تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
سلام

لطفا یادداشت های تازه دفتر مطالعات سیاسی راه آینده را در اینجا بخوانید:
http://www.rayanda.blogfa.com/


شاد باشید
+نوشته شده در 2007/4/20ساعت16:50توسط یکی از ما دو نفر |
شکرانه

   این ادای دینی است به بعضی از کتاب هایی که  در برگ هایشان عشق و مهربانی و خوبی را یافتم.

  در این گیر و دار درس های دانشگاه، رمان خواندن یک تفنن به نظر می رسد، نه فرصتش می ماند و نه گاهی حوصله اش..  و من چشم براه تابستانم تا اگر شود چند رمان خوب بخوانم و مدتی با عشق قدیمی ام " داستان" از  کتاب های "جدی" کناره بگیرم.  ماجرای من و این عشق قدیمی مدتها قبل در باغ ما در چغدک مزار شریف آغاز شد.

 سال اول مکتب ناکام ماندم.  همه تلاش های آموزگاران، مادرم و پدرم برای با سواد کردن من به نتیجه ای نرسیده.    جنگ شد، مهاجر شدیم و به مزار شریف آمدیم.  تقدیر چنین رفته بود که من خواندن  را با یک کتاب شعر از "افسانه شعبان نژاد"  شاعر موفق کودکان، یاد بگیرم و سوادم بر آید.   از چند سال کودکی ام بعد از آن فقط کتاب خواندن را به خاطر دارم.  بی تفاوت به دنیای اطرافم، در کتاب هایم غرق بودم.  فکر می کنم شادمانی و رنگینی روزهایم را در آن فقر، آوارگی و جنگ به کتاب هایی که می خواندم مدیونم.  خودم را قهرمان می دانستم و سپیده را نزدیک. خاصیت غم زدایی داستان ها فوق العاده بود..  

 "امیر حمزه" ، "امیر ارسلان رومی"، "چهار درویش" و "داستان های دل انگیز فارسی"  که خانم خانلری جمع آوری کرده ، تقریبا از اولین کتاب هایی بودند که خواندم.

دو هفته تابستان متواتر کنار جوی آب می نشستم، پایم را درون جوی می گذاشتم و به نان داغ  تندوری دندان می زدم و "داستان یک انسان واقعی"  را می خواندم. وقتی قهرمان داستان که پاهایش را از دست داده بود با پای مصنوعی  اش توانست با محبوبه اش برقصد، ایستادم، جیغ زدم و بلند بلند    خندیدم و ایمانم به پیروزی انسان  بر ناتوانی افزایش یافت. 

  "داغستان من" را می خواندم که پدر از سفر برگشت.  چاشت قهر کرده بودم و نان نخورده بودم.  دلتنگ پدر بودم و هر چیزی را بهانه می کردم.  با کتابم به گوشه ای پناه برده بودم. وقتی صدای جیغ شادی پری را از حویلی شنیدم  کتابم هنوز در دستم به بیرون دویدم. بعد از آن این کتاب برایم یک شگون خوب بود. هر وقت دلتنگ می شدم "داغستان من" می خواندم و تصمیم گرفته بودم که وقتی بزرگ شدم ( در آینده ای که آن زمان دور به نظر می رسید) کتابی در مورد افغانستان به همین سبک بنویسم.

برای بدست آوردن "شاهنامه"  گریه کرده بودم.  روزی که پدر "شاهنامه" را برایم آورد از شادی پر کشیده بودم و می خواستم کتاب را از دست پدر بقابم.  پدر گفت: کتابه می تم اما شرط داره. "چی شرطی؟"  " کلان که شدی به هر کس دلم شد می فروشمت"  من آنقدر هیجان زده بودم که فورا گفتم: قبول آغا جان، حالا کتابه بتین."  اما چند سال بعد شاهنامه را کمتر از همه کتاب ها دوست داشتم نمی دانم چرا. فقط داستان سیاوش هنوز مرا می گریاند بیشتر از داستان رستم و سهراب. 

  بعد از آن که پدر مرا با آنتوان چخوف آشنا کرد چنان متعصب شدم که می گفتم هیچ کسی نباید بعد از چخوف داستان کوتاه بنویسد.   ( از شما چه پنهان، هنوز هم با عقب ماندگی تمام، داستان های چخوف را به بیشتر داستان های کوتاه  جدید ترجیع می دهم). چخوف به تایید همه استاد برملا کردن ابتذال است.  داستان های او برایم یک هشدار بود. هشداری که هنوز در گوشم طنین می اندازد: غرق پوچی نشوی. 

   "نخستین آموزگار"  از چنگیز آیتماتوف مرا بیش از همه داستان ها گریانده است.  "دایی جان ناپلئون" ایرج پزشک زاد بیش از همه کتاب ها مرا خندانده است. "نان و شراب"  ویژه ترین مقام را در قلبم دارد.  "خاطرات سیمون دوبوار" و زندگی "گاندی"  برایم خیلی انگیزه داده اند.  "چشمان باز مانده در گور" اثر استاریوس مرا سخت بر بی عدالتی خشمگین کرده است.  "ناطور دشت"  کتابی است که به بیشتر دوستانم توصیه کرده ام. "جنگ و صلح"  بیش از هر رمانی مرا مفتون قدرت نویسنده اش کرده است.   "ژان کریستف" اثر رومن رولان کتابی است که هیچ گاه تازگی اش را برایم از دست نخواهد داد و عشق به انسان ها را به زیباترین شکلی بیان می کند.  از "اینجه ممد" یاشار کمال به اندازه سالها خاطره دارم.   "غرور و تعصب" را بی مبالغه ده بار خوانده ام. "کوزت" از بینوایان ویکتور هوگو هرگز ترکم نکرده است. کتابی که همیشه تظاهر می کردم دوستش ندارم ولی همیشه بار بار می خواندمش "ابله" اثر داستایفسکی بود.  طولانی ترین رمانی که بی خستگی خواندم "کلیدر" محمود دولت آبادی بود. یک کتابی که  در نوجوانی به شدت از توقعاتم فاصله داشت و نا امیدم کرد "هزار و یکشب" بود. نمیدانم چی تصوری از "هزار و یکشب" داشتم و وقتی دیدم که در داستان ها بعضی از کلیشه ها تکرار می شود به شدت نا امید شدم.  حالا قدر آن کتاب را بهتر میدانم.   کتاب های کازانتزاکیس انواع مبارزه و عصیان را برایم شناساندند، جنگ در "مرگ یا آزادی"، رقص و عشق در "زوربای یونانی". اولین رمانی که مرا در مورد تاریخ ادیان  کنجکاو کرد "کجا می روی" بود. 

از آخرین رمان هایی که خوانده ام "بچه های کوچه ما"  از نجیب محفوظ را خیلی دوست دارم و از آخرین شعرهایی که خوانده ام "عاشقی از فلسطین"  از محمود درویش را.        

داستان های کودکان و نوجوانان، آخ.. همه شان را دوست دارم.   کیست که "بابا لنگ دراز" را خوانده باشد و دوست نداشته باشد؟ "باغ مخفی"، "زنان کوچک"،  "وقتی پتی به دانشکده می رفت".. همه برایم عزیزند. 

و هر کتاب خوبی که خوانده ام.. پاره ای از من است..

شعری از "حافظ"  صبح های مرا آغاز می کند و هیچ شاعر معاصری  نتوانسته جای "سهراب سپهری" را در قلبم بگیرد. 

جوانتر که بودم بزرگترین خوابم، رویایم، آرزوی دور از دستم، داستان نویس شدن بود... یاد آن روزها بخیر. و خیلی بیشتر از امروز کتاب می خواندم، یاد آن هم بخیر.. و خیلی کمتر از امروز تنبل و سر بهوا و کم حوصله بودم... 

و بدون خجالت می گویم که دو کتابی که همین لحظه آرزو می کنم در دسترسم باشند یکی  آخرین  جلد هری پاتر است و دیگری رمانی از ایرج پزشک زاد.   

 این نوشته مثل فهرستی از عنوان ها شد، شرمنده ام..  کاش می توانستم بهتر از این سپاسگزاری ام  را بیان کنم. زبانم قاصر است و بیانم نا تمام و پر از عیب ها.. شیوه بهتری را یاد نداشتم.  

