در میان پری ای که این روز ها در برابر تلویزیون مینشیند به آدم های کاذب نگاه میکند لبخند کاذب میزند و از تار های آبی دستمال میبافد. ذره ذره ای غم هایش و خودش را برای ویران کردن با سیخ های بافت در میان گره های تار پنهان میکند. پری ای که امروز دلش به یک پیر مرد میسوزد. پیر مردی که هفتاد سالگی اش را مثل باری سنگین روی شانه هایش میکشد میرود و میرود و میرود خسته میشود می ایستد دو نفس بعد میبند مرده است و روحش رقص کنان از او دور میشود... پری دلش به پیر زنی میسوزد... به پیر زنی که فضای اطاق را پر از دود سیگارش میکند پیر زنی که نمیداند رقص بسمل چیست و پیر زنی که گریه هایش کاذب اند...پری میترسد. از چشم های زن برهنه ای روسپی گری اش را میشود روی پوستر های تبلیغاتی در گوشه های شهر دید. چشمان در میان اطاق پری خیره به او نگاه میکنند...و برایش آهسته زمزمه میکنند: زیستن دشوار تر از مرگ است. باید مرد. باید رفت و برای همیشه باید رفت. برای بر نگشتن.
پریگک
سلام
ساعت ۲:۰۰ شب است و اگر در این ساعت بیدارم علتی دارد. امشب زودتر از شب های دیگر خوابیدم اما صدای زنگ تیلیفون بیدارم کرد. نمی دانم ساعت چند بود. قبل ازین کاملا بیدار شوم و به تیلیفون جواب بدهم تیلیفون قطع شد. به پیام گیر گوش دادم. یک صدای دخترانه خشن بریده بریده می گفت اینجا مشکلی پیش آمده است، بعد صدای خنده بود و بعد چند کلمه بی ربط.
قبل از این که به خواب بروم کتاب "نام من سرخ است" را تازه شروع کرده بودم که فصول اولش در مورد قتل و جنازه و این چیزهاست. صدای زنگ تیلیفون هم نگرانم کرده بود. با این پیام وحشت در دلم خانه کرد. تلاش کردم بخوابم، نمی شد. کسی هم نداشتم که پیشش بروم و بگویم می ترسم.
بلاخره تصمیم گرفتم نزد همسایه و دوستم انا بروم. رفتم و قضیه را به او گفتم. گفت به شماره ای که از آن زنگ آمده زنگ بزنم و تهدید کنم که پلیس را در جریان خواهم گذاشت. وقتی به اتاقم برگشتم چند پیام دیگر بود همه گنگ، تهدید آمیز و کلمات زشت. به شماره زنگ زدم صدای خنده و جیغ های دختران می آمد. تا حرف زدم قطع کردند. دوباره مزاحم نشدند.
این سناریو تازه نیست. سناریوی مست کردن در هر پایان هفته تکرار می شود. دختران در کنار هم جمع می شوند. می نوشند، مواد مخدر استفاده می کنند و بعد از آن هر بدی که خواستند می کنند. امشب برای تفریح به من زنگ زدند. شب های دیگر، به انواع مختلف خود و دیگران را آزار می دهند.
دو هفته قبل یک دانشجوی سال اول، یک دختر هژده ساله به سبب استفاده بی رویه مواد مخدر و مشروبات الکی در دانشگاه ما در گذشت. مرگ او خیلی تکانم داد. با خود فکر کردم که چرا او اگر مشکلی داشته با والدینش در میان نگذاشته است. چرا دوستانش مانع مرگ او نشده اند؟ آیا آنقدر تنها بوده که کسی نداشته که به او زنگ بزند و بگوید خسته و دلتنگ است؟ آیا معنی استقلال از والدین همین است؟ خدا هم که برای اکثر این جوانان مرده است. دوست هم کسی است که اگر خوش خلق باشد ،با تو فیلم تماشا می کند. وقتی بیچاره شدی، به مشروب پناه ببر. بعد ماری جوآنا و چیزهای دیگر.... در این جهان با همه وسایل ارتباطی، انسان چرا اینقدر تنها می شود؟ در این رفاه، چرا اینقدر نا امید و بیچاره؟ دلم برای این انسان ها می سوزد.
روزهای اول باور نمی کردم که دختران شاد، پرکار و منظمی که در پنج روز هفته در صنف ها می بینم در پایان هفته اینطور دیوانه می شوند. بعد فهمیدم که نه همه اما خیلی ها صبح ها ماسک نظم و شادی به چهره می زنند وشب با کمک شراب "خودشان" می شوند.
این چیزها گاهی نگرانم می کند. جوانان نسل ما یا با "بمب" یا با "مواد مخدر" و "شراب" انتحار می کنند. ارمغان این نسل بیزار و خسته برای جهان چی خواهد بود؟ چرا انقلاب ها و قربانی های رفتگان ما چنین نتیجه داده است؟ یا شاید بیش از حد بدبین شده ام.
