دوستان خوبم سلام
حرف هایی دارم که می خواهم بنویسم. اما در هیچ قالبی درست نمی آید. نمی خواهم هیچ چیزی را تحلیل کنم، فقط می خواهم حرفهایم را بگویم و کسی بشنود. در خانه این کار را با پدر می کردم. بلاخره تصمیم گرفتم که حرفهایم را در قالب نامه هایی به پدرم بگویم. اما طبعا همه شما می توانید در مورد این افکار نظر بدهید، نقد کنید و وارد بحث شوید. این اولین نامه است.
سلام آغاجان
همه می گویند کابل عروس شده است، سفید سفید اما میترسم هوای سرد خیلی آزارتان بدهد.
رخصتی ها هفته آینده به پایان میرسند و درسهایم شروع می شوند، من با وجود تنبلی ام بی صبرانه منتظرم. صنف های اینجا آنقدر خوبند که می خواهم زودتر شروع شوند و بیشتر وقت داشته باشم لذت ببرم.
من در رخصتی چی می کنم؟ کار می روم آغا جان و شب های کمدی های ایرانی می بینم، با دوستانم حرف می زنم و به پری نامه مینویسم. یک کتاب هم از کتابخانه گرفته ام که نامش است فرزندان دینارزاد و مجموعه کارهای داستاننویسان معاصر عرب- امریکایی است. از درد مشترک ما "مهاجرت" می گویند و از زندگی در "دنیای جدید". اما هر بار چشمم به نام کتاب می افتد عصبانی می شوم و می گویم دینار زاد خواهر شهرزاد که عرب نبود، یا بود، چی می دانم؟ نباید تعصب ورزید.
این روزها افکار مختلف گاهی آشفته ام می کنند. تنها هستم و مارشا (مادرخوانده ام) هم برای 11 روز وارد یک دوره اعتکاف شده و نمی تواند به تیلیفون جواب بدهد، با کسی حرف بزند، ایمیل بنویسد و یا حتی کتاب بخواند. نمیدانم چرا این کار را کرده است. ولی در این مملکت حق دارد که برای مدتی به سکوت پناه ببرد چون در اینجا لباس ها حرف می زنند، مغازه ها حرف می زنند، جاده ها حرف می زنند، تیلیفون ها حرف می زنند، تلویزیون ها و رادیو ها که وظیفه ای به جز حرف زدن ندارند و فقط انسان ها کمتر با هم حرف می زنند. بنابر این من فکر می کنم زمان این است که این مردم کمی با خود و دیگران حرف بزنند، مثلا اگر من به جای مارشا می بودم برای یازده روز فقط نزد یکی از دوستانم می رفتم و با او حرف می زدم.
در این روزها حس میکنم خدا از من قهر کرده است. میدانم که می خندید و می گویید خدا، انسان که نیست قهر کند و باز تو چرا همه عادت های بدت را به دیگران می چسبی؟. اما راستی آغا جان، خدا از من قهر کرده است. شاید چون نمیدانم در کجا عبادت کنمش، در اتاق کوچکم، در مسجد، صومعه، معبد یا کلیسا. چی تفاوتی دارد در اصل؟ آغا جان، چه تفاوتی دارد؟ یادتان هست چقدر در مورد برتری اسلام بر ادیان دیگر بحث کردیم و من می گفتم که همه ادیان مساوی اند و این برتر و پایین تر بودن است که جنگ و نزاع و خشونت می آفریند. این خشونت برای من در اینجا مملوس تر است. هر چند اینجا انفجار نیست، حمله انتحاری نیست، "همزیستی مسالمت آمیز" است. اما نمیدانم، شاید به این دلیل که پدر و مادر هم اطاقی ام از من چون مسلمانم می ترسند این را حس می کنم. شاید به این دلیل که "مارال" اعتقاد دارد هر کس حجاب ندارد روسپی است، شاید به این دلیل که نیمی از آشنایان امریکایی ام بعد از 11 سپتامبر فهمیدند ادیان دیگری وجود دارند، شاید هم به این خاطر که من خاطرم زنگار گرفته است.
به هرگل می رسد می بوید این دل- نمیدانم کی را می جوید این دل
فکر می کنم این بیت وضعیت مرا می گوید در مورد مسیحیت، یهودیت و اسلام می خوانم، اما شاید خوب نمی خوانم چون فکر می کنم تنها این ها نمی توانند مرا ارضا کنند. حس می کنم خدا باید بزرگتر از این ها باشد. شاید خدا در دل همسایه هندویم پنهان شده است.
