......
فرشته ها جایی در میان ما ندارند. می آیند تا برگردند. کمی از عمرشان را با ما شریک میکنند و بعد....
......
آنهاییکه میمیرند نمیمیرند... مرگ نامیست که ما روی آن رفتن گذاشته ایم... آنها میروند و در جایی دور از اینجا زندگی تازه ای را شروع میکنند...
....
فرشته ای من... تو رفته ای و منتظری تا ما هم بیاییم. شتاب نکن. آهسته برو. ما در راهیم. هر روز یک قدم به تو نزدیکتر میشویم.
....
درد هایش آرام شده اند. فرشته را میگویم. حالا استراحت کرده است. آرام خوابیده است. ما باید برویم. بگذار راحت باشد.
....
فرشته ای من رفت. رفت رفت رفت تا یکباره حس کرده آنجایی که میخواهد رسیده است. رو به آسمان کرد. زیر لحاف سفید برف چشمانش را بست. آخر او فرشته ای از برف است! او باید میرفت
....
ما نمیدانستیم. ما هیچ وقت نمیدانم یک فرشته مهمان ماست. تا زمانیکه او میرود. فرشته ها زود میروند.
.....
ما همیشه وقتی می فهمیم که دیر است. شاید خیلی دیر. شاید کمی دیر. شاید هم فقط دیر.
پریگک
یک روز آفتابی زیر سقف یک کلیسا
و ادامه نامه پدر که برایم روزنه ای به امید است.
باید سلامت محیط زیست حفظ شود . از بازگشت دوباره امراض ساری که سلامت انسان ها را تهدید میکند، جلوگیری شود. باید فقر که ریشه همه تبعیض هاست و شاید مانع شگوفایی و بکار گیری استعداد های میلیون ها انسان است، ریشه کن گردد. باید زمینه های عینی رشد آزادانه انسانها را مساعد ساخت و آن ملتزم از میان برداشتن همه موانعی است که عمدتا از انحصار اقشارکوچکی از جامعه از همه منابع بوجود آمده است. باید این منابع تحت نظارت جمعی به شکل موثر استفاده شود. بلافاصله باید افزود که باید آزادی را که امروز عمدتا به معنی آزادی نفس اماره بکار برده میشود و موجب بدترین نوع بردگی انسان تا حد خودفروشی شده است، از سر معنی کرد. احیای بعد درونی آزادی، یعنی آزادی هر انسان از سلطه نفس اماره با احیای اخلاق مبتنی بر معنویت ممکن میشود. چه این نفس فزون خواهی در مشروب باشد یا تلاش برای قدرت، یا قربانی شدن برای شهرت که ناشی از ذهن منحرف به قهرمانی گری و در حالت منفی قهرمان پرستی است . این افزونی خواهی را همچنان میتوان در اقدامات برای فداکردن خود و دیگران بخاطر شهرت دید. .
ما باید روش زندگی خود را بر مبنای این دیدگاه تنظیم کنیم و اراده خود را برای بکار بستن منظم آن تربیت کنیم. اینکه در مورد پیشرفت خود و اصلاح امور جمع چقدرموفقیت بدست می آوریم، بسته به عواملی گوناگون است که مسوول همه آنها ما نیستیم. فقط نفس کاربرد این روش است که موجب حرکت ما بسوی کمال میشود و احساس سعادت ایجاد می کند.
باید طولانی بودن راه را بدانیم . آنچه عصر ما را متمایز میسازد این است که هم از لحاظ معرفت، هم از لحاظ وسایل نسبت به مراحل گذشته تاریخ ما واقعا در این رستاخیز انسانی قرار داریم.
دیگر تحول طوریکه در گذشته بوده محدود به یک جغرافیا، دین و فرهنگ نیست. به جای تمدن یونانی، تمدن رومی، تمدن چینی وغیره ما با اصطلاح با تمدن انسانی سر و کار داریم و البته هر یک از ما در جغرافیا، تاریخ و مرحله معین فرهنگی خود این وظیفه را پیش خواهیم برد.اما بدون راه حل بشری و انسانی هیچ جغرافیایی، پیرو هیچ دین و فرهنگی به تنهایی نمیتواند مشکل خود را حل کند.
ظلم است که فکر کنیم فقط ما فضیلت کار در جهت پیشرفت را داریم. در هر انسان سلول های انسانیت وجود دارد. باید با استفاده از جدیدترین تکنیک ها، این سلول ها را ریشه داد و تقویه کرد. همینکه میینی هر انسان نیاز به تغیر این شیوه زندگی را احساس میکند، خود نشانگر و ممد یک آرزو و حرکت بزرگ است.حتی اگر این حرکت بسیار دشوار باشد. فراموش نباید کرد که نشاط واقعی فقط در کارهای دشوار و بزرگ وجود دارد. ما باید از همه امکانات استفاده کنیم. از قلم، از گفت و شنید و از همه وسایل ارتباط و تفاهم. مهم تر از همه این است که ما خود الگو و نشانه یک نوع متفاوت زندگی باشیم.
با این مقدمه میرسیم به هدف نهائی و اساسی: و آن پیشرفت است. از رنسانس به بعد پیشرفت و ترقی جامعه انسانی، بیشترآفاقی و متوجه تغیر محیط، تغیر ابزار، تغیر روابط اجتماعی از نظر حقوق، اقتصاد و... بوده است و حالا باید این پیشرفت تا حد زیاد انفاسی گردد یعنی در روان و نفس انسان بازتاب بیابد، تا حرکت انسان متعادل گردد.
خوب دوستان این هم نامه پدر بود که برایم خیلی راه گشا و آرامش بخش بود. در موقعیتی که من قرار دارم به این نیاز دارم که گاهی به خاطر بیاورم انسان در برابر انسان های دیگر و خودش مسئول است. گفتن اینکه همه چیز خیلی پیچیده و یافتن راه حل غیر ممکن است، گاهی بهانه تنبلی می شود. تا نامه ای دیگر، برایتان آرزوی کامگاری دارم.
شهرزاد
سلام رفقا
حس می کنم تنهایی روز بروز بیشتر میشود اما آنقدرها هم بد نیست. برای مدتی به این نیاز دارم که سکوت کنم ، چشمانم را ببندم و بگذارم جهان در من آرام بگیرد. خیلی کتاب می خوانم و چی بهتر از این؟ خیلی لذت می برم، هر چند وقتی کتاب را میبندم، بسیار تنها می مانم. حس می کنم از خودم آزرده ام و کسی که از خود آزرده باشد نمیتواند دیگران را شاد کند، پس بهتر همین که با خود بماند. شاید بر خود خشمگینم از این که به دیگران پناه برده ام.. چی میدانم.
پدر مهربانی کرده اند و یک نامه خیلی راهگشا فرستاده اند. قسمت اولش را برایتان گذاشته ام، قسمت های بعدی را فردا و پس فردا می گذارم.
شهرزاد عزیزم، گاهی معلومات زیاد اما آشفته برای انسان تعیین روش وشیوه معقول زندگی را دشوار میسازد. در صورتیکه موضوع از لحاظ فکری آنقدر پیچیده نیست. اما بدیهی است که عمل کردن به اسلوب و روش انتخاب شده سخت است،تربیت و اراده میخواهد، یعنی انسان باید منظم باشد، هم چنانکه تمام افلاک منظم است. اگر چه آمروز کیمیا و فزیک بسیار آشفته به نظر می آیند و همه به عدم قطعیت توافق کرده اند. اما تیوری احتمالات محصول این عالم است، و هر کدام به طرف عوامل بزرگ میرویم. دنیا تابع نظم است.
ما برای تعین روش درست زندگی کردن باید تعریف روشن و در عین زمان درست از انسان داشته باشیم. به نظر من اساسی ترین تمایز انسان از دیگر حیوانات کمالجوئی او است. زنبور و مورچه مثلا مثل انسان ها زندگی جمعی و مکمل دارند، اما خانه های آنها همانطور است که صد یا هزار سال پیش بود. آنها این خانه ها و دیگر نیاز های زندگی را به بهترین شکل ممکن برآورده میتوانند و هیچ یک از مشکلاتی را که انسان دارد آنها ندارند. اما انسان خانه را تنها برای پاسخگوئی به نیاز های طبیعی نمی خواهد بلکه می خواهد خانه اش زیبائی، شکوه، پاکیزگی و ده ها چیز دیگر داشته باشد. هم چنین ابزار کار انسان در کنار کارآیی باید از چند وجه بهترین باشد، باید حس زیبائی شناسی، مناعت و شخصیت او را ارضا کند. بنابراین بارزترین وجه تمایز انسان حرکت به طرف کمال است. من مفاهیم متافیزیک روح، عالم برین و اینها را نمیفهمم ، اگر چه ضرورتی به انکار آنها نمیبینم. من فکر میکنم این کمال جوئی را میتوان در نفس یعنی طبیعت غریزی انسان که با حیوانات دیگر منشا یگانه دارد، بیابیم. مراحل تقسیم بندی نفس را برترین انسان شناسی میدانم. در این تقسیم بندی، نفس اماره یعنی فزون طلبی، غرایز و طبیعت. نفس لوامه، بخشی از احساسات انسان که تردید میکند و خواستارتغیر خواست های طبیعی است. نفس مطمینه که به نتیجه میرسد.برای رفع نیازهای طبیعی به بهترین و سالمترین وجه اش باید این هما هنگی را در نظر گرفت. یعنی باید در رفع هر نیاز طبیعی و غریزی نظم،ارتباط و هماهنگی آن با تمام غرایز دیگر و سلامت تن و نفس، در نظر گرفته و عملی شود. در این صورت، در عین رفع نیاز انسان یک گام به طرف تکامل میبردارد.و نیاز دیگری که زاییده این هماهنگی است و من آنرا معنویت می یابم، برآورده میشود. مرحله چهارم نفس مرضیه است یعنی باید رفتار تو باید به سبب ایجاد رضایت در خودت سایر انسان های سلیم النفس شود. اگر انسان رفتار مردمی اش تابع این روش باشد مسولیت های اجتماعیش هم راه درست خود را مییابند. رفتار اجتماعی سالم جانب دیگر تبازر نفس مرضیه است. باید شدت عواطف که به نظر من همان غرایز تلطیف شده در جریان تکامل فردی و اجتماعی است نیز در نظر گرفته شود.هم چنان عقل باید تابع این نفس مرضیه شود. در اینصورت تن، غرایز، عواطف و تعقل همگی نظم و نسق مییابند و از کاربرد ناقص، یکجانبه و یا افراطی رهائی مییابند.
ادامه دارد
شادکام باشید
شهرزاد
دیشب مرگ به قریه ما آمده بود.یکی از ما را با خود برد. و من هنوز به این می اندیشم که وقتی آدم ها میمیرند کجا میروند؟
و باز هم به نا توانی ما فکر میکنم... ما گرد هم می آییم تا غم های مان را شریک کنیم و با آنچه که در برابر مان است بسازیم. و باید بسازیم. چون...
او برای بر نگشتن رفته است... و رفتن دیگران سخت تر از رفتن خود ماست
پریگک
سلام
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست.
میدانید زمستان را چرا خیلی دوست دارم؟ برای اینکه شب می خوابی و خبری نیست به جز تنهایی و دلتنگی و رویای خانه، صبح بیدار می شوی و معجزه غافلگیرت می کند. زمین با برف متبرک شده است، لباس عروسی پوشیده است و درختان با بار برف سر خم کرده اند به زمین. دیوانه میشوی و می خواهی روی برف بدوی، بنشینی و برف را مشت کنی.. بگذاری برف قطره قطره آب شود و از لای انگشتانت بریزد و البته اگر این کار را کنی، انگشتانت را یخ خواهد زد.
در تنهایی و غربت هر چیزی تو را به خانه نزدیکتر کند، خوشایند است. برف مرا به افغانستان می برد، به خانه، به صندلی ما که مادر در آن سویش نشسته است. برف مرا به قصه های کودکی ام می برد. به قصه بچه گکی که بام ها را برف روبی می کرد. برف مرا به روزهایی می برد که اکه رضا، الیاس و فکرت از بام برف می ریختند و ما در پایین جشن می گرفتیم. اینجا همه نمیدانم به چه دلیل فکر می کنند که در کابل برف نمی بارد و من بارها حرف کابلی ها را تکرار می کنم: کابل بی زر باشه، بی برف نی.
امروز به یک دلیل دیگر هم خوشحالم (خوشحالی دلیل می خواهد؟). امروز روز والنتاین است، روز دلدادگان، دل به باد دادگان.. به همه تبریک می گویم هر چند عشق و مهرورزی روز و ماه و سال ندارد، همیشه آنجاست، هر لحظه در گوشه ای از دنیا عشق اتفاق می افتد و کسی به محبوبش یک گل سرخ، یک دستمال یا یک انگشتر، یا یک پر خوشرنگ طاووس هدیه می دهد.. این روز خودتان را خوشحال کنید، لباس هایی را که دوست دارید بپوشید، اگر تنهایید برای خود یک گل سرخ هدیه بدهید و چند غزل بشنوید. اگر فرصت شد به چند دوست تنهایتان زنگ بزنید و حال شان را بپرسید..
من باید بروم.. صنف دارم و هوس دویدن روی برف را نیز کرده ام. هوس اینکه برف پاکیزه و یکدست را نشان پاهای ما پر نقش و نگار کند، هوس اینکه برفی را که در شاخه درختان است بتکانم ، دلم می خواهد صدای قرچ قرچ ملایم برف را بشنوم. بوی برف را عمیق نفس بکشم تا برای مدتی در دالان های قلبم باد سرد بوزد.
شادمان باشید
شهرزاد
وقتی خودم را یاد کردم برایم گفت: وقتی میخندی فقط بخند. تنها بخند. و تنها به خنده دقت کن. و وقتی میگریی تنها گریه کن. وقتی میمیری تنها... وقتی آمدی تنها... وقتی رفتی تنها برو...
آنگونه تو تنها خودت میمانی. من گفتم شاید این خودم راست نمیگوید. شاید هم میگوید. شاید هم نمیداند چه میگوید. و حالا که به این فکر میکنم تنها به این فکر میکنم. تنها به خودم. ولی تنها به راستی اش یا دروغش یا دانستن یا هم تنها دانستنش فکر نمیکنم. به همه اینها فکر میکنم.
مادرم گفته بود. وقتی دندانهایت را برس میکنی. تنها دندان هایت را برس کن. برایم گفته بود. من خود دارم. و این خود باید مواظبت شود. آزار نبیند. برای همین هم باید به این خود فرصت داد. بسیار فرصت داد. این خود ممکن است بار ها بیفتد. ولی بگذارش بلند شود. ممکن است این خود کودکت وقتی به زمین بخورد اشک بریزد. بگذار اشک بریزد. بعد نوازشش کن. برای اینکه او یک خود نیاز مند است.
پریگک
انسان موجود عجیبی است. چرا شنیدن صدای کسی اینقدر ترا هیجانزده می کند؟ چرا بعد از اینکه گوشی تیلیفون را می گذاری، با ذوق زدگی دور اتاق میچرخی و بلند بلند با خود می خندی و میدانی که روحت برای یک هفته آذوقه شادمانی و امید دارد؟ میدانی که بعد از این تا یک هفته دیگر، میتوانی هر دشواری را پشت سر بگذاری چون آنجا، در دوردست کسانی را داری که به زندگیت معنی می بخشند؟ درست حدس زدید، باز به خانه زنگ زده بودم. "خانه" جای خوبی است، خانه یعنی امن، شادی، اعتماد، عشق غیر مشروط، حمایت، مسئولیت پذیری. خانه یعنی چشمان پدر که از شادی برق می زند وصدای آرامش بخش مادر، جیغ های شادمانی اقبال و جلال، و پروین که خواب آلود سلام می گوید. خانه یعنی رادا که هیچ وقت در آن نزدیکی ها نیست اما باز خیلی نزدیک است. در خانه، پروانه گکی دارم که که ناز می کند و دست هایش را قلاچ قلاچ باز می کند.
آغای خوبم سلام،
نامه هایتان مثل همیشه موجب دلگرمی و امیدم می شوند. امید، شادمانی و توانایی که در شما نهفته است، در این زمانه کمیاب است. در این روزها من خوبم و از همیشه گیج تر. نقد تیوری ها و ابر روایت هایی که قطعی می پنداشتم شان بر سرم مثل باران می بارد و متعجب می شوم که چگونه میتوانستم با قطعیت در مورد مسایل حکم کنم. حالا خیلی محتاط تر شده ام.
این احتیاط مرا وا می دارد که برای مدتی از نوشتن در مورد مسایل جدی بپرهیزم تا مه شک و تردیدی که ذهنم را پوشانده است، کمی کنار برود و بدانم که چی بنویسم. حالا همه چیز به شدت در پسخانه ذهنم به هم ریخته است.. تیوری های توسعه، اسلام، پست مدرنیسم، مردمشناسی، نظریه نسبیت فرهنگی در برابر تکامل اجتماعی و .. خلاصه بی نظمی است.
برای همین هم در این نامه ازچیزهای ساده تر می نویسم. از نشانه هایی که در اینجا با آنها روبرو شدم. چیزهایی که مرا ترساندند، خنداندند، شوکه کردند و یا غمگین کردند. نمیدانم نام این چیزها را چی بگذارم؟ نشانه.. قراردادهای فرهنگی.. مد.. یا..؟ نامش را شما بگذارید.
(فقط دو نکته اول اینکه : شاید در روایت این نشانه ها کمی افرط کرده باشم دوم: چیزهایی که در زیر می نویسم فقط مبتنی بر تجربیاتم در دو یا سه شهر امریکا بوده است و ادعا ندارم که در همه نقاط این کشور چنین باشد. )
1- غذا: میوه بدمزه، بزرگ و خشک است. خوراکی ها یا بسیار روغنی یا بسیارکم روغن!! نصف جمعیت یا خودشان گیاهخوارند یا دوست پسرشان یا دوست دخترشان، که من از این خوشنودم! ( هر چند خودم نمی توانم در برابر وسوسه گوشتخواری مقاومت کنم، شرم آور است!!) اینجا سمارق را می کارند، کله حیوانات را نمی خورند( بیچاره ها).. همه چیز در پاکت می آید به شمول کچالوی توته شده ( چپس پختن آسان است). از لحاظ اشتها، دختران کالج ما به دو گروه عمده تقسیم می شوند یک گروه که هر چیز را می خورند و گروه دوم که به ندرت غذا می خورند.
2- لباس: حجاب مکروه است، یعنی اگر محجبه باشی احتمال تروریست بودنت و یا احتمال ارتباطت با تروریست ها 90 برابر افزایش می یابد. طوری به طرفت نگاه می کنند مثل اینکه توقع دارند نشانه های ضرب و شتم مردان خانواده را در چهره ات ببیند و خلاصه.. خوشایند نیستی.
عجیب تر از آن اینکه هر چه میزان لباس های که به تن داری کاهش بیاید، بیشتر مورد استقبال قرار می گیری. قیمت لباس به شکل مسخره ای بلند است، بر علاوه فقط انسان های خیلی خیلی پولدار می توانند نزد خیاط بروند، وگرنه باید همیشه لباس آماده بپوشی که مثل یک یونیفرم به نظرم می آید گاهی!!. اما چیزی را که در اینجا دوست دارم این است که زنان خود را برای جواهرات نمی کشند، حد اقل نه به اندازه افغانستان. و ها.. دختران درس خوان اصلا به ظاهر اهمیت نمیدهند. بهتر از همه برای من این است که اگر بوجی را هم بپوشی کسی توجه نمی کند، یا اگر توجه کند مسخره ات نمی کند.
ب: این هم شاید شامل لباس شود، شاید نشود، بهر حال بدنت هر چه لاغرتر، دلپسندتر. خیلی ها صبح شان در برابر آیینه آغاز میشود و همه روز این تشویش دلشان را می خورد که از دیروز کمی چاقتر شده اند. لاغری یکی از معیارهای اساسی زیبایی است و "زیبایی" هم یعنی هر چه که توجه مردان را جلب کند. گاهی ناراحت کننده می شود..3- خانه ها: کوچک.. درهای سنگین، تابلوهای قشنگ. خوب دختری که در لیلیه بوده بیشتر از این در مورد خانه ها نمی داند.
این را هم بگویم که خانه، لباس و غذا مهمترین بهانه های مصرف استند، موفقیت برای خیلی ها یعنی خانه مجلل تر، لباس های قشنگ تر و قیمتی تر و غذا خوردن در رستورانت های شیک تر. اما میدانید که تولید کنندگان همیشه چیزهای بهتری میسازند و انسان همیشه در مصرف یک گام عقب می ماند. این باعث می شود که بعضی ها سخت تر کار کنند و بی پرواتر مصرف. "مصرف کننده" یکی از مهمترین تعاریف انسان می شود.
"مصرف کننده" خیلی از خودش، خانواده اش و گاهی انسانیتش فاصله می گیرد. غمگین انگیز است.
وای، باز تقریبا جدی می شود این نامه.. بهتر است خدا حافظی کنم.
خوش باشید
شهرزاد تان
هم اطاقم برای عبادت میرود. نمیدانم برای عبادت کی. برای عبادت خدایی که مدت هاست مرده است؟ یا خدایی که هر روز هزاران بار میمیرد؟ یا خدایی که نیست؟ یا خدایی که هست؟
امروز روز آرامی است.
من خوبم. به روز هایی کابل فکر میکنم. به روزهایی که من خیلی کوچک بودم. ما از طالبان فرار میکردیم. و به روز های که سه ماه در خانه ای در بالای تپه ای خاک آلود در کارته پروان زندگی کردیم.
به روز های که از میان گل گل میچیدیم. گل های کوچک گلابی. یکی عروس میشدیم. یکی مادر یکی داماد و عروسی را بازی میکردیم.
بعد... به بعد از ظهر های گرم کابل که من از مکتب بر میگشتم فکر میکنم. چقدر گرم بودند. چقدر آرام و چقدر مریض بودند.
بعد به روز بارانی ای فکر میکنم که از دفتر برای جستجوی او بر آمدم. باران می آمد می آمد می آمد. من میرفتم میرفتم میرفتم. دو قدم نزدیک میشدم قلبم میتپد و برمیگشتم بر میگشتم بر میگشتم. گم شده بود! چقدر درد داشت.
بعد به یاد نه چندان دور می افتم. به یاد آرزو-شادی- نزدیکی- عشق.
بعد به یاد دروغ می افتم. همه چیز چقدر دروغ است. من چقدر دروغ ام. این یاد خوبی نیست.
به دیروز فکر میکنم. هم اطاقم میگفت: همه خندیدند. به دخترک خندیدند. عجیب بود.
من گفتم: آدم ها به همه چیز میخندند!
به دیشب فکر میکنم. به دیشب که کلمه ها در گوشم تکرار میشدند.: دوستی هایم را بار میکنم... من بار میکنم.. بار میکنم...بار میکنم....مگر دوستی بار است؟
به یک ساعت قبل فکر میکنم... به بیجوابی... به سکوت... به اجبار... به دروغ...
اینجا هنوز هم آرام است. من تنهای صدای سکوت را میشنوم و بس. دو دقیقه بعد تنها صدای قدم های خودم را خواهم شنید. یا شاید صدای آدم هایی که به همه چیز میخندند. و یاهم صدای خدایی را که هر روز هزاران بار میمیرد. و من باز هم در یک روز بارانی جستجو میکنم...
آنکه یافت مینشود آنم آرزوست...
پریگک
آغا جان سلام
امیدوارم خوب باشید، من خوبم و یک هفته درس را پشت سر گذشتانده ام، خسته ام اما حس می کنم چیزهای خوبی آموخته ام. راستی صنف هایم را برایتان بگویم و یک سطر در باره آنچه که در این هفته بحث شد.
۱- اصول اقتصاد خورد "کوچک؟" (در کارایی بازار آزاد شک نکنید!! اینجا امریکاست. کمونیسم = آنچه نباید نامش را برد)
۲- آشنایی با مردمشناسی فرهنگی ( درس اول مفهوم آلودگی در فرهنگ های مختلف- طبقه بندی فرهنگ به عقب مانده و متمدن منطقی نیست- سخت خوشم می آید)
۳- مردمشناسی توسعه ( هنوز شروع نشده است.. اما اولین مبحث نقش انجوها در توسعه خواهد بود!! هورا)
۴- عربی (روحک و روحی روحین بالروح و آواز ها و ضرب المثل های عربی!! حالا من هم می توانم با شما تلویزیون الجزیره را تماشا کنم. قرار است در یک سفر رویایی به الجزایر هم بروم!!)
۵- شکل گیری خاور میانه مدرن ( خاور میانه برای کی؟ این نامگذاری از کجا آمده است؟ مدرن یعنی چی؟ آیا القاعده یکی از محصولات مدرنیته است؟؟ این هم خوشم ویاد. راستی این صنف بزرگترین صنفی است که تا بحال در این جا شرکت کرده ام، خیلی شاگرد دارد .. سینه چاکان خاور میانه! از صنف رقصم چشم پوشیدم برای اینکه در این صنف شرکت کنم!)
از همه صنف ها لذت می برم بجز صنف اقتصاد. نه آغا جان، این بار به خاطر تنبلی نیست. اگر شما هم در این صنف می بودید آزارتان میداد. اما تصمیم دارم با این آزار تا آخر ترم بمانم و در این صنف نمره خوب هم بگیرم، تا به جهان ثابت کنم که شهرزاد هم می تواند اقتصاد بخواند (جهان چی نیازی به اقتصاد خواندن من دارد؟)
استاد اقتصاد ما پیرمرد بیچاره ای است که دلم برایش می سوزد. پیرمردی که یک عمر مجبور بوده نظامی را توجیه کند که خون خودش را مکیده است. نظامی که حتی نیازی به او حس نمی کند. استاد اقتصاد ما مثال های جالبی می دهد روز اول که آمد گفت: "من ترجیع میدهم به جای بودن در اینجا به خانه باشم، اما اگر در خانه باشم به من معاش نمی دهند. بنا بر این در بدل راحتی خود، من معاش می گیرم. هر چیز قیمتی دارد." دلم می شود بروم و با استادم حرف بزنم، نه، بگذارم او حرف بزند و بشنوم. او شکایت کند، بگوید که این نظام رنجش می دهد.
بعد او در مورد کمونیسم حرف زد و گفت حاضر است با هر کسی در این مورد بحث کند که کمونیسم شبح شکست خورده ای بیش نیست. با خود گفتم چرا شما با شبح می جنگید؟ چرا احساس نیاز می کنید که از یک نظام موفق وقدرتمند در برابر یک شبح دفاع کنید؟
این که استاد ما کمونیسم را شکست خورده می داند آزارم نمی دهد. آنچه آزارم میدهد این است که استاد تلاش می کند به ما بیاموزاند که غیر عادلانه بودن جهان را بپذیریم، حتی خوشحال باشیم که جهان غیر عادلانه است. آزار دهنده تر این است که در صنف وقتی به چهره هم کلاسی هایم نگاه می کنم می بینم که همه این را پذیرفته اند. این را پذیرفته اند که در جهان فقر و گرسنگی و بدبختی باید وجود داشته باشد. شاید این را بدانند که اگر یک تلاش جمعی برای کاهش این فقر صورت بگیرد، اگر آنها از غیر ضروری ترین تجملات خود بگذرند، می توانند به عادلانه شدن جهان کمک کنند. اما آنها این کار را نخواهند کرد، چون بر اساس تیوری های اقتصادی هر کسی که موفق است نوش جانش، هر کسی از گرسنگی می میرد ارزش نان را ندارد. غربی ها، سفید پوست ها، کسانی که انگلیسی حرف می زنند، بر آورده شدن نیاز های سگ شان مهم تر از نیازهای اولیه یک انسان افریقایی و یا آسیایی است. زندگی هر چه ماشینی تر، غرایز هر چه وحشی تر و رابطه ها هر چه تصنعی تر، بهتر.. مهم این است که از منابعی که در اختیار داری بیشترین استفاده را کنی، ولو که این به زمین آسیب برساند، به روح خودت آسیب برساند، به انسان های دیگر آسیب برساند و برای نسل های آینده خطر به ارمغان بیاورد. وقتی منابع کشور خودت تمام شد، با قیمت کمتر منابع کشورهای دیگر را بخر، تاریخ کشورهای دیگر را بخر، فرهنگ کشورهای دیگر را بخر، دولت های کشور دیگر را بخر، آخر در اقتصاد هر چیز قیمتی دارد و وقتی پول در اختیار داشته باشی هیچ چیز آنقدر قیمتش بالا نیست که نتوانی بخری. ..
نمی خواهم بگویم که همه غربی ها اینطورند یا امریکایی ها.. فقط این آزارم میدهد که انسان بپذیرد که حق دارد برای وسایل آرایشی جان بکند، وقتی مردم در دنیا از گرسنگی می میرند. آیا وحشتناک نیست که ببینی انسان های جوان، تحصیل کرده، زحمتکش اکثرا از خانواده های متوسط یا فقیر این را بپذیرند که نمیتوانند دنیا را عادلانه تر بسازند؟
گیرم که خواستند دنیا را عادلانه تر بسازند، چی باید بکنند؟ من که دیگران را ملامت می کنم خودم نمیدانم چی کنم. اعتقادم را به کمونیسم مدتها پیش از دست داده ام، از القاعده متنفرم و از این نظامی که در این جا مرا به یک مصرف کننده محض تقلیل داده است هم خسته ام.. اصلا چی باید کرد؟ چی کسی به سوالهای ما جوابی دارد؟ کجا برویم؟
روزها در صنف هایم در میان جر وبحث ها به اطرافم نگاه می کنم، همه چیز به نظرم غیر طبیعی می آید، اینکه در اینجا باشم، اینکه مردم لبخند بر لب دارند، اینکه همه کسانی که در اطرافم نشسته اند فقط به این می اندیشند که چگونه کار کنند و زندگی را برای خود راحت تر بسازند، اینکه خودم هم این زندگی راحت را برگزیده ام، همه درد آورند. اینکه هیچ کسی نمی پرسد که چطور می توان اینقدر به خود، روح خود، قلب و عاطفه خود ، بدن خود و هرچیزی که زیبا و با ارزش است لطمه زد و فشار وارد کرد تا مصرف کننده بهتری باشی. .. که جان بکنی و پول پیدا کنی و آن را خرج غیر ضروری ترین چیزهای دنیا، تجملات، شراب، نسخه های زیبا کننده سرمایه داران کنی.. درد آور است که انسان نداند در درون خود زیباست، برگزیده است، با ارزش است. درد آور است که انسان قبول کند که با پول میتوان زیبایی، آرامش، سعادت و انسان را خرید. ما ارزش خود را نمی دانیم...
شب ها که به اتاقم می آیم ناظم حکمت می خوانم تا دلم آرام بگیرد و کمی حس انسانیت کنم. برای چند شب خوب بود، اما حکمت به سوالم جواب نمی دهد، اغا جان، هیچ کس به سوالم جواب نمی دهد.. آنقدر دلتنگ یک فیلم انقلابی ام، یک کتاب انقلابی، اما آنها هم به من آرامش نمیدهند.. می خواهم "نان و شراب" بخوانم، "چشمان باز مانده در گور" بخوانم و درد بیشتر شود..
حس می کنم نسل ما یک نسل جنازه بر دوش است، جنازه کمونیسم، ملی گرایی، جنازه آرمان گرایی، جنازه انسانیت، جنازه کودکان گرسنه افریقایی، جنازه صلح را بر دوش می کشیم.. آخ که این جنازه ها چقدر سنگین اند، چقدر خسته مان می کنند، شب خستگی خود را به انترنیت می بریم، به پارتی می بریم، بعضی های ما به انتحار و انفجار می بریم. صبح هنوز خستگی آنجاست..
حس می کنم که تمام مدت دروغ می گفته ام که تساهل و مدارا راه حل اند، راه حلی وجود ندارد، این چرخه ها پایان نا پذیرند..
آغاجان، نمی خواستم این نامه اینقدر غم انگیز شود. با یک شعر حکمت به پایان میبرم:
من شعر می سرایم
و شعرهایم نشر نمی شوند
اما روزی نشر خواهند شد.
من منتظر نامه ای استم که خبر خوشی خواهد آورد
شاید نامه روزی برسد که من مرده باشم
اما نامه حتما خواهد رسید
دنیا را پول و دولت ها اداره نمی کنند
اما مردم اداره می کنند
شاید صد سال بعد
شاید
اما آنروز خواهد آمد.
خدا نگهدارتان
شهرزاد
ساعت 2:39 شب است و قوالی میشنوم. گریه ام را کرده ام و خستگی و تلاش برای خواب هم تکراری شده است. در بیرون برف میبارد و حس خوبی دارم.
شاید فردا عید شود، من و پری و فریده خینه دستهایمان را بشویم، لباس های نو خود را بپوشیم، سرمه به چشمان مان بگذاریم و در مهمانخانه پیش پدر بدویم. مادر بغل مان کند و برایمان عیدی بدهد. دست های مادر را بو می کنم، مثل همیشه بوی صابون می دهد، بوی پاکیزگی. دستان مادر چین خورده، کوچک و نازنین اند، ترک های دست مادر پر از اشک است، پر از اشک خودش، اشک های ما. آخر دست های مادر همیشه چشم های ما را پاک کرده اند..
کاش فردا عید باشد و عمه عطر زده باشد و پرده های خانه از پاکی بل بزنند. خدایا نمی شود فردا عید شود؟ و ما مثل سالها پیش کنار هم باشیم، خدایا چند سال پیش بود که ما اینطور پراگنده نبودیم؟ آنروز ها خواب هم نمیدیدیم که فریده کالیفرنیا برود، پری سویس و من اینجا.. ما سه نفر جدا نشدنی ها.. خدایا ما را دوباره در خانه به هم برسان..هر چند بیداراینجا نشسته ام اما روحم مثل هر شب در خانه است. موهایم را شسته ام، زیر لحاف صندلی روبروی مادر نشسته ام، اقبال در یک پهلویم است و جلال در پهلوی دیگرم. رادا برای ما چای می ریزد و من برای بچه ها قصه می گویم.
