تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
صبح وقت است. شب برف سنگین و آرام آمده و همه جا را سفید رنگ کرده. من آرامم. حرف نمیزنم موسیقی نمیشنوم. تنها مینویسم. مینویسم تا نا آرامی را که در دلم است و آزارم میدهد آرام کنم. امروز صبح وقتی بیدار شدم یکبار به این فکر افتادم: صدای خوش زنگ صبح که مرا بیدار میکند برای خوشحال کردن من است... صدای روشن شدن کمبیوترم شاد است و برای شاد کردن من است. اطاق گرم و حمام و نان صبح و موسیقی و ... همه چیز برای خوشحال و راحت نگاهداشتن من است. چیز های زیادی برای شاداب ساختن آدم ها ساخته شده نه غمگین ساختن آنها. حد اقل در محیط من و چهار اطراف من. این مرا وامیدارد فکر کنم انسانها غمگین استند و نیاز دارند خوشحال شوند در نتیجه....
اگر خوشحال بودن نیاز نبود اینهمه برای خوشحال ساختنشان ساخت.
اولین نامه صبح که خواندم از کاترین. راستی هم برای من شرم است برای اینکه نمراتم خوب نیستند خانه برگردم. این نادرست. و درست و نادرستش را آنانیکه برای من بودن در اینجا را تصمیم گرفتند تعین میکنند.
میخواهم خود را توجیه کنم:
من با تمام بریشانی ها و درد هایم تلاش میکنم درس بخوانم و نمراتم را تا حد ممکن بلند ببرند اگر این مردم این را نمیدانند لعنت به آنها من رفتم! با بودنم در خانه کار میکنم و خیرم به خانواده میرسد.
میخواهم خود را لعنت کنم:
من یکی از هزاران دختر در افغانستانم که آرزوی بودن در اینجا را دارن. من این فرصت را دارم و چون خیلی خرم از این فرصت استفاده نمیکنم...


نتیچه گیری:
لعنت به زندگی

تف به نمرات و مکتب و تمام مزخرفات دیگر!!!

من حالا سردردم. مثل همیشه نصف سرم درد میکند. از ۶ صبح که بیدارم تا حال به این فکر میکنم که: انسانها طبیعتا غمگین اند. بعضی هایشان خوشی های کاذب را مهمان خود میکنند. چشمان خود را بر همه دلایل غمگین بودن بی شرمانه میبندند و دیگران هم دنیا را آنگونه که است با نابرابری هایش میبینند. دلیلی برای خندیدن وجود ندارد. شادی که در زنگ صبحگاهی من است کاذب است. و تمام خوشی های دیگر.....
یک پری
+نوشته شده در 2006/11/20ساعت6:59توسط یکی از ما دو نفر |
رقص و ما

       خدایا شکر- این هفته دشوار هم به پایان رسید.  این هفته برایم پر از کار و بیشتر از کار نگرانی بود.  به نظرم عینک های سیاه پوشیده بودم و حتی اتفاقات خوشایند خوشحالم نمی کرد.  اما هفته به پایان رسیده است همه کارهایی که فکر می کردم نمی توانم انجام بدهم انجام داده ام و هنوز زنده و سلامت استم.  و هیچ بلا هم نزده به گفته مادرم. بیهوده با نگرانی لحظات خوبی را از دست دادم.

هفته آینده ۵ روز رخصتی داریم.  قرار است رخصتی را با خانواده ای که خیلی دوست شان دارم بگذرانم.  می دانم که اوقات خوشی خواهم داشت.  بعد از مدتی در لیلیه بودن-   گذراندن رخصتی در کنار خانواده خیلی خوشحالم می کند.  

دیشب شب رقص بود برایم.   دوستم انا مرا به یک کنسرت  رقص دعوت کرد.   دختران هنرمند کالج ما پارچه های خیلی خوبی اجرا کردند.  هنر زیبایی است رقص-  بدن خود را در خدمت گرفتن برای ارائه زیباترین افکار در بدیع ترین شکل ها. 