این هم آزارم می دهد که دین هم اصلی و فرعی دارد، بزرگ و کوچک دارد. برخی از پیروان سه دین بزرگ ، تاکید می کنم برخی ، همیشه می جنگند، قتل عام می کنند و از همدیگر متنفرند. ما انسان ها هر کدام دعوا داریم که خدای خودما بهتر است و باز ادعا داریم که یک خدا بیشتر وجود ندارد.
ادیان بزرگ وجود دارند، وجود خواهند داشت. حتما ادیان بزرگ نقطه های مشترک خیلی دارند. شاید آموختن در مورد این اشتراکات پیروان این ادیان را به هم نزدیک کند. نمی دانم. شاید نکند.
شاید اگر دین نمی بود، انسان ها بهانه دیگری برای نفرت ورزیدن می یافتند، مثلی که رنگ و قبیله و زبان و جنس بهانه ستم کردن است.
آغا جان، کم کم ساعت 11:30 می شود و من باید سر کار بروم. روز دیگر بیشتر از پریشانی های ذهنم می نویسم.
شادمان باشید.
شهرزادتانچند خاطره از زمستان ها
سرم را که روی شانه های پدر می گذارم شاد میشوم. دلم سبک می شود، دلم گرم می شود. شب های بلند زمستان معمولا پدر برای ما قصه می گوید، قصه زمانی که همسایه را برفی کرده بودند، از کابل سابق، از کتاب های که خوانده، از دوستانش، انسان های نازنینی که می شناسد و می شناخته. خیلی ها را از قصه های پدر شناختم، از همه با خوبی و مهربانی حرف می زند. من کنار پدر می نشستم و بعد اقبال حسودی می کرد. بعد سوال همیشگی: آغا جان، مره زیاد دوست دارین یا پری ره؟ مره زیاد دوست دارین یا الیاسه؟ آغایم همیشه به شوخی می گویند من هیچ کس را دوست ندارم. نمی دانم در این شب ها کی این سوال را از پدر می پرسد. نمی دانم در این شب ها از کی این سوال را بپرسم.
روز عید قربان است و ما همه به کارته سخی رفته ایم. توپ های برف به شانه های من می خورند، خم می شوم و با دستان یخ زده برف را گلوله می کنم، نشانه می گیرم، طبعا هدف شانه لالا فکرت است. همه برف بارانش کرده ایم حتی برادر خوردم جلال هم. حالا جلال شادمان ایستاده است و لبخند می زند. چگونه می تواند دوستش نداشت این کودک را؟ این کودک را که به درخشش چشمانش دل بسته ام؟ که چشمانش ستاره های خانه ماست.
برف تند و بی وقفه می بارد. کوچه بکلی سفید است. من و پری دنبال جای پایی می گردیم که پای خود را بگذاریم. دستان ما سرخ شده اند. دست پری را محکم گرفته ام. -ساعت چند است شهرزاد؟ - نمی فامم -دیر خو نشده باشه کورس. - نی پری، تو هم چقه زق می زنی، کاش که عصای آغایمه می آوردیم، در چقری نفتیم.مادر هم مصروف بخاری تکانی بود و با ما نیامد. دو روز شده که بخاری دود می کند و نفس تنگی پدر شدید شده است. کوچه ها چقدر خلوتند.. مبادا ما را بچه برک ببرد... موزه ام سوراخ است و برف به داخل جورابم نفوذ می کند. بینی پری سرخ شده است، - بزور آوردم بیچاره ره. خو غیر حاضر می شدیم دیگه، زود برسیم و پیش بخاری بشینیم. یک بار پیش بخاری بنشینم دیگر هیچ وقت نمی خیزم. دو قدم دیگر و میرسیم. در آستان دروازه کورس از پا می افتم. صدای پری از دور می آید: شهرزاد، شهرزاد.