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/4/18ساعت22:46توسط یکی از ما دو نفر |



اینبار من و پروین با سلام و یک داستان آمده ایم که این داستان خودش داستان درازی دارد. ولی آن داستان دراز را در یک مقدمه کوتاه خواهیم کرد و قصه را در اختیار شما خواهیم گذاشت. ریشه های این داستان از اسناد  پدر می آید که به دست من و پروین افتاده بودند. من و پروین پس از مرور اسناد به فکر این افتادیم که آنرا به گونه ای داستان بنویسیم و این کار را کردیم. دلیل من برای نوشتن این داستان سرگذشت گلچهره و دردهای اوست که او را میکشانند و دلیل پروین برای ویراستاری این داستان همه ای داستان است.
برای حفظ اسرار اسناد پدر، من و پروین نام شخصیت های داستان را تغییر داده ایم ولی قصه از یک واقعیت سر چشمه میگیرد. اینهم داستان:

نوشته: زبیده اکبر (پری)
ویراستار: نورجهان اکبر (پروین)



خان گفت: "برادرا! ای جلسه ره بخاطر ای جور کدیم که دباره وضعیت خود و آینده خود مشوره کنیم. مه گزارشات سفر پاکستانه هم بری شما میگم. اگر چه تنها تنها یا دو و سه نفر تمام گپها ها را شنیدین. مه در پشاور بعد از بدو بدو بسیار زیاد و تق تق زدن در و دروازه بسیار مردم بلاخره فقط 70 میل سلاح و یک پول ناچیز، که سفر خرچ ره هم پوره نمیکد، بدست آوردم. اول، وخت زیاده به خاطر دیدن استاد ربانی و نماینده او گم کدم. آخرم، خانه آزاد بیگ آباد: اگر چه خودش به نام خود سهمیه نداشت، همی پول و سلاح ره از جبهه محاذ بری مه گرفت. او 70 میل سلاح هم در راه شکار برادرای جمیعتی و حزبی شد. اگر چه ما از منطقه جنوب به بسیار عزت و حرمت تیر شدیم، لیکن وختیکه پای ما در منطقه دوستای ما در ولایات مرکزی و شمال رسید با هزار حیله و تدبیر از جنگ جلوگیری کردیم و بلاخره با 30 میل سلاح لقه و کهنه به منطقه خود رسیدیم. خلاصه ای که برادرا! فکر و عقیده مه در ای سفر بلکل تغیر خورد. حالی ده ای فکر شدم که ما و شما باید غم خوده بخوریم. جنگ و جهاده خدا خودش به پیروزی برسانه."
ارباب حسین: "خب، ای گپ های شما ره همه ما خبر داریم. کسی نیست که زهر بی اتفاقی ره نچشیده باشه. حالی ده همی دور و پیش ما، گروپ های بسیار استند که با دولت و روس ها پروتوکول دارند و ده جان ما و شما کمر شان بسته و پاچه شان بر زده گی است. مه هم میخواستم که یک جلسه همرای قومها گرفته تصمیم های خود را بگیریم."
خان: "مه فکر میکنم همیشه کوشش کدیم بیرق شما قومه بالا نگاه کنم. نماندم غریب و بیچاره ما پایمال شوه. زحمت و رنج و رنگ زردی بسیاره کشیدم، اگر چه معلوم نیست که کسی قدرشه بفامه. لیکن پشیمان نیستم. سر کس منت هم نمی مانم. من مسئولیت خود را ادا کردیم. حالی باز هم جنگ شدیار سر شدیار، همگی فکر خوده بگویه که چطو پیش بریم و ده آینده کسی گله نکنه. "
ملا خان محمد: "ما وقتی صحیح پیش رفته میتانیم که ده چار طرف خود نفر داشته باشیم. از پلان های دوست و دشمن با خبر باشیم. بفهمیم که جبهه ها دباره ما چی پلان دارن، حکومت چی نظر داره... باز اینجه یک قطعه شوروی ها هم است، باید دباره اونا هم فکر کنیم."
حاجی مراد: "بیائین برادران روشن گپ بزنیم. شف، شف نی شفتالو. ما و شما ده یک منطقه دشت ده روی میدان استیم. دیگه گروپ ها ده چار طرف ما ده کوه ها و دره ها موجود استن. مگم، تمام شان دباره ما فکر بد ندارند. مه فقط از جبهه انجینیر و جبهه ارباب میترسم. میشه ما و شما سیاستی ره بگیریم که حکومت سر ما پلان نگیره. با بعضی گروپ ها هم جور بیائیم. همرای جبهه ارباب هم با احتیاط رفتار کنیم. فقط انجینیر که شعوری جنگ میکنه. همرای ازو هیچ رابطه ممکن نیست. پس، باید ما انتظار جنگ و زدوخورده همرایش داشته باشیم. "
خان: "خب برادر، بری جنگ نفر کارست، که ما داریم، اما سلاح و مهمات و دیگه اکمالات لازم اس، که نداریم. اگه شما به من صلاحیت کامل بتین، مه میتانم ای چیز ها را سررشته کنم. به شرط ازی که ده داخل خو د ما گپ پیدا نشه."
ملا خان محمد: "خوب گفتین خان صاحب. اول همی دور و پیش خود ما، درون خود ما ایتو مارای کبچه ده درون آستین داریم که هیچ کدام ما طاقت نیششه نداریم. ده ای حصه خود شما هم ملامت استین. کسانی ره راه دادین که حالی دم اونا ره گرفتن از طاقت ما بالا است. "
ملای لنگ: "شما چی میگین ملا صاحب!؟ ده گپی که میگین خوب فکر تانه بگیرین. اگه مقصد تان گروپ معلم است، اونا همیشه ده صف اول جنگ کدن و از منطقه دفاع کدن. آزار شان به ضعیف و ناتوان هم نمیرسه. اگه اونا ره ده جبهه تان راه نتین، والله و علم و شما خودتان ده روز معرکه ده سنگر بیائین و دفاع کنین."
خان که دید گپ به جاهای اساس می کشه و ممکن است افشاگری ها باعث تحریکات شده و پلان های آیندیشه خراب کنه. جلو ادامه صحبته گرفت و گفت: "ملا صاحب، شما تشویش نداشته باشین. به اونائی که شما تشویش دارین، اونا مردم فامیده استن. و میدانن که اگه مناسبات شان همرای ما خراب شود، دیگه جای پناهگاه ندارن. ای ره اونا خوب می فامن. ولیکن اونا ده تخنیک و تکتیک جنگ وارد استن. ما از قوت و مهارت اونا استفاده میکنیم و بریشان بسیار موقع نمیتیم، اما خوب است انصاف داشته باشیم: اونا بسیار به درد ما میخورن."
حاجی برات: "خان صاحب، همی ماس مالی های شما خوش مه نمیایه. ما همگی میفامیم. ملا خان محمد راس میگه. کسائی که شما میخواهین همرایش سازش کنین، دشمن درجه اول ما استن. اونا خوده از پرچمی و خلقی ها کده انقلابی میدانند. و هیچ ممکن نیست ، که وختی دستشان رسید ما را زنده بمانن."
رفته رفته خان از ادامه جلسه میترسید. از این سبب از آخرین تدبیر خود کار گرفت و گفت:" برادرا! بری مه یک راپور رسیده باید ده مخابره به جائی تماس بگیرم. حالی شما چی میکنین؟ فیصله تانه بکنین باز به مه اعلان کنین."
ملا خان محمد هم که نمیخواست که موضوع اینقدر جدی شود، از طرح مسئله پشیمان بود. او گفت: "برادرا! بیائین ما و شما خان صاحبه دعا میتیم بعد از او که ارتباطای خوده تکمیل کد باز ما ره ده یک جلسه دیگه دعوت کنه و حالی ای مجلسه همین جه ختم میکنیم."
بعد از ختم مجلس، خان با ملا محمد تنها شدند. خان با خنده گفت: "فکر میکنم ای جناب ها ره فامانده باشم که با چند قرانی که میتن، فکر نکنن حق ویتو دارن. حالی گپ های اصلی ای است که تو فورا حرکت کو. اول، برو قرارگاه سرگی و صاف و پوست کنده بریش پیشنهاد کو که بری ما سلاح و مهمات بته، لباس و موادی خوراکی بته و ده وخت هائیکه ما تقاضا کنیم، مستقیم گروپی ره که ما میخواهیم سرکوب کنه. این گپ اصلی است. باز، برو یکبار از زیر ریش حزبی ها و مامور های خاد هم تیر شو و غیر مستقیم بریشان بفامان که همرای قوای دوست پروتوکول داریم، تا اونا ده صلح راضی شون. باز، بیا گزارششه به مه بتی."
ملا عبدالله، بعد از ختم جلسه در این فکر بود که چطور جریان جلسه را به معلم انتقال بدهد. او اندیشید که باید این کار را هنگام شب بعد از آنکه همه به خواب رفتند، انجام بدهد.
فردا، خان محمد با دستان پر و چهره خندان نزد خان مراجعه کرد. روس ها نه تنها تمام شرایط او را قبول کرده بودند، بلکه امتیاز دیگری نیز قایل شده بودند و آن اینکه زخمی های جبهه خان را در شفاخانه خود معالجه کنند و حتی در صورت ضرورت آنها را به شوروی انتقال دهند و شرطی هم که گذاشته بود به نفع خان بود. آنها گفته بودند: ما مستقیم به شما کمک نمیکنیم بلکه به شما راپور میتیم که وقتی قطار های ما حرکت میکنن شما کمین بگیرین. چند فیر راست و دروغ کنین تا ما چیز های لازم را بری شما انداخته و خود فرار کنیم. همچنین سرگی یک دستگاه مخابره ظریف برای تماس با خودش به خان فرستاده بود و طبعا درخواست نموده بود که گزارشهای جبههات را خصوصا هنگام تحرکات و تصمیم گیری های آنها گزارش کنند.

***
 ملای لنگ بعد از شام وقت  یافت که با معلم دیدار کند .  خان او را وظیفه داده و گفته بود: "یکبار معلم را هم بیبینین اگه ده باری جلسه چیزی شنیده باشه، تشویش هایشه رفع کنید."
معلم احسان از خیلی مدتها بود که میاندیشید خود را از کنار خان جدا کند، اما در داخل گروهش مخالفت هائی وجود داشت. او همان شب 7 نفر اعضای فرماندهی گروه را به جلسه دعوت کرد و جریان جلسه خان را برایشان گزارش داد. او ازینکه خان یک نفر از آنها را در جلسه نخواسته بود، بسیار عصبانی و ناراحت شده بود، اما این جلسه بسیار مختصر و قاطع بود. آنها برای روز مبادا در چند نقطه کوهها برای خود سنگر هائی ایجاد نموده و بعضی اشیای ضروری را انتقال داده بودند. آنشب فقط داکتر احمد از جمله چند نفر تردد نشان داد، اما معلم به یاد او آورد که خان چقدر جنایت ها، سیاه کاری ها، و آدم کشی های خود را بالای آنها انداخته و خود را بیگناه کشیده بود. مردم قسمت عمده قتل های سری را که در محل انجام شده کار داکتر احمد میدانستند که از همین منطقه بود، اما احسان نیز در مورد مسئول پنداشته میشد زیرا او مسئول گروه بود.
یکنفر دیگر از اعضا گروه به دلیل دیگری نگران بود. علی گل، جوانی بود بلند بالا و خوش اندام که هنوز ریش نکشیده بود. با وجود جوانی بسیار آرام بود. او عاشق دختری به نام گلچهره بود. اگر از منطقه بیرون می رفتند، تماس او با گلچهره بسیار مشکل میشد. او همان شب، با گلچهره تماس گرفته و موضوع را به او اطلاع داد. برخلاف انتظارش، گلچهره از این موضوع بسیار خوش شد و از او تقاضا کرد که برایش یک میل سلاح نو با مقداری مرمی بدهد. طبعا این موضوع، بدون مشورت معلم و داکتر امکان پذیر نبود. ازین سبب معلم احسان پیشنهاد کرد که خودش به تنهائی گلچهره را ببیند.