دو پارچه مدرن را که به شکل گروهی انجام دادند خیلی رمز آلود بود.  درد- مرگ- تنهایی- افسون زدگی را به تصویر می کشیدند و ما افسون زده به این افسون زدگان چشم دوخته بودیم. 

رقص بومی افریقا را هم به شکل گروهی انجام دادند- عالی بود.   صدای بلند و قوی دهل. رقص فقط برای بیان شادی به کار رفته بود نه رمزی فلسفی.  

یک پارچه خیلی زیبای باله که یک قصه پریان را تصویرگری می کرد.  فرشته گان زیبا روی- غول ها-  پریان و پایانی خوش.

سر انجام یک خانم هنرمند رقص هندی- عربی اجرا کرد.  این یگانه اجرای یک نفره بود.  رقص او به یک عبادت با شکوه می ماند.  او شاهزاده خانمی بود که همه نیروهای طبیعت را برای جادو کردن ما در اختیار داشت.   بدنش یک پارچه شور شده بود.  چشمانش می درخشیدند. به تک تک ما نگاه می کرد.

تفاوت این رقص ها تفاوت های فرهنگی را به شکل جالبی نشان می داد و باز عشق رقص را در دلم بیدار کرد. 

 خورد که بودم مغلوب همان تصور غالب جامعه بودم و از رقص و رقاص خوشم نمی آمد. به خصوص از زن رقاص.   در ۱۴ و ۱۵ سالگی خیلی مذهبی شده بودم- مذهبی هم نه- ارتجاعی شدم.  چون هنوز نمی دانستم مذهب چیست ( هنوز هم نمی دانم) کانال های ذهنم را می خواستم به دنیا ببندم.  و اگر پدرم در کنارم نبود این میتوانست به یک انجماد خطرناک و کور تبدیل شود.

اما پدرم برایم مائده های زمینی- مادام بواری و ژرمینال را می آورد که بخوانم.کتابی که تکانم داد و عشق به رقص را در من زنده کرد زوربای یونانی بود.  من و پدرم هر دو این کتاب را دوست داشتیم.  از زوربا متنفر بودم به خاطر بی بند وباری اخلاقی اش- دید شهوتگرانه اش به زنان- و عشقش به می گساری.  ولی دوستش هم داشتم به خاطر جسارتش- رقصش-  و زندگی که در خونش جریان داشت.

همین جا کم کم شروع به شک کردن کردم.  شاید خوبی تنها پرهیزگار بودن نیست.  شاید است.. گیج شده بودم.. هنوز هم تا حدی گیجم.

بعد از زوربا چند کتاب دیگر خواندم و بعد هند رفتم.  با یکی از دختران دوست شدم که رقاص حرفه ای بود. با هم خیلی صحبت کردم و من قانع شدم که رقص یک هنر است.

بعد از آن هر وقت می خواستم یکی را عصبانی یا شوکزده کنم با یک تبسم معصومانه می گفتم خیلی آرزو دارم رقص یاد بگیرم- می خواهم به هند بروم رقاص شوم.  واکنش ها مشابه بودند خشم- حیرت- در بهترین وضعیت نگاه های عجیبی که از دیوانگی ام متحیر شده بودند. 

دوست داشتم این بازی را با آشنایان روشنفکرم انجام بدهم کسانی  که پست مدرنیزم را به هفتاد روایت حفظ کرده بودند و در دل به بی سوادی من می خندیدند.  واکنش آنها هم تفاوت زیادی با واکنش دیگران نداشت  و باز من در دل می خندیدم.   از خود می پرسیدم "آیا رقاصه بودن با پست مدرنیزم در تناقض است؟" و جالب این است که  این دوستان خود ساعت ها غرق تماشای رقص هنرمندان زن غربی بودند. 

  مردان و زنان ما از دیدن رقص لذت می برند.   فیلم های هندی شاید به دلیل موسیقی و رقص خیلی در افغانستان پر بیننده اند.  ولی اگر از همین تماشاگران بپرسی دوست داری خواهرت رقاص خوبی شود؟  شاید تو را به کفر و بد اخلاقی و هزار گناه دیگر متهم کند.