من و مادر هر دو منتظر سرویس استیم. هوا سرد و زمین لخشنده است. باد بینی ام را با خود برده است. پسرک اسپندی برای دهمین بار از زنی که کنار ما ایستاده می پرسد: خاله، اسپند کنمت؟. دستان کوچکش سرخ شده اند، کفیده اند. میترسم پوست رویش، پوست دستانش پاره شوند و خون سرخ روی جاده بپاشد. موترهای شخصی و تاکسی ها تیز تیز از برابر ما می گذرند. هیچ کسی از پنجره موترها به بیرون نگاه نمیکند. یکی دو تا تاکسی می ایستند، اما مادر سرتکان می دهد که یعنی دربست نه. یک موتر شخصی می ایستد، شیشه پایان می آید. جوانی که مثل دانشجویان به نظر می آید به مادر می گوید: کجا می روین، مادر جان؟ مادر می گوید: بفرمایین شما. -نی اگر شار می روین خو مه هم هموسون میرم، در کورس درس میخوانم مادر جان. مادر دل و نادل نگاهی به آن زن دیگر می اندازد، می رین شما هم؟ -ها، بریم همشیره، ای خو بچی ما واری است. هوای درون موتر گرم و خوشایند است. جوان به احترام ما صدای تیپ را کم می کند. پسرک اسپندی هنوز با چشمان خسته روی سرک منتظر است، موتر حرکت می کند وما هم تیز از برابرش می گذریم.
از زمستان خیلی خاطره دارم. زمستان فصل تنبلی من است. موسم کلیدر خواندن و در دور بخاری ماندن. فصل سکوت ، گریستن در درون خود. فصلی که فقرا را رسوا می کند...
شهرزاد
شهرزاد من! اگر تشکر گفتن دروغ نبود حالا ازت تشکر میکردم از اینکه مرا دعوت به اعتراف کردی!!
و سلام دوستان!
پری استم. من هم دقیقا مثل شهرزاد نمیدانم هفده سال دارم یا شانزده. تاریخ تولدم در پاسپورتم ۱۹ مارچ ۱۹۹۰ میلادی است. و امروز در این نوشته اعتراف میکنم که:
* اطرافیانم به من به عنوان یک موجود بسیار عجیب و غریب و مرموز نگاه میکنند.
* در تمام زندگی ام هیچگاهی دوست صمیمی نداشته ام به جز خرگوشکم شهرزاد.
* از آزار دادن خودم لذت میبرم و حس میکنم مرا سبکبال و راحت میسازد.
*خود را برای اینکه با خودم کنار می آیم آفرینی میدهم و گاهی هم به خود میکویم: آفرین که با این آدم میسازی و دیوانه نمیشوي!
* وسواسی استم و از تاریکی و تنهایی و نگاه ها و صدا ها و از خودم میترسم.
* دروغ بیشتر از همه چیز آزارم میدهد.
* آرامش یک صبح انتظار گریه کارتون موسیقی و به خصوص آهنگ قصه عشق و نوشتن را دوست دارم.
* خودخواه استم و آزار دهنده.
* دو سه روز است از پس یک عینک به جهان نگاه میکنم متوجه شدم که در پس این شیشه ها مردم بیشتر لبخند میزنند.
*از روز های ابری بدم می آید.
* در موارد بسیاری عصبی و کم حوصله استم.
* نوری که در روز های ابری از پس ابر ها پدیدار میشود خدای من است.
*با خودم بسیار حرف میزنم. گاهی هم اطاقم فکر میکند دیوانه شده ام. ولی من حرف زدن با خود را دوست دارم چون حس میکنم تنها خودم تمام حرف های خودم را دقیق میشنوم.
* بی تفاوتی در برابرم قلبم را میشکند ولی دوباره پیوند دادن تکه های قلبم زیاد سخت نیست. اکثرا زود فراموش میکنم.
* در ناراحتی بیش از حد سکوت میکنم نه دعوا.
* از همه مردان میترسم به جز از پدرم.
* مهربانی مادرم را بسیار دوست دارم.
* عشق میورزم و در این اواخر تنها برای رنج بردن عشق میورزم.
* مادر شدن را دوست دارم.
* از پایان ها بدم می آید ولی فکر میکنم برای حالا اعتراف کافیست.
سلام و درود
لالا الیاس خوب و نازنینم ( رسمی اش می شود سید الیاس علوی شاعر خوب و موفق) مرا به بازی شب یلدا دعوت کرده است. هر چه وبلاگش "مرده های بی برکت" را گشتم چیزی در مورد قوانین این بازی نیافتم. الیاس هنوز به نامه و سوالاتم جواب نداده است. من هم از تاخیر در بازی کم کم وجدان درد می شوم. بنا بر این چیزهایی می نویسم شما ببخشید اگر بد بازی کرده ام.
- یک دختر تنبل، ساده و خیالپرداز استم که مزید بر عیب های دیگر عینکی هم می باشم (عینکی های دیگر به دل نگیرند). خیلی چیزها را دوست دارم از جمله خدا، زندگی، خانواده، خنده، گل، دوستانم و کتاب را. موسیقی و فیلم هم در دنبال می آید. تفریحم قصه کردن با دوستانم، حافظ خواندن، فیلم های خوب تماشا کردن و گاهی رقص است و دیگر چی.. پیاده روی، بوی کتاب های تازه، رنگ رفتگی و حاشیه های کتاب های کهنه، گفتگوهای طولانی و عمیق، سیب و هوای تازه را دوست دارم. خیلی چیزهای دیگر را هم
- گاهی خیلی دقیق استم مثلا دقیقا میدانم که در ۱۴ عقرب سال ۱۳۶۶ به دنیا آمده ام و سال تولدم، سال خرگوش بوده است. بنابراین پری شماره مرا در تیلیفون خود زیر اسم خرگوش ثبت کرده است. این راز است البته.. و اما با اینهمه دقت نمی دانم که بیست ساله هستم یا نوزده ساله. یک دعوای حاد در میان دوستانم بر سر این موضوع جریان دارد، اگر کسی با دلایل قانع کننده ثابت کرد که نوزده ساله یا بیست ساله استم، سپاسگزار می شوم.
گاهی خیلی سر بهوا مثلا همین لحظه یادم رفته است که دیگر چی میخواستم بنویسم و ها راستی ، در جریان ترم فقط اسم سه یا چهار نفر از هم صنفانم را یاد گرفتم که حالا دوتایش را فراموش کرده ام. و وقتی آدرس محلی را به من دادید میتوانید مطمئن باشید که هرگز نمی یابم.
- از چی بدم می آید؟ از خودم زمانی که تنبل می شوم. از دنیا زمانی که غیرعادلانه بودنش قلبم را سوراخ می کند. بیشتر از همه چیز از جنگ . از هر نوع آلودگی و تلاش برای لجن پاشیدن به نام یا شهرت کسی یا زیبایی و لطافت چیزی. از اینکه دوستانم به نامه هایم جواب ندهند و از کسانی که شعر ها و آهنگ های خوب را با صدای بد و موسیقی گوش خراش میخوانند و از پارتی یا همان مهمانی های اینجایی. شلغم را هم دوست ندارم.
- آخرین باری که گریه کردم، امروز بود. زمانی که با زبیده از پدر و مادر قصه می کردم.
- دوست دارم بیشتر در مورد ادیان بیاموزم. میخواهم انسان بهتری باشم. بزرگترین شادمانی ام شاد کردن دیگران است. شیرین ترین دوستانم کسانی استند که میتوانند مرا خوب بخندانند یا گاهی خوب بگریانند. سفر را دوست دارم. بزرگترین آرزوی عاجلم، برگشتن به خانه در تابستان است.
- فضول استم. می خواهم از همه چیز خبر داشته باشم. خودخواهم. به شدت تنبلم. نه آشپزی یاد دارم، نه به نواختن آلات موسیقی دسترسی دارم، نه شاعرم و نه نویسنده، خلاصه هیچ هنر بخصوصی ندارم. بدتر از همه با این همه عیب، فروتن هم نیستم. اما خیلی مهربانم، باور کنید به خدا.. و همه دوستانم را دوست دارم.
- عشق؟ جدی؟ نمی دانم. به نظرم همیشه عاشق بوده ام به نحوی. اما برایتان بیشتر نمی گویم. چون خیلی غم انگیز است و نمی خواهم به گریه بیاندازمتان.
و خیلی طولانی شد. یکی از خصوصیاتم هم طولانی و تکراری نوشتن است.
نادر، کبرا احمدی و زبیده اکبر را به این بازی دعوت می کنم. اما خواهش می کنم جزییات بازی را نپرسند چون نمی دانم. لالا هاتفم را هم دعوت می کنم هر چند میدانم در این روزها خیلی مصروف است. دوستان خوبم می توانند ۶ نکته را در مورد خود بنویسند یا به سوالهای مشخص در مورد چیزهایی که دوست دارند و دوست ندارند و... جواب بنویسند.
شادمان باشید.
شهرزاد
امروز صبح زود بیدار شدم تا با لالا هاتفم که از اتلانتا می رود خدا حافظی کنم. اندوه همیشگی وداع قلبم را در آغوش گرفت و همه خدا حافظی های قبلی به یادم آمد، همه تصاویر آشنا. خنک صبحگاهی بدن را می لرزاند، همه باچشمان خواب آلود در یک اتاق جمع می شوند. همه با صدای آرام حرف می زنند هر چند هیچ کسی خواب نیست. جملات نیمه تمام، جملات مهر آمیز. قران همیشه آنجاست با یک ظرف آب. در آغوش گرفتن ها و گاهی گریه کردن ها. آخرین نصیحت ها، مواظب خودت باش، تکتت را گم نکنی، برایم بنویس. بغض های فروخورده، چشمان نمناک. کسی باید بیک ها را پایین بیاورد و هیچ چیزی فراموش نشود. مثل اینکه مسافر می هراسد نشانه ای از خود بگذارد. همه چقدر برایم آشنایند. بعد در آستانه در می ایستی و موتری در پیچ جاده از چشم ها گم می شود.
خداحافظی اندوهبار است. اگر خودت مسافر باشی این اندوه با هیجان می آمیزد. هیجان کشف نا شناخته ها، دوستی های تازه، سرزمین های نا آشنا. مسافر همه آنچه را که به عنوان زندگی می شناسد پشت سر می گذارد تا موقتا یا برای همیشه وارد یک ساختار بیگانه شود. از آغوش گرم خانه اش، خانواده اش، به یک جنگل اسرار آمیز می رود که در آنجا هیچ چیز در جای خود قرار ندارد. مسافر گاهی می داند که بر می گردد و این امید سفر را آسانتر می کند. کسانی که مسافر را بدرقه می کنند، اندوهشان سبکتر است چون عزیزان دیگری در کنارشان است، اما مسافر تنها بار غم را بدوش میبرد . مسافر باید شجاع باشد. مسافرت خطر کردن است.
و اما آنانیکه در پشت سر می مانند ، نگرانند. نگران "سفر بی خطر" مسافر، غافل از اینکه قدم در راه نهادن خود خطر کردن است. نگران اینکه مسافر خسته شود و در میانه راه از پا بماند. مهم تر از همه نگران این هستند که مسافر آنقدر به آن مکان تازه خو بگیرد که خاطرات قدیمی را فراموش کند، آنها را از یاد ببرد.
سفر اندوهبار است. اما زندگی خود سفر است. از سفر گریزی نیست. کسی که از رفتن می هراسد، از زندگی گریخته است.
شهرزاد
روز اول سال است. یا شاید بهتر است بگویم شام اول سال است. من دلتنگم و صدای نا آشنا صدایی که مثل همیشه نیست در درونم غوغا میکند.
آرامم و میخواهم با پری درد دل کنم. میخواهم برایش بگویم: چقدر ما را آزار میدهند. و چقدر بی جا ما را آزار میدهند. صدا ها آزارمان میدهند. میترسانند مارا. خواب های ما را میربایند.
آرامش قلب های ما را. معصومیت ما را میدزدند. و ذره ذره ما را تسخیر میکنند. این صدا ها چقدر درد ناک استند. صدای پیر زنی که مرا صدا خواهد زد. پری را صدا خواهد زد.
صدای غم غمی که در قلب های مان غوغا میکنند. مثل گند تمام وجود مان را پر میکنند. از ما میخواهند خود مان رها کنیم. برویم. برای همیشه برویم. خیلی دور از اینجا.
برای پری میگویم. زندگی سخت است و آدم ها سخت تر از آنند. برایش میگویم گاهی چقدر از آدم ها میترسم. از زمانی میگویم که فکر میکردم آنان آنگونه اند که چشمان من میبینند. و بعد میخندم. لبم را میگزم. سرم را تکان میدهم
و با خود میگویم چقدر دیوانه ام. میروم. پری را تنها میگذارم. چراغ را خاموش میکنم. در اطاقم را میبندم. مقابل آیینه می ایستم. گوشهایم را با دستانم میبندم تا صدای پری را نشنوم. به چشمانم نگام میکنم. چشمانم با من حرف میزنند. از من چیزی میخواهند.
به من نگاه میکنند. از نگاه های شان میترسم. حس میکنم لعنتم میکنم. وسواسی میشوم. گوشهایم را بیشتر محکم میکنم. اما هنوز هم میشنوم. پری با من حرف میزند. چشمانم با من حرف میزنند. حس میکنم دیوانه خواهم شد. صدا ها آزارم میدهند. چیغ میکشم.