***
گلچهره دختری بود زیبا، با چهره ای گلگون، چشمان سیاه، و موهائیکه در تمام محل افسانه بود .  آنشب او حالت دیگری داشت. به بام بالا شد. به اطراف خود چرخ زده و تمام دهکده پوشیده از درختان را از نظر گذراند. هیجان او را غرق عرق ساخته بود. هر لحظه چهره خود را پاک میکرد. او در گوشه بام نشست و به فکر دور و درازی فرو رفت.ابتدای بدبختی خود را به یاد نمی آورد. همینقدر می دانست که زیبائی اش بلای جانش شده است. شاید بسیار خورد بود که خان دست اندازی به جان او را شروع کرده بود و وقتی که  گلچهره قد کشید و عقلش رسید، با تمام وجود آلوده شده بود. اگر چه از زمانی که علی گل به او پیشنهاد دوستی داد اندکی راحت بود، اما با آنهم نمیدانست نفرت عظیم و عمیقی را که وجودش را انباشته بود چطور  خالی کند. خان نه تنها او را به کثافات آغشته بود بلکه هنگامی که در پاکستان بود توسط مزدوران قاتل خود پدر او را نیز کشته بود تا هر گونه مانعی را از سر راه بردارد. او از زمانی که با علی گل پیوند یافته بود، به بهانه های مختلف از دام خان گریخته بود و با گذشت هر روز  خان را عصبانی تر میساخت. آنشب که علی گل خبر رفتن از آن محل را داد، اندیشه عجیب و مهیبی در گلچهره بیدار شد. از همین سبب پیشنهاد کرد که برایش سلاح بدهند. او درست پنداشته بود. هنوز نیمه شب نشده بود که تپ تپ پای و زمزمه صدای دو نفر او را به خود آورد. معلم احسان با علی گل آمده بودند. آنها را به اتاق دم در رهنمائی کرد. مادرش و برادر خوردش در اتاق دیگر خوابیده بودند. بعد از آنکه برای مهمانان چای آورد، خواهش کرد که علی گل از اتاق بیرون برود. علی گل با تعجب و شگفتی اتاق را ترک گفت. گلچهره در حالی که هیجانش در صدایش آشکار بود از معلم پرسید که آیا به او سلاح خواهد داد. معلم گفت:" سلاح از خود شرایط داره. باید از او ده جای درست استفاده شود، نگاه داشتن بی مورد سلاح ده خانه هیچ معنی نداره." گلچهره با صدای لرزان گفت: "معلم صاحب، شما چی فکر میکنین، بعد از اوقه گپهای که شما همرای مه داشتین، آیا مه نمیفامم که از سلاح چطو استفاده کنم؟ مه میتانم با ای سلاح یک مانع کلانه از سر راه شما بردارم." معلم که پی به مطلب برده بود، موافقت کرد، اما گفت: "چطو؟" گلچهره در حالی که به مشکل زهر خند چهره اش را می پوشاند گفت: "حریف منتظر یک اشاره اس. به مجردی که مه احوال دادم، بال می کشه." معلم که از هیبت پیشنهاد به هیجان آمده بود گفت:"مه کاملا موافقم و حاضرم سلاح خوده که امتحان شده است، در اختیار تو بگذارم." گلچهره با خنده عصبی گفت: "معلم صاحب، یک مشوره دیگه هم به من بتین. من نمیخواهم حریفه بکشم. میخواهم او عبرت شوه و سالهای زیاد به وضع حقیری زنده بمانه." معلم که از هیجان میلرزید از جای برخاست سر گلچهره را در آغوش گرفته گفت: " ای شیطانک!". بعد سلاح خود را نزد او نهاد و کمربند خود را که سراسر با مرمی نقاشی شده بود نزد او گذاشت، و بعد علی گل را صدا کرد. خودش بیرون رفت و علی گل را بخاطر خدا حافظی نزد گلچهره فرستاد.
بعد از چند لحظه هر دو، معلم و علی گل، روان بودند و علی گل نیز، که از حدس خود چیز هائی به ذهنش می گذشت، ترجیح داد که سکوت کند و از معلم نپرسید که چرا سلاح دلخواهش را به گلچهره داده است، اما معلم در اندیشه دیگری بود. معلم درباره آخرین صحبتش با هادی، که به نحوی حیثیت رهبر آنها را داشت، فکر میکرد. هادی گفته بود: "این مردم تمام عمر ذلت کشیدند. هستی و آبرویشان غارت شده. یگانه ثروت شان، که نیروی جسمی شان بود، نیز غالبا به هدر رفته. اینها از تجارب یک مبارزه آگاهانه بیگانه بوده اند. تمام رعوق و شرائین آنها انباشته از نحوه تربیت ارباب رعیتی است. آنها بجز مزدور منشی، خوش خدمتی، و اطاعت از قویتر ها، بدون آنکه بدانند او آنها را به کجا میبرد، عادت کرده اند. ما شاید در نسل سوم، آدمهای داشته باشیم که به نیروی خود و به حقانیت عدالت ایمان آورده باشند. حالا تمام این جنبش ها در خون خود غرق میشوند و فرجامی به جز بدبختی و اسارت دیگر نخواهد داشت، با تفاوت اینکه اینبار حلقه های زنجیر قویتر و سخت تر خواهد بود." معلم فکر میکرد پس اینها که در دور و پیش من بدون هیچ چشم داشتی مبارزه میکنند از کدام نسلند. او فکر میکرد که با از میان برداشته شدن خان یک ساحه بزرگ به فعالیت آنها مساعد میگردد و آنها میتوانند سایر نقاط محصور را کمک کنند و با ارائه نمونه زندگی آزاد محلات دیگر را به فرهنگ مبارزه عادلانه بکشانند. او با خود میگفت: "ای بار بعد از موفقیت هادی را خواهد دیدم."