    در افغانستان بدترین گناه برای زن- عرضه خود است.  عرضه بدن خود.  رقص هم گناه است چون تصور این است که با رقصیدن تو به چند نفر که فکری به جز لذت بردن از بدن تو ندارند- حرکات آزاد- کنترل نشده و آزاد بدنت را نمایش می دهی.   رقص برای مرد هم شرم است.  رقصیدن یعنی دیگران را شاد کردن- موجب تفریح خاطر دیگران شدن و هیچ مرد محترمی رقاص نمی شود.  اما با وجود این ما می رقصیم.  اما باز هم  هیچ مراسم شادی بدون رقص برگزار نمی شود.  و در عروسی کسی که خوب میرقصد ستاره مجلس است. 

 اما  اینجا به رقص به دید شیوه ای از بیان می نگرند و رقص یکی از پیچیده ترین و هنرمندانه ترین شیوه بیان است.

وقتی دختران رقاص و موسیقی دان را می بینم باز همان شوخی به یادم می آید. با خود می گویم اگر هزاران اگر نمی بود... شاید در موسیقی و رقص لیسانس میگرفتم... اما هنوز هم می توانم در مردم شناسی به تفاوت رقص ها در جوامع مختلف تمرکز کنم.

و روز خوشی داشته باشید- شادی مهمان دلهای تان.

+نوشته شده در 2006/11/18ساعت16:39توسط یکی از ما دو نفر |
عنوان تازه و توضیح چند مطلب..

سلام رفقا

اول اینکه نویسنده این یادداشت شهرزاد است. 

دوم اینکه- حتما همین که امروز وبلاگ را باز کردید با خود میگویید "مثل آب، مثل آتش" یعنی چی؟  هیچ معنای فلسفی در پس این عنوان پنهان نیست حد اقل برای ما زبیده و من.   دلیل تغییر عنوان این است که "یادداشت های من"  موجب ایجاد سر درگمی شده بود.  خیلی از دوستان نازنین ما فکر می کردند که شهرزاد نام دوم زبیده است، یا زبیده شهرزاد است و خلاصه این وبلاگ یک نویسنده دارد.   وقتی بعد از وبلاگ "تصویر" زبیده این وبلاگ را ساخت،  نام دیگری به خاطرش نرسید و خیلی ساده نام وبلاگ را "یادداشت های من" گذاشت.   از تنبلی او و بی اطلاعی من در امور "تغییر عنوان وبلاگ ها"  باعث شد که این عنوان همانجا بماند.    اما در این وبلاگ گاهی من می نوشتم و گاهی زبیده می نوشت.  من به سادگی زیر یادداشتهایم می نوشتم شهرزاد برای اینکه گناه آن به پای زبیده ختم نشود. 

بلاخره امروز فرصتی دست داد و به زبیده یکبار دیگر یاد آوری کردم که نام وبلاگ را تغییر بدهد و سهم مرا بیش از ظالمانه!!! نادیده نگیرد،  و نام دیگری به یاد ما نیامد، توکلی گفتم مثل آب مثل آتش. 

دلیل اینکه دو وبلاگ جداگانه نداریم این است که یکی از آرزوهای کودکی ما این بود که روزی با هم بنویسیم.   حالا می ماند این بحث که کی آب و کی آتش  است؟  یا هر دو گاهی مثل آب و گاهی مثل آتشیم،  این را به شما میگذاریم.   برای ما هر دو یکی است.  

  ابتکار ایجاد این وبلاگ به "زبیده اکبر" خواهر جوانترم بر می گردد که در سویس درس می خواند، خبرنگار عکاس است و ترجمه هم می کند و نویسنده اصلی این وبلاگ است.   آدرس ایمیلی که روی وبلاگ هم است از اوست، اما او نامه های را که مخاطبشان من باشم به من می فرستند.    گاهی من "شهرزاد" هم در این وبلاگ می نویسم، من دانشجو هستم و دو نیم ماه می شود برای تحصیل به امریکا آمده ام.

