداهاست. موج خاطره ها به من باز می گردند.
صدای غچی ها را دوست دارم. هر سال در بهار، در مزار شریف غچی ها در سقف خانه ما آشیانه می ساختند. صبح ها صدای غچی روز مرا آغاز می کرد. مادر می گوید غچی سوره ای از قران کریم را می خواند. غچی ها عشق کودکی ام بودند، پرندگان محبوبم. در تصور کودکانه ام غچی ها را می دیدم که دسته دسته از راه های دور، سرزمین های سرد و نا مهربان می آیند که بهار پرشور و گرم را در کنار ما بگذرانند. هر سال دعا می کردم که سال آینده باز هم غچی ها بر گردند و دوباره در سقف خانه ما زندگی کنند.
بهار و صدای زنگ مکتب، تپ تپ قدم های یک کودک که به سویم می دوید. صدای چشمه که به دلم تازگی می دهد، صدای باد که برای درخت ها ترانه می خواند، صدای باران که کوچه های پشاور را می شست و مرا به رقص وا میداشت.. شنگ شنگ چوری های که مادر در نوروز برایم خریده بود. صدای شیرین پرنده ها که سکوت صبح را می شکند.. جیرجیرکی که در شب بهاری ترانه سر داده است.. اگر خوب گوش کنی، صدای زمین که به پیشواز گیاهان باز می شود، لبخند می زند..
بوی خاک باران خورده نه بوی خود باران، عطر سنگین و مست کننده گل، بوی شیر تازه ، نان گرم، روزهای اول مکتب و بوی تباشیر، بوی کتابچه ها و کتاب های نو که شامه ات را پر می کند. عطر آموزگار ریاضی که صنف را پر میکند و تو را به عطسه می اندازد، بوی نعنا و نازبوی که پدر کاشته است . .
رنگ لاله های سرخ، رنگ سرخ لاله ها..دیوانه.. لاله ها را دوست داری. به باغ می روی زمین زیر پایت سبز، آسمان آبی. گیاهان و درختان هفتاد رنگ گل کرده اند.
بهار مرا شادمان می کند، در این روزها دلم می شود همه رهگذران را در آغوش بگیرم، زیر گلباران درختان بخوابم .. در این روزها بلند بلند آواز می خوانم، دیوانه وار با باد مسابقه می دهم، کنار هر بته تازه گل کرده ای می ایستم، بی قرار زندگی می کنم..
در کودکی بهار خواهر خوانده ام بود، هنوز خواهر خوانده ام است.. یعنی امیدوارم باشد. آمدن بهار هرگز برایم یک اتفاق عادی نبوده است. بیشتر به یک معجزه می ماند، معجزه زندگی دوباره، تازه شدن از نو. بهار مرا به این باور مند می کند که ما هم چون زمین در خود ظرفیت تازگی و طراوت داریم.. که در درون ما هم معجزه ممکن است. بهار، مرا امیدوار می کند. حس می کنم آفرینشگری بر تخریب پیروز می شود.. بهار را برای این هم دوست دارم که مثل باران، مثل عشق، برای همه اتفاق می افتد . نمیتوان هیچ کس را از معجزه بهار محروم کرد. همانطور که دشوار است دوست داشتن را از کسی گرفت حتی در زندان. بهار می آید و این به خود ما بستگی دارد که چگونه به پیشوازش می شتابیم با دل شاد، با غم یا با بی تفاوتی؟ هر بهار چیزی در من نو می شود: شادمانی..
این اولین بهاری است که از همه دورم... تنهایم اما با حضور بهار تنهایی دیگر غمناک نیست. پرندگان بر گشته اند، به قصه های آنها گوش خواهم داد. در کنار دریاچه قدم خواهم زد. این تنهایی را دلنشین می کند..
شهرزاد
دلتنگ شده ای دلتنگ سر و صدای بچه های کابل که در میان خاک و گل با پا های برهنه دستان ترکیده و لباس های لکه لکه دنیای اطراف را فراموش میکنند و تارهای سیاه و چرک کاغذ پران هایشان در میان دستان و کوچگ شان به آسمان ها میبردشان.
دلتنگ صدای یک بچه. گریه اش. خنده اش. شوخی هایش. بازی هایش. اینجا مردم بچه ندارند!
از دور های دور صدای گریه ای بچه ای را میشنوی. گوشهایت باز میشوند صدای آشنایی را شنیده اند. قلب تاپ تاپ میتپد به یک آشنایی نزدیک شده است. به صدا نزدیکتر میشوی. آنقدر نزدیک که بچه را میبنی اما مثل بچه های کابل نیست. پاک و دست رو شسته است. دست و پا ترکیده نه. لباس هایش هم لکه لکه و پاره نیستند. آنقدر هم آشنا نیست. باز هم صدا نگه میداردت. می ایستی تا مادر پسرک از دور نمایان میشود و صدا را با خود میبرد.
لحظه ای می ایستی تا صدا برگردد ولی رفته است.
شاید بعد از مدت ها بچه ای در این قریه ای آرام و مرده زاده شده بود و حالا مرده است...برای اینکه صدای گریه هایش را دوست نداشتند. آزار دهنده بود. شاید هیچگاهی دیگر بچه ای در این ده زاده نشود. شاید زنان این قریه نازا اند و ناقص. اما تو منتظر و امیدوار خواهی ماند تا روزی بچه ای باز گریه کند و آن صدای آشنا ترا از اینجا به سوی خود بکشاند. دور از اینجا. و آن صدا صدایی ماندگار باشد. صدایی که دیگر سرکوب نخواهد شد.
آمده ام بگویم سنگ نیستم و حرف های مردم درد دارد. اتهامات شان برداشت های نادرست شان و حرف های سطحی بینانه ای شان. حرف های آنهایی که وقتی نوشته هایم را میخوانند سطحی نگارانه میپندارند حق دارند توهین کنند . فکر می کنند حق دارند تنها به کلمات نگاه کنند و به آنچه میخواهم بگویم فکر نکنند.عقده ها و حرف های من تنها حرف های من نیستند. ولی شاید من یکی از آن عده ای محدودم که خاطر سطحی بینان را نمیخواهم و آنچه را که حقیقت میپندارم میگویم. عواقب تند گویی و احساساتی بودنم را میدانم اما از خموشی میترسم و از خاموش مردن بیشتر میترسم. شهرزاد گفت نوشته هایم تاثیر گذار نیستند بلکه خشم بر انگیز اند و خواننده گان را به شک و سو تفاهم وامیدارند وبعد از این ننویسم اما من امیدوارم یکی از میان اینهمه خواننده که تنها برای دشنام دادن من می آیند بداند من چه میخواهم بگویم. امید دارم آنانی که مرا میخوانند بدانند ما همه روسپی استیم و روسپیتر میشویم. آهسته آهسته به مرحله ای نزدیک میشویم که زندگی مان به سکس و پول خلاصه میشود. مثل زندگی این آدم های اطراف من که هزاران سال سر به سنگ زدند و دعوای حق و برابری کردند و حالا خود در دام خود ساخته ای خود به نام آزادی اسیرند بدون اینکه بدانند.
نوشته های من حاصل زندگی ام در محیطی کاملا متفاوت است. محیطی که در آن زن وسیله سکس است و همسالانم در مقابل چشمانم به نام برابری و مساوات روز به روز آلوده تر میشوند و مردار تر . من در اینجا بیگانه ام و از بیگانه شدن از وطنم میترسم. از این میترسم که این آزادی خواهان که خود آزدی هایشان را به دست آورده اند مارا هم در دام آزادی هایشان اسیر کنند. و این آزادی خواهان اولین قدم های خود را در راه این هدف برداشته اند.
من ادعا ندارم با نوشته های روزانه ام عالم را تغییر بدهم. آنانیکه که ادعا دارند قدرت هم دارند و تغییر هم داده اند. من با نوشته هایم تلاش میکنم درون نا آرام و سرگردانم که تنها از من نیست،درون شاید هزاران جوان همسن و سال من است آرام بسازم. شاید راه اشتباهی را برای یافتن آرامش در پیش گرفته ام. اما میدانم وقتی ما از اشتباهات خود بیاموزیم هیچگاهی فراموش نمیکنیم. یاد میگیریم و برای همیشه یاد میگیریم. از اشتباه کردن نمیترسم. آموختانده شده بودم که اشتباه نکنم و از اشتباهات دیگران بیاموزم اما آموخته ام که درد ها و آموختن از درد زندگی را پر بار تر میسازد. درد ها، اشتباهات ،موانع، زشتی ها، دشنام ها و طرد شدن ها برای من بسیار یاد میدهند. هر تجربه درس تازه ایست. درسی که برای همیشه با من خواهد ماند.
هر که میخواهد اینجا بیاید و مرا دشنام بدهد دستش آزاد. اما من حاضر نیستم برای دیگران تغییر کنم دیگران باید برای من تغییر کنند! من با دیگران هیچ مشکل ندارم. و هیچ ادعایی هم ندارم...
پری
این سه روز اخیر به شکل شاد کننده و آرامش بخشی آفتابی و ملایم بوده است. شامگاهان دلپذیر، هوا خوشبو، سبزه ها جوان، دلها شاد و پاهای روندگان چابک.. همه مردم این شهر کوچک به جاده ها ریخته اند، کالج به یک شهر زنان شاد و پرسر و صدا می ماند، زنانی با دامن های رنگارنگ، خنده های تاب ناک ، نگاههای روشن، حرکات رقصان...
بعد از یک زمستان طولانی و سخت، طبیعت صبر ما را با آفتاب، روشنایی، طراوت و تازگی پاداش می دهد. عجیب است که در زمستان زیبایی بانوی بهار را از یاد می بری، قدرت افسونگری بهار را، بوی مست کننده اش را، تا بهار می شود و دوباره زمین و آسمان ترا به شادی و دست افشانی می خواند..همه چیز رنگین می شود زمین، درختان، جهان. "از پر طاووس دامن بر کمر دارد بهار"
من هم این سه روز را به پیاده روی، تماشا، استراحت و لذت بردن از بهار گذراندم. برای اینکه وجدان خود را آرام کنم برای دهمین بار برای خود خواندم "مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند".
دیروز در کنار دریاچه نان چاشت خوردیم، بعد با دیبره و رویا خندان و رقصان به پارک رفتیم، در راه در هر نقطه با هر گل و گیاه عکس گرفتیم. باد به شکل دیوانه کننده ای ملایم، شادمان و سبک پا بود، چنین بود که ترا به مسابقه با خود بخواند، پابرهنه دویدیم و از نفس افتادیم و زیر درختان نشستیم. بعد دیبره روی سنگ بالا شد که عکس بگیرد، من بلند بلند آواز می خواندم، باغ بزرگ و خلوت بود و رویا با تبسم به دیوانگی ها ما نگاه می کرد.
وقتی بسیار ذله شدیم روی یک چوکی سه نفره نشستیم. هر سه به دور دست خیره ماندیم، من چشمانم را بستم و به این فکر کردم که وقتی رو در روی آفتاب چشمانت را ببندی، خیالاتت رنگین می شود، نارنجی.. وقتی در یک روز آفتابی چشمت را می بندی مثل همیشه با تاریکی مواجه نیستی، بلکه زندگی و حرکت و رنگ پشت مژه هایت را گرم می کند. دیبره گفت:" چه سکوتی! شاید بودا در چنین آرامش و صلحی بودا شد." بعد در میان ما باز هم سکوت، باد، آرامش، بی خیالی. سخت احساس خوشنودی می کردم از بهار، از معجزه آفرینی اش، از زندگی که در رگ گیاهان، انسان ها و حیوانات جاری است، از آرامشی که مارا فرا گرفته بود، بیش از همه از رشته ای که مارا به هم پیوند میداد، دوستی و اعتماد بی شایبه ای که قلب های ما را در آغوش گرفته بود، پاکیزگی و سادگی دلهای مان. به آینده فکر کردم و راه های ما که ما را به کجا ها خواهند برد، به این لحظه که این چنین نزدیک کنار هم نشسته ایم. گفتم: ما هم سه بودا هستیم سه بودا دختر، نه سه دختر بودا..
و آن لحظه از حسرت خالی بود، از آرامش سرشار.
این لحظه ها سرشار و دوست داشتنی اند. زمانی که با سکوت از زیبایی قدردانی می کنی، از دوستی، از آنچه به زندگی نشاط می دهد.
شما هم اگر در نقطه ای از زمین هستید که آنجا بهار است، این روزهای قشنگ را از دست ندهید. میدانم که زندگی همه ما، زندگی در روی زمین با غم گره خورده است. میدانم که گاهی شادمانی جنایت به نظر می آید. اما گاهی کمی به آرامش نیاز داریم، نیاز داریم با خود مهربان باشیم.. گاهی خوب است انسان کتاب ها را ببندد و بکوشد مبهوت کتاب بزرگ طبیعت شود. مگر نه؟
شهرزاد
یک روز عاشق آنی میشوی که در اوایل نامت را نمیداند. نام خودش را هم. نمیداند از کجا می آیی و نه میداند از کجا می آید. نه میداند به کجا میروی و نه میداند از به کجا میرود. دو نفس بعدترک چشمانت را میبیند. بعد آهسته آهسته لبانت پستان هایت اندامت و زیبایی ات را. حریص میشود. اما هنوز هم نامت را نمیداند! در زشتی های ذره ذره ای بدنت زیبایی میابد و تو را به خود میکشاند! قبل از آنکه بدانی....
حالا محرمت شده است. عادت کرده است با بدنت از او مهمانوازی کنی. تا ابرو خم کنی رو میگرداند. میخواهد همیشه آماده باشی. خستگی دلتنگی ناراحتی برای او بی معنیست. بودن با او باید برای تو کافی باشد و همه درد هایت را فراموش کنی. مهم نیست او حریصانه سر تا قدمت را حصار میکند. مالک میشود . تو هم کم کم عادت میکنی که سوال نکنی و فقط عادت کنی.
یک روز..یک روز کم کم حس میکنی چیزی در درون در حال ناپدید شدن است. از قلبت جدا میشود. دور میرود و رفتنش را میبینی. نمیدانی چیست. شاید خودت است! خودت رفته است. و تو هنوز که نامی نداری عادت میکنی. به عادت کردن به ....
یک روز دیگر. یک روز دیگر کم کم خستگی می آید. خستگی های معشوقت. یا عاشقت. دیگر لبانت پستانت و بدنت برایش تازگی ندارند. میخواهد معشوق دیگری برای خود بیاید. برایت میگوید از صداقتش است که گفته است خسته است اگر نه بی هیچ حرفی میرفت. ازت میخواهد به صداقتش احترام بگذاری. سر خم میکنی. تا سرت را بلند کنی رفته است. رفتنش را میبینی. مثل خیل پرنده های مهاجر که یک چرخ دو چرخ سه چرخ در قلب آسمان میزنند و او هم چرخ میزند و بعد بیشتر از یک لکه ای سیاه چیزی دیگری از او نمیماند. لکه هم آهسته آهسته کمرنگ میشود.
حالا او رفته است... باید عشق دیگری بیابی...یک عشق دیگری که در نا زیبایی هایت زیبایی بیابد و چند روزی در آغوشش جایت بدهد. امید داری که این عاشق بعدی برای ماندن بیاید و خسته نشود. در خود تازگی جستجو میکنی! نیست... حس میکنی روسپی شده ای.. مثل عالم که همه به او می آیند همه از او میروند...
چشمانت را میبندی تا دیگر عالم را روسپی را و پرنده های مهاجر را که قلب آسمان را میشکافند نبینی. صدای پر پر رفتن و آمدن را از زیر سنگ قبرت از میان تابوت میشنوی!
پری
با خبر خوشی آغاز میکنم. مسلمانی دست ساخته ای تان را با تمام افتخاراتش به شما بخشیده ام! نیازی نیست به من برگردانیدش!
اگر مسلمانی مسلمانی شماست که از یخن مردم میگیرد به خصوصیات دیگران تجاوز میکند یکی را بر تر از دیگری میبیند آن مسلمانی مال شماست نه مال من.
شما مسلمانان حالا مرا به خاطر حجابم نصیحت میکنید فردا در خانه های مردم دخترانشان را بی عزت میکنید. شما مسلمانان امروز به من میگویید حجابم را گم کرده ام خودتان مدت هاست آنرا گم کرده اید هیچگاهی حجاب نداشته اید. حتی برای کثافت کاری هایی که میکنید. برایتان تبریک میگویم که اسلام را به گونه ای خود بدنام ترین دین ساخته اید و هرگدام یک اسلام دارید قدم بعدی چیست؟ دیگر چه میخواهید بکنید؟
به نام اسلام آدم کشتید وارد خانه های مردم شدید دزدی کردید راه گیری کردید شلاق زدید هزاران جوان و نوجوان مثل من را از اسلام خود ساخته ای تان فراری کردید دیگر چه میخواهید؟؟؟
مگر دیگر اسلامی است که شما بیروانش مرا به تابعیت دعوت میکنید؟ اسلام را که شما برای منافع خود از رو به چپ برگردانده اید! برای پول و قدرت! برای اهداف سیاسی!
راستی این تنها حرف های من است شهرزاد را با مسلمانی های بعدی تان بمبارد نکنید. بعد از این نوشته منتظرم به کفر یا مسیحیت متهم شوم و زندان بروم. قبل از آن میگویم به خدا باور دارم که حالا او هم به مسلمانی شما میخندد و امیدوارم به زودی به دادمان برسد!
و ها! امیدورام در این عکس ترسناکتر شده باشم میخواهم شما مسلمان نما های ترسو و بینام را بیشتر بترسانم...حس میکنم قدرتمند ترم!!!
و یک بیشنهاد دیگر! لطفا قبل از اینکه مسلمانی تان را با دیگران هم شریک کنید اول خودتان مسلمانی را خوبتر یاد بگیرید! قرآن را دوباره بخوانید! مسلمانی خود تان را در آن نخواهید یافت!!! چون مسلمانی واقعی اینگونه نیست. اسلام دین بزرگیست کوچکی و حقارت شما را در خود ندارد!
آتش