***
دیگر حوادث به سرعت باور نکردنی واقع شدند. هنوز سه روز نگذشته بود که معلم قرارگاه های شان را به نقاط مصئون و پنهان کوهستان ها انتقال داد. او برای سازمان دهی آینده داکتر احمد را در محل موظف کرد و خود پنهانی در انتظار نتیجه تصمیم گلچهره باقی ماند. یک گروه دیگر نیز تحت رهبری یک خانزاده به نام روف جان از جبهه خان جدا شد و به این ترتیب خان در موقعیت دشواری قرار گرفت. او میترسید که حالا روس ها به تعهداتشان عمل نکنند و باقی افرادی که در کنار او مانده اند نیز تقسیم و متلاشی گردند. او هرگز فکر نکرده بود که در یک مدت کوتاه این قدر ضعیف شود. او حالا کسی را نداشت که عده ای را برای یک عملیات کوچک سوق و اداره کند. در میان همین اندیشه ها غرق بود که یکروز عصر پیرهزنی را که همیشه به خانه گلچهره می فرستاد در خانه خود یافت. او خواست حد اقل همان شب را بی خیال به سر ببرد تا آینده چه پیش خواهد آمد. از این رو با چهره متغیر و خندان به پیره زن نزدیک شد و با او احوالپرسی و خوش زبانی کرد و بلافاصله تقاضا مهمانی گلچهره را نمود. پیره زن با تردید سر تکان داده گفت: خیال نمی کنم که او دیگه به گپ مه از خانه برایه. بعد از آنکه لحظاتی به اندیشه رفت ناگاه مانند کسی که چیزی را کشف کرده باشد، گفت:"راستی چرا امشو شما خودتان ده خانیش نمیرین؟ مه پیش از پیش رفته راه ره جور میکنم. "
***
گلچهره، که تا کنون صد بار تصمیم خودکشی گرفته بود و شاید هم اگر با علی گل پیوند نمیافت به نحوی آنرا عملی کرده بود، آنشب در آتش هیجان می سوخت. شاید بیست بار بالای بام برآمد و پایان شد. با مادرش نیز چند بار بگو مگو کرد. او که با تمام اعماق وجود از پدر و مادرش احساس زجر و حتی نفرت میکرد، بسیار کم با آنها وارد گفتگو میشد. و اگر هم حرفی پیش می آمد به تلخی، حقارت و گریه و فغان هر دو طرف خاتمه می یافت. مادرش زار ناله می کرد که :"کاش به جای تو مار و گژدم به دنیا آورده بودم. اگر خدا به جای تو به من پسر میداد این همه رنج و بدبختی و بدنامی ره نمی کشیدم." البته که آنها چیزی نداشتند برای مهمانی خان آماده کنند. خان با خود میوه، گوشت یا غذای آماده میاورد. گلچهره تفنگ را در زیرخانه منزل شان در گوشه ای در یک بوجی پوشیده، پنهان کرده بود. هر بار که فرصت را مساعد می دید، میرفت و آنرا ته و بالا میکرد، دو سه بار در کوشه های باغ برای امتحان نقاط نزدیکی را هدف گرفته فیر نیز کرده بود، با آنهم میترسید که مبادا در لحظه عمل تفنگ بند بماند و یا دست خودش بلرزد. به هر حال، شب ساعت های 10 سر و صدای خان بالا شد. او دو نفر را نیز با خود آورده بود که نزدیک دروازه رخصت شان کرده گفت: "بعد با مخابره تماس می گیرم، شما بیائید." خانه گلچهره در حقیقت جز حویلی خان به حساب می آمد. پدر او باغبان خان بود به این سبب در گوشه ای از باغ سه، چهار اتاق برای آنها تهیه کرده بود. هر وقت که دل خان هوای هرزگی می کرد و میدانست که پدر گلچهره در خانه نیست به آن خانه می آمد. خان وارد خانه شد. مادر گلچهره سلام علیک جویده ای کرد و خواست از خانه بیرون شود که خان پرسید: " گلچهره کجاست؟" گفت: " ده آشپرخانه مصروف ظرف شستن اس. " خان گفت: " خودش می آیه یا مه بدنبالش برم." زن گفت: " شما بشینین، مه میرم او بدبخته یک عذر و زاری می کنم. کاشکی خدا مره پیدا نمیکد و ای روزای سیاه ره نمی دیدم" این را گفت و با گریه ای که بی اختیار به سراغش آمده بود بیرون رفت. گلچهره از زیرخانه بالا آمد. خوب بود که مادرش در آشپرخانه یا تشناب بود. به شتاب طرف خانه آمد. خان در بالای خانه به بستره ای تکیه کرده و دستهایش را پشت گردنش گرفته بود. گلچهره بدون تردد داخل دروازه خانه شد. نیم تنه پائین ارباب را نشانه گرفت. چشم ها را بست و یکباره 30 مرمی را فیر کرد. خودش نیز با این فیر به حالت بیهوشی در آمده بود. وقتی که به هوش آمد، صدای ناله ضعیف ارباب را میشنید. به سرعت از خانه بیرون شد و بالای بام برآمد. از تعجب دهانش باز ماند. معلم آنجا انتظارش را میکشید. او هر دو از بام پائین شده به اسبی نشستند و به سمت نامعلومی حرکت کردند. معلم بعد از لحظاتی به سخن آمد: " از آن روزیکه با هم صحبت صحبت کدیم، من هر روزه احوال خان را داشتم. تا که امروز عصر احوال گفت و گویش با پیرزن برای من رسید. این بود که از سر شب بالای بام انتظار میکشیدم. اگر افراد ارباب اینجا میبودند هم مه غم شان را میخوردم."
***
از فردا اوضاغ به سرعت دگرگون شد. خان اولین کسی بود که توسط سرگی به شوروی فرستاده شد تا تحت تداوی قرار گیرد. چون هیچ وصیتی نکرده بود داکتر احمد به آسانی، اداره محل را به دست گرفت و بدون فوت وقت چند تا از نزدیکان خان را، که فکر میکرد فتنه کنند، در طویله خان زندانی کرد. معلم با سایر اعضا گروه به قرارگاه شان به نقاط نامعلوم کوهستان رفتند و گلچهره را نیز با خود بردند. برای اینکه از حرف و سخن مردم جلوگیری شود، به زودی گلچهره و علی گل را با هم نکاح کردند. و بدین ترتیب دوره نوی در زندگی همه آنها و منجمله گلچهره آغاز شد.
***


این یک حادثه واقعی است که نام اشخاص در آن تغییر داده شده و در قالب داستان عرضه شده است.  

+نوشته شده در 2007/4/16ساعت0:44توسط یکی از ما دو نفر |
تاثیر پذیری و تغییر

امروز صبحدم  باران  بارید، بعد برف،  باز شامگاهان باران بارید.. این هم از بهار

کمتر از یک ماه به ختم سال تحصیلی مانده است .  یک ماه و چند روز  بعد در کابل خواهم بود اگر خدا بخواهد... چقدر زود، سرشار، تنها، پرکار، زیبا، گاهی تلخ گذشت..  چقدر زود..  باز تا چند ماه دیگر که بر گردم و باز درس..

روزهای قبل از آمدنم را به خاطر می آورم  یک کلمه خوب میتواند وصف شان کند: دلهره.  دلهره سفر به امریکا، دلهره جدایی از خانواده، دلهره درس خواندن به زبان انگلیسی در یک دانشگاه سخت گیر، دلهره تنهایی و دلهره تغییر و تاثیر پذیری از یک محیط جدید.   حس می کنم در همه این دلهره ها خانواده ام هم شریک بودند . در دلهره تغییر دوستان و آشنایان نگران تر از من به نظر می رسیدند، چندین تن از دوستانم در کتابچه یادداشتم از  حفظ اصالت و فرهنگ و ارزش ها نوشتند. چند نفر هم برایم در این مورد حرف زدند، که ازشان در همین جا تشکر می کنم چون گاهی ما به آن حرف ها نیاز داریم. 

 اما چنین به نظر می رسید که پدر بیشتر از این که از تغییر من دلهره داشته باشد، چشم براه آن است.. آن زمان رمز این گونه رفتار پدر را نمی دانستم، از اینکه پدر فکر می کرد من تغییر خواهم کرد و این زیاد نگران کننده نیست، کمی هم میرنجیدم.  تلاش می کردم با  رفتار و حرفهایم به اطرافیانم القا کنم که من تاثیر نخواهم پذیرفت و اگر تغییر کنم هم در جهت تکامل خواهد بود، درس خوانده تر و با سواد تر و چیز فهم تر خواهم شد و خلاصه. .

اما در درون نگران بودم.  میدانستم که بعد از این عنان زندگی ام برای مدتی در دست خودم است.. میتوانم این گادی را به خارزار یا به سبزه زار بکشانم و خوب زیاد به خود مطمئن نبودم، نه در حدی که وانمود می کردم.

و از ایالات متحده امریکا چی میدانستم به جز آنچه در خبرها خوانده بودم؟ بوش، جنگ، اسلحه اتمی، قلدری، گوانتانامو،  ساختمان های بلند، مردمان پولدار.    و چند رمان: ناطور دشت سلینجر، برباد رفته، خوشه های خشم،  مروارید، خشم و هیاهو،  تصاویری از این رمان ها و بعضی فیلم ها در ذهنم می چرخیدند. یک دو نفر امریکایی سفید پوست را که در افغانستان کار می کردند می شناختم.   این پس زمینه برای شناخت امریکا خیلی ناکافی و یکجانبه  بود..

سفر به امریکا برای من چون سفری از جهانی به جهانی دیگر بود.. روزهای نخستین همه چیز در من به لرزه افتاد. با بیزاری  و تهوع می اندیشیدم اینجا  خیلی از بهشت فاصله دارد!!  ..

"اما جهنم هم نیست"، این اندیشه  دیرتر آمد و تا حال مانده است.

  حالا هشت ماه گذشته است. من تغییر کرده ام.  تاثیر پذیرفته ام.  من از جهاتی همان شهرزادی نیستم که چند فرمول ساده برای حل همه مشکلات جهان داشت. دیگر با دید هشت ماه پیش به دنیا نگاه نمی کنم، دنیا پیچیده تر، هراس انگیزتر و بزرگ تر شده است. اما این را هم میدانم که نوع تاثیر پذیری ام در جزییاتش منحصر به خودم است، اگر پری اینجا می آمد چه بسا که به نحوی دیگر تاثیر می پذیرفت و ..

در این مدت،  نه تنها با روش های جدید اندیشیدن و دیدن به دنیا آشنا شده ام بلکه دید کلی ام به زندگی و انسان ها تاثیر پذیرفته است.  یکی از تغییر های که در من آمده این است که حالا از تاثیر پذیری خود شرمسار نیستم.  هشت ماه قبل، تاثیر پذیری برایم نشانگر ضعف بود، حالا میدانم که این تاثیر پذیری  نشانه ای از ذهن باز است . تاثیر پذیری خطر ناک نیست مگر اینکه  به "ذوب"  شخصیت و اصول تو منجر شود.  و آنگونه ذوب شدن به نظرم نا محتمل می آید..  انسان پیچیده تر از آن است که فقط تاثیر بپذیرد، در روند تاثیر پذیری تاثیر می گذاری و آنچه را که می پذیری هم در درون خود حل می کنی و به ذائقه خود برابرش می سازی.. نمیتوان هیچ اندیشه ای را خام بلعید و کورکورانه تحت تاثیرش قرار گرفت، در واقع تاثیر پذیری برای خودم با درگیری همراه بوده است، درگیری با قالب هایی که مدتها در ذهنم شکل گرفته بودند و راه تازه اندیشی را می بستند..

حالا دیگر دلهره مسخ شدن در "فرهنگ غربی" نیست ...  میدانم پدرم چرا نگران نبود..  تغییر یک روند یکجانبه و یکرنگ نیست، مثل هوای اینجا گاهی بارانی، گاهی برف آلود و گاهی آفتابی، هر لحظه متغییر است..  در واقع تغییر روندی است که خود هر لحظه تغییر می کند. 

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/4/16ساعت0:13توسط یکی از ما دو نفر |
مسافر

امروز از سفر برگشته ام. دیشب سیاه و آرام و طولانی بود. روی چوکی نشستم سرم را روی کرتی کاکایم گذاشتم کمپل را به رویم کشیدم چشمانم را بستم و خیال های همیشگی به سراغم آمدند اینبار آشفته تر و نا آرام تر و نا شاد تر. غم غم کاکایم که یادم نیست چه میخواندند شب را تنها تر میکرد درد داشت. من را خواب برد و بیدار شدم وخواب برد و بار ها باز بیدار شدم.کمپل را پس میزدم به کاکایم نگاه میکردم و بعد نمیدانم چه فکر میکردم. کاکایم از مسافر قصه کردند از همان مسافر قدیمی که کاکایم بارها قصه اش را برایم گفته بودند. زمانی که در راه دارالامان در سرویس مردی از چوکی پشت سر کاکایم برای او میخواند: مسافر مسافر به میهن بیا. کاکایم میگفتند آنشب شاداب بودند. مسافر به ذهن شان نقش بسته بود. از موتر پیاده شدند و تا خانه مسافر مسافر خواندند در خانه به پدر قصه ای مسافر را کردند. گفتند همه جایشان را شوق گرفته بود و .... مسافر مسافر به میهن بیا.....
هر بار آن قصه های آن مسافر کاکایم را به شوق می انداخت.راه دارالامان و سرویس و غم غم مردی که میخواند: مسافر مسافر....
صدای کاکایم که میخواندند مسافر میخواندند و از قصه های سابق در کابل میگفتند در گوشم تکرار میشد. جنگ و فرار و مرگ و جدایی و دوری و سختی. بوت های براق سرخم به یادم آمد که وقتی از آسمان مرمی میبارید ما فرار میکردیم کاکا ابراهیم دستم را محکم گرفته بود از پایم خطا خورد من دنبالش رفتم ولی خیلی دیر بود شنیدم یکی گفت میمیریم فرار کن. شاید کسی نگفت شاید خودم گفتم شاید هم....ما نمردیم بوت های سرخ من که با شوق میپوشیدمشان مردند. حالا نمیدانم کجایند...
بعد مرگ مادر کلانم یادم می آیم. شب مرگشان به من نگاه میکردند. خیلی نزدیک. من ترسیده بودم و برایشان گفتم آنگونه نگاه نکنند. شاید یکساعت بعد تر بود که مادر کلانم برای همیشه رفتند وحتی یکبار دیگر هم به من نگاه نکردند.

بعد یادم آمد اولین باری که از جایی میرفتیم حس کردم با رفتنم بسیار چیز ها را پشت سرم میگذارم. حس کردم قلبم جدا شده است و آنجا مانده است. هر قدر زمان میگذشت جای خالی آن چیز های گرانبها را بیشتر حس میکردم. به جستجویش رفتم. یافتم. یا شاید نیافتم. شاید یافت شدنی نبود. و حالا دیگر مدت هاست حس نمیکنم چیزی گرانبهاست.

+نوشته شده در 2007/4/10ساعت16:18توسط یکی از ما دو نفر |
چرا؟ چرا؟ چرا؟ به ادامه توهین عاشقانه

سلام

کسانی که به این وبلاگ سر می زنند نظریات جالبی در مورد نوشته توهین عاشقانه گذاشته اند. از همه شان تشکر می کنم. می خواهم چند نکته را که شاید در مورد آن نوشته  مبهم بوده  روشن کنم و چند سوال کنم.

۱- چند نفر در مورد استفاده از زبان حرف زده اند و گفته اند اصطلاحی که من به عنوان نمونه انتخاب کرده ام "تو مال منی" نمی تواند نشانه ای از تفکر مردسالار باشد، دختران هم این را استفاده می کنند، در ایران به معنای "از" است و چند نکته دیگر. شاید مشکل از شیوه نوشتاری من بوده که نتوانسته ام حرفم را روشن بگویم و باید نمونه روشن تری را انتخاب می کردم. اما

- زبان بستر تفکر است. زبان و تفکر از هم جدایی نا پذیر اند. زبان نتیجه و زاده تفکر انسان است نه چیزی که از آسمان نازل شده باشد. در طول تاریخ از زبان به عنوان وسیله قدرت و سرکوب استفاده شده است در مورد زنان هم همینطور. من مخالف تفکری استم که یک انسان را "مال" انسان دیگر می شمارد و مخالف کاربرد اصطلاحی استم که این رابطه را بیان می کند. من فارسی زبانم و این را می دانم که کسی از روی دشمنی به دیگری نمی گوید که "تو مال منی". میدانم که این جمله سرشار از "عشق" است، من مخالف عشق مرد به زن، زن به مرد نیستم. از شیوه بیان این عشق خوشم نمی آید. این شیوه بیان را توهین آمیز می دانم. منکر این هم نیستم که حالا دختران هم این اصطلاح را استفاده می کنند ، حرفم این است که این طرز دید مردانه است. همه این را برای بیان "مالکیت" بکار نمی بردند، اما این اصطلاح در طرز تفکر مالکانه نسبت به زنان ریشه دارد. چرا نمی گوییم "تو همراه منی"، "تو رفیق منی"؟ باز این فقط یک نمونه است. شما به ادبیات و اصطلاحات عاشقانه ما نگاه کنید "من ترا به دست می آورم" ، "تو مال من خواهی شد" ، و عامیانه تر "میگیرمت" .. همه این ها زایده یک طرز تفکری است که زن را شی می انگارد. مرد حتی زمانی که عشق می ورزد معشوقه خود را "چیزی" می پندارد که در نهایت از او خواهد شد، به او تعلق خواهد گرفت. چرا زنان را "سیاه سر"، "ضعیفه"، "عاجزه" می گویند؟ چرا زن به معشوق خود می گوید "آقای من"، "سردار من"، "سلطان من"، "بادار من" و مرد می گوید "سرو خرامان من"؟ خوب شاید می گویید که سرو زیباست و مرد زیبایی زن را به سرو تشبیه کرده است. من می گویم که مرد با این تشبیه عاشقانه به زن توهین کرده است، که زن را منحصر به قد، چشم، ساق، ابرویش کرده است. در واقع در بیشتر مواردی که در ادبیات ما زنان را توصیف کرده اند یا به خاطر زیبایی شان بوده و به "ماه"، "سرو"، "گل" تشبیه شده اند و یا در موارد خیلی نادر به خاطر شجاعت شان که در آن صورت هم او را "مردانه"، "مردصفت" خوانده اند.  در هر دو مورد زن را با هویت انسانی اش به رسمیت نشناخته اند.

زمانی که کسی در کابل به من می گوید این دختر "مرد صفت" و "مردانه" است، با من دشمنی ندارد، منظورش این است که من شجاع و با همت ام... در واقع مرا توصیف کرده است. اما در توصیف هم به من اهانت کرده است. آیا منظور "حقیقی" او برای توصیف من میتواند توجیه کننده اهانتش به من باشد؟ چرا من فقط زمانی خوبم که یا بر اساس تعبیرهای مردانه "زیبا" باشم ؟ چرا توانایی و جسارت من فقط با لفظ "مردانه" توصیف می شود؟ چرا عصیان و شورش مردان با الفاظ "پهلوانی"، "جسارت"، "جوانمردی" توصیف می شود و در زن "بی حیایی"، "لچری".. می گویید کلمات مهم نیستند؟ خوب، پس چرا همسرتان، دوست دخترتان شما را از مهر "عیال" من نمی گوید؟؟؟ خلاصه، می خواهم بگویم که شیوه بیان عشق مهم است، شیوه خطاب "زن" مهم است. که نباید به زن در قالب کلمات عاشقانه توهین کرد. زن را "مال" پنداشتن توهین است، "زیبایی" زن را مهمترین دارایی زن پنداشتن اشتباه است. ما به اندازه یک مرد انسان است. که امروز از من می گویند "مال من"، فردا همین اصطلاح بهانه ای برای کنترول زن می شود. چون "مال" من باید زیر نظر من و در کنار من باشد. نشنیده اید که می گویند "من خانمم را دوست دارم نمی خواهم با هر کس و ناکس نشست و برخاست کند"؟ اگر خانم خود را به عنوان "همراه" پذیرفته باشید نمیتوانید گشت و گذار او را کنترول کنید.

  همانطور که یک مرد را به خاطر دانشش، حکمتش، تجربه اش، قلمش و هوشش احترام می گذارید به یک زن هم احترام بگذارید. من مخالف این هستم که کسی وقتی زن می گوید در ذهنش فقط "زیبایی" و "لطافت" زن مجسم شود، دانش زن، توانایی زن، شخصیت زن  نیز مهم است.

- آقایی زیر نام مستعار "یکی مثل خودت" یک وبلاگ ایجاد کرده اند تا به نوشته من پاسخ بدهند. می خواستم حرف های شان را نادیده بگیرم و با ایشان بحث نکنم. به دو دلیل : اول اینکه ایشان به هیچ وجه حاضر نیستند در هنگام مباحثه با من "زن" از موقعیت تحمیلی اقتدار "مردانه" خود پایین بیایند و از شیوه نوشتارشان پیداست که مرا به خاطر دختر بودنم در پایین سلسله مراتب می بینند و رسالت خود می دانند که به من تذکر بدهند جای خود را بدانم.من معمولا با کسانی که اینگونه می اندیشند بحث نمیکنم چون فایده ندارد. دوم اینکه نیم از حرف هایشان را نفهمیدم، یعنی عقلم قد نداد، نیم دیگر هم هیچ به بحث ما ربط نداشت. اما باز دلم طاقت نکرد ... میخواهم چند نکته را بگویم. "یکی مثل خودت" می گوید که "تب استقلال و مستقل بودن در شما خیلی بالاست که البته هر از گاهی زیاد میشود." یک که استقلال طلبی تب نیست، دوم که اگر تب باشد هم چیز بدی نیست و شما باید خوشحال باشید که یک انسان میخواهد مستقل باشد، این از اساسی ترین حقو ق انسان  است.. دو اینکه "چیزی که موجب خشم و تعجب شما شده قرنها که نه،  هزاران سال است که بصورت یک هنجار درآمده است و درک این مطلب خیلی ساده است .... طرفدار مرد سالاری و از این چرت و پرت ها نیستم اما فمینیسم و زن سالاری و ......را نیز اصلا قبول ندارم" پس شما با من موافقید؟ من هم می گویم که این به صورت یک هنجار در آمده، اما هنجار همیشه پذیرفتنی نیست. این یک هنجار مستبدانه، ظالمانه و غیر انسانی است. درک کدام مطلب ساده است؟ درک مردسالاری شاید ساده باشد اما نقد مردسالاری من تجربه کردم که ساده نیست، این سلطه ظالمانه آنقدر به شما خوشایند افتاده که هر تلاشی برای ضربه زدن به آن با مخالفت و کارشکنی شما مواجه می شود. فیمینسم چرت و پرت نیست آقا، شما چقدر در مورد فیمینسم خوانده اید؟ گفته اید که زنان به احساسات خود متوسل می شوند نه به عقل، بر اساس کدام یافته علمی این حرف را می گویید. گفته اید پیامبران مرد بوده اند، بلی برای اینکه در جوامع مردسالار فقط حرف "مرد" پذیرفتنی بوده است، مثال داده اید که بعضی از دختران بدن خود را وسیله پول در آوردن قرار میدهند، کی برای بدن آن دختر پول می دهد؟ کی با زن فاحشه می خوابد، مرد یا زن؟ بر علاوه من ادعا نکرده ام که همه زنان فرشته اند و همه مردان دیو.. من به اشخاص اشاره نکرده ام من نظامی را محکوم می کنم که  در آن روابط زن و مرد ستمکشانه و ستمگرانه  است.. بلاخره من در مورد استثنائات حرف نزدم.. من در مورد برخورد "اکثریت" حرف زدم و هیچ اشاره ای به بر اندازی مردان از روی زمین نکرده ام.

"بعضی وقتها شارت می کنید و گپهایی میزنید که از شما بعید است" این هم از توصیف های مردانه....

و ها راستی! سپاس آقای "کسی مثل خودت" نوشته شما که یکی از نمونه های بارز تفکر مستبد مردسالارانه است حرف های مرا ثابت می کند...

- علی گفته که زنان پناه می جویند.. نگفته چرا پناه می جویند واز دست کی ؟ آیا پناه جویی زنان یک مسئله طبیعی و جهانی است؟ یا فقط در مورد کشورهای چون افغانستان صدق می کند که زن در کوچه مصئونیت ندارد و هر لحظه با خطر تجاوز روبرو است؟ زن از چی پناه می جوید؟ از درندگی بعضی از مردها.. در یک جامعه انسانی و سالم انسان ها با هم زندگی می کنند، به هم پناه نمی برند، چون خطری متوجه شان نیست. دیگر گفته اید مخالف بمباردمان مردها هستید. . اولا این بمباردمان نیست یا بمباردمان همه مردها نیست، من چندین بار گفته ام "بیشتر" مردها.. دوم اینکه قرنها شما غیر منصفانه و غیر منطقی  بمباردمان کرده اید مدتی هم بایدحرف های منطقی ما را بشنوید، آسیاب به نوبت است.

حرف دیگری نیست. اگر عصبانی شده ام و بی انصافی کرده ام، بخشش باشد.

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/4/9ساعت20:45توسط یکی از ما دو نفر |
من گم شده بودم


من گم شده بودم در سردرگمی زمان که مرا در زیر پرده آسمان و نم نم باران در پیاده روی باریک و تاریک زیر درختان بی برگ و گل میکشاند. میرفتم و حالا شاید در حال بر گشتنم. دلتنگ شده بودم دلتنگ نرفتن ها دلتنگ برگشتن و دلتنگ زمانی که زمان و قدم های من و بکس دستی سیاهم سردرگم نبودیم. برای همین میخواهم به برگشتن بر گردم. حالا که برگشتنم آمده است زمان آرام است نه سرگردان و باران رفته است. من بر میگردم.

پریگک
+نوشته شده در 2007/4/8ساعت11:56توسط یکی از ما دو نفر |
توهین عاشقانه

    خشمگینم و این خشم مدتی است در درونم بالیده است. خشمی که به اندازه رشد خودم سابقه دارد.  خشمی که از رو در رویی ها، رفتار اطرافیانم،  خواندن کتاب ها،  در من به وجود آمد.  وقتی برای اولین بار آهنگ "تو مال منی" را شنیدم از وقاحت آن متعجب و خشمگین شدم.  "مال" برای من خانه بود، دارایی، پول، خلاصه آنچه می گفتند چرک کف دست است.. آنچه که به من آموخته بودند باید برای دوستی و عشق قربانی شود..   حالا یکی می آید و به انسانی مانند خودش، برابر با خودش می گوید " تو مال منی". چرا؟  مگر نه این که معشوقه این آقا هم مانند خودش خونی به رنگ سرخ دارد و در وجودش قلبی مانند قلب این آقا می طپد؟ مگر نه که این معشوقه هم می تواند فکر کند، تحلیل کند، عشق بورزد، رنج ببرد؟ با کدام صلاحیت این جناب می گوید "تو مال منی". مگر نه اینکه هر انسان آزادی خود اختیار زندگی خویش را دارد یا باید داشته باشد؟

همواره تعجب می کنم که ما چگونه از فروتر انگاشتن همنوعان خود شرمسار نمی شویم. چرا این تمایل در ما وجود دارد که در هر کسی ضعفی را کشف کنیم و این ضعف روابط ما را به گونه ای تنظیم کند که طرف مقابل ما فروتر از ما باشد؟ چرا همیشه به دنبال تصاحبیم؟

  زن بودن در بسیاری جوامع یک ضعف ذاتی تلقی می شود.  دردی درمان نا پذیر، منطق این چیست؟ منطق این که تو فقط برای اینکه بدنت با بدن من فرق دارد از من بر تری.   آیا تفاوت، ظلم را توجیه می کند؟  آیا هیچ منطقی بی انصافی را، ظلم را ، تصاحب زورمندانه را توجیه می کند؟  انسان قابل احترام است. من به یک صد و یک تعریف انسانم.   منطقی استم، حرف می زنم، فکر می کنم، حس می کنم، آزادی را دوست دارم، تکامل می کنم.  به جز اینکه بپذیری که تو با امتیازی به دنیا آمدی که من ندارم، دیگر من و تو فروتر و برتر نیستیم.  حتی اگر چنین باشد و مرد بودن یک امتیاز طبیعی باشد ( که نیست)  تو سهمی در مرد بودن خود نداری، "مردانگی" مدالی نیست که تو بعد از سالها زحمت کشی در یک امتحان دشوار به دست آورده باشی و من در آن امتحان ناکام شده باشم. 

 مرد وقتی به زن مهر می ورزد، حتی وقتی که عاشق است، برای زن محدوده تعیین می کند.  عشق را برای زن  فداکاری، صبر، از خود گذری، وفاداری، چشم پوشی از خیانت های مرد معنی کرده اند.  عشق برای مرد یعنی تصاحب، "مال" خود کردن، در اختیار خود گرفتن،  جنسی به مجموعه اموال خود افزودن،  در اختیار گرفتن آن چیزی که برای شادمانی "مرد"  آفریده شده است. مرد با کلمه جادویی عشق همه چیز را توجیه می کند: تصاحب خود را ، حسادت خود را .  مرد عاشقانه توهین می کند:  قد ما به سرو می ماند و چشم ما به بادام.  این سرو و این بادام "سهم" او از زندگی است.  سهم ما؟  ما سهمی نداریم.

   زن هم چیزی مثل کتاب، گیتار،  پیاده روی، یک سرگرمی است، یک دلبستگی درجه دوم.  ازدواج هم یعنی اینکه یکی پیدا شود که شب در کنارت باشد و روز برای آسایش خاطر تو جان بکند.  در افغانستان ، برای زن ازدواج با درد همراه است، با ترک خانه، خانواده، همه چیزهایی که دوست داشته و به زندگیش معنا می بخشیده.  در افغانستان، زن خانه خود را، محیط خود را ترک می کند تا در یک محیط نا آشنا با مردمانی تقریبا بیگانه زندگی کند .  در این بحران بزرگ عاطفی، مرد کمتر از همیشه در کنار زن است.  مرد از خانواده خود نمی گذرد، از دوستان خود، از مصروفیت های خود، آمدن زن در زندگی او کمی تقسیم اوقاتش را تغییر می دهد. اما آمدن مرد در زندگی زن، زندگی او را دگر گون می سازد. 

در ۹۰ در صد افسانه های عاشقانه  سراسر جهان، مرد "قهرمان" زن "ناتوان" را از فلاکت نجات می دهد. در سینما، در تبلیغات، در موسیقی، به زن تجاوز میشود، بی احترامی می شود، اهانت می شود، همه اینها بسیار "عاشقانه" و از روی "مهر" انجام میگیرد.    همانگونه که از مهر کسی برای حیوان خانگی خود قفس طلایی می سازد.  قفس بلی طلایی است، اما ماهیت حیوان را در چشم صاحبش دگر گون نمی کند، حیوان فروتر است.. 

  بیشتر  مردها  در ذهن خود محدوده ای برای بال گشودن زنان دارند، در بعضی این محدوده کوچکتر است، برای بعضی ها وسیعتر .  اما بهر حال "محدوده"  آنجاست.  آزادی و خودمختاری زنان تا آنجایی مجاز است که فروتر بودن خود را در برابر مرد بپذیرند.

مرد  حتی "زیبایی" زن را (که به تعریف مرد مهمترین دارایی زن است) تعریف می کند، برای زیبایی زن معیار تعیین می کند. بعضی از زنان چنان تحت تاثیر این معیار ها  قرار می گیرند که برای جلب محبت مرد،  روی، موی، بدن خود را به دلخواه او می آرایند. 

    نمی گویم که مردها  وحشی و درنده و متجاوز هستند، خدا نکند. مهربانی و ترحم همیشه در رفتار مرد نسبت به زن دیده شده است، اما مهربانی و ترحم کافی نیست، ترحم اهانت آمیز است. ما محتاج محبت یا ترحم نیستیم. ما خواستار  "احترام"  و "پذیرش" هستیم.   من نمیخواهم مال تو باشم، یا تو مال من باشی.  تو گاهی با چشم درون، با چشم بی تبعیض به من نگریسته ای؟ گاهی به جز چشم و گوش و دستم، مبهوت هوش و ذکاوت، عاطفه و مهربانی، توانایی و قدرت من هم شده ای؟ اصلا تو می توانی این را بپذیری که من گاهی هوشمندتر از توام؟  به این فکر کرده ای که زن را به جای یک کتله نا مفهوم و بی سر وکله و ضعیف و ناتوان، به عنوان افراد جداگانه و قابل احترام ببینی؟  تو به این فکر کرده ای که آنچه زن را دلپذیر و خواستنی می کند، به جز دست و چشم و ساق پایش، نکته سنجی، ظرافت، هوشمندی و  توانایی کم نظیرش در گردانندگی امور است؟   کاش بعضی از مردان از خود بپرسند که آیا میتوانند این را بپذیرند که همسرشان زیرک تر، تحصیل کرده تر، قد بلند تر، قوی تر از خودشان باشد. چرا نمی توانند این را بپذیرند؟

  در حلقه دوستان خودم که همه انسان های تحصیل کرده ای هم هستند تعداد کسانی که به انسانیت فراتر از جنس احترام بگذارند، معدود هست. البته همه از "حقوق زن" حرف می زنند، با لحنی که گویا بر سر ما منت می گذارند و در همدردی با بدبختی ما حالا "حقوقی" هم برای ما قایل شدند. فراموش می کنند که اگر مبارزات و قربانی های هزاران زن نمی بود،  عده زیادی از مردان به این آسانی به حقوق ما قایل نبودند.    کمتر می توان کسانی  را یافت که در ذهن و قلب و وجود خود این را پذیرفته باشند که تفاوت زن با آنها تفاوت بیولوژیکی است و زن هم می تواند مثل آنها توانا، هوشیار، عاقل، تصمیم گیرنده و رهبر باشد.   حتی اگر از روی هیجان و عشق برای مدتی این را بپذیرند، در زندگی مشترک تاب این را ندارند که برای بر آوردن آرزوهای زن از خود گذری کنند، به حرف های زن گوش بدهند و به تصمیم گیری هایش احترام بگذارند.  

 من  معمولا از بحث های مربوط به حقوق زنان می گریزم. فکر می کنم نه صلاحیت و نه اطلاعات لازم برای این بحث را دارم. شاید هم آنقدر تحت تاثیر رفتارهای اطرافیانم قرار دارم که حرف زدن از حق خود را شرم آور می دانم.   اما در درون خود شکی در این ندارم که در ۹۹ در صد  جوامع،  فروتر انگاری زن قرنها سابقه دارد.  در واقع سابقه این طرز تفکر به زمانی بر می گردد که قدرت جسمانی در جوامع  انسانی نقش فزاینده یافت و بعد با این قدرت جسمانی، انواع قدرت های دیگر هم به طور طبیعی به مردان تعلق گرفت. من  مطمئن نیستم که رهایی زن در بدست آوردن قدرت باشد، قدرت هم به نحوی که مردها تعریف کرده اند. من از  دنیا و نظامی خشمگینم که قدرت را با تسلط و تصاحب و استبداد معنی می کند نه توانایی های ذهنی و استعدادها، از  نظامی که پرورش یک فرزند را کم اهمیت تر از کار در فلان اداره می داند.  با وجود این  میدانم که تا زمانی که عده ای از زنان در این "قدرت" شریک نشوند، در دید خیلی از مردها فروتر انگاشته می شوند. 

من تمایلی برای دفاع از  یک فرمول جمعی برای حل مشکل زنان ندارم و فکر می کنم که رفتارهای فردی ما خیلی مهم اند. این را هم میدانم که امکان دارد برداشت من از این مسئله خطا و یکجانبه باشد.  من طرفدار این هستم که  هر کدام ما در دید خود نسبت به همدیگر تغییر بیاوریم.  اگر هر کدام ما یاد بگیریم حیات، زندگی و خدا را در وجود یکدیگر زن، مرد، کودک، سیاه و سفید و سرخ و زرد، و بزرگ و کوچک و .. احترام بگذاریم روابط بسیار انسانی تر و زندگی خوش آیند تر خواهد شد.  در آنصورت از این خجالت زده نخواهیم بود که زندگی ما سلسله ای از بی احترامی ها، حق تلفی ها، تعصب ورزیدن ها باشد. زمانی که قادر باشیم به انسان ها به چشم نشانه هایی از زیبایی،  خیر و نیکویی بنگریم، به شخصیت، هوش، توانایی و مهربانی شان احترام بگذاریم،  در واقع "خود درمانی" کرده ایم و از بزرگترین بیماری شفا یافته ایم.  بیماریی که دسته ای از انسان ها را به خاطر جنس یا رنگ یا نژادشان  به عنوان نیمه انسان  یا کمتر انسان تعریف می کند.   باید فراموش نکنیم که از خود بپرسیم آیا من خود را برتر از دیگران می پندارم، چرا؟ باید نه تنها در رفتار به دیگران بی احترامی نکنیم بلکه حتی در خلوت خود از فرو تر انگاری دیگران و بی انصافی در حق دیگران خجالت بکشیم. 

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/4/5ساعت10:5توسط یکی از ما دو نفر |
زبان جادویی باغ

روزها باران ملایمی می بارد . نسیم معطر نوبهاران گیسوان ما را بر می آشوبد و با دامن ما بازی می کند  و ما  می دویم  تا در اتاق های خود یا در صنف ها اوراق کتاب ها را زیر و رو  کنیم تا در آینده...  و قبل از آن که کار ما تمام شود روز تمام شده است.

بانوی شب دیر می رسد و  آسمان را می آراید.   ستارگان و ماه در آسمان حکمروایی می کنند.  زمانی که در نیمه شب از کتابخانه به اتاق می روم می بینمش که زیبا و اسرارمیز دامن پر ستاره خود را گسترده است . از پس شاخه های درختان نور ماه میریزد.  شب سکوت پر از انتظاری دارد حس می کنم همین لحظه زبان خواهد گشود و رازی را به من خواهد گفت.  اما مدتی است که زبان شب را نمیدانم..

مدتی است دنبال پروانه ها ندویده ام- روی زمین ننشسته ام و خاک را لمس نکرده ام.  مدتی است که حتی بوی باران هم ذوق زده ام نمیکند. در این بهار زیر باران نخوانده ام- نرقصیده ام.

 ۱۲-۱۳ ساله که بودم کتاب و طبیعت دو پناهگاه من بودند..  هوا که ملایم می بود با خواهرانم به باغ می رفتم- از گیاهان تاج و گوشواره می ساختیم و با آب و خاک بازی می کردیم.  گاهی چندین دقیقه به آب حوض چشم می دوختم و بازی نور با آب مبهوتم می کرد.

زمانی که غروب را تماشا می کردم یا شب از روی بام ستاره ها را تماشا می کردم حس می کردم همه اینها اشارات مرموز به یک هستی مرموزتر هستند.  با ستاره ها قصه می گفتم و در آسمان  دنبال ستاره خود میگشتم . گاهی صبحگاهان زمانی که غنچه ی تازه باز شده ای را میدیدم بی اختیار از شادی می گریستم. رویش گل به یک معجزه می مانست.    چشمه را بیشتر از همه چیز دوست داشتم. ۱۴ ساله بودم که خواب دیدم کنار چشمه ای نشسته ام و اطرافم دشت های سبز.. از آب چشمه نوشیدم و حس کردم درونم را شسته اند.. از رشک- کین.

حالا گل ها .. بلی.. گل ها را دوست دارم.  روزهای آفتابی هم خوشحال ام و گاهی اواز می خوانم.  آب برای مصرف کردن است و چشمه را مدتهاست ندیده ام. بهار آمده- خوب سال اینده هم خواهد آمد و سالهای گذشته هم.. باید به کارهایم برسم. 

 مدتی است که هیچ چیز مرموزی در زنده گی نیست. مثل این است که کسی جهان را از رمز و راز شستشو داده باشد.   آب- آب است و گل- گل- در برگ نمی شود فراتر از برگ دید. معجزه ها تمام شده اند.  

آیا من تغییر کرده ام؟ آیا دوباره باغ با همان زبان جادویی برایم قصه خواهد گفت- درخت خواهر خوانده ام خواهد شد؟  ایا این موهبت فقط به کودکان عطا شده است؟ آیا وقتی بزرگ می شویم از هر چه طبیعی است دورتر می شویم؟  آیا گذر عمر دلمرده ات می کند؟

نمیدانم. اما می دانم که روز یکشنبه کنار دریاچه خواهم رفت و خاموش و زنده می نشینم تا شاید دوباره ترانه های باد را بشنوم. برایم دعا کنید.  

شهرزاد

 

+نوشته شده در 2007/4/3ساعت10:25توسط یکی از ما دو نفر |
این زمان گریز پای

حس می کنم زندگی خیلی تند تند نفس می کشد- مثل کسی که بسیار دویده باشد و هنوز راه درازی در پیش راه داشته باشد  راهی پر از موانع و شگفتی های نو که مجال نفس تازه کردن نمیدهد..

اینجا به سختی می توان پا به پای زندگی رفت.  در اتاقم یک تخته دارم که هر روز در آن کارهایی را که باید در طول هفته یا روز انجام بدهم می نویسم. این تخته بارها پاک شده و باز دوباره استفاده شده است.. بارها گفته ام : این آخرین باری است که مجبورم عجله کنم اما این آخرین بار هر گز نمی رسد و دور در افق در جایی لمیده است.. هر کارخانگی تمام میشود تاریخ تازه و کارخانگی تازه.. همه چیز زمان بندی شده است.. ملاقات ها- دیدارها- کتابهایی که می خوانم و تاریخی که باید کتاب را به کتابخانه برگردانم- روزهایی که کنسرت است- روزهایی که سینماست- روزهایی که میتوان فیلم دید- روزهایی که باید دوید و خواند و دوید ( ۹۰ در صد روزها)

هر شب وقتی سر به بالشت می گذارم به فکر ۳ یا چهار تاریخ دیگر هستم در چهارم ماه باید این کارخانگی را تمام کنم- در تاریخ ۵ باید در مورد اتاقم در سال آینده تصمیم بگیرم- روز دهم ماه آینده آخرین فرصت تصمیم گیری برای سفرم است.  به برنامه صنفها هم که نگاه می کنی در آغاز ترم دقیقا تعیین شده که هر روز در صنف چی خواهی کرد- کدام کتابها را خواهی خواند و چگونه آمادگی خواهی گرفت- چند کارخانگی داری و در کدام تاریخ ها باید تکمیل شان کنی.. زمان- تاریخ- روز- ساعت- دقیقه همه چیز برنامه ریزی شده است..

خوب- بد نیست. مگر نمی گویند وقت طلاست؟ باید قدر وقت را دانست.

فقط در این سراسیمگی بهار می گذرد با آنکه نسیم بهاری را حس کرده باشی- زمستان می رود و می آید و تو غرق در کتابهای تاریخت هستی- زمان می گذرد و همیشه همیشه نگران استی که روزی را از دست ندهی- دیر نکنی- عقب نمانی.. .. فکر می کنی که همه چیز را به وقتش انجام خواهی داد و بعد خوشنود و راضی خواهد شد اما در پایان هر کار تاریخ تازه ای منتظرت است .  گاهی حس می کنی که این زمان گریز پای تو را به بردگی گرفته است که کارها پایان ناپذیرند و یک روز قبل از آن که فرصت داشته باشی به آسمان نگاه کنی- قبل از آن با خواهرت یک پیاله چای سبز بنوشی و دغدغه "دیر شدن" نداشته باشی.. قبل از اینها دیر میشود.. پیر میشوی.. می روی.

آخ که چقدر دلم میشود بتوانم یک روز از این غول زمان نترسم و شجاعانه بگویم حتی اگر دیر شد  مسئله ای نیست  ...اگر دیر شد چی اتفاقی می افتد؟ بگذار دیر شود.. اما میدانم که نمی توانم- شجاعتش را ندارم.  از دیر شدن می ترسم چون هر چه دیرتر شود کارها بیشتر می شود ..

باید بروم- دیر می شود..

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/3/28ساعت23:20توسط یکی از ما دو نفر |
یک روز آرامش
امروز خیلی خندیدم.. زمان بازی فوتبال با بچه ها.
مدتها می شود از آخرین باری که فوتبال بازی کردم ( حالا خود ما دل خود را خوش می کنیم می گوییم فوتبال- و گرنه به هر چی به جز فوتبال شباهت دارد) و در آن آخرین بار هم به خاطر دارم که به جای توپ کفشم از پایم ‍پرید ومستقیم به گل رفت. فوتبالیست های حرفه ای از هر وسیله برای رسیدن به گل استفاده می کنند!!
امروز از آن روزهای نیمه بهاری آرام بود. از آن روزهایی که صبح دیر بیدار می شوی- کتابی را که می خوانی در دست میگیری می روی به آشپزخانه. به طور معجزه آسایی بدون اینکه خود را بسوزانی هم چای دم می کنی و هم یک فصل از کتاب را می خوانی. باز می خوانی و می خوانی و چای که از چاینک نا پدید می شود و تو که بر بال کتاب به یک جای دور دور رفته ای. . و به هر صدا بعد از نیم ساعت واکنش نشان می دهی که گاهی کمی دیر است..
از آن روزهایی که نزدیک ظهر هوای بیرون آنقدر آفتابی میشود که کودکان وسوسه می شوند بیرون بروند و توپ بازی کنند. ترا هم می کشانند. در بیرون تو هم می خوانی و هم سیب می بلعی و گاهی نیم نگاهی به بازی بچه ها عنایت می کنی و از آفتاب که به شکل فریبنده ای گرم است و برف ها را اب می کند لذت می بری. نیم ساعت نمی گذرد که عشق فوتبال عشق کتاب را شکست می دهد و آنجا در میدان با موزه های بلند با بچه ها می دوی و جیغ می زنی و می خندی. هر لحظه ترسی در دلت که مبادا انا بیافتد مبادا بین افگار شود. و بلاخره همه با لباس های گل آلود و چهره های عرق زده بازی را متوقف می کنید چون هوا سرد شده و بدون اینکه بدانید مدتی است ابرها رخسار آفتاب را ‍پوشیده اند. به آسانی نمیتوانی از هوای ‍پاک و آزاد دل بکنی و از زمینی که تا چند لحظه پیش در آن میدویدی.. تاب بلندی از درخت آویزان است.. روی آن می نشینی و چشمهایت را می بندی. حس قشنگی است. مثل این است که کسی بسیار مهربانانه و آرام تو را در آغوش گرفته تکان بدهد. مثل آنکه آنقدر نزدیک قلب کسی باشی که صدای نبض هایش را بشنوی یک دو یک.. کودکیت را به یاد می آوری که فکر می کردی اگر با تاب به اندازه کافی بلند بروی می توانی با ‍‍پنجه های پایت ابرها را لمس کنی. فکر می کردی میتوانی شاه ‍پریان را ببینی که روی بلند ترین شاخه درخت نشسته و به تو چشم دوخته است.

وقتی به خانه بر می گردید-همه در گوشه ای مصروف کار خود می شوند. تو هم یا کتابت را می گیری و یا پشت کمپیوتر می نشینی به امید اینکه نامه ای آمده باشد که ابرها را کمی کنار بزند. خانه ساکت می شود و تو با خود میگویی خوب- یک روز دیگر گذشت. بعد به سالها قبل فکر می کنی و به روزهایی که مثل این روز بودند و رفتند.. و باز هم می روند. و خودت که روزی ‍پیر خواهی شد- دیگر نخواهی توانست فوتبال بازی کنی- بیمار خواهی شد و دیگر نخواهی توانست روی تاب بنشینی و داد بزنی پری بلندتر- بلندتر.. اندوهگین می شوی. یک سرنوشت معمولی و ارام برای خود ‍پیش بینی می کنی- بی ماجرا.. شاید در جایی آموزگار شدی- یک دوچرخه خریدی و اگر تا آنوقت در کابل دوچرخه سواری دختران زیاد غیر معمول نبود با دوچرخه به محل کار خود خواهی رفت. یک عالم کتاب خواهی خرید و جمعه ها دوستانت را خواهی دید و هر روز با کودکان سر و کار خواهی داشت..
آنطور همه این چیزها را خواهی داشت .. این چیزهای ساده را. برای عجله نکردن- آرام در هر نفس زندگی کردن- ‍پشت توپ دویدن و از آرامش یک بعد از ظهر لذت بردن فرصت خواهی داشت . کتاب چقدر خوب است.. سیب- ‍پیاده روی- افتادن روی برفها- خنده های کودکانه. این چیزهای ساده را خیلی ها از خود گرفته اند.. خیلی ها از دیگران گرفته اند..
دیشب با خود می گفتی باید دیگر ننویسم. آخر من که هیچ حرف مهمی ندارم- چیز تازه ای برای گفتن. حرفی که تغییری بیاورد- چیزی را خوبتر کند- بدتر کند. باید در مورد کرزی بنویسم یا نفت یا عراق. با خود گفتی نه از هم مهمتر- باید وقتی بنویسم که بتوانم به سوالهای اصلی بشر ب‍پردازم به مرگ- جاودانگی- حرف های میلان کوندرا چی میدانم؟ گفتی من چقدر بی مایه ام. همیشه از چیزهای ساده می نویسم از چیزهای که همه میدانند. از چیزهای تکراری.. از امیدهایم- دعاهایم.. برای چی کسی اهمیت دارد؟ برای چی کسی؟
اما نوشتن هم مثل خواندن است مثل فوتبال مثل سیب خوردن. برای من نوشتن هم لذت می آورد.. نباید خودم را از این لذت محروم کنم. بگذار حرف های مهم را دیگران بگویند- کارهای مهم را دیگران بکنند- انسان های مهم دیگران شوند- در یک گوشه شاید گاهی به یک دخترک ساده هم نیاز باشد که فقط قصه های ‍پیش پا افتاده می گوید. کودکان با فوتبال ناشیانه و قصه های ساده ات تو را قبول دارند مگر نه؟
شهرزاد
+نوشته شده در 2007/3/24ساعت15:51توسط یکی از ما دو نفر |