شهرزاد
خبرم رسیده امشب که نگار خواهی آمد
این را همینطور بی ربط قبول کنید. به یاد شب هایی افتادم که با پدر ظاهر هویدا گوش می دادیم.
هفته ها زود زود می گذرند. کارخانگی ها قبل از امتحان سر هم بار شده اند. باید برای هر صنف یک مقاله مفصل نوشت. برای سه صنف نوشته ام. کمی احساس سبکباری می کنم اما هنوز امتحانات نهایی در راهند.
در صنف همه شاگردان چهره های خسته دارند. همه نگران امتحانات هستند. بعضی ها نگران سفر در جریان رخصتی های کریسمس هستند. دختران خیلی خوشبخت به خانه هایشان بر می گردند. خوشبخت تر از همه امریکایی ها هستند که خانه هایش فقط چند ساعتی فاصله دارد.
من در رخصتی قبل از امتحانات رسمی نیویارک می روم تا یک روز را در موزیم هنر بگذرانم و دوستانم را ببینم. با هر همصنفیم که در این مورد قصه می کنم بلافاصله حکم دیوانه بودنم را صادر می کنند. همه در این دوره مشغول درس خواندن هستند و تو می خواهی برای تفریح نیویارک بروی - جنون محض!!
اما خودم اصلا نگران نیستم. حس می کنم رفتن به نیویارک به روحیه ام خوب خواهد بود. خیلی دلتنگ شده ام. این بار اول نیست که دیوانگی می کنم.
رخصتی کریسمس را هم با سمیه جان در آتلانتا می گذرانم. لالا هاتفم را هم خواهم دید. البته اگر تا اتلانتا به سلامت برسم و بیکم را یا خودم را یا هر دو را گم نکنم!! خیلی هیجانزده ام.
هیچ وقت دوره امتحان اینقدر به من سخت نگذشته بود. آخر در هر دوره امتحان مادرم تا نیم شب با من بیدار می نشست تا در تنهایی نترسم و برایم بادام میداد. صبح وقت پدر بیدارم می کرد که درس بخوانم. و اگر نمراتم در امتحان خوب نبود... همیشه کسی بود که استادان را به خاطر بی انصافی شان ملامت کند.
اما از آنچه در این ترم آموخته ام ناراضی نیستم. به خصوص از صنف سپورت که همه اش جهیدن، پریدن و دویدن بود. بدترین شاگرد بودم در این صنف. وقتی به سوی توپ می دویدم که توپ قبلا از بالای سرم گذشته بود. در وقت دویدن مربی می گفت حالا جهت تان را عوض کنید و به عقب بدوید. حتما در این مواقع به یک دو نفر تنه می زدم. آبرو ریزی بود خلاصه. اما خیلی جالب و آموزنده بود.
این نوشته چی شد؟ بی ربط و درهم و بر هم. مثل خیالات کسی که امتحان دارد.
امتحانات خوبی داشته باشید.
یک دانشجو که هفته آینده امتحان دارد. (زبیده مسئول این بی ربط نوشتن ها نیست)
ترم به پایان خود نزدیک می شود. چند هفته بعد کارنامه اعمال این سه ماه را بدستم میدهند و بعد یا جشن میگیرم یا کمی غصه می خورم.. که در هر دو صورت تفاوتی در کارنامه نمی آید.
اما.. خودم به خود چگونه نمره می دهم؟ این مهم است. چون تمایل دارم هر عملم را با میزان رضایت خدا- خانواده و خودم بسنجم. امیدوارم خدا و خانواده از من زیاد ناراضی نباشند و بعد می ماند خودم.
تلاش کرده ام که به عنوان یک انسان، تا حد ممکن انسان های دیگر را احترام بگذارم و بعد به عنوان کسی که از یک جامعه مسلمان می آید، چهره مثبتی از کشورم و فرهنگم ارائه کنم. با تساهل، پذیرا و مهربان باشم. تبسم و شادی را به زندگی کسانی که می شناسم بیاورم. سفیر خوبی برای خانواده و کشورم باشم. تا حدی که تنبلی ام اجازه دهد زحمتکش و پرکار بمانم.
حس می کنم از لحاظ اکادمیک هم تلاش خود را کردم که خوب بیاموزم- سخت کار کنم و در همه صنف ها حاضر بوده ام- همه کارخانگی ها را انجام داده ام. تا حد توان کوشیده ام خوب انجام بدهم و البته گاهی تنبلی هم کرده ام. دیر به صنف رسیده ام. کارخانگی ام را خوب انجام نداده ام- اما این کم اتفاق افتاده است.
آموزش تنها در صنف اتفاق نمی افتد. در بیرون از صنف هم خیلی آموخته ام. آموخته هایی که اکثرا به اعتماد به نفس و شادیم افزوده اند، افق دیدم را وسعت بخشیده اند و به من آرامش بخشیده اند. گاهی هم چیزهایی را آموخته ام که آزار دهنده و تلخ بوده اند، دیدگاه هایم را به چالش کشیده اند و برایم درد و رنج آورده اند.
سال گذشته در این زمان کارمند رادیو بی بی سی در کابل بودم. بخش عمده کارم جمع آوری و ارائه اخبار کوتاه افغانستان بود. اخباری که معمولا از انفجار، مرگ، ویرانی و وحشت حکایت می کردند. کار پر اضطراب و سنگین بود. شام که به خانه میرسیدم، حال و احوال گفت و گو نداشتم. شب هم گاهی تمام شب خواب دفتر را می دیدم و اینکه دیر شده و خبرها آماده نیست، یا خواب انفجارهای انتحاری و پارچه های تن آدمی در هوا. آن روزها کمتر به خودم می اندیشیدم و بیشتر به اینکه چگونه می توان کمی از تعداد کشته ها کاست؟
آمدن به امریکا، به محیطی که هر روز در جاده ها کودکان گدا را نمی دیدم و هر صبح با خبر انفجار بیدار نمی شدم و فقر در اطرافم کمتر به نظر می آمد، به من مجال این را داد که مدتی کمتر به این مسایل فکر کنم. مصروفیت روزانه با صنف ها و درس و همه چیزهایی تازه ای که باید می آموختم، هیجان زده ام کرده بودند. هنوز هم هیجانزده ام. فکر می کنم کمی از انسان بودنم فاصله گرفتم.
اما هنوز اخبار را می خوانم، کتاب می خوانم و وضعیت را در افغانستان از نزدیک دنبال می کنم. بدبختانه، جهان غیر عادلانه تر از آنی است که من در کابل می دانستم. دوستانم از امریکای لاتین از فقر، اعتیاد، بیکاری و مشروب خواری جوانان شان شکایت دارند. افریقا را کشف کردم، با زنان جوان، زیبا، قوی، با پشتکارش. با کودکان گرسنه اش، ایدز و فقر گسترده اش. هر چند در این بی عدالتی، بیشترین قربانیان از کشورهای فقیر و جهان سوم اند اما امریکا هم به چیزی که کمتر شباهت دارد مدینه فاضله است، عده ای قابل ملاحظه ای از جوانان با اعتیاد، الکلیسم، تمایل به خودکشی، مسایل نژادی ، بیکاری، مشکلات روانی، حاملگی در سنین پایین و ده ها مسئله دیگر دست بگریبان اند.
گاهی وقتی می خوانم نا امید تر می شوم. مشکلات بشر پایان نا پذیر به نظر می رسند. هر راه حلی برای یک مشکل، مشکلی دیگر می آفریند و اکثرا این مشکلات به قیمت جان بی طرف ترین انسان ها تمام می شود. تجربه های شکست خورده تکرار می شوند، استعمار، غصب، تجاوز، زور گویی ادامه دارد، فاصله ها روز بروز بیشتر می گردند، چنین به نظر می رسد که انسان ها با وجود تکنالوژی گسترده اطلاعاتی امروز خیلی کمتر در مورد همدیگر می دانند، نادانی تعصب را و تعصب نفرت را بار آورده است.
میدانم که راه حلی برای همه مشکلات بشری وجود ندارد. می دانم که هیچ کسی به تنهایی نمیتواند هیچ مشکلی را حل کند. اما من هم وظیفه ای دارم تا سهمی کوچک در کم کردن بی عدالتی داشته باشم. چی کار می توانم بکنم؟ چشمانم را به همه چیز ببندم و خود را غرق در نا آگاهی کنم؟ آگاه باشم و کاری نکنم؟ اگر کار کنم از کجا شروع کنم از کی پیروی کنم، کجا بروم؟ می گویم در آینده مفید تر خواهم بود. آینده کجاست؟ آیا آینده ای دارم؟ آیا نباید لحظه به لحظه در مسیر یک هدف گام برداشت؟
خودم را با حرف های گاندی تسلی می دهم. برای تغییر جهان، اول باید خود را تغییر داد. من تلاش می کنم با دانش، تجربه و تحملی خودم را مجهز کنم که بتوانم با امیدواری ، شادی و انسان ماندن و هر روز انسان بهتری شدن زندگی را برای خود و اطرافیانم گوارا بسازم، بعد همیشه فرصت "چه گوارا" شدن است.
اما آیا است؟ آیا این فقط نوعی تسلیم نیست، نوعی گریز؟ آیا من هم در جمله کسانی نیستم که فقط خودم را می فریبم؟آیا به دلیل که خودم گرسنه نیستم و اتاقم همیشه گرم است، دستان کوچک و سرمازده کودکان گدا را به فراموشی سپرده ام؟
چی کسی می داند، چی کسی به من خواهد گفت چی کنم؟ باید خودم راه خود را بیایم. باید کمی با خود به گفته زبیده حساب و کتاب کنم.
زندگی به کام تان شیرین باد.
شهرزاد
نقد ادبی
منبع: ویکیبیدیا دایره المعارف مجانی
ترجمه زبیده اکبر
نقد ادبی مطالعه بحث ارزیابی و تفسیر ادبیات است. نقد ادبی مدرن اکثرآ با تیوری ادبی که بحث فلسفی روش ها واهدافش است یکجا شکل گرفته است. با وجود اینکه هر دو مرتبط به همدیگرند منتقدین ادبی همیشه تیوریست نبودن و نیستند.
اینکه نقد ادبی حوزه جدای جستار از تیوری ادبی یا در مقابل از بررسی کتاب دانسته شود یک بحث است. به گونه مثال رهنمای ژان هابکینس به تیوری ادبی و نقد هیچ تفاوتی میان نقد ادبی و تیوری ادبی ترسیم نمیکند و تقریبا همیشه از هر دو برای توضیح یک مفهوم استفاده میکند. بعضی از منتقدین نقد ادبی را کاربرد عملی تیوری ادبی میدانند. همانگونه که نقد همیشه مستقیما با اثر ادبی سر و کار دارد هر چند از یک طرز دید تیوریک
نقد ادبی مدرن اکثر به گونه کتاب یا مقاله به نشر رسیده است. ناقدین ادبی اکادمیک در حوزه ادبیات تدریس میکنند و نقد هایشانرا در ژورنال های اکادمیک نشر میکنند. ناقدینی که بیشتر عام استند نقد شان را در نشریه های وسیعا دوره ای مانند نیویارک تایمز بررسی کتاب نیویارک بررسی کتاب لندن The Nation و نیویارکر به نشر میرسانند.
فهرست:
۱. تاریخ نقد ادبی
۱.۱: نقد کلاسیک و قرون وسطایی
۱.۲:نقد رنیسانس
۱.۳: نقد قرن نوزده
۱.۴:نقد جدید
۱.۵: وضع کنونی نقد ادبی
تاریخ نقد ادبی
نقد ادبی کلاسیک و قرون وسطای
نقد ادبی محتملا همزمان با ادبیات وجود داشته است. ارسطو در قرن ۴ قبل از میلادpoetics گونه شناسی و توضیح ترکیب های ادبی با نقد های مشخص از هنر معاصر را نوشت. Poetics برای اولین بار مفاهیم Mimesis (تقلید هنر از واقعیات) و Catharsis (تصفیه و تزکیه نفس بوسیله هنر) را که تا هنوز در مطالعه ادبی قاطع استند انکشاف داد. تاخت افلاطون بر شعر و تقلیدی فرعی و کاذب بودن آن همچنان شکل دهنده نقد ادبی است.
نقد ادبی کلاسیک و قرون وسطایی در اواخر به متن های مذهبی تمرکز میکرد و سنت های متعدد هرمینوتیک و تفسیر های متنی تاثیر بنیادی بر مطالعه متن سکولار داشته است.
نقد ادبی رنیسانس:
نقد ادبی رنیسانس نظریه های کلاسیک اتحاد ترکیب و محتوی را به نیوکلاسیسم ادبی که ادبیات را مرکز فرهنگ اعلام کرد و حراست سنت دراز مدت ادبی را به شاعر یا نویسنده واگذار کرد انکشاف داد. تولد نقد ادبی رنیسانس با بازگشت متن کلاسیک یکی از آن جمله ترجمه گایرگیو والا از Poetics ارسطو به لاتین در سال ۱۴۸۹ همراه بود.
آثار ارسطو مخصوصا poetics بیشترین تاثیر را بر نقد ادبی تا اواخر قرن هیجده داشته است. یک از اثر گذارترین ناقدین رنیسانس لودویکو کاستلویترو بود که بر poetics ارسطو تفسیر نوشت.
نقد ادبی قرن نوزده
جنبش رمانتیک بریتانیایی در اواخر قرن نوزده نظریات تازه ایستیتیک )زیبایی شناسانه) مطالعه ادبیات را به میان آورد که ادعا میکرد ادبیات نباید همیشه زیبا اصیل و یا کامل باشد و ادبیات خودش میتواند یک موضوع عادی را به مرحله والایی بر افرازد.
در اواخر قرن نوزه نویسنده های بسیاری برای نوشته های متنقدانه ای شان تا کار های ادبی خودشان شناخته شده اند. بطور مثال متیو آرنولد.
نقد ادبی معاصر
آنهمه که تمام جنبش های ایستیتیک مهم و مقدم بودند نظریات رایج در مورد نقد ادبی تقریبا تماما از روش های تازه قرن بیست ناشی میشود. در اوایل قرن مکتب نکوهش و نقد ادبی شناخته شده به نام فارملیسم روسی و اندکی بعد تر نقد ادبی معاصر در بربیتانیا و امریکا تسلط مطالعه و بحث ادبیات را به دست گرفتند. هردو مکتب به خواندن متن و بالا بردن سطح آن از کلیت دادن بحث و احتکار در مورد منظور نویسنده و یا واکنش خواننده تاکید میکردند. این تاکید بر ساختار و توجه دقیق به خود کلمات بعد از عقاید منتقدانه ایستادگی کرده است.
تیوری
در بنیان گذاری ادبی بریتانیا و امریکا نقد ادبی معاصر کم یا بیش تا اواخر دهه ۱۹۶۰ مسلط بود. در آنزمان حوزه های ادبی دانشگاه انگلو امریکن شاهد ظهور یک تیوری صریحا فلسفی تیوری ادبی تحت تاثیر ساختار گرایی و بست ساختار گرایی و انواع دیگر فلسفه ای قاره ای بودند که تا اواسط دهه ۱۹۶۰ وقتی دلچسبی به تیوری به اوج خود رسید ادامه بیدا کرد. عده ای از منتقدین بعدی هرچند بدون تردید تحت تاثیر کار تیوریک تفسیر ادبیات را بر نوشتن در مورد میتادولوژی و احتمالات فلسفی ترجیح میدادند.
وضع کنونی نقد ادبی
امروز دلچسبی به تیوری ادبی و فلسفه قاره هر دو با هم در حوزه های ادبی دانشگاه ها با نقد ادبی محافظه کارانه تری که منتقدین معاصر احتمالا آنرا بذیرفته اند وجود دارند. نارضایتی های زننده ای در مورد اهداف و شیوه های نقد ادبی که هر دوجانب ناقدین در هنگام ظهور تیوری رقم میزد تنزل یافته است و عده ای زیادی از ناقدین فکر میکنند که با چند گانگی شیوه ها مواجه استند که به آنها فرصت و دسترسی به انتخاب را میدهد.
بعضی از منتقدین وسیعا به متن های تیوریک کار میکنند عده ای ادبیات سنتی را میخوانند دلچسبی به کلیت ادبیات هنوز وسیع است اما عده ای زیادی از منتقدین همچنان به اقلیت ها وادبیات زن علاقه مند استند در حالیکه بعضی متنقدین تحت تاثیر مطالعه فرهنگ ها متن های عامه بسند چون کمیدی را میخوانند. زیادی از ناقدین ادبی همچنان در عرصه نقد فیلم و مطالعه رسانه ها کار میکنند. عده ای هم تاریخ مینویسند ودیگران نتایج و روش های تاریخ اجتماعی را برای ادامه خواند ادبیات به میان میاورند.
برای دریافتن منابع متن و مراجع مطالب مرتبط به صفحه الکترونیکی ذیل مراجعه کنید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Literary_criticism
سلام
امتحانات و دلتنگی برای خانه و برف و سرما که یکجا بیاید- شما چی می کنید؟ من اول کمی گریه می کنم- بعد همه کارخانگی هایم را برای هفته آینده انجام میدهم- در جریان روز از یک صنف به صنف دیگر و از یک کنفرانس به کنفرانس دیگر می دوم و بعد که خسته شدم و با دل خود بس نیامدم و همه کارهایم خلاص شد- قشنگترین و آرامش بخش ترین کار جهان را در پیش می گیرم: خیالپردازی
در ۲۵ دقیقه دیگر باید بروم به همین دلیل باید عجله کنم در خیالپردازی هایم.
برای خیالپردازی فقط یک جای گرم برای نشستن یا ایستادن کافی است و بعد من ناتاشای تولستوی می شوم- شاد - سرمست باله می رقصم. بعد در قالب یکی از قهرمانان چخوف در می آیم و به روسیه سفر می کنم. جاده های پر برف را قدم می زنم و برای دخترک کبریت فروش یک کلاه گرم هدیه می برم.
باز انگلستان می روم- دامن بلندم در اطرافم ریخته است، گیسوانم پریشان، در دشت های سرسبز اسب سواری می کنم.
هند قلبم را به تپش می آورد. ساری بلند آبی- روبروی تاج محل ایستاده ام. همه جا بوی یاسمن می دهد. شام شده و زمزمه شیرین دختران آواز خوان از دور به گوش می آید.
و .....این قسمت خیالپردازی که می رسم معمولا چشمانم نمناک می شود، بهر حال باید بگویم. در کابل هستم و در خانه خود ما. برق داریم و پدر تلویزیون نگاه می کند، دسترخوان کلان هموار است و آتش در بخاری آهسته آهسته می سوزد. نورجهان دستش را روی قلبش گذاشته و می خواند: تو دلت یه جای دیگه، پری سرسری جواب می دهد: اینو چشمات داره می گه. سرم را در دامان مادرم گذاشته ام و دستان ملایم ، گرم و کار کرده اش پیشانی ام را می نوازد. عمه ، فریده و الکر خندان نشسته اند. الیاس، فکرت و همه لالاهایم آنجایند، پروانه وشقایق و اقبال و جلال هم. نان شب هم منتو است.
باز هم کابل است، یک روز آفتابی، یا شاید بامیان است یا قندهار. یک جای خوب. مردم از بامهای خود نگاه می کنند، در کوچه یک گروه اتن می کنند، همه با هم آواز می خوانند. صلح شده است. دختران لباس های سرخ و سبز و آبی و گلابی به تن دارند..
همه این خیال ها روزی به واقعیت خواهند پیوست می دانم. من به روسیه خواهم رفت، سفر خواهم کرد، باز همه دور هم در کابل جمع خواهیم شد و صلح هم در سراسر افغانستان حکمروایی خواهد کرد.
و بعد اوج خیالپردازیم این است که یک روز در دنیا، دین و رنگ و زبان، بهانه های کشتار و دهشت گری نخواهند بود. مذهب عشق و محبت بر دلها حکومت خواهد کرد و صدای موسیقی در جهان خواهد پیچید. این خیالپردازی را می دانم که واقعا خیال است. که شاید هیچ وقت به واقعیت نپیوندد. ولی هنوز این خیال را دوست دارم چون هزاران تن از انسان ها برای این خیال فداکاری کرده اند- هنوز انسان ها با همین امید مبارزه می کنند.
دیر شده است. باید بروم. شما هم گاهی با خیال خلوت کنید.
شهرزاد
حالا گریه هایم را کرده ام. سبک شده ام. می دانم که می توانم بی تو زندگی کنم. دور از خانواده زندگی کنم. من معتاد نیستم. نمی شوم به هیچ چیز، به هیچ کس.
همیشه از هر چیزی که مرا گرفتار خود کند گریخته ام. نمی خواهم مثل گیاه به خاک وابسته باشم می خواهم مثل باد آزاد- شاد و سبک بمانم.گرفتار کردن من آسان نیست.
شادی درونی است. تمام این سالها با رویاهایم شاد مانده ام. بعد از این هم می توانم این کار را کنم.
گاهی مثل ابر می شوم- سرشار از بغض. مثل امروز. اما ابرها هم همیشه نمی گریند.
زیاد که خسته شدم به خانه می اندیشم. به شب های کوتاه بهاری که با قدم زدن صبحش می کردم. به شب های که با ماه حرف می زدم. به مادرم که اگر حالا اینجا می بود مدتی در آغوشش می گریستم و هیچ ازم نمی پرسید. به پدرم که همیشه در نامه هایش می نویسد: دختر شجاعم سلام.
من شجاع هستم. دلتنگ خانه شده ام اما همیشه می خندم. هیچ هیچ کس- هیچ کس در اینجا حتی هم اطاقیم اشک هایم را ندیده است. به جز خدا. خدا به تو نخواهد گفت من برای چی گریستم.
این چیزها دیگر مرا نمی ترساند. میدانم بر خواهی گشت. مطمئنم.
به پری گفتم این بار اول نیست. بار آخر هم نخواهد بود. به پری اما نگفتم که این جزئی از زندگی ام شده است که در شعر حافظ تو را بخوانم- در استاد رحیم بخش ترا بشنوم- و در تمام مدت آهنگ مهربانی سخت می خواند به چشمانت صنم را زمزمه کنم و یاد آن روزهای برفی بیافتم که یک دانه در دل ما جوانه می زد. که یک دانه از رگهای من جوانه زد و گلی به رنگ خون داد. و آن گل با خارهایش همیشه قلبم را بدرد آورده است.
اما درد هم بخشی از زندگی است. درد هم گاهی شیرین است ، اگر به خاطر گلی باشد که از خون دلت شگفته باشد. گل را هیچ کسی نمی تواند از قلبم بدزد.. حتی نبودن تو.
حالا باید بروم. کارخانگی کنم. چای سبز دم کنم و بنوشم. تو نیستی اما همه دنیا آنجا ست. این هفته به این طرف ها نیامدی. شاید قهری. اما هنوز میتوانم چراغ میزم را روشن کنم- لحافم را به دورم بپیچم و از خواندن یک کتاب خوب لذت ببرم. همین کافیست.
صلح- آرامش- سادگی و دعا در درون انسان هاست. جهان بیرون گاهی پر از نا آرامی، درد، بی عدالتی، تحقیر عصبانیت و تهمت می شود. نیروهای بدی و نفرت، حس انتقام و کینه، تلخکامی و بی اعتنایی به سوی قلبم هجوم می آورند. در این مواقع، پنجره های دلم را به آسمان آبی باز می کنم، راه نا آرامی را می بندم و می گذارم در درونم یک نیلوفر آبی شگوفا شود که در سایه اش مهربانی رشد کند.
گاهی میان دو دوست، دو انسان، گاهی میان و من دیگران دیوارهای "نفهمیدن" می ایستند، غبار چشمان را کور می کند و هر کلمه ای که از زبان بیرون بیاید، زهر آگین است. انسان ها گاهی خیلی کم همدیگر را می فهمند. در این مواقع، فقط سکوت، تبسم و صبر کمک می کند.
وقتی بدانم تو آرزده ای دوستم، کمی برایم سخت می شود. اشک ها راه خود را آسانتر به چشمانم می یابند. اما.. با خود می گویم اگر ما صادق بوده باشیم، تو همیشه بر می گردی. وقتی برگردی می خواهی مرا شاد ببینی.
در این مواقع بهانه های دیگری برای شادمانی می یابم. پری می خندد- همین برای امروز کافیست. با پدرم حرف زدم شاد بود، برای هفته ها کافیست. اگر قانع باشم، برای شاد بودن بهانه کم نیست.
شهرزاد
رقصم مرا میبرد. دور از اینجا. هر لحظه احساس بیشتر و بیشتر احساس عظمت میکنم. من حرکت میکنم. دستانم
باهایم. ذره ذره بدنم یکجا شدن میخواهد. به اوج عظمت رسیدن میخواهد. من میرقصم و دور میشوم. از آدم هایی که صدای باشنه های کفش های شان همه جا را بر کرده است و گوشم را آزار میدهد.آدم هایی که میروند و می آیند. و همیشه میروند و می آیند. همیشه همان راه را میروند و می آیند و همیشه تکرار میکند. میروم. فراتر از آدم های که چشم هایشان رنگ ها را میبینند. دنیای شان بیگانه و آشنا دارد. دنیای شان آن و این دارد.
بیشتر و بیشتر میرقصم. بدنم تندتر تکان میخورد. کم کم از اینجا دور میشوم. وقتی نگاه میکنم گم شدن خود را میبینم. چشمانم نقطه سیاه را که از من مانده است و دور و دور شده میرود دنبال میکنند. به یاد خیل برندگان می افتم که هنگام سفر در آسمان حویلی ما بر میزدند میرفتند دور میشدند نقطه های سیاه میشدند و گم میشدند. وقتی من کوچک بودم و مردم رنگ ها را نمیشناختند.
یک پری
سلام دوستان
برای نوشتن نیم ساعت وقت دارم و در ذهنم جشن است. نمی دانم زودتر چی را بنویسم. ۵ روز رخصتی سپاسگزاری به پایان رسید و من به لیلیه برگشته ام. رخصتی عالی بود ولی برگشتن به لیلیه هم خیلی دلنشین است. حس می کنم به خانه برگشته ام. صدای خنده شاد دختران و احوالپرسی ها. بیست بار این سوال را پرسیده ام و جواب داده ام: رخصتی چطور بود؟
گاهی آرزو می کنم کاش نقاش یا فیلم ساز می بودم تا می توانستم همه رنگهای زیبایی را که دیده ام به همه نشان می دادم. باز می گویم اما بوها چی و طعم ها؟ و حس ها؟ حس اینکه در کنار آتش نشسته ای و گرما در تو نفوذ می کند و گرما آرامش می آورد. یا زمانی که دوستی با رنگی متفاوت- دینی متفاوت- زبانی متفاوت و فرهنگی کاملا متفاوت به تو اعتماد می کند و در حقت مادری می کند. چگونه می توان طعم شیرین یک تبسم را نقاشی کرد؟نشاطی که در یک خنده بلند پنهان است نوشت؟ بوی غذایی که با عشق و صمیمیت تهیه شده فلمبرداری کرد؟
چطور می توانی تمام چیزهایی را آموختی در نیم ساعت بنویسی؟ نمی شود. نمی شود. .
فقط می شود بگویم که ممنونم. که به خاطر زندگی ام- خانواده ام و بیشتر از همه دوستانم سپاسگزارم. دوستانی که با خودشان جهانی را به جهان من آوردند- حرف هایشان چشم هایم را باز کرد. دوستانی که محبت شان به من مانع صداقت و صراحت شان در انتقاد از اشتباهاتم نشد.
آشنایی با یک انسان یک دریچه جدید به دنیاست. من در پایان هفته سپاسگزاری به خاطر آشنایی با انسان های خوب سپاسگزارم. به خاطر همه کسانی که امروز غنا و سرشاری زندگیم را مدیون شان استم.
اما هفته سپاسگزاری- مدتی زندگی در کنار یک خانواده- خیلی در مورد یک فرهنگ مختلف برایم آموزنده بود. بر علاوه خیلی از پیش ذهنیت های خود را کنار گذاشتم. چی کسی می گوید مهمان نوازی خاص افغان ها یا آسیایی هاست؟ انسان های بزرگ، مهربان، نازنین در همه جای دنیا زندگی می کنند. انسان هایی که آغوششان به انسان های دیگر باز است و ذهن شان به درک فرهنگ های دیگر.
حس خوبی است که دو انسان با دو رنگ پوست متفاوت، از دو کشور در دو گوشه دنیا، با مذاهب کاملا متفاوت و با تفاوت سن، در کنار هم آشپزی کنند، با هم حرف بزنند، از صحبت با همدیگر لذت ببرند و تلاش کنند گفتگو هایشان در جهت ارائه راهی برای نزدیک کردن انسان ها به همدیگر باشد.
پدرم می گوید در بدترین آدم ها جوهر خوبی وجود دارد. جوانتر و خیالپردازتر که بودم دوست داشتم تصور کنم در درون دل انسان ها یک صندوقچه پنهان است. بعضی ها صندوقچه شان زنگ زده و گرد خورده است. سالها کسی درب آن را باز نکرده است. درون صندوقچه پر از شادی، خنده، مهربانی، عشق و صمیمیت است. می خواستم با هرکسی که آشنا می شدم راهی به این صندوقچه پنهان بیایم.
حالا آموخته ام که انسان باید از پیشداوری بگریزد و در جستجوی شناختن باشد. شناختن هر انسان یک کشف است.. کشفی بزرگ. از شناختن کسانی که شیوه زندگی شان را نمی پسندید، نگریزید. کسی درون انسان ها را چی میداند؟ شاید بشود در کسانی که بد می انگاریم گنج ها را کشف کنیم. شاید گریختن برای این باشد که خود چندان خوب نیستیم.
هیچ وقت از شناختن کسی پشیمان نیستم، حتی کسانی که آشنایی شان برایم درد و بی اعتمادی آورد. چون چیزهایی را از انسان ها آموختم که خیلی از کتاب ها به من نمی گفتند.
لحظاتتان سرشار از کشف زیبایی باد.
شهرزاد
رخصتی کم کم به آخر خود رسیده است. شهرزاد فردا می آید و این خوب است. بعضی ها در اینجا خیلی خشن استند. آدم فکر میکند برای این آفریده شده اند گه بد خلقی کنند و همیشه با همه دعوا کنند.
مدت هاست همه چیز برای من به شدت تغییر میکند. دیگر هیچ چیز آنگونه که بود نیست. گاهی دلتنگ همه چیز آنطور که بود میشوم. بسیار چیز هارا آنطور که بودند دوست دارم نه آنطور که حالا شده اند. از آدم ها میترسم. برای اینکه تغییر میکنند. برای اینکه در ذات خود بیشتر از یک آدم استند. چند رو دارند. فریب میدهند. دروغ میگویند. باز هم کاذب استند. کاذب استیم.
اینجا روز نیمه ابری را گذشتاندم. حالا دیگر به هوای ابری عادت کرده ام. برای اینکه هوا ابری است گریه نمیکنم. یا حد اقل همیشه که هوا ابری است گریه نمیکنم. کمی ناراحت میشوم. چیزی در دلم میسوزد. نا آرام میشوم. ولی گریه نمیکنم. این خوب نیست. این به من میگوید دیگر همه چیز مثل سابق نیست.
دیگر زود زود دلتنگ نمیشوم. دیگر زیاد منتظر یک اتفاق خوب نمیمانم. و برایم عادی است. ناراحت نمیشوم. برای اینکه عادت کرده ام اتفاقات خوب نیافتند. عادت کرده ام منتظر غیر از آنچیزی که میخواهم باشم.
از دو نوشته قبلم میشرمم. برای اینکه دروغ استند و بی معنی. من نیستند. چند بار خواستم از بین ببرمشان ولی به این نتیجه رسیدم که از بین بردنشان در صوتیکه خالقش هنوز نفس میکشد بی معنی است. من ممکن است هزاران دیگر حرف های بی معنی بگویم. ممکن است.....
یک روز که هوا ابری بود و باران میبارید من و دوستم قدم میزدیم برایم گفت از مرز ها بدش می آید. اینجا هوا خیلی سرد است. و آدم احساس تنهایی میکند.
من وقتی با خودم با تو کنار می آیم
و در خیال هایم لب هایت را هزاران بار بوسیده ام
گاهی تو را میبینم از کنار درم میگذری
سلام!
آنی که جستجو میکنی منم؟
من در چشمانت میبینم
در لبخندت مبینم
...
سلام
آمده ام برایت بگویم
آمده ام بدانم کجایی
آمده ام بدانم چه میکنی
احساس تنهایی میکنی؟
یا کسی دوستت میدارد؟؟؟
به هر حال این کم و بیش آهنگیست که من حالا میشنوم. آنقدر مزخرف که من ترجمه اش کردم نیست..... نمیدانم چرا میخواستم شریکش کنم
سلام! دوستت دارم.....