جوانتر می شوم و روحم به مکروریان می رود.. شب زمستان است در بیرون برف می بارد. من و پری و فریده در کنار هم دراز کشیده ایم، آندو مدتی است خوابیده اند یا خود را به خواب زده اند، من مدتی است گریسته ام. ظاهر هویدا میخواند: ترا از شهر دل بیرون کردم.. درنو جوانی هم مثل حالا بیدار خوابی را دوست داشتم من دیوانه. پری و فریده مرا ریشخند می کردند، بعدتر این بیماری به جان پری هم افتاد، فقط فریده مثل همیشه، مثل حالا سنگ صبور هر دوی ما ماند، همیشه منظم، مسئول، عاقل، مهربان. یا شاید او هم در این ملک مردم بیدارخوابی ها کشیده، چی میدانم؟ هیچ وقت به ما نگفت...
حالا که به جای ظاهر هویدا، قوالی می شنوم ، به جای گریه، ... و کسی نیست، نیست که برایم کمپل بیاورد. کسی نیست که برایم لالایی بخواند. دوست دارم تصور کنم که کودک شده ام. آنقدر کودکم که نمیتوانم سفر کنم، که خدا دلش نمیشود مرا از مادرم دور کند. کنار مادر نشسته ام و الفبا می نویسم و مادر در داش نان می پزد.
امشب شب فرخنده ای است، من مهمان دارم. همه خانواده اینجایند، هر شب به دیدارم می آیند و من خوابم. امشب اما...
فردا روز خوبی است.. بیا امیدوار باشیم که روز خیلی خوبی خواهد بود. چگونه؟ نمیدانم. شاید این بیدار خوابی امشب فردا انسان ترم کند..شاید فردا بعد از مدتها روی برف ها بدوم و شعر بنویسم.. شاید فردا نامه ای بیاید، نشانه ای که من تابستان به خانه خواهم رفت. شاید فردا خدا فرشته هایش را بفرستد که با من در برف قدم بزنند، هم بازی شوند، به جای خواهران و برادرانم آنها را با گلوله های برف بزنم، عینک هایم برفی شوند و روی زمین بیافتم، بخندم، بیاستم. شاید فردا خدا یک صندلی بفرستد که با تنهایی ام دورش بنشینم و به جای خالی تو خیره شوم. به جای خالی تو که خواب بودم و آمدی دوست من.. بعد از آن من همیشه به هوای آمدنت، خواب زمستانی را دوست داشتم....
شاید فردا یک نامه بیاید با یک خبر خوب، با یک خبر خیلی خوب..
شاید فردا درخت رنج تو را از دلم بکنم، درختی که سالها آنجا مانده است و ای بیرحم.. همیشه از خون من آب خورده است.. و ای نامهربان.. همیشه پشتم را خم و رنگم را زرد کرده است..
شاید فردا درخت را چراغان کنم.. کسی چی میداند؟
شاید فردا بگویند که دیگر انسان ها برای مدتی نمی جنگند، شاید فردا همه همدیگر را در آغوش بگیرند، شاید فردا برای یکروز همه با هم عید کنند، جشن بگیرند، برقصند، همه با هم شاد باشند. شاید برای یکروز هم که شده شادی یکی توام با ماتم دیگری نباشد. شاید برای یک روز این ترس در دلت نباشد که مبادا وقتی می خندی کودکی در حال جان کندن باشد...
شاید فردا روزی باشد مثل همه روزها.. با انفجارها، خمپاره ها، جنگ ها در سویی و شادی ها، عروسی ها، تولد ها و شگفتن ها از سویی دیگر..
شاید..
ساعت 3:21 است، خدایا.. خوابم نمیبرد..
وای ازین آتش جانسوز که در جان من است.. شعر همین بود؟
شهرزاد
سلام رفقا،
روز و شب و همیشه بخیر. صنف ها شروع شده و باز جر وبحث ها، چای سیاه و کارخانگی، کتاب هایی که روی میز منتظراند، عربی و رقص. صبح زود بیدار شدن، نرمش، صنف، صنف، نان چاشت، صنف و دویدن ها، دست بلند کردن ها، سوالها، جواب ها، اضطراب ها، بند ماندن ها و شرمندگی ها، در صنف درخشیدن ها و نگاه های تحسین آمیز. آشنایان نو، چهره های جدید، استادان ناز. این زندگی را دوست دارم، کاش می شد همیشه به دانشگاه رفت، همه عمر. فقط دعا می کنم که خدا همت بدهد و صنف ها خوب بگذرند. خدا کند که زکام نشوم چون مجالش نیست.
و این هم نامه به پدر
آغای خوبم سلام، مانده نباشید. چندین روز متوالی است که در مورد دوستی می اندیشم و به این که چگونه در این مورد بنویسم، خیلی دشوار است، دشوار به نظرم می آید. اما وعده داده ام و باید عمل کنم.
نزدیکترین دوستانم در اینجا دیبره و تنزین استند. ما سه نفر گروه جالبی استیم از سه کشور مختلف، با سه دین متفاوت و با سلیقه ها و عادات متضاد. مثلث جالبی استیم دیبره- سیاست، تنزین علوم طبیعی- من مردم شناسی و فرهنگ. برخی از چیزهایی که ما را به هم نزدیک کرده اند این هایند:
1- هر سه دانشجوی بین المللی و از کشورهای فقیر هستیم بر علاوه خودمان هم مفلسیم( این خود زمینه ساز خیلی مشابهت های دیگر است یعنی هر سه کار می کنیم، دنبال کارت تیلیفون ارزان می گردیم، دلتنگ خانه ایم، زود زود از این جا خسته میشویم، با یک فرهنگ جدید دست و پنجه نرم می کنیم، انگلیسی نوشتن ما می لنگد، از اینکه اینجا رابطه ها صمیمانه نیستند دلگیریم.)
2- هر سه می خواهیم به کشورهای خود باز گردیم و کار کنیم.
3- همه به کشورها و فرهنگ های خود می بالیم هرچند بر مشکلات، نارسایی ها و عقب ماندگی ها نیز واقفیم و گاهی این مشکلات نا امید مان می کند.
4- اعتقاد داریم که باید تلاش کنیم نقشی در بهتر ساختن اوضاع داشته باشیم.
5- خانواده های خود را دوست داریم، به بنیاد خانواده احترام داریم و با در هم شکستن هنجارها به شکلی که در این کشور اتفاق افتاده ، زیاد موافق نیستیم. از خانواده های فقیر می آییم و فقر را عیب نمی دانیم.
6- گفتگو با همدیگر را بر خیلی چیزهای دیگر ترجیع میدهیم. موضوع گفتگوی ما هم در اکثر مورد غیر عادلانه بودن جهان اطراف ماست و آینده ما در این جهان نابرابر.
7- مخالف تعصب و طرفدار تنوع هستیم و بر متنوع بودن گروه سه نفره خود می بالیم.
و....
برنامه های مشترک مان: سفر به کشورهای همدیگر- سفر به نیویارک با همدیگر-
دیبره: ماجرا جو و بی باک- دانشجوی سیاست و روابط بین الملل. در گروه سه نفره ما او از همه بزرگتر است. سال سوم دانشگاه است و یک ترم قبل از من فارغ التحصیل خواهد شد. دیبره از برازیل آفتابی و گرم است، از شهر زیبای ریو. زمانی با هم آشنا شدیم که هر دو ورقه های قرضه دانشجویی را امضا می کردیم. کنارم نشسته بود ، سر قشنگش را بلند کرد، با تبسمی گرم به من نگریست و از من یک قلم خواست. همانروز کمی در مورد فقر و قرض و این مسایل حرف زدیم و بعد تصادفا من و او و تنزین هر سه در یک صنف انگلیسی باهم بودیم و دوستی ما گل کرد.
دیبره در بین ما سه دوست، پرشور ترین و ماجراجوترین شخصیت را دارد. به صنف هایی که دوست ندارد دیر می رود یا نمی رود، همیشه دنبال چیزهای نوست( و گاهی پشیمان می شود)، غیر قانونی روی سبزه ها راه می رود، از روی پرچین ها خیز می زند، چراغ سرخ را نادیده می گیرد، شبهای شنبه را تا ساعت 2 به رقص می رود، هر چند وقت یکبار کارخانگی های خود ، کلیسا رفتن و دعا خواندن را فراموش می کند. همیشه برای دوستان و خانواده اش وقت دارد و از خطر هم نمی هراسد.همیشه آماده بهتر شدن است و همه ماجراها جویی هایش را با خلوص مسیحی اش آشتی می دهد. به ارزش خود واقف است ونمی خواهد خود را بازیچه دست کسی کند. در رشته سیاست بین المللی درس می خواند و می خواهد ازدواج کند و بعد همه عمر با همسرش سفر کند. وطنش را بیش از همه جای دنیا دوست دارد و حاضر نیست به خاطر پول یا راحتی از چیزهایی که دوست دارد بگذرد.آنچه در او دوست دارم این است که میتواند با گشاده دستی خود را ببخشد و حسرت گذشته را نخورد. فیلم مورد علاقه هردویمان "خاطرات موتور سیکلت" است که با هم تماشا کردیم. علاقه روز افزونم به مسایل امریکای لاتین را به دیبره مدیونم.
تنزین: متردد، وسواسی و سخت کوش- دانشجوی رشته کیمیا بیولوژی. به خاطر ندارم چگونه با او آشنا شدم،شرم آور است نه؟ اما او هم بخاطر ندارد. تنزین در میان غیر مذهبی بودن یا بودایی بودن و هندی بودن یا تبتی بودن، سرگردان است. خانواده او از تبتی های مهاجر (تبعید شده، فراری) در هند استند، و تنزین در هند به دنیا آمده و در آنجا بزرگ شده است. اما عضو فعال جنبش "تبت آزاد" است و آرزو دارد روزی در تبت مستقل زندگی کند.
تنزین در این روزها روی یک برنامه صلح برای کودکان تبتی در هند کار می کند، در کنار آن هفته ای 8 ساعت کار می کند و همه صنف هایش کیمیا، ریاضی و بیولوژی اند ( گاهی من و دیبره تعجب می کنیم او چطور با این همه مضامین خشک، دشوار و خسته کن کنار می آید). هر صبح باید برای صنفهایش بیدارش کرد، همیشه باید دلداریش داد که خوب نمره خواهد گرفت. تنزین به سه چیز خیلی تعهد دارد: خانواده اش - دوستانش و نمرات بالا. گاهی آنقدر به خاطر صنف هایش خودخوری می کند و آنقدر می ترسد که دیبره و من نگرانش می شویم. در تنزین محبت، وفاداری و زحمت کوشی را دوست دارم.
رویای نازنین و زحمتکش هم دوستم است که بوی بامیان می دهد و با هم از وطن قصه می کنیم. همت او برایم ستودنی است. سیدنی هم اطاقی ام را هم خیلی دوست دارم و در مورد یهودیت ازش آموخته ام. حرمتش به ادیان دیگر برایم قابل ستایش است و به عنوان یک مسلمان و یک یهودی همزیستی فوق العاده دوستانه ای داریم.
عده محدودی از آشنایانم، دختران انقلابی افسرده ای هستند که ستاره سرخ بر کلاه خود دارند و دستمال گردن فلسطینی بر شانه. زیاد سیگار می کشند، با مشت محکم به میزها می کوبند، به امریکا و جهان نفرین می فرستند، به صنف ها نمی روند، ناکام می مانند ولی خیلی کتاب می خوانند. بدبین و منفی باف استند و همه مشکل جهان را به پای غرب ختم می کنند ( که گاهی تا حدی حق دارند). اینها اکثرا همجنسگرا هستند و دنبال راهی برای گریز از کشورهای خود می گردند، تا در این "غرب" به قول خودشان "لعنتی" با دوست دخترهایشان قانونا ازدواج کنند. در مورد این گروه نمی دانم به "جسارت و ایده آلیسم" شان حسرت ببرم و یا بر بیزاری شان از جهان تاسف بخورم. هر چند با دردهای شان همدردم اما از همراهی با آنها می گریزم چون راه حلی به جز نفرت ورزیدن ارائه نمی کنند و به نظرم "راه" شان به جایی نمی رسد.
در بیرون از دانشگاه با چند زوج میانسال امریکایی صمیمی هستم که به مسایل افغانستان و جهان علاقمندند و آنقدر شور آموختن دارند که از هر فرصتی برای آشنا شدن با فرهنگ های دیگر استفاده می کنند. برخی شان از اشتباهات دولت خود شرمسارند و می خواهند با مهربانی و دوستی کمی از بار این شرمساری بکاهند.
در میان جوانان امریکایی اما بجز هم اطاقی ام دوست نزدیکی ندارم، شاید برای اینکه با همه دختران جوان امریکایی که می شناسم، حرف برای گفتن ندارم .
این هم داستان دوستی های پاک.. و دیگر چی؟ خوب ترم جدید شروع شده و دوستان دیگری در راهند که رنگ های تازه ای را به زندگیم می آورند، سخت چشم براهم. تا نامه ای دیگر، خدا نگهدار
شهرزاد
عاشورا برایم در کودکی به معنای نذر شله شیرین، خوشبویی، چشمان نمدار عمه، سکوتی اندوهگین و آهنگ های قوالی بود. بعدتر هم که بزرگ شدم و به کابل آمدیم تکیه خانه رفتن، قران خواندن و فیلم های در این مورد دیدن، برای عمه قصه های پیامبران خواندن و دور هم جمع شدن، دور دیگ نذر گرد آمدن و نذر به همسایه ها دادن جزئی از مراسم عاشورا در خانه ما بود.
من این روز را با این نشانه ها شناختم: احترام، حرمت گذاری، انفاق، همدلی، سکوت، اندوه و اندیشیدن به عدالت. وقتی داستان این روز را بارها از افراد مختلف شنیدم و خواندم عنصر حق طلبی و مبارزه نیز خیلی در ذهنم بر جسته شد. بیش از همه قسمتی را دوست داشتم که حضرت حسین به همه اجازه این را می دهد که خود را از خطر برهانند، آن هم در سیاهی شب و بدون اینکه رسوا شوند. این گذشت مرا به تفکر وا می داشت، مرا به تفکر وا می دارد. برای من حرمتگذاری به زندگی دیگران در یک نبرد نابرابر و از خودگذشتگی برای تحقق آرمان هر دو در عاشورا نهفته اند.
امروز دور از خانه نمیتوانم نذر بپزم، به زیارت سخی بروم ، اما میتوانم به همه آن نشانه ها و معنای آنها فکر کنم و به این که نباید تسلیم ظلم، بی عدالتی، حق تلفی و ستم شوم. شاید امروز باید با روش های متفاوتی مبارزه کرد، اما پیام عاشورا برایم این است: باید مبارزه کرد. نباید تسلیم شد. مهمتر از آن باید در هنگامه نبرد به حرمت زندگی دیگران اندیشید.
تاسوعا و عاشورا را تسلیت می گویم.
شهرزاد.
درس هایم این روز ها خوب نیست. هیچ چیز خوب نیست ولی من راضی ام. چون من به تکان خوردن نیاز دارم. من باید وضعیت خود را قبول کنم و باید به شما هم راست بگویم. کاذب نباشم و نگویم خوشحال استم. خوشحال نیستم و ناشادی هایم من استند برای همین شما باید نگران نباشین. این روز ها حال و هوای خوبی ندارم شاید هم یک دلیلش آب و هوای شهر ماست. نمیدانم.
درس هایم خوب نمیشوند. شب ها تا دیر درس میخوانم ولی زود فراموش میکنم و هیچ تغییری در نمراتم نمیبینم. این کمی آزار دهنده است. برای اینکه امیدوار میشوم و بار ها بیجا امیدوارم میشوم و میشکنم. این برای من میگوید من آدم ناقابل استم. آدمی که در هیچ کاری خوب نیست. در هیچ درسی خوب نیست. هیچی یاد نمیگیرد. این برای من از آینده ام که آدمی بیکاره و هیچی خواهم شد میگوید. درد دارد.
هیچ دوستی در اینجا ندارم. یگانه دوستم هفته قبل به من گفت دوستی با من برایش جالب نیست. گفت عجیبم. و رفت. حالا با دخترانی که همیشه خوشحالند و میخندند دوست شده است. وهمیشه میخندد. من دلم برای او بیشتر ا خودم میسوزد. چون آنانی که میخندند درد هایشان بیشتر از من است که نمیخندم. آنان راه درازتری را باید بروند راهی را که من هیچگاهی نرفتم. هیچگاه فرصتش نبود و در من گم شد.
دیروز نزد روانشناس رفتم. زیاد خوب نبودم. و گریه کردم. حالا از خودم متنفرم. برای اینکه نزد یک آدمی که برای دلداری دادن من پول میگیرد گریه کردم. سخت کاذب است.
بعد از این باید در اطاقم درس نخوانم. روانشناس گفت باید بروم با یک استاد درس بخوانم. و استاد هم گفت که من تلاش کنم با او راحت باشم. گفت تمام مدت درس نخواهیم خواند. تفریح میکینم. بازی میکنیم و خوش میباشیم. از من قول گرفت امروز تمام روز را خوشحال باشم.
گفت روز یکشنبه دفتر صاحب مکتب را برای من باز میکند تا آنجا درس بخوانم روی میزش. وحس کنم ملکه روز شده ام. خوشحال شدم و منتظر فردایم.
آغا جان نامه ای تان خواندم. و خوشحال شدم. من حد اقل میتوانم گاهی نوشته کنم. خوب یا بد. این یک امیدواری است. تلاش میکنم بیشتر بنویسم. من شکننده شده ام و حرف های مردم علاقه ام به نوشتن را در من سرکوب میکند. اما تلاش خواهم کرد
باز یک روز تازه آغاز شد. چه اتفاق دلپذیری! آفتاب و سرما، نوری که از پنجره می آید ،ورزش، و روزی خالی که با هر چه دلت خواست پرش می کنی.
آغا جان سلام
اول اینکه سپاس از پاسخ تان. دوم اینکه خوبم، دوباره کم کم خون به رگانم می دود چون صنف ها بزودی شروع می شوند و زمانی برای حسرت خوردن نمی ماند. حس خوبی است که دوباره دختر منظمی شوم، درس بخوانم و کار کنم.
اینکه گفتم دختر منظمی شوم راست می گویم. در تعطیلات کمی بی نظم شده بودم و اوقات خواب و بیداری ام به هم خورده بود و کمتر کتاب می خواندم.. خلاصه خیلی بد شده بودم. این از ضرر های تنهایی برای یک انسان نه چندان مسئول است. چون اگر انسان مسئولی می بودم حتما در این مدت چند داستان ترجمه می کردم،می نوشتم و یک دو رمان می خواندم.
آغا جان، در این دو هفته اخیر تنها زندگی کرده ام. هم اطاقی ام هنوز بر نگشته است. هنوز باور نمی کنم که این همه مدت طولانی تنها بوده باشم. سخت تر از آن باور این مسئله است که سال آینده بکلی در اطاقم تنها خواهم بود.
وقتی هنوز به اینجا نیامده بودم گاهی با خود فکر می کردم تنهایی چگونه خواهد بود؟ دوری از خانواده؟ و همیشه می ترسیدم. می ترسیدم که این دردها مرا پژمرده کنند چون به قول شما بسیار "نازدانه" هستم گاهی. باید یاد می گرفتم که جبر تنهایی را به یک اختیار هدفمند تبدیل کنم.
حالا بعد از مدتی تنهایی ( چون زمانی هم که اطاقی ام اینجاست ما عملا تنهاییم- خیلی کم با هم حرف می زنیم و فقط گاهی شامگاهان همدیگر را می بینیم) کم کم طعم آن را می دانم. نه به آن اندازه دشوار است که من فکر می کردم نه آنقدر آسان که بعضی ها تظاهر می کنند. یا شاید برای بعضی ها آسان باشد، چی میدانم.
برای من خاطرات تنهایی در مجموع دلپذیر بوده است. مجال تفکر در مورد خودم را داشته ام. نوشته ام و خوانده ام. قدم زده ام و برای روزهای خودم برنامه ساخته ام.
تنهایی به من در مورد ظرفیت ها و توانایی هایم نیز آموختانده است. خیلی از کارها را که در خانه دیگران برایم می کردند، مجبورم خودم بکنم. و البته کشف کردم که می توانم این کارها را انجام بدهم ( خودم در دفتر در مورد معاشم گپ بزنم چون هیچ همکاری نیست که این کار را برایم کند، لباس هایم را بشویم، ظرف ها را بشویم، اتاقم را منظم نگه دارم، خودم را دلداری و روحیه بدهم، به وقت بیدار شوم و حتی دوستم تنزین را بیدار کنم و ...)
دیبره دوست برازیلی ام می گوید: هر چیزی که ترا نمی کشد (مرگ نمی آورد) ، به توانایی ات می افزاید. تنهایی برای من چنین بوده است گاهی درد آور اما اکثرا سازنده. تنهایی بر توانایی و مقاومتم در برابر مشکلات افزوده است. مهارتم در حل مشکلات و بر طرف کردن موانع افزایش یافته است و ها.. بر استقلال روحی و اراده ام نیز افزوده است. حالا قدر با جمع بودن را بیشتر میدانم.
اما خیلی از خود و تنهایی تعریف کردم.. بگذارید کمی از بدی هایش هم بگویم. حس می کنم اگر انسان خیلی تنها بماند کمتر می تواند با جمع سازگاری نشان بدهد، کمی خود خواه و خود محور می شود. مجبور نیست مدارا و مراعات کند. همه چیز باید مطابق میل "من" باشد، در برنامه ریزی ها شادمانی "من" مهم است. به مرور زمان، تنهایی ممکن است میان انسان و دوستان و خانواده اش فاصله ایجاد کنند. چون وقتی بر می گردی، همه چیز مثل سابق است فقط تو که تغییر کرده ای و این تو را خسته می کند. همه اشتیاقت برای برگشتن در میان سوء تفاهم ها و ناسازگاری ها گم می شود و قلبت را غبار می گیرد.
برای هم سن و سالان من بخصوص، تنهایی ها گاهی خیلی اندوه دارد.. خیلی غم دارد. در غم غمگسار باید.. هیچ کسی نیست که ترا درک کند، حرف هایت را بفهمد و انسان به انسان نیاز دارد. در این زمان اگر احتیاط نکنی در دام کسانی می افتی که دوستی شان رنج و ناشادمانی می آورد، رنگ زندگیت را چرکین می کند و گاهی تو را به گودال می کشاند.
اگر انسان همیشه مراقب نباشد و با خود رفتار صادقانه و رو در رو نداشته باشد، تنهایی میتواند خیلی تنبل کننده باشد. در خانه نیستی که دسترخوان بزرگ هموار شود و مادر ده بار صدایت کند نان بخور، بنا بر این کم کم عادت می کنی که وقت و بی وقت نان بخوری. صبح های رخصتی کسی نیست که به زور کمپل را از سرت بردارد، بنا براین بخواب، عزیزم، بخواب و بعد همه روز را کسل باش و همه شب بی خواب. کسی نیست که ببیند تو چی می پوشی، چی می خوری، چی می خوانی، و گاهی انسان به کسی نیاز دارد که این چیزها را ببیند. حداقل من نیاز دارم، شاید انسان هایی که تجربه بیشتری در تنهایی دارند از وجود یک انسان دیگر برای خوبتر بودن احساس بی نیازی کنند.
تنهایی برای مدتی خوب است، انسان به آن نیاز دارد. به این نیاز داری که از شور و شر دنیا کناره بگیری و مدتی با خود خلوت کنی. تنهایی آزمایشی است برای شجاعت و بردباری انسان. شجاعت اینکه با وسوسه ها و افکار و "خود" رو در رو شوی، نگاهی به چاله سیاه درون خود بیاندازی و نگهبان خود باشی. من باید در تنهاییم بردبار نیز باشم چون چون خیلی بردباری نیاز دارد که من خودم را تحمل کنم، "خود" ی که تنبل، کار گریز، بی قرار و گاهی خیلی ذله کننده است. کسی که در روند این آزمایش، انسان بهتری شد و بر عیب ها و مشکلات خود سختگیرتر، خوشا بحال او.
بگذارید این را هم بگویم آغا جان که به دشواری می توانم با کسانی همدل باشم که برای گریز از "آلودگی" بیرون و "کثافت" زندگی به تنهایی پناه می برند، من پناه بردن را دوست ندارم ، در افتادن را ترجیع میدهم. بر علاوه به نظرم تنهایی می تواند به همان اندازه فاسد کننده باشد.
زندگی با جمع سیمای زندگی واقعی است. چون بهر حال ما مجبوریم با مردم کار کنیم، حرف بزنیم، رابطه داشته باشیم، زندگی کنیم. شیرینی زندگی برای من همین است که بتوانم در میان جمع باشم، یاد بگیرم که در میان جمع طوری زندگی کنم که رابطه هایم شادمان کننده و آرامش بخش باشند نه موجب ایجاد سوء تفاهم و رنجش. اما همواره آنطور نبوده است، در خیلی از موارد ابر سوء استفاده و حس تحقیر شدگی روزهایم را تاریک کرده است. حالا میدانم که من در ایجاد آن موقعیتها، خودم بیشتر از همه مقصر بوده ام چون تعادل میان جمع و خلوت را نمیدانستم، چون خلوتم را به جمع می بردم یا از جمع پراگنده توقع همسویی با افکار تنهایی ام را داشته ام.
کسانی را می شناسم که توانسته اند تا حدی به این تعادل در میان خلوت و جمع برسند. الگوی من در این مورد، آغاجان شما بوده اید. شما همیشه به حرف پیر نقشبندیه "خلوت در انجمن" عمل می کنید . زندگی تان آمیخته با فعالیت جمعی بوده است، اما توانسته اید در میان آن جمع متنوع، خلوت درون خود را حفظ کنید و درون تان را از جمع غنی تر سازید. گاهی اگر آلودگی در بیرون است شما توانایی آن را دارید که در میان آن آلودگی صفای خاطر خود را حفظ کنید و به تعصب و کینه کشانیده نشوید. خودم را دلداری میدهم که این توانایی برای من با تجربه خواهد آمد و افتادن و برخاستن.
اما در اینجا هم همیشه تنها نبوده ام. دوستانی دارم که در نامه آینده در موردشان خواهم نوشت، پنجره هایی که به رویم گشوده شد و گنج هایی که کشف کردم. فقط باید یادم نرود همیشه از خودم بپرسم تنهایی ات پربار است؟
شادمان باشید
شهرزاد
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم.
و می خواهم درس ها شروع شود- تمام شود- در میدان هوایی کابل پیاده شوم..
و ادامه نامه پدر( امروز فرستادند به خدا و گرنه زودتر می گذاشتم):
به نظر من علت اصلی خشونت ها ی دوران ما حرص - غرور ـ تعصب و خود برتر بینی عده ای است که که همزمان با فربه تر شدن از دنیا- چشم روح شان لاغر می شود و میپندارند که همه جامعه انسانی باید در برابر انها منقاد و مطیع باشند و به فرو مایگی تن دهند. بعد این فربهان در میان خود نیز اختلاف دارند. انها با همدیگر می جنگند و عده ای گرسنه تحقیر شده- ذلیل گردیده در عین زمان جاهل و نادان به حیث هیزم اتش ان جنگ استفاده می گردند.
می توان به برتری دینی فلسفه ای معتقد بود اما اثبات این حقانیت و برتری را با انسانی ترین شیوه ها پیش برد مانند مسیحیان نخستین. زیرا همه چیز و از جمله فلسفه علم دانش هنر و حتی دین برای انسان است نه انسان به خاطر انها. این ترفند "جنگ تمدن ها" در حقیقت به خاطر گروهی ساختن و انحراف اذهان از علل اصلی جنگ و خشونت برای رفع ضرورت حاکمان دوران اختراع شده و به زور تبلیغات انبوه جا باز کرده است.
این هم نامه پدر. خوب مواظب خود باشید- زکام نشوید و دلتنگ هم نشوید.
شهرزاد
آغا جان سلام
شامگاه ماه نو را دیدم. برای اولین بار در این کشور ماه نو را دیدم و خیلی شادم کرد. کنارش هم یک ستاره بود، روشن، درخشان، راهگشا. ماه نو را در خیالاتم به روی همه کسانی دیدم که دوست شان دارم و به روی کابل که امیدوارم تابستان ببینمش.
اندیشیدم که در زیر همین آسمان و همین ماه، چه مردمان متفاوتی زندگی می کنند. چقدر این تفاوت ها می توانند زیبا باشند، ولی گاهی مایه جنگ و جدال می گردند.
در نامه قبلی گفته بودم که ادیان بزرگ میتوانند مشترکات داشته باشند. فکر می کنم یکی از مشترکات غم انگیز ادیان این است که در اکثر موارد پیروان هر دین فکر می کنند تنها خودشان برگزیده وشامل رحمت خداوند هستند، فقط خودشان کلید بهشت را در دست دارند و این طرز تفکر وضعیت را پیچیده می کند. یگانه راه حل به نظر این اشخاص این است که دیگران هم مثل آنها فکر کنند و در واقع جهان یکدست و یک رنگ شود. این طرز تفکر به ترحم به دیگران، تمسخر و بلاخره به تشنج منتهی می شود. باید از اینها پرسید که اگر خدا می خواست چرا همه را مسلمان نیافرید یا همه را یهود و یا نصارا نساخت؟ مگر تفاوت ها در جهان نشانه این نیست که خدا جهان رنگارنگ و متنوع را دوست دارد؟
بعد گروهی دیگر مدافعین اند. این اشخاص تصورمیکنند که همه دنیا برای تخریب دین آنها بسیج شده است، البته ممکن است ترس شان کاملا خیالی نباشد اما غم انگیز است که یک انسان همیشه در حالت دفاعی و تهاجمی به سر ببرد. گاهی وقتی به این دسته از انسان ها بر می خورم می خواهم بگویم خاطر جمع باشید، هر عقیده ای اگر بر اساس شناخت درست از فطرت انسان به وجود آمده باشد، ممکن نیست به آسانی از بین برود. نباید نگران دفاع از هر دینی بود، چون اگر خدایی این ادیان را فرستاده خودش هم میداند چگونه این ادیان را حفظ کند. به نظرم وظیفه یک انسان مذهبی این نیست که در حرف تلاش کند دیگران را متقاعد به مذهب خود کند، بلکه باید طوری رفتار کند که مردم تجسم خوبی مذهبش را در رفتار او ببینند.
و البته دسته های دیگری وجود دارند و کسانی که در هیچ یک از این دسته ها نمی گنجند. کسانی که مذهب شان مهر ورزی به انسان و به خداست.
در مورد خودم حس می کنم سرگردانم. در این روزها دلم بهانه یک مسجد یا زیارت را گرفته است. می خواهم بروم در یک زیارت بنشینم، باد بوزد، کبوتران سفید در آسمان بچرخند، و من به گنبد نیلی زیارت چشم بدوزم و مدتی همانطور در سکوت دعا کنم. برای این دنیای دیوانه دعا کنم که معلوم نیست به کجا می رود. برای انسانیت که بیمار شده است، برای دوستانم، خانواده ام و برای خودم که چنین سرگردانم. شاید که خدا نشانه ای بفرستد.
این پریشانی دلپذیر است. گاهی اوقات به یک یقین آرامش بخش می رسم، نرم و مهربان می شوم و آسانتر گریه ام می گیرد. گاهی تلاش می کنم برای دینداری یک چهارچوب مشخص و منطقی ایجاد کنم. گاهی هم اصلا دین برایم دغدغه نمی باشد.
گاهی فکر می کنم خدا در درون هر انسان است. همه مهربانی، خوبی و لطافت انسان برای این است که خدا را در درون خود دارد. باید خدا در درون انسان رشد کند. اما برخی از انسان ها وقتی خودشان بزرگتر می شوند، خوبی در درونشان ضعیف تر می شود، می میرد، بعضی ها خدایشان روز بروز شگوفا تر می شود گاهی هم قهر می کند، گاهی هم بیمار می شود. عشقی بزرگ ظرفیت های انسان را بالا می برد و به خدای درونش نزدیکتر می کند.
خدا دوست دارد انسان ها شادمان باشند، بخندند، عشق بورزند و مهمتر از همه توانایی تقسیم زیبایی ها را داشته داشتند. حس می کنم خدا می خواهد که من به دیگری چون خودم احترام بگذارم چون در درون او هم خدا نفس می کشد.
شاید نباید اینطور فکر کنم. من چه حقی دارم که در مورد این مسایل حرف بزنم. مطالعاتم در سطحی نیست که بتوانم این مسایل را تحلیل کنم. اما آغا جان، می خواهم این حرف ها را برایتان بنویسم چون به بهانه به شما نوشتن میتوانم افکارم را روشن تر ببینم و متوجه ضعف های خودم شوم.
در کابل که بودم خیلی چیزها برایم حل شده بود. مسایل را بیشتر در سطح میدیدم. شکی نداشتم که یک حکومت سکولار میتواند خیلی از مشکلات را حل کند. شما همیشه می گفتید موضوع اینقدر ساده نیست شهرزاد. من لجبازی می کردم، نمی پذیرفتم. حالا برنده اید، می پذیرم که موضوع آنقدر ساده نیست. می پذیرم که استبداد سکولار، می تواند به اندازه استبداد مذهبی خطرناک باشد. میپذیرم که در یک جامعه مذهبی مثل افغانستان نباید کورکورانه یک حکومت سکولار را تحمیل کرد. چون حالا، در ایالات متحده امریکا می بینم که مذهب خیلی نقش اساسی در سیاست دارد و اگر چشم پوشی های نا سنجیده از این نقش صورت بگیرد، یک عده میتوانند خیلی به شکل فجیعی از دین سوء استفاده کنند.
این نامه چقدر پراگنده شد، مثل حرف هایم. باید یاد بگیرم که منسجم تر افکارم را بیان کنم، حتی اگر خود اندیشه هایم منسجم نیستند.
آغا جان، به خدا می سپارم تان. امیدوارم تا نامه ای دیگر با حرف های تازه تری بیایم و دغدغه دیگری مطرح شود.
شهرزاد