لب هایم را میگزم. دستانم را محکم به آیینه میزنم. افگار و خون آلود میشوند. از آیینه دور میشوم. نمیخواهم به چشمان خودم نگاه کنم. دور و دور تر میشوم. به بسترم میروم. حافظ را بر میدارم. فال باز میکنم. حال خواندن نیست. حس میکنم دیگر حافظ برای من
آن عظمت سابق را ندارد. حافظ را گوشه ای میگذارم. دستانم را بلند میکنم. چشمانم را میبندم. از خدا میخواهم با من حرف بزند. مرا بشنود. میگویم و میگویم و میگویم...خدا ساکت است شاید خدا هم مرده است. خسته میشوم. سرم را میان زانو هایم میگذارم. گریه میکنم.
اشک هایم خشک میشوند.
آرام لحاف را رویم میکشم. حس میکنم کسی به من نزدیک میشود. با عجله لحاف را پس میزنم. چراغ را روشن میکنم. از جایم بلند میشوم. اطراف اطاق میگردم. از سایه ای خودم میترسم. میبینم کسی نیست. بر میگردم. چراغ را روشن میگذارم. بعد با خود حرف میزنم تا نترسم.
قصه میکنم. از خود برای خود میگویم. از امید هایم. از آرزو هایم از ترس هایم. با خود از روزی میگویم که بچه دار خواهم شد. بعد با بچه ام حرف میزنم. با خود از روزی میگویم که خانه بر خواهم گشت. و باز ما همه با هم خواهیم بود. بعد با مادرم حرف میزنم. با پدرم با شهرزاد
با آنانی که دوستشان دارم. خواب کم کم می آید. مژه هایم را سنگین میکنند. و من به خواب میروم. به امید این که دیگر هیچگاهی بر نخیزم. ولی باز هم فردایی است و رویایی و ترسی و زندگی ای.
پریگک
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست.
عید است. عید امسال با عید سال گذشته چقدر تفاوت دارد و سال آینده متفاوت تر خواهد بود. اما در همه این عید ها، در این چند سال، تو همیشه اینجا بودی در برابرم.
شام یک روز زیبای تابستان بود. روی حویلی را آب پاشی کرده بودند. بوی خوب خاک نمدار در هوا پیچیده بود. آفتاب آهسته آهسته با شال سرخی دور خود را می پوشانید. تو آنجا نشسته بودی، عطر آگین، شرمگین و نا بلد. هنوز هم بوی آن عطر مرا دستپاچه میکند، آن عطر آرام آرام به مشامم، مغزم و بعد قلبم نفوذ کرد. هنوز هر وقت به آن روز فکر می کنم، قلبم عطر آگین می شود.
و از آن روز ماجرا آغاز شد با همه فراز و نشیب هایش.
گاهی می آیی، خیلی نزدیک. نزدیک نفس هایم
نفس از تو صبح خرمن،
و .. بهار می شود. موهایم را شانه می زنم و لباس های سبزم را می پوشم. به چشمانم سرمه می گذارم و انقدر در برابر آیینه می رقصم که از نفس می افتم. در خانه مادر می گفت باز دیوانه شدی؟
خانه را جارو میزنم، گل می آورم و موسیقی، و چای سبز و هر چیزی که هر دو دوست داریم. پله ها را می شمارم و روی آخرین پله می نشینم شاد و منتظر. شعرهایی را که دوست داریم می خوانم. فقط به این قانعم که بادی بوی ترا بیاورد، به این قانعم که صدای گرمت را از پس کوه ها و دریاها بشنوم.
اما این هم نمیشود و من از انتظار خسته می شوم. آن زمان از این خواب بیدار می شوم و دیگر نمی توان خود را فریب داد. عاقل میشوم، آنقدر عاقل که فکر می کنم به تخیلاتم در مورد تو نیازی ندارم. یک هفته ای می گذرد و من خالی می شوم. آنقدر خالی که هیچ چیز، هیچ چیز رنگ و بوی سابق را ندارد، دیگر کسی نیست که غافلگیرم کند، که در میانه صنف به من لبخند بزند، که وقتی گریه می کنم اشک هایم را پاک کند. برای کی آواز بخوانم، از کی شکایت کنم؟ با کی دعوا کنم؟ برای چی کسی نامه هایی را بنویسم که هرگز نخواهم فرستاد؟
و چون خیالاتت نیست، تعهد ندارم. بد زبان می شوم و افکار شوم دیوانه ام می کنند.
و بعد برای دوست داشتن بهانه باید ساخت. تظاهر می کنم که از روی دلسوزی به تو فکر می کنم. خودم را فریب می دهم. می گویم باید مهربان باشم. باید ما همه قدر یکدیگر را بدانیم. تا خبر شوم کار از کار می گذرد و مهربانی ام خودم را اسیر می کند.
تو اما آنی نیستی که من در خیالاتم دارم. تو بی تفاوت، بی اعتنا، لجباز. من مغرور.
دلم در می گیرد، چیزی مرا از درون می سوزاند. نحیف و نحیف تر می شوم و چشمانم سوزنده تر. لب هایم همیشه خشک اند، همیشه. گاهی به شوخی می گویم آتش درونم لبانم را سوزانده. خواهرم می گوید: آتشین نفس. نی حدیث راه پر خون می کند.
نزدیک می شویم، دور می شویم. همه چیز رمز آلود است. تو گاهی بر می گردی، مرا می خندانی و باز در میان مه گم می شوی. من گاهی یک قدم نزدیک میشوم و باز ده قدم به عقب. مثل اجرای یک رقص است و در این رقصیدن ها در هر چرخش، تو را بیشتر می شناسم، خودم را خوبتر می فهمم وآشناتر می شویم.
سوء تفاهم ها پیش می آید و حل میشود. سکوتهای چند هفته ای، خشمی که دو ساعت بیشتر نمی پاید. تو خیلی مرا گریانده ای، من گاهی تو را گریانده ام؟
حالا باز هم خالی ام. هوشیارم. اما میدانم که باز آن آهوی خالدار جادویم خواهد کرد و باز گل خواهم افشاند و در کنار دریا منتظر خواهم ماند، دوباره آسمان را بو خواهم کرد و باد را در آغوش خواهم گرفت. دوباره به ماه خیره خواهم شد و به آب قصه خواهم گفت.
حتی اگر تو هرگز بر نگردی، این ماجرا پایان نمی یابد. چون قبل از این که بیایی، در تخیلم شگوفا شده بودی. تا بودم، این دیوانگی در رگ هایم بود. این دیوانگی زیباست.
عیدتان مبارک.
شهرزاد
سلام و درود
در نوجوانی و جوانی گاهی از خود می پرسیدم الگوی من کیست؟ برای شامل شدن در یک مجتمع باید در مورد سه الگوی خود صحبت می کردیم. اعتراف می کنم که خیلی سرگردان شدم. چون با خود فکر می کردم که حتما باید یکی از الگوها زن باشد، الگوها باید مخالف خشونت باشند، انسان های برتر باشند، نتواند کسی آنها را نقد کند و در نتیجه کسی فکر نکند که الگوی من بدتر از الگوی اوست.
اما خوب، همه الگوها هم عیب هایی دارند و بعدتر هم کشف کردم که پیروی از یکی از بزرگان گاهی به معنای نفی بزرگان دیگر می باشد.
مشکل در اینجا تمام نمی شد. الگو به نظرم باید انسانی میبود که به کمال رسیده باشد، دنیای را جای بهتری برای همه انسان ها ساخته باشد، معروف باشد و در کارنامه اش هیچ اشتباه بزرگی ثبت نشده باشد. بعد وظیفه خود می دانستم که از الگویم در برابر همه مخالفانش دفاع کنم که البته خیلی دشوار بود.
وقتی به الگویم فکر می کردم احساس گناه بر من غلبه می کرد، چون فکر می کردم هیچ کسی نیستم. وقتی به الگویم فکر می کردم از اطرافیانم متنفر می شدم که چرا اینقدر در برابر او کوچک هستند. حس می کردم دنیا خیلی بدتر از گذشته شده که حالا کسانی مثلا مثل گاندی در آن زندگی نمی کنند.
حالا حس متفاوتی دارم. فکر می کنم سر آشپز ما در طعامخانه یک الگوست. مادر خودم الگوست. خواهر دوستم الگوست. همه انسان هایی که تلاش می کنند زندگی شرافتمندانه ای داشته باشند، میتوانند الگو باشند. الگوها انسان های واقعی استند. انسان های با گوشت و پوست و خون. انسان هایی که در میان ما زندگی می کنند. دوستم که برای خانواده اش کار می کند. مادر دوستم که در یک پرورشگاه داوطلب است. دوست دیگرم که تا صبح بر بالین مادر بیمارش بیدار می نشیند. مادرم که درس می دهد، درس می خواند، ظرف می شوید و ۶ فرزند را به ثمر رسانده است، همه الگویند.
این انسان ها اشتباه می کنند، گاهی دروغ می گویند، خودخواه می شوند، می گریند اما در هر قدم به خوشبختی اطرافیان شان فکر می کنند. می خواهند زندگی را برای خواهرشان، شوهرشان، خانم شان، همسایه شان آسانتر بسازند. به غم ها، غصه ها و شکست چون بالی برای پرواز می نگرند. نگران می شوند، غصه می خورند، اما به غصه و نگرانی اکتفا نمی کنند، از راه رفتن نمی ایستند و پا به پای زندگی راه می روند. فرزندان شان کشته میشود، عزیزان شان را از دست می دهند، عزاداری می کنند امازنده ها را هم فراموش نمی کنند. اگر دخترشان مرده است، برای دختر همسایه کتابچه می خرند. اگر محبوب شان در کنارشان نیست، تلاش می کنند بر لبان یک بیگانه لبخند بنشانند.
این حس قشنگ است. این حس را دوست دارم. حالا قلبم می گوید وقتی این همه انسان ها میتوانند الگو باشند، ارزش زندگی چند برابر می شود.
باید فراموش نکنم که همیشه به اطرافم نگاه کنم، در دل هر انسان زیبایی و خوبی پنهان است. راستی، الگوی شما کیست؟
شهرزاد
کریسمس، خانه، کودکان و شور و شوق زندگی. رخصتی، رخصتی، رخصتی و اتلانتا. با سمیه جان و خانواده اش هستم. مثل اینست که در کابل باشم. زندگی اینجا جریان دارد. غذای افغانی،موسیقی افغانی، کودکان، مهمانی و خلاصه همه تان به من حسودی کنید. کودکان فرشته های خداوند به روی زمین استند و مادر ها، برترین مهرورزان. مادر ها که می پزند، می شویند، ناز می دهند، مراقبت می کنند، غم می خورند، پذیرایی می کنند و خوشحال کردنشان برای ما آسان است. اما اکثرا فراموش می کنیم که خوشحالشان کنیم، همانطور که فراموش می کنیم قدر با هم بودن را بدانیم.
یک لحظه، یک خواب، یک رویا که در آن بیدار خوابی ها در جریان امتحانات به یادم آمد. (خواب هم به یاد آوردن است نه؟)
شام است، لطیف، رمز آلود. درختان تزیین شده در تاریکی شب مثل عروس می درخشند. از خانه ای صدای شیرین پیانو به گوش می رسد. سرما گوش هایم را سرخ کرده است.
نغمه های موسیقی مرا با خود می برند به یک شام در کابل . یک شام زمستان. بچه ها در حویلی با باقیمانده برف دیروز آدم برفی می سازند. عمه نان های گرم را از تنور بیرون می کند. لالا فکرت و الیاس کنار تنور نشسته و دست هایشان را گرم می کنند. رادا تازه از کار برگشته و با آنها قصه می کند. پدر را می بینم که کنار بخاری نشسته و رادیو می شنود. مادر پرده های خانه را پایین می کشد. گیس گازی را روشن کرده اند. من باشقایق کچالو پوست می کنم و گاهی دستان یخ زده ام را به هم می مالم که گرم شوند. پری سر دسته کودکان در بازی است. نورجهان شاید در گوشه کدام اتاق با کتاب خوابش برده باشد. باید با ناز و نوازش بعدتر برای نان شب بیدارش کرد. در بیرون درهای آهنی دکان ها را پایان می کشند. روز به آخر رسیده است..
و.... ترم به پایان رسیده است بلاخره، و سال به آخر می رسد و باز عمر. ترسناک و هیجان انگیز است.
این روزها روزهای نازنینی استند. هنوکه(جشن یهودیان) شروع شده، کریسمس فرداست، و عید هم که چند روز بعد است. در این ایام خوب برایتان شادمانی، آرامش و صلح آرزو دارم. امیدوارم همه با شادی و سلامتی سالهای سال، عیدها را جشن بگیریم و برای بودن همدیگر سپاسگزار باشیم و گاهی که خسته شدیم به این فکر کنیم که دوستان و خانواده ما و حتی نانوای سر کوچه زندگی مان را چقدر غنیتر ساخته است.
"بیا تا قدر یکدیگر بدانیم"
شهرزاد