 از همه خوانندگان خوب همین جا معذرت می خواهم اگر با عنوان مبهم وبلاگ سردرگمشان کرده بودیم.  و راستی لالا هاتف تشکر از حرف های خوبتان.  بیاد آوردن  سخت تر از فراموش کردن است.   باید گاهی به یادم بیاید که در مشکلات تنها نیستم بلکه با همه مشکلاتم در جمله عده قلیلی از انسان های خوشبخت این کره خاکی استم چون غذایی برای خوردن و جایی برای آرام گرفتن دارم.    مهم تر از همه دوستانی که مرا در سختی ها تنها نمی گذارند.

شاد باشید

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/11/14ساعت22:3توسط یکی از ما دو نفر |
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

سلام رفقا

این بار آمده ام که کمی شکایت کردم، درد دل کنم، بد باشم، اندوهگین باشم.   در این یک هفته گذشته زندگی ام غم و شادی چنان با هم امیخته بودند که جدا کردن شان مشکل بود.   به یکی از کنسرت های خیلی خوب رفتم که خوشحالم کرد. اما همان حسرت قدیمی به دلم چنگ زد، نمی توانم بنوازم. کاش می توانستم در رشته موسیقی و رقص درس بخوانم. کاش.. فرصتی برای همه دیوانگی ها می بود. 

 امروز خسته و شادمان از کار بر می گشتم که یک مرد به سرویس بالا شد.  با خود حرف می زد، بلند بلند.  از نظر ما او اختلال روانی داشت.. او شاید فکر می کند  همه بجز خودش اختلال روانی دارند.. قضاوت سخت است.  بهر حال،  با خودش حرف می زد. حرفهایش نظم منطقی داشت،  یکباره دختری را که کنارم نشسته بود مخاطب قرار داد.  بی وقفه حرف می زد اما همه اش از جنگ ها.  از جنگ در افغانستان گفت و بعد عراق، بعد به هیتلر رفت و جنگ های بزرگ. قضاوت نمی کرد فقط قصه می کرد.  مثل اینکه یک کمپیوتر حافظه اش را بخواند.   دختر با مهربانی گوش می داد و گاهی سرش را تکان می داد.    مرد از یک قصه جنگ به قصه دیگر می رفت، آمار کشته شدگان را می گفت مثل یک گزارشگر.  خونسرد، بی وقفه.  غمگینم کرد.  چنان جنگ در روح و روانش رخنه کرده بود که هیچ چیز دیگری برای گفتن نداشت پیرمرد.   خیلی تنها هم بود.

 رخصتی های چهار روزه نزدیک می شود . در این اوقات  دانشجو بودن  غم انگیز می شود.  وقتی که رخصتی می رسد و به این فکر می کنی که کجا می توانی در این چند روز پناه ببری.  وقتی همه به خانه های خود می روند...  دانشجو بودن غم انگیز است وقتی در مارکیت دنبال ارزانترین شامپو ها می گردی و دوستت را در سالگره اش به برگر مهمان می کنی و او در پیش آیینه در مغازه همه بوت های زیبا را امتحان می کند و می بیند که کدام گوشواره به رنگش می آید و حسرت تو که کاش می شد برایش بخری.     دانشجو بودن غم انگیز است وقتی برای زنگ زدن به خانه باید یک هفته منتظر بمانی.  باید زیر نگاه مغرور و سرد دیگران کار بکنی. دانشجو بودن و فقیر بودن غم انگیز است وقتی مادر خوانده ات برایت پول هدیه می دهد و می خواهی آنرا پاره پاره کنی و به صورت او یا خودت بکوبی. ولی در بیکت می گذاری اش.

دانشجو بودن غم انگیز است وقتی که خوبترین کنسرت شهر در دوقدمی ات است اما نمی خواهی تنها بروی و آنقدر نداری که دوستانت را دعوت کنی.  دانشجو بودن سخت است وقتی باید کلوچه را ذخیره کنی- صابون را ذخیره کنی- گرما را ذخیره کنی. 

 دانشجو بودن سخت است وقتی باید درس بخوانی، رقابت کنی، خسته نشوی، دق نیاری، کار کنی و مرهمی بر درد های دوستانت باشی.

 اما همه اینها لذتبخش هم است.

هر صبح  دعا می کنم:خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی.

  شاد باشید

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/11/14ساعت4:13توسط یکی از ما دو نفر |
یادداشت های که در مدت سه روز سیر علمی نوشتم آنچه که از خود انتظار داشتم بنویسم نیست. باید اعتراف کنم که میتوانستم یادداشت هایم را واقعی بسازم. خودم را به یاد دارم. اینکه جه احساسی داشتم جقدر خود را وادار کردم کاذب باشم. خود ر وادار کردم لذت ببرم خوشحال باشم وقتی در واقع نبودم. یگانه چیزی که از آن سه روز به من باقی مانده خاطره یک تحمیل است. زمان سخت نا برابر می آید. توقع داشتم هیجان سفر سختی های زندگی من را کمتر کند. اما بر خلاف وقتی از زندگی عادتی اینجا و مکتب رفتن و از مکتب آمدن دور بودم مسایل بیشتری برای اندیشیدن به آنها وجود داشت. برای سه روز هیچ روزنامه ای را نخواندم که برای من مرگ و در بدری مردمم را انسانها را به ارمغان بیاورد. مرا دچار ترس و وهم و دلهره کند. فکر میکردم دوری از خبر ها مرا کمتر دچار احساس گناه وحقارت خواهد کرد. احساس گناه برای زنده بودن وقتی مردمم میمیرند برای امن بودن وقتی مردمم نمیدانند فردا زنده خواهند بود یا نه. ولی نه. احساس گناه کمتر نشد. احساس گناه با خشم و قهر بر نا برابری های دنیا یکجا آمدند. در مدت کوتاهی که دور از این محیط بودم نابرابر بودن دنیا و جانورانش را بیشتر تجربه کردم. احساس کردم چقدر ناممکن است خود را وادار به حس نداشتن کنی. یاد کرفتم به ترس ها وهم ها بریشانی ها وامیدهایم احترام بگذارم. یاد گرفتم با آنها زندگی کنم و آنها را کوچک نسازم. امید ها ترس ها و وهم های من »من» استند و »مرا» میسازند.
+نوشته شده در 2006/11/12ساعت14:19توسط یکی از ما دو نفر |
لحظات و سالها

      گاهی شده که قلبتان تند تند خیلی تند بطپد؟  که قلبتان بخواهد پرواز کند؟ که حس کنید قلبتان کبوتر سفید شده و در آسمان آبی پر می زند؟  قلب من همین حالا می خواهد پرواز کند.

 گاهی شده که شاد باشید خیلی شاد باشید و بخواهید گریه کنید؟   مثلیکه من همین لخظه می گریم از شادی - بی دلیل...

زندگی همین لحظه است همین لحظه که در ما اتفاق می افتد.  که حس می کنی دنیا دوباره متولد شده است.. پاک- با صفا- شیرین...  اتاق کوچک فقیرانه ام بزرگ می شود. چمنزاران آغوش می گشایند. راه ها بازند.  مانعی نیست. دنیا در برابر قدم های ما انتظار می کشد.  در دل خزان- لاله زار می شود. نارنجی درختان با سرخ لاله ها می آموزند. بهار در خزان شگوفا می شود.. خزان در بهار به اوج می رسد.

زندگی لحظه هایست که ما زنده ایم.  زندگی گذشته نیست.. آینده نیست. فقط لحظه هاست.

میدوم و میدوم و چمنزار ادامه دارد تا افق...  و تا افق در هر قدم زندگی می کنم. زندگی در افق نیست.. زندگی هم با من می دود.   دستانم بازند- هوا را در آغوش می گیرم و زندگی از لب های من نفس می کشد... شادی از میان می گذرد. از نوک انگشتانم می دود و رگ هایم را .. در مردمک چشمهایم می درخشد..

آزادم چون باد.. چون خودم.. دریا.. آزاد. رفتن مقصد من است..

چند لحظه برایتان می گذارم.

---------

   یک شام زیبای تابستان  است.  دوستی به حویلی ما آمده است.  قلبم می طپد.  به پیشوازش می ایستم.  دلم می رقصد.  انگار ایستادنم را نمی بیند.  با پدر سلام و علیک می کند. حرف هایش را می گوید و می رود. عجله دارد.  نمی خواهد از زندگی عقب بماند. فرصت ندارد.  رنگ می بازم.  می نشینم روی سبزه ها.  پدر می آید و کنارم می نشیند... آهسته گیسوانم را نوازش می کند.  سر روی زانویش می گذارم.. می گریم.. میگریم... بغض واز می شود.  پدر چیزی نمی گوید.  میداند بر من چه گذاشته است. دستانش گیسوانم را نوازش می کند..  حس می کنم آن لحظه سالها بر من می گذرد و من بزرگ می شوم. بزرگ می شوم.. دیگر هرگز به پیشواز کسی که قلبم را نشناسد ایستاده نخواهم شد.

------------------------

دست اقبال ( برادر کوچکم ) را در دست دارم-  دستش گرم- کوچک و آفتاب خورده است.  قلبش در کف دستش می طپد..  تند.. با نشاط.  پرحرفی می کند و من درست گوش نمی دهم.  فقط بلی بلی می گویم.  سرویس آمده است. باید از سرک بگذرد و به سرویس سوار شود.  مکتب می رود.  مرا نمی گذارد که از سرک تیرش کنم. خودش می گذرد و من نگران.  سرویس حرکت می کند و اقبال از پشت سرویس می دود.  از پشت سر ش یک موتر با سرعت می آید.. او نمی بیند. می خواهم جیغ بزنم.. نمی شود.. صدایم خفه شود.. هیکل کوچکش را می بینم که از چشمانم دور می شود.. به سرویس نزدیک می شود.. کلینر می خندد... از او متنفرم..  و یک لحظه به این فکر می کنم که اگر اقبال را از دست بدهم چی خواهم کرد؟  چرا به حرفهایش گوش نمی دادم؟ و یک لحظه حس می کنم که دیگر چشمان روشن میشی اش به من خیره نخواهد شد و دست کوچکش دستم را محکم نخواهد گرفت. مردی داد می زند.. سرویس ایستاده است... کلینر از زیر بغل اقبال میگیرد و در سرویس میگذاردش.  اقبال دست کوچکش را به سوی من تکان می دهد. حس می کنم بزرگترین تحفه دنیا را به من داده اند.. تبسم می کنم.. اشک در چشمانم. می گویم دیوانه ....  باید قدر عزیزانم را بدانم.. قدر دست کوچکی که دستم را محکم گرفته است..

-----------------------------

همه آماده اند.. من هم.. جوراب هایم را پوشیده ام.  پدر کتابچه ام را به دستم می دهد..  مادر رفته است تکسی بگیرد.  پروانه از روی پله ها صدا می زند تکسی آمد.  نگاهی به عکس های روی دیوار می اندازم.. آخرین لحظات.  خو بریم.  پدرم را در آغوش می گیرم. اشک ها گریخته اند.  نباید گریست- باید قوی ماند.   پدر با ما میدان هوایی نمی آید.  از زیر قران می گذرم.  از پله ها دوان دوان  پایین می روم.  بند بوتهایم را می بندم و نگاهی به پله ها می اندازم. عمه بیکم را در تکسی گذاشته است.   دستکولم را بررسی می کنم همه چیز است قران شریف- کتابچه ای که دوستانم در آن نوشته اند- تکت- پاسپورت- برس مویم- وکتابی که در میدان هوایی خواهم خواند

عمه با چشمان اشک آلود آب را روی زمین خاک آلود می پاشد.. زمین آب را می بلعد.. همانجا می ایستم. به زمین چشم می دوزم.. شهامت رفتن نیست.. بغضم را عقب می رانم.   همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس.   یکباره دلم خالی می شود.  بعد از این تنهایم.  همه راه را باید خودم بروم.

---------------------------------

اینها لحظه های از زندگی ام استند- نمونه هایی از  لحظه های که بیش از سالها دوستشان دارم .  دوست دارم زندگی ام را با این چنین لحظه ها بشمارم.  ولی رواج دنیا این است که با سالها می شمارند. فردا یک سال جدید در زندگی ام آغاز می شود..  در سال ۱۳۶۶ در همین ماه و روز به دنیا آمده ام...  یک سال از عمرم گذشته است.. این غمگینم می کند.   اما در این یک سال لحظات بیشماری داشته ام.. لحظات خوب.. و سال آینده سرشار از لحظه های پربار تری خواهد بود. .. پاهایم  خاک های دیگری را خواهند نورد..  دنیا منتظر قدم های ما ست.. دنیا را از چشمانم خودم تازه خواهم دید... سفر خواهم کرد.. دوست خواهم داشت.... و در کنار دریا خواهم نشست و کشتی کاغذی را در آب رها خواهم کرد... رقص گدی پران نارنجی را در آسمان منتظر غروب تماشا خواهم کرد...  بر بال قو سوار خواهم شد..... و فقط از ستاره گردنبند خواهم ساخت.

 چمنزار پایان نا پذیر است.  در دل خزان به دنیا آمده ام..  بهار من در خزان است.. خزان و بهار به هم آمیخته اند...  دنیای سرشار از رنگهایست که دوست می دارم.. آبی آسمان.. نارنجی و زرد و سبز درختان... و لاله های سرخ در دلم می شگوفند.

لحظات تان سرشار از زندگی باشد.

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/11/4ساعت6:51توسط یکی از ما دو نفر |
هالووین و تجربه های ترسناک

        از دو هفته بدینسو در سالن های غذا خوری و در هر اجتماع کوچک یا بزرگ دانشجویان دانشگاه ما-  داغترین موضوع گفتگو هالووین بود...  در همه تخته ها- روی زمین-  دروازه ها-  اعلاناتی در مورد هالووین و پارتی های که برگزار می شود آویخته بودند.   من هم مثل برخی از شاگردان بین المللی اطلاعات خیلی کمی در باره هالووین داشتم.  کمی چیزهایی که در کتاب ها خوانده بودم و کمی هم در فیلم ها اگر دیده بودم. اما حدس می زدم که باز فضای دیوانگی بر لیلیه ها حاکم خواهد شد.. چون شور و شوق در هوا موج می زد و  اینجا دانشجویان خیلی برای دیوانگی و کارهای غیر معمول شور و شوق دارند.

آمادگی ها برای هالووین به نظر من خنده دار می آمد.  همه جا می رفتی کدو بود و همه سالن های غذاخوری را با انواع کدو ها- مجسمه ها- شکلک ها تزیین کرده بودند.

هالووین شب سی و یکم اکتبر بر گزار می شود و برایم گفتند که در اصل نوعی تجلیل و یاد آوری از مردگان است.

امشب همین که از کتابخانه  به خانه برگشتم دیدم که دیگر ساکنان خانه خود را به شکل های عجیب و غریب آراسته اند و در اتاق بزرگ نشیمن جمع شده اند. یکی دم برای خود درست کرده و دیگری شاخ.. یکی لباس های سراپا سیاه پوشیده -  و خلاصه....

خیلی خود را به شکل حیوانات در آورده بودند- به نظرم در اینجا شاخ و دم داشتن عیب نیست.  بعضی ها هم لباس دزدان دریایی- حتی زنان هر جایی را پوشیده بودند.

تصورم این بود که مثل همیشه یک محفل رقص و جیغ زدن های بلند خواهد بود و تمام.  می خواستم به اطاقم پناه ببرم.. اما وقتی به دهلیز آمدم راه را بسته بودند و تمام خانه تاریک بود.. ترسیدم و منصرف شدم.. به خیل دختران پیوستم.

برای ما یک قصه وحشتناک را در مورد خانه ای که در آن زندگی می کنیم از یک کتاب قدیمی خواندند و بعد ما را در گروه های دو نفره تقسیم کردند و قرار شد به دنبال راه پنهانی که در خانه وجود دارد بگردیم.

من با دوستم انا که یک دختر تونسی شجاع است در یک گروه بودم.  هنوز هیچ تصوری نداشتم که این گردش در خانه چگونه خواهد بود.  همه می گفتند می ترسند. من چون نمی دانستم چه وضعی در انتظار ماست سکوت را ترجیع دادم.

نوبت ما رسید و گردش دو نفره در خانه شروع شد وارد یک دهلیز تاریک شدیم و دو دختر که رویشان را سیاه کرده بودند و خون از دهانشان جاری بود از ما پذیرایی کردند و بعد دهلیز دیگری را به ما نشان دادند.

خلاصه دهلیز پشت دهلیز و اتاق پشت اتاق.. تمام نشدنی به نظر می رسید و من از ترس یخ کرده بودم و چشمانم را بستم- به انا می گفتم خواهش می کنم برگرد.  راه برگشت نبود و انا شجاعانه پیش می رفت..  دزدهای دریایی.. ارواح با صورت های یخ کرده که از دستان ما محکم می گرفتند.. جادوگرانی که در گوش ما نجوا می کردند...  یک دختر که در حمام خود کشی کرده بود...  سایه ای که پشت پرده می رقصید و جیغ می زد....  دختری که روی تخت افتاده بود و زاری می کرد و دستان مارا محکم گرفته بود... دلقکی که ما را تیله کرد و بلاخره به ساحل امن رسیدیم به آخرین اتاق.

خیلی ترسناک بود حد اقل برای من که ترسو هستم. همه این ارواح دخترانی از خانه ما بودند که خود را به شکل های عجیب و غریب در آورده بودند.  خلاصه بازی بعد از نیم ساعتی تمام شد- همه گروه ها به ساحل امن رسیدند.  به عنوان جایزه راه مخفی خانه را به ما نشان دادند که اصلا جالب نبود.  بر علاوه انواع شیرینی و چاکلیت تقسیم کردند.  همین که مراسم تمام شد به اتاقم آمدم.

شاید بگویید همه این حرف ها چه ربطی به ما دارد؟ حق دارید.. اما من این نکته را جالب یافتم که این دختران جوان خودشان داوطلبانه می خواستند بترسند.  در آخر هم چنین به نظر می رسید که خیلی لذت برده باشند. من هنوز متعجبم.. لذتی نبرده ام.. و حیرانم که چرا انسان بخواهد خودش را بترساند؟    با خود می گویم همین بود هالووین که این همه در موردش بیقراری و انتظار وجود داشت؟ 

شاید تفاوت های فرهنگ به قدری بین ما فاصله انداخته است که من از هیچ یک از مراسم بزرگی که در اینجا برگزار می شود تا بحال لذت نبرده ام.. شاید سال آینده... کسی چی میداند؟ اما می دانم که در کابل هم کسانی هستند که مثلا فیلم های ترسناک را دوست دارند.. مثلا همین پری خود ما.

شما  چطور- از ترس لذت می برید؟

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/11/1ساعت4:14توسط یکی از ما دو نفر |
یادداشت قدیمی
ما فردا برای یک سیر علمی میرویم. جمعه بر میگردم وامیدوارم تا بر میگردم همه چیز خوب شود. از جمله اینکه من صاحب کمپیوتر شوم. این روز ها خیلی تنها و نیازمندم. از اینکه دنبال یک آدم بگردم و از او طلب کنم با من حرف بزند خسته شده ام. احساس کوچکی میکنم. حس آزار دهنده ای است. یک لحظه فکر میکنم من خیلی کوچکم و از تنها بودن میترسم برای تنها نماندن حاضرم خود را کوچک و حقیر کنم. دنبال دیگران بگردم. گاهی هم حس میکنم دیگران کوچک اند آنقدر کوچک که از خود برون نمی آیند. نیازمندی مرا برایم حقارت میسازند. مرا کوچک و حقیر و مسخره میبینند. امیدوارم این روزهای بد بگذرند همه چیز خوب شود و گاهی دