تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
و نوروز فرا رسیده است... در غربت هم
سلام
سال نوتان مبارک.. خدا کند امسال- سال دور هم جمع شدن ها و دیدار ها باشد- سال عاشق شدن ها- سال کشف زیبایی پروانه و لذت بردن از خنکای آب و گرمی مادرانه آفتاب- سال افتادن ها و بر خاستن ها- سال کودکی کردن ها- بزرگ شدن ها- سال همگام شدن با خوبی ها و زیبایی ها..
از خودم متنفر شدم وقتی یادداشت قبلی ام را مرور کردم.. آخر کسی در آستانه سال نو هم چنین یادداشت ملال آوری می گذرد؟.. راستی که خیلی دل مرده ام.
امشب جهان نو میشود. کودکان در خانه بی صبرانه منتظر صبح اند.. مادر دستانش را حنا کرده است. ‍پدر به دوستانی می اندیشد که فردا به بهانه نوروز خواهد دید. اقبال به گدی پران جدید- نورجهان به هفت میوه و لباس نوش. عمه به این می اندیشد که به بهانه سال نو فردا دوباره صدای فریده را از تیلیفون خواهد شنید.. همه بهانه ای برای شادمانی دارند.. وقتی همه شاداند- تو چقدر خودخواهی شهرزاد که به عیب های پایان ناپذیرت بیاندیشی و اندوهگین باشی؟ تو چقدر خودخواهی که به غربت...؟ مگر نه اینکه انسان با عیب هایش است که انسان می شود؟ مگر نه اینکه هیچ انسانی کامل نیست و هر سال نو- روز نو مجالی برای دوباره اندیشیدن است؟ و مگر می شود نو شد؟ عادت های تو خوب یا بد در طول سالها با تو رشد کرده اند- مگر میشود مثل لباس کهنه دورشان انداخت؟ میشود تلاش کرد که کمرنگ شان کرد ولی برای این کار حوصله باید و مهمتر از همه مهر باید.. باید با خود مهربان باشی. همانگونه که خدا مهربان است بر درختان و زمین و ما .
فردا خیلی کار داری- شهرزاد. فردا سالگره اناست. باید برایش کارت بسازی و پرنده های کاغذی در هفت رنگ. پرنده های سرخ- پرنده های سبز- ‍پرنده های نارنجی. باید کودک را خوشحال کرد. فردا باید ‍پیراهن بلند اطلست را بپوشی و گوشواره هایت را هم.. فردا باید برف را نادیده گرفت ..
چشمانت را می بندی و در آستانه سال جدید دعا می کنی.. اشک ها؟ نه از شادی اند. دعا برای صلح- برای آرامش در روی زمین. برای شادمانی کودکان- برای لبخند مادران. برای وطنت دعا میکنی و برای همه سرزمین های خدا و مردم. برای همه جوانان دعا می کنی که هرگز امید و عشق را از دست ندهند و برای همه سالخوردگان که یک سال دیگر را باعزت و وقار به ‍پایان ببرند. برای کودکان دعا می کنی که توته های قلب تو هستند و برای روزی که کسی لبخندشان را ندزد. که هیچ وقت کسی خواب یک کودک را آشفته نکند و هر شب کودکان مهمان ستارگان و سرزمین زیبایی ها باشند.
برای همه کسانی که می شناسی و خانواده ات. برای بیماران- زندانیان- کسانی که امید را از دست داده اند.
بعد برای خودت دعا میکنی و از انها که گرداننده سال و ماه است میخواهی در این راه دشوار با تو بماند و هرگز عشق و مهربانی را در دلت نمیراند.
آمین..

نوروزتان ‍پیروز
شهرزاد
+نوشته شده در 2007/3/20ساعت21:11توسط یکی از ما دو نفر |
سلام به مرگ

بویی از خودم را برایم آورد. یادم نیست کی بود. نمیخواهم بگویم کی بود. بعد از مدت ها خودم را بو کشیدم. چقدر جستجو کرده بودم آن بو را. روز ها در سرما و شب ها در آرامش و تاریکی. جستجو کرده بودم. کردم بودم؟ کرده بودم.
مقصرم. گناهکارم. گناهکارم؟ درد دارم و اینجا سرد است. خیلی سرد است. دستان و پاهایم را با خود میبرد. سرما با خود میبرد.

دردم. درد است. دردیم. نمیدانم. چرا اینهمه به سرم میکوبد؟ مثل میخی که به تخته چوبی بکوبند. درد دارد. همه درد دارد. دارند. است.
دخترکی که خاکستر مادرش را در گردنش آویخته بود گریه کرد. مرده بود. دخترک هم. مادرش هم. خاکسترش هم. من هم درد داشتم. دارم. سردرگمم. اعتراف میکنم؟ گیچم. مرا کشت. کشت. کشت؟ کشت. چرا؟
اینها آدم میکشندت. صدایت را. حرفت را. خودت را. خودشان را. ولی نمیدانند کشته اند.
چرا آمدی ناز؟ گفت کرسنه بود گرسنه گرسنه گرسنه....
خسته و سرگردانی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟؟؟
این چرا ها بوی مرا آوردند. کدام بو را؟ آوردند؟ مرگ را؟ بو را؟ تقدیر...نه نه بی تقصیر...
دام دام دام میکوبد به سرم وفاداری اش را. مرگ. ایکاش مرده بودی. نیامده بودی.فریاد......چهره اش داشت؟ فریاد؟ نزن! ترسیده بودی؟ ترسیده ای؟ دام دام دام من دام تو دام او دام دام دام میکوبی دامت را به سرم. وفاداری ات را؟ دام دام دام دامت را...دانسته دام دام دام دامت را....
بیشتر از همیشه میروی - میروید- میروند- میرویم...... بیشتر از امروز- دیروز- فردا.... میروم...

پر پر پر میشوی نه نه نه! میشوم پر پر پر.... و مرگ می آید. بی صدا... خاموش.. امشب باز مهتاب گرفته است. سرد است. خیلی سرد سرد سرد سرد... صدا بزن!!


من به مرگ خواهم رفت....

تا بعد اگر بعدی باشد
پراگنده گویی های پری در یک شب بی پایان یا شاید در یک پایان....
+نوشته شده در 2007/3/20ساعت16:41توسط یکی از ما دو نفر |
بهار و نو شدن
سلام و درود
بلاخره تب و درد دست از سرم برداشت- خط فارسی نصب شد و خلاصه تقریبا همه چیز تنظیم شد. می گویند در کابل بهار است.. نمیدانم اینجا که دیروز هم خیلی برف بارید.. شاید

در سه روز گذشته در یک اتاق تنها افتاده بودم و با تب کشتی می گرفتم.. این هم به پیشواز سال نو خورشیدی..
یکی از خوبی های در بستر افتادن این است که کمی به تو مجال تفکر می دهد.. البته اگر سرفه و لرز امان دهد. من هم در این سه روز گاهی مجالی برای تفکر یافتم.. در مورد سالی که گذشت اندیشیدم.. سال نو.. خانواده ام.. افغانستان.. خودم.. خلاصه خیلی چیزها
و به هیچ نتیجه ی تازه ای نرسیدم.. متاسفم اگر نا امید تان می کنم. اما به هیچ نتیجه رهگشایی.. افکار مثل کشتی ها در ذهنم شناور شدند بدون اینکه مرا به ساحلی برسانند.

اما خیلی از خودم نا امید شدم. بهار برای کسی که مدتهاست ذهنش تازگی ندیده یعنی چی؟ بهار برای کسی که به یک مشت خاطرات قدیمی چسیبده و همیشه نشخوارشان می کند چی نویدی دارد؟ من که همیشه به یک نوع می نویسم- می اندیشم- می بینم- برای من که هیچ تازگی در ذهن ‍‍پوسیده ام دیده نمی شود. برای من که مشامم از بوهای نو و چشمم از رنگ های تازه و ذهنم از کشف های جدید فاصله گرفته است- بهار برای من نو شدنی ندارد..

بهار زمین را از زنجیر برف رها می کند- اما ترا از حصارهای قدیمی نمیتواند آزاد کند.. این کار خودت است.. بهار ها می آیند و می روند و تو آنچنان به بندهای پوسیده خو کرده ای بندهایی که می دانی وقت گسستن شان است ولی آهسته می جنبی مبادا بگسلند. بندها بهانه ماندنت شده اند..

نمیدانم.. شاید این یک بحران زود گذر بهاری باشد.. اما حالا حس می کنم که باید برای مدتی خودم را مجازات کنم. نمیدانم چگونه. بعد می خواهم کمی با باد برقصم. اندکی بی ‍پروا شوم. کمی از بند های اندیشه را هم گنار بگذارم از بندهای رفتار را هم.. ببینم چی خواهد شد. خیلی احساس کهنه گی می کنم.
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد...
برای همه تان سال نو خوب و پر از تازگی ها آرزو می کنم. کامیاب و سرفراز باشید.
شهرزاد
+نوشته شده در 2007/3/20ساعت11:55توسط یکی از ما دو نفر |
آسمان مال من است...
روز تولدم با لبخند و نگاه بی باورانه ای یک کودک به پاهای برهنه ام که پرسید: سردت نیست؟ آغاز شد...انجامش را نمیدانم. امروز  به خود وعده میدهم بی باور باشم و لبخند بزنم. سکوت خواهم کرد...
+نوشته شده در 2007/3/19ساعت2:43توسط یکی از ما دو نفر |
عالم دگر دارد خلوت نهان تو...
رویایی شیرین مژه های دخترک را روی هم میگذارد و او را به سوی آرامشی دست نیافتنی آهسته آهسته میکشانند. باز شب شده است. شب آرام تنها و تاریک. مژه های دخترک سنگین و سنگین تر میشوند. ناگهان وز وز پر پر شب پرکی سیاه و ترسناک و چندش آور و تنها چشمان دخترک را باز میکند. شب پرکی تنها که شاید از سرما میگریزد و در کلبه ای دخترک پناهش را یافته است.
خواب از چشمان دخترک میپرد و رویاهایش را هم شاید شب پرک با خود پرواز میدهند. شب پرک شاید برای پرواز دادن رویا های او آمده بود و پس به سرما برمیگردد. شب پرک در اطراف کلبه دخترک یک چرخ میزند دو چرخ میزند سه چرخ و بعد.... شب پرک رفته است. سیاهی اش را میگذارد و میرود. شب پرک نحس..
مژه های دخترک سبک شده اند. آرامشش مرده است. یکبار دیگر باید با خود درگیر شود. با خود بیدار بماند. با خود بسازد. ایکاش آن شب پرک وز وز نمیکرد و خواب چشمان دخترک را نمیدزدید و با خود نمیبرد. حالا که دخترک خوابش را در سیاهی بالهای شب پرک گم کرده است و قلبش از بیم تاریکی و تنهایی شب تاپ تاپ میتپد باید باز خود را مثل کودکی که مادرش را میخواهد بفریبد و برایش رویایی دروغین دست نیافتنی دیگری بسازد تا مژه هایش را سنگین کنند و لالایی اش شوند! یا هم برایش قصه بگوید. قصه ای دخترکی را که.....
دخترک زیر لب میخواند: عالم دگر دارد... یک دو سه و .... بار. چشمان دخترک مرده اند.
تاریکی این شب ها دیگر قصه ای نگفته ای برای دخترک ندارند... چشمان دخترک باید میمردند..
پریگک




+نوشته شده در 2007/3/16ساعت19:45توسط یکی از ما دو نفر |
منتظرم...
هر چند روز سر تا پایم پر از شادی ها میشود. شاداب و خندانم مثل طفلکان دست و پا ترکیده کابل که پا برهنه کوچه های خاک آلودش را صد بار زیر پا میکنند و کاغذ پران رنگی رنگی شان را بر روی آسمان میکشند. من هم امیدوارم و من امیدهایم را بالهایم میسازم. بالهایم را پرواز میدهم از این سر آسمان تا آن سر آسمان و خودم کفش هایم را به دستم میگیرم سرم را به آسمان بلند میکنم وقتی بالهایم را در حال پرواز میبینم پا برهنه زیر بارش باران میدوم. احساس میکنم رهایم سبکم و آزاده. میدوم میدوم میدوم. موهایم نمناک میشوند.... موهایم تر میشوند. قطره قطره آب از آنها به زمین میریزد. جلو عینکم را قطره های باران میگیرند. انگشتانم از شدت سرما سرخ میشوند. ولی پاهایم هنوز هم زمین نمناک را زیر پا میگذارند و میروند.
رهایی زیباست. زیر لب میگویم. میگویم تا باران میرود. و تا روز های امیدواری من میروند و من بالهایم را در آسمان بزرگ گم میکنم. برای مدت ها گم میکنم. میپالمشان ولی نیستند. میدانم بر میگردند و امیدهایم را برایم خواهند آورد. سکوت میکنم تا به من باز آیند...
پریگک
+نوشته شده در 2007/3/13ساعت15:55توسط یکی از ما دو نفر |
کدام زن افغان؟ به بهانه هشت مارچ

هشت مارچ روز جهانی زن مانند بیشتر "جهانی" های دیگر ریشه در غرب دارد. اما بخصوص در سالهای اخیر این روز با "شکوه و جلال" کم نظیری در سالن های کابل- هرات- مزار شریف و جلال اباد و نقاط دیگر افغانستان تجلیل می شود و رستورانت داران و سالون والاها پولی به جیب می زنند. و چرا که نه؟ وقتی همه روزهای دیگر سال به بهانه های "مردانه" تجلیل ها صورت میگیرد - یک روز را هم برای زنان بگذارید..


بگذریم از اینکه یک روز را به تجلیل از زنان اختصاص دادن چقدر منصفانه است و اصولا در این روز چی باید بشود که نمی شود - بیایید در این مورد تامل کنیم که تجلیل از این روز در افغانستان چقدر معنی دارد و اصولا زن از دید تجلیل کنندگان این روز در افغانستان چگونه تعریف می شود؟

   بعد از سقوط طالبان ( که حالا به نماد شروع تاریخ در افغانستان مبدل شده) دولت جدید با وعده های بزرگ برای بهبود وضعیت زنان و تامین حقوق آنها روی کار آمد. بدون اینکه در خیر بودن این نیات شک کنم می خواهم بگویم نگاه دولت برای به وضعیت زنان در افغانستان همراه با کج فهمی های بزرگ بوده است.


  یک اشتباه بزرگ دولت- جامعه جهانی و اکثر مدافعین حقوق زنان در افغانستان این بوده است که به زنان به شکل یک کتله همرنگ  نگریسته اند که  مشکلات یکسان دارند و  زنان خودشان سخت در حل این مشکلات ناتوان اند. مدافعین حقوق زن ادعا دارند که آنها صلاحیت تصمیم گیری در مورد این کتله منجمد را دارند و از مشکلات و نیازهایش بهتر از اعضای خود این کلته آگاه اند. این طرز دید به راه اندازی پروژه هایی با هزینه های سنگین و کار آیی کم منجر شده است.


  این کج فهمی دو سو دارد. اول اینکه زن افغان یک دسته وسیع و متنوع است نه گروهی با خصوصیات همانند. زن دهنشین با زن شهر نشین- زن کوچی با زن مالدار- زنان پیر با دختران جوان و زنان "تحصیلکرده" با زنان "تحصیل نکرده" خواست ها- نیازها و شرایط متفاوت دارند. یک دختر جوان شاید  توقع داشته باشد که دولت امکانات تحصیل را برایش مهیا کند- اما یک زن کهنسال تر شاید از دولت بخواهد امکانات مداوا افزایش یابد- یک دختر شهر نشین شاید به دنبال حق آواز خوانی در تلویزیون یا فرصت سفر به اروپا باشد اما برای زن دهاتی واکسین کودکانش مهمتراست. هیچ کسی نمی تواند نماینده همه زنان افغان باشند. در واقع همان کسانی که دولت و جامعه جهانی به چشم نمایندگان زنان افغان به آنها می نگرند ( شاید کسانی مثل من) کمتر از همه صلاحیت این نمایندگی را دارند. منی که عطر می زنم و لباس غربی می پوشم و انگلیسی حرف می زنم و در سالن های مجلل در مورد حق زنان حرف می زنم- در همه عمرم قالین نبافته ام و خواهرم وادار به ازدواج به کسی نشده است- در عمرم گاو ندوشیده ام و نمی دانم مواظبت از خانواده شوهر یعنی چه؟ پیراهنم عرق آگین و دستانم پینه بسته نیست.. در عمرم با یک زن کوچی همکلام نشده ام  چگونه و از کدام زن افغان می توانم نمایندگی کنم. چقدر غیر منصفانه است که در روند بهبود وضعیت زن افغان بیش از همه من بهره ببرم- منی که کمتر از همه به اصطلاح "ستم دیده " هستم.

 دومین روی این سکه کتله انگاری زن را در افغانستان یک موجود نادان- عقب مانده و بیکار می انگارد. با این تعریف- کار طاقت فرسای زن در کنار مرد در مزرعه و در خانه نادیده گرفته می شود. مهارت های زن قالین بافی- دست دوزی- خیاطی به عنوان کارهای درجه دوم دسته بندی می شوند. نقش زن در تربیت کودکان و گردانندن خانواده دست کم گرفته می شود. "کار" فقط آن فعالیتی محسوب می شود که زنان "تحصیل کرده" در پشت میز انجام می دهند. در نتیجه عده ای خود را صاحب صلاحیت می دانند که گرداننده امور شوند به این انبوه زنان جاهل در مورد حقوق شان آموزش بدهند. روند بهبود وضعیت زنان تبدیل به یک روند از بالا به پایین می شود که خواست ها و صدای زنان را نا دیده می گیرد و خود شریک جرم "نقض کنندگان حقوق زنان" می شود. بهبود وضعیت زنان تبدیل می شود به یک دستور العمل معجزه آسا که مشاورین غربی و همکاران تحصیل کرده افغانی شان در دفتر های مجلل خود آماده می کنند.  معلوم نیست  چی وقت این دستور العمل نتیجه بدهد و همه مشکلات حل شود. در حالیکه خود سوزی ها- خشونت های خانگی- فرار ها هر چند پدیده های ناگوار ولی نشانه های روشن مقاومت زنان است. زنان گنگ نیستند و خاموش ننشسته اند. فقط کسی نیست که به حرف هایشان گوش کند. در طول سالیان زنان افغان فقط مظلوم و مفعول نبوده اند بلکه فعال و پاسخگو نیز بوده اند و این مکانیزم پاسخگویی همیشه به نحوی وجود داشته است.

 برای تامین حقوق زنان تنها برگزاری کنفرانس ها مهم نیست بلکه کاهش مرگ و میر مادران و کودکان- کاهش خشونت های خانگی- افزایش سواد و امکانات مداوا برای زنان- استقلال اقتصادی زنان- ارجگذاری به کار زن از جمله اولویت هایند که دولت با سهل انگاری از کنارشان گذشته است. اما مهمتر از همه و قبل از همه اینها- باید دید دولت و جامعه جهانی به زن افغان دگرگون شود و از تحمیل راه حل های نا کار آمد و گروهی بپرهیزند. مدافعین حقوق زن باید در هر قدم درنگ کنند و از خود بپرسند با کدام زن افغان روبرو هستند و نیازهای این زن از زبان خودش چیست؟ در غیر آنصورت- پروژه صدور حقوق زنان فقط یک روند پر مصرف و نا کار آمد خواهد بود که یکی از نتایجش ایجاد توقعاتی در زنان است که دولت نمی تواند پاسخگوی آن باشد و به افزایش خودسوزی و خشونت خانگی منجر می شود.

 وضعیت زنان در افغانستان یک بحث پیچیده و طولانی است و نیاز به صلاحیتی دارد که من در خود نمی بینم. این چند نکته را هم نه برای ارائه راه حل به مشکل زنان بلکه برای اینکه یک سوی دیگر قضیه را مطرح کنم گفتم. بالطبع- به هیچ وجه منکر گام های مثبتی از سوی بعضی از فعالان بر داشته شده نیستم.


شهرزاد

+نوشته شده در 2007/3/8ساعت10:26توسط یکی از ما دو نفر |
لاله ام ...
یکی از کسانیکه که خیلی دوستشان دارم و برایم محترم اند همیشه میگویند:
ما انسانها ها حیوانات مغلقی استیم. لطفا خود را به فقط و تنها خلاصه نکنید. در ما موجودات عجیب بیشتر از تنها ها و فقط ها وجود دارد.
پس تنها و فقط نباشید...
تا بعد...
+نوشته شده در 2007/3/8ساعت9:36توسط یکی از ما دو نفر |
لکه های خونین..

    در افق فقط لکه های سیاه دیده می شوند،   دوستت در میان گروه مادران فرزند مرده نشسته است، زنی شکسته قامت در غروب میگرید، محبوبت در یک حمله انتحاری پارچه پارچه میشود،  وحشت زده از خواب میپری، مدتی در میان ترس و درد به خود می پیچی..  در پشت پنجره شب  بر سر خانه ها و جاده ها  چنبره زده است..

بی بی سی را  همیشه با دلهره باز میکنی، روزنه امیدی نیست.. باز در افغانستان غیر نظامیان را به گلوله بستند، بار اول نیست، شاید بار آخر هم نباشد..  جان چند  نفر در جنگ بزرگ و "مقدس" علیه تروریسم چی ارزشی دارد؟  کشتن آسان شده است..  کشورم در میان خاک و خون می غلتد،  در بدنش ماین کشته اند، مدتهاست او به این خو کرده که تانک ها سینه اش را بشکافند.  همین که قد راست می کند، ضربه می خورد. از نفس افتاده است.  فرزندانشان یک به یک به خاک می پیوندند به هر بهانه ای..  تبسم نادر می شود حتی بر لب های یک کودک، به خصوص بر لب های یک کودک. سرنوشت ما چی میشود؟   سرنوشت ما درد،  کشتار ، قربانی، آوارگی، ذلت؟ تا کی؟ 

مردم در این هیاهو برای حفظ جان جانیان مظاهره میکنند.  مقصر کیست؟

   هیچ کاری از دستت بر نمی آید. در میان مشکلات روزمره خودت مدتهاست گم شدی.  دیگر خبر کشت و کشتار تکانت نمی دهد. بی حس شده ای، مرده، بی احساس. جز اینکه گاهی ساعت ها با پری و رویا در مورد افغانستان حرف بزنی و شکایت کنی..

 به اطرافت نگاه می کنی. اینجا هم خبری از نفس عطر آگین بهار نیست،  سرما سوزان و برنده است، درس ها بسیار. 

  دو هفته بعد برای یک مدت کوتاه رخصتی است و باز سفر و اضطراب و تنش..  خدا سرنوشت ما شاگردان بین المللی را نصیب هیچ کسی نکند، در نه ماه چهار پنج دفعه، کوله بارت بر دوش دنبال  سر پناه می گردی..  هر چند سفر خوب است، اما.. به هر جا بروی، خبرهای بد می رسند.

دامن دامن دلتنگی ..  شرمنده ام اگر با این حرف ها  باری بر خاطرتان افزوده ام..  گاهی تاریکی فراگیر به نظر می آید..

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/3/6ساعت1:14توسط یکی از ما دو نفر |
ستاره
برایم گفته بود: گریه کن. اشک هایت به تو دلداری خواهند داد. خوب گریه کن. تا دلت میخواهد گریه کن. گریه ها دل را خالی میکنند.
وقتی گریه میکردم. میشنید. سکوت میکرد. و تنها اشک هایم را نگاه میکرد. و صدایم را میشنید. هیچ نمیگفت. نمیگفت اشک نریز. او میگفت میداند اشک ها نزدیکترین یاران ما اند. نباید آنها را پاک کرد. میگفت بگذار بریزند.
میگفت: گریه کن گریه گن گریه گن....

پری هم گریه میکرد. حالا پری میگوید اشکی برای ریختن ندارد. اشک هایش مرده اند. خشک شده اند شاید. یا شای هم...
پری میگوید گریه هایش مرده اند. میگوید دیگر وقتی دلتنگ است کنار تو مینشیند و تو را میشنود که میگویی: گریه کن گریه کن گریه...
بعد منتظر می ماند تا اشک هایش دوباره به او برگردند. وقتی منتظر است شب سرد زمستان کنار پنجره اش می ایستد ستاره را میشمارد. بل بل چراغ های شهر را هم نگاه میکند. باد را در جستجوی بویی آشنا نفسی آشنا بو میکشد. ولی دیگر شاید هیچ چیز آشنا نیست! شاید همه آشنایان هم...
پری وقتی منتظر میماند خودش را هم نقاشی میکند. چشمانش را...پری وقتی منتظر میماند تو را هم میشنود که میگویی: گریه کن گریه کن گریه کن...
پری وقتی منتظر میماند...
یک دو سه ... باز باران آمده است و پری میگوید وقتی منتظر میماند زیر باران قدم میزند. یک دو سه باران میرود...
در اینجا بچه ها بال های کوچک شان را به تار نمیبندند و به آسمان نمیفرستند. آسمان اینجا را کاغذ پران های رنگی رنگی پر نمیکند رنگین کمان هم خیلی کم به اینجا می آید و پری وقتی منتظر میماند در آسمان دنبال بالهای رنگی رنگی فرشته های کوچک نمیگردد. هیچ به آسمان نگاه نمیکند. مگر در شب که ستاره ها را میبیند. اینوقت ها ستاره ها هم زیاد به آسمان پری نمی آیند!
پری منتظر میماند. منتظر اشک هایش - آسمان رنگ رنگی- رنگین کمان و یک ستاره...

+نوشته شده در 2007/3/5ساعت15:57توسط یکی از ما دو نفر |
من پس از ما
سلام
دیگر مدت هاست رفته ای.
آخرین بار که رفتی به عقب نگاه نکردی و رفتی. من رفتنت را دیدم و درد داشت. رفتی و حالا به یاد دارم گم شدی.
من فکر کرده بودم مثل هر بار دیگر برای برگشتن میروی. من ندانستم تو مرده ای و مرده ها بر نمیگردند. من فقط ذره از تو را در خودت و من میدیدم. و دیگر مرده بودی. روحت را دیدم پر پر میزد. ولی ایکاش ما را با خود نبرده بودی!
ایکاش ما اینجا میماندیم و رفتن تو را تماشا میکردیم نه رفتن ما را. مردن ما درد دارد. مردن تو شاید دردش کمتر از مردن ما بود. ذره ای از ما هنوز در من است و آن ذره ما را یاد میکند. یا خنده های ما را درد های مارا شادی های ما را غم های ما را و بودن ما را. آن ذره شاید همیشه در من بماند و همیشه ما را در من زمزمه کند و همیشه مرا بیازارد. در تو هم است؟ تو را هم میازارد؟ گاهی او هم ما را یاد میکند؟ یا شاید آن ذره در قلب تو نیست. شاید...
هر بار دیگری که میرفتی من دلتنگ میشدم یادت میکردم و هر صبح تا برگردی فال حافظ میخواندم و منتظر میبودم. اما اینبار که مرده ای! اگر حافظ این بار برایم گفت: ابر آزاری بر آمد....
برایش میگویم ما مرده ایم اما قبل از آن ازش میپرسم میداند مرده ها بر میگردند یا نه..شاید هم برگردند...
دیگر حرفی برایت ندارم یا هم نمیخواهم بگویم. یادت هست آنوقت ها که هنوز نمرده بودی هم لج میکردم. من هنوز هم همان پری ای لجبازم. به هر حال. تا بعد.

راستی حتما خودم تنهایی برای ما جهان را میگردم. و اول هم مصر میروم. همانگونه که گفته بودیم و نگران پول هم نباش. من کار خواهم کرد.

همان دخترک




+نوشته شده در 2007/3/1ساعت9:14توسط یکی از ما دو نفر |

آهسته برو که زیر پایش نکنی...

ماه تولدم است. و آهسته میرفتم آهسته میروم آهسته شاید بروم تا به بهار برسم یا بهار به من برسد یا من و بهار به هم برسیم یا.... سه هفته گذشته میگذرد شاید بگذرد و ما فراموش کرده ایم فراموش میکنیم...فراموش شاید بکنیم.

من چند روز دیگر ۱۷ سالگی ام را روی شانه هایم خواهم کشید و گفتم شاید حالا زمان خوبی برای خدا حافظی است. گفتم شاید دیگر شاید نباشم تا برایش خدا حافظ بگویم. شاید هنگام خدا حافظی سپاس میگویند و خدا حافظی ها برای همه چیز های که قبل از خدا حافظی رفتند شیرین نیست:
۰ فکر میکنم اول از خودم تشکر میکنم برای آهسته رفتن به بهار و زیر پا نکردن ....
- سپاس از مادر و پدرم که خودم را برایم دادند و برایم آموختند قلب مهربان داشته باشم پناهگاه باشم نه پناهجو. بزرگ باشم و بخشاینده. و برایم آموختند آنگونه که خودشان خوبی هایشان قسمت کردند خوبی هایم را قسمت کنم.
- سپاس رادا گکم که همیشه وقتی زیاد میخورم با لبخند به یاد می آورمش.
- سپاس از خرگوشکم که میگوید وقتی خانه رفتیم باز مرا بو خواهد کرد.
- سپاس از عمه ام که برایم بولانی تندوری میپزد و برایم یاد داده است صبور باشم.
- سپاس از عشقم جلال که امید هایم در چشمان پاک و زیبایش استند.
-سپاس از بابایی که شادی هایم را مدیون او هستم.
-سپاس از اقبالم که صبح ها به روش خودش بیدارم میکند....
- سپاس از فریده ای خوب که میگوید میخوووووورم نمیخورم. و فریده ام که بزرگ است عزیز است و مهربان.
- سپاس از پروینکم که ۱۴ سالگی ام را به یادم می آورد.
- سپاس از پروانه گکم که قلبی بزرگ و مهربان دارد و برایم دلسوزی یاد میدهد.
- سپاس از لالا الیاس که گاه گاهی به یادش می افتم.
- سپاس از لالا علی که این روز های سرد و طولانی و خالی مرا تنها نمیگذارد.
-سپاس از روز های سرد و ابری اینجا که کوچکی غم هایم را برایم آموختاندند.
- سپاس از آرامش صبح که برایم فرصت داد با خودم بمانم
- سپاس از....
سپاس های دیگر باشد تا «بودن» و....

و من آهسته آهسته میروم تا...

+نوشته شده در 2007/2/27ساعت9:47توسط یکی از ما دو نفر |
مرا روزی مباد آندم ..

سلام

این دنیا چقدر تو را خالی می کند. مثل اینکه هیچ چیزی از خودت نمانده باشد، هیچ چیزی از بوی کابل. آن کوچه های خاک آلود، آن بچه های اسپندی. مثل اینکه هیچ خاطره ای از من نمانده است در تو. مثل اینکه تصویر های تازه ترا از خودت ربوده اند، شاید کمپیوتر، سروصدا، کار، این زرق وبرق، متروها، خستگی و این سیری ناپذیری، بیهودگی، بیهودگی، بیهودگی گرگ های تو شده اند یوسف من، .. یا نه؟

یا تو فقط همیشه در تخیل من بوده ای؟ پس کیست این ماه که با من حرف می زند، که مهربان است، که شوخ است، که اینجا روبروی من نشسته است و هیچ کسی نمی بیندش.

تو کیستی؟ تخیل من. من بر تخیل خودم عاشقم. بر تخیلم که تو مهربان، که تو غم خوار. بر تخیلم که من کمتر تنبل، که دنیا کمتر دیوانه، که گدایی کمتر، فلاکت کمتر، ترس کمتر. بر تخیلم عاشقم که کودکان با بوی یاسمن بزرگ می شوند، که باد همه زنگ ها را به صدا در آورده است. نه، نه تخیلم آنقدر هم عنان گسیخته نیست، آنقدر نمی خواهد، فقط کمی مهربانی، کمی تبسم، مرگ کمتر، رسوایی کمتر. در تخیلم دنیایی است که در آنجا کسی بشقاب غذا را در سطل کثافات نمی ریزد، دنیایی است که هیچ کسی آنقدر تنها نیست که در روزنامه دنبال دوست بگردد، که پیری به معنای از استفاده ماندن نیست، دنیایی که هیچ کس مست نمی شود و خودش را استفراغ نمی کند. جهانی که مردم برای عشق نمی پردازند، برای رضایت نمی پردازند. جایی که کودکان در میان کثافت و درد بزرگ نخواهند شد. در تخیلم دنیایی است که میشود با دیگران دور یک سفره نشست، در تخیلم یک جزیره است دور از همه اینها و یک عالم کتاب خوب  برای خواندن...

این دنیا مرا میبلعد این دنیا... این دنیا مرا نمی شناسد.. مرا مسخره می کند. سادگی مرا، دیوانگی های مرا، رویاهایم را. چقدر خوب است کسی رویاهایت را مثل رویاهای خود دوست بدارد، چقدر خوب است کسی ترانه هایی را که دوست داری زمزمه کند و برای بدست آوردن ایده آل هایت با تو بماند، چقدر خوب است آرزوهایت آرزوهای کسی باشد.

تو مرا می شناختی اما از یاد برده ای.. از یاد برده ای که من یعنی مادر و پدر و کابل و پشاور ، که کبوتر های سخی و کلیساهای برلین. از یاد برده ای که من و رمان های دیکنز و چای سبز ..

از یاد برده ای که زندگی ما و تفنگ هایی که مردمان ما را نشانه گرفتند و کودکان نابینایی که باید در آغوش می گرفتیم.. به خاطر نداری که هنوز زندگی ما و اشک هایی که باید پاک کنیم، خون هایی که باید بشوییم، آوازهایی که باید بخوانیم، جاده هایی که باید گل بکاریم.. که ما هم مسئولیم.

انسان ها چرا فراموش می کنند، مهربان؟ گناه تو هم نیست، سالها رفته از آن زمان که با هم دور یک سفره نشستیم و یک نان را تقسیم کردیم، یک آهنگ را شنیدیم و در زیر نگاه خورشید مهربان، در یک جاده در کنار هم گام برداشتیم.   همه اینها بهانه ای برای به خاطر داشتن نیست؟

کاش من هم یاد می گرفتم فراموش کنم..به یاد نیاورم برف را و بازی باد را با یک شال، به یاد نیاورم که تو نه این چنین بودی. برای یک روز، یک لحظه فراموش کنم که قلبم در میان خرابه ها و بیچارگی آرامیده است، نگاه وحشی و غمگین دختر کوچی را از یاد ببرم. ترا همانطور از یاد ببرم که گاهی در میان مصروفیت های روزانه، نگاه کردن به آسمان را فراموش می کنم، مگر آنکه آسمان خیلی آبی باشد..

آیا سالها خودم را فریب داده ام؟ آیا تو هیچ وقت به خاطر نسپردی که مجبور باشی فراموش کنی؟ آیا تخیلم اینقدر مرا فریب داده است؟ نمیدانم...

یک روز بزرگ و عاقل خواهم شد، آنزمان هم فراموش نخواهم کرد ولی اگر به یاد بیارم، با شادی به یاد خواهم آورد، نه با حسرت.. من به خود قول داده ام.

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/2/26ساعت19:22توسط یکی از ما دو نفر |
برای مادرم

مادر خوبم سلام

یکی از شخصیت های رمانی که این روزها می خوانم می گوید:" انسان ها پرنده های بی بال استند و پرنده ها انسان های بی غم" این مرا به یاد حرف های شما می اندازد، با خود می گویم کاش پرنده می بودم.. به شما رسیدن آسانتر بود.

...

امروز شام مثل دیوانه ها نشستم و در انترنیت دنبال کلمه مادر گشتم، چند آهنگ "مادر" شنیدم و دلم برای آغوش تان تنگ شد.. دیروز شام کتاب می خواندم که برای نیم ساعتی خوابم برد و در خواب دیدم که زنی مهربان به دیدنم آمده و من سرم را روی زانویش می گذارم.

...

گاهی دلم برای یک نوازش تنگ می شود و آنزمان چشمانم را می بندم و تصور می کنم شما سرم را در آغوش گرفته اید.

..

امروز در صنف به دستان خود خیره شدم، کمی پوست دستم را سوختانده بودم، فقط کمی، یک خراش ناچیز. اما آن خراش خوشحالم کرد، چون حس کردم دستانم کمی شبیه دستان شما شده اند. بعد به این فکر کردم که آن خراش ها همه به خاطر ماست، آن چین های دوست داشتنی، آن چین های غم انگیز، همه برای شما خاطره ای دارند. فکر کردم که چقدر شاید در دلتان من خراش گذاشته ام، با هر بی دقتی ام، نافرمانی ام، هر بار بیمار شدنم چینی روی قلب تان گذاشته نه مادر؟ آیا من بجز خراش چیزی دیگر هم برای شما داده ام؟

...

به رویا گفتم من مادرم می خواهم. می گوید تو تنها نیستی، به همه دانشجویانی فکر کن که امسال به دانشگاه آمدند و از کنار مادر خود دور شده اند.. به انا گفتم مادرم را می خواهم، مرا در آغوش گرفت و گفت من هم. به دیبره گفتم مادرم را می خواهم، گفت شهری، معذرت می خواهم اما من نمی توانم هیچ کاری برایت بکنم که حس نزدیکی به مادرت را در تو ایجاد کند، مادران یگانه اند. راست می گفت.

.....

جمپر چرمی ام را نمی شویم، از زمانی که از کابل آورده ام نشسته ام. می خواهم بوی دستان شما در آن بماند.

...

یک هفته می شود دکمه جاکتم افتاده است و هنوز فرصت نکرده ام بدوزم. هر صبح وقتی می پوشمش، به این فکر می کنم که اگر خبر میداشتید، این سهل انگاری من شما را خشمگین می کرد. من دلتنگ آن خشم های کوچک و زودگذرم..

.....

شام وقتی به اطاق کوچک تنهایم بر می گردم، یک پیاله چای برای خود درست می کنم و خودم را با کلمات نوازش آمیز خطاب می کنم، کارهایی که شما می کردید، اما میدانم هیچ گاه نه چای مثل چای شما خواهد بود و نه من هیچوقت آنطور که شما مرا دوست دارید، میتوانم خودم را دوست داشته باشم.

.....

دلم برای نصیحت های تان تنگ شده. کاش کسی آنقدر مسئولانه مرا نصیحت می کرد. کسی به من می گفت: قدر خودت را بدان دخترم و همیشه مهربان باش.

......

دوستم لورا، استاد انگلیسی ام و مادر خوانده ام مارشا را هر وقت میبینم محکم در آغوش می گیرم. کمی سرم را روی شانه شان می گذارم. مهر شما را در آنها می جویم... با خود می گویم آنها هم مادرند، مثل مادر من و برای مادران همه فرزند استند.

....

شما به من یاد دادید که زنان خیلی توانایند. همه زنان قوی و استوار شما را به یادم می آورند.  یادم است که عمه ام می گفت مردان به ظاهر قوی تر از زنان به نظر می رسند اما از دل  زنان شجاعتر اند. زن شکیبایی بیشتر دارد و دیرتر در برابر غم از پا در می آید. مثلا اگر یک مرد شریک زندگی خود را از دست بدهد، اکثرا به مشروب، قمار و یا یک زن دیگر پناه می برد. اما زن قوی و مسئول میماند و فرزندانش را بزرگ می کند، مسئولیت را بدوش می گیرد. شاید این حرف ها در مورد خیلی ها درست نباشد اماخیلی به من روحیه داده اند. شما همیشه می گفتید زنان سرنوشت شان با درد گره خورده است. من به اطراف خود نگاه می کنم و اینجا هم همینطور است، مادر. در هر جای دنیا هم شاید زنان بار بیشتر را به دوش می برند و کمتر استراحت می کنند. درد همراه قدیمی زن است. در افریقا، مادر بزرگ ها از نواسه های یتیم خود نگهداری می کنند، در امریکای لاتین وقتی مردان از خشم و بیکاری دیوانه می شوند و مشروب می نوشند، زنان بار خانواده را به دوش می برند، در افغانستان، مادران فرزند بزرگ می کنند و بعد جنگ یکی یکی فرزندان شان را می رباید، مادران بزرگترین لطمه را میبینند بیشترین کار را می کنند. در اینجا زنان داکتران، انجینیران، فضانوردان، خبرنگاران و سیاستمداران خوبی استند و در کنار آن مسئولیت مادری را نیز دارند.   زمانی که در افغانستان بودم ساده لوحانه فکر می کردم زنان افغان کار نمی کنند. زنان ما کار می کنند و کاری که حتی یک روز در سال تعطیلی ندارد، زنان ما قالین می بافند، از رمه نگاه داری می کنند، سر خرمن می روند، می پزند، می دوزند، می شویند، هر دوسال بعد یک بار کودک به دنیا می آورند، مسئولیت یک خانواده بزرگ را به دوش دارند و هنوز با بی انصافی می گوییم کار نمی کنند؟ کاش یک روز زنان افغان اعتصاب کنند، یک روز واقعا کار نکنند، رخصتی کنند، تا ما به اهمیت کارشان واقف شویم. کاش یک روز همه مادران جهان اعتصاب کنند، تا ما قدر مادران خود را بیشتر بدانیم. یک گیلاس چای گرم، لباس های اتو شده، یک آغوش مهربان همیشه باز، فرشته ای که در بیماری شب تا صبح بر بالین ما می نشیند، بخشندگی بی پایان..همه این را ما چقدر ساده می انگاریم، مثل وجود هوا به نظر ما طبیعی می آید، تا اینکه مسافر شویم و دل ما برای همه این چیزها تنگ شود.

.......

گاهی آرزو می کنم مادران را مسئول همه جهان می کردند، همه کارهای جهان. با محبتی که مادران به جهان دارند، شاید جنگ کمتر می شد، شاید کمتر زمین را و خود را می آزردیم.

کاش بیشتر قدر مادران را میدانستیم، میدانستیم که سلامتی یک مادر، سلامتی یک خانواده است. سلامتی خانواده ها سلامتی اجتماع است. کاش نمی گذاشتیم مریضی و فقر مادران را از میان ما ببرند، جنگ مادران را از ما بگیرند، کاش هیچ کودکی بی مادر نمی ماند.

......

بهترین قصه ها را از مادران شنیده ام، بهترین ترانه ها را از مادران آموخته ام، بهترین ضرب المثل ها را .. شکیبایی را نیز که یکی از بهترین صفات است در مادران بیش از همه دیده ام..

........

بار جهان بر دوش مادران است و ما با وجود این مسئولیت سنگین، چقدر همیشه بر مادران مان ستم می کنیم. راست می گویید مادر، شاید ما هیچ وقت قدر شما را ندانیم تا زمانی که خود مسئول باشیم این بار را ببریم. من میدانم که باز تابستان خواهد آمد و به خانه خواهم رفت، و با وجود این همه قول و قرار با خودم، شاید دوباره در خانه همان شهرزاد بی مسئولیت، تنبل همیشگی باشم که حتی یک پیاله را بر نمیدارد تا کمی کار شما را آسانتر کند. اما این را هم میدانم مادر قلبتان آنقدر مهربان است که بودن آن شهرزاد تنبل در آن نزدیکی ها شما را شادمان خواهد کرد، چون شما مادرید.

......

هر چقدر بنویسم نمی توانم وصف کنم که چطور در هر لحظه زندگی ام جای شما خالی است و هر نشانه ای شما را به خاطرم می آورد..

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/2/24ساعت1:20توسط یکی از ما دو نفر |
معنی
شعری از آنامیکا
ترجمه: پریگک

انسانها ها دور میشوند
یکی از دیگری
آدم ها دور میشوند
وفضای اطراف من گسترده میشود

من این فضا را معنی میکنم
فضای بیرونی
نه فضایی برای نفس کشیدن
زیر ا من بشقابک هایم را که پرواز میکنند آنجا میفرستم

سپاس زمان!
عقربه های ساعت من ایستاده است
سپاس پنجره!
درست در پس پنجره
گنجشککی میخواهد تخم هایش را بگذارد

همه کس- همه جا- سپاس از همه شما
این زمانیست که همه ای شما در منید
من- یک کمی در هر کدام شما

ارغنون ی خانه ای خالی من
خاموشی نالانش را ناله میکند
این زمان خالی
پر از کار
این زمانیست که من باید
پارچه ای کتانی سفید را
لهجه آب معنی کنم
کمی بعد- ساکت بایستم و فکر کنم
اگر لگنی پر از آب صابون دار را میشود نوای راگا معنی کرد
من میخواهم صریحا این خانه را
به زبان دیگری برگردان کنم
ولی این زبان را
جز در کلماتی که کودکانم صحبت میکنند
در کجا خواهم یافت

وقتی تمام کردم- شام شده است
و من این شام را نقاشی پرده ها برگردان خواهم کرد
تکه های دیشب
تمام این فضا را پر خواهند کرد
من آن تکه ها را
نه فضایی بیرونی
بلکه فضایی برای نفس کشیدن برای خودم معنی خواهم کرد

+نوشته شده در 2007/2/22ساعت8:58توسط یکی از ما دو نفر |

آغا جان هزاران درود و سلام

مدتی شد که برایتان ننوشته بودم . خیلی مصروف بودم، برای چند صنفم باید مقاله می نوشتم و بر علاوه کمی خسته و دلتنگ شده بودم. نمی خواستم با نوشته های تاریک خاطرتان را پریشان کنم.

اما حالا خوبم، همان شهرزادی که دوست دارید برگشته است، خوشبین، با نشاط، پر انرژی و زنده. رکود و تاریکی رفته است و زندگی و روشنی در درونم حکومت می کنند..

  هفته گذشته هفته تاریکی برایم بود، نمی دانم چرا؟ از یک سو یکسره سرما و برف بود و از سویی حس می کردم دنیا دچار یک ایست شده است، بدبختی پایان ناپذیر است. از خودم متنفر شده بودم، از بیکارگی خودم، سطحی گریم، تنبلیم، خوشباوریم. می خواستم کمی در سکوت با خودم حرف بزنم، چیزهایی که را گم کرده ام پیدا کنم، ببینم چی آزارم می دهد و چرا؟ باید خودم را ملامت می کردم.

    خیلی به دیوانگی دنیای اطرافم فکر می کردم . دنیایی که یکی بشقاب غذا را به سطل کثافات می ریزد و دیگری از گرسنگی می میرد. دنیایی که در آن فقر افزایش است، ایدز افزایش یافته است و روز بروز کودکان بیشتری یتیم می شوند. به کابل و اینکه سرما در آنجا بیداد می کند و در همه شهرها و ده هایی که من هنوز نرفته ام. به کسانی که مست می شوند، استفراغ می کنند، به آنهاییکه در روزنامه دنبال دوست می گردند. به ختنه دختران خوردسال، به هزینه های نظامی که روز بروز بالا می روند، به کسانی که مدرنیت را با تفنگ هدیه می برند. به خودم که روز تا شب دنبال چیزهایی می دوم که حتی خودم را خوشنود و راضی نمیکنند. به درد که همیشه فکر می کردم باید ازش گریخت و در همه جاست.

  بیش از همه با کمال خودخواهی به تنهایی خودم فکر می کردم. به این که خودم را آواره کردم، به اینجا آمدم و حالا بی کسی.. به همه دوستانم که در همه جای جهان پراگنده اند. به دوستی که گاهی چقدر کمرنگ می شود، گم می شود، تغییر چهره می دهد.

      اما نمی شد آنطور ادامه داد. خودم هم این را میدانستم. زندگی منتظر نمی ماند که من به نگرانی هایم بیندیشم و بعد سر فرصت تصمیم بگیرم. باید نفس کشید، کتاب خواند، خورد، از خود مراقبت کرد، به صنف رفت وشب نشست و کارخانگی نوشت. بر علاوه در طبیعت من نیست که بیش از یک هفته دلگیر باشم، باز از یک جنگل اسرار آمیز در درونم خیل پریان امید و رویا به رقص می آیند، خیالپرداز و به گفته بعضی ها سطحی می شوم..

  حالا اینطور فکر می کنم که همه این خودخوری ها پوششی بر ترس و تنبلی من بوده اند. انسان های شجاع همیشه امیدوارند و در نهایت آنهایی که شهامت دارند میتوانند وضعیت را تغییر بدهند. کسی که به گفته مولانای بزرگ به گروه "خلق پرشکایت، گریان" پیوسته است، خود نیاز به یک پرستار دارد. چنین انسانی چطور می تواند به تعهد، تغییر و تکامل بیاندیشد؟

   باید شجاعت این را داشته باشم که بپذیرم  درد بخشی از زندگی است. بی عدالتی، فقر، آوارگی، ظلم در دنیا وجود دارند، هر چند در یک زندگی ایده آل نباید وجود داشته باشند. باید این را هم بپذیرم که من فقط می توانم سهم خیلی خیلی خیلی کوچکی در کاستن از این بی عدالتی داشته باشم، آن هم در صورتی که شجاعت لازم برای عمل و صبر کافی برای آمادگی را داشته باشم. من نمیتوانم معجزه کنم و بر علاوه هیچ معجزه ای به ختم همه بدبختی های بشر منجر نشده است و نخواهد شد.    باید تنهایی را تحمل کنم برای اینکه تجربه هایم غنی تر شوند.

    از روبرو شدن با تنبلی، سطحی گری، محافظه کاری، بی کارگی و دیگر ضعف های خود نترسم.  چون اگر ترسیدم و یا تسلیم این ضعف ها شدم، امیدی برای تکامل نمی ماند.. بر علاوه با دیدن ضعف های خود عصبی نشوم و فکر نکنم دنیا به آخر رسیده است..  آخر هدیه یک انسان نگران، عصبی، خسته، منفی باف و پرخاشگر برای اطرافیانش چی خواهد بود؟

 مهم تر از همه باید فکر کنم چقدر دردهایم واقعی اند؟ در عمل چی میتوانم بکنم؟ شاید حاضر نباشم برای همه آن کودکانی که اینقدر می گویم نگران شان هستم، از خواب یک شب خود هم بگذرم.. شاید حاضر نباشم از غذا و پوشاک و سرپناه خود بگذرم، یا حتی نتوانم از لذت ساده ای مثل دسترسی به انترنیت بگذرم تا مدتی زندگی را برای دیگران بهتر کنم. شاید همه اینها بهانه باشد یا خودنمایی. به جای این همه نگرانی، کمی بیشتر کار کنم، بخوانم، آگاه شوم، بنویسم، بپرسم، بدانم..

     نباید از نگران بودن، غم خوردن، درد، اشک، دلتنگی بترسم. غم مرا نمی کشد، اما ترس و گریز از غم مرا خسته خواهد کرد. همچنان نباید هر اتفاق ساده ای را بهانه ای برای شکایت و دلتنگی بسازم . همینطور نباید به بهانه دلخوش نگاه کردن خودم به چیزهایی پناه ببرم که در نهایت ویرانم می کنند. باید شجاع باشم، یعنی با آگاهی کامل از مشکلات، به آینده بهتر امیدوار باشم، به انسان ها امیدوار باشم، اعتماد کنم. نباید جنگ ها، خونریزی ها، وحشیگری ها را از یاد برد، ولی باید گاهی به آثار هنری، کتاب ها، جشن ها و سرود ها نیز اندیشید. باید مواظب باشم که تعادل در درونم بر هم نخورد.

  همه اینها بر علاوه اینکه وقتی از بدی های دیگران می نالم، ضعف های خودم را فراموش نکنم.  با خودم مدارا کنم و با دیگران بیشتر از خودم.  انسان ها را با عیب هایشان دوست بدارم.   خودم را مجبور به زنده بودن ندانم بلکه بفهمم که همین لحظه هایی که می گذرند زندگی من است و باید آنها را زندگی کرد. زنده و سرشار زندگی کنم.  

    خوب این هم از درگیری های این دو هفته،  اما  لحظات آرامش و استراحت هم داشته ام. (راست است که می گویند ما جوانان همیشه چیزهای نگران کننده را به پدر و مادر های خود می گوییم؟ می خواهم کمی خلافش را ثابت کنم!!) یکشنبه   به یک کنسرت  موسیقی رای رفتم. رای به معنی همان رای، عقیده و نظر یک سبک از موسیقی عربی است که در الجزایردر جریان مبارزات ضد استعمار شکل گرفته است. کنسرت خیلی خوب بود و آرزو کردم شما هم آنجا بودید تا با هم معنی اشعار را حدس می زدیم. حالا عربی ام آنقدر شده که کم کم معنای بعضی از جملات را بدانم. باید بیشتر تمرین کنم. بکلی عرب زده شده ام آغاجان، خطر ناک نیست؟ موسیقی عربی، ادبیات عربی ( ترجمه انگلیسی اش البته) و بعد از این هم می خواهم فیلم های خوب عربی را تماشا کنم.

موسیقی رای   سرشار از زندگی، احساسات و آرمان هاست. صدای اعتراض است و بانگ امید،   نوید بخش صلح و منتقد جنگ و کینه ورزی.    خلاصه خوب است.

حالا باید بروم آغا جان که دیر شد. باز هم بیشتر برایتان خواهم نوشت در مورد صنف هایم و چیزهای تازه ای که آموخته ام. در این روزها به این فکر می کنم که کدام کتاب هایم را تابستان با خود به کابل بیاورم که به درد دوستانم در آنجا بخورد.

به امید دیدار

شهرزاد 

+نوشته شده در 2007/2/20ساعت22:11توسط یکی از ما دو نفر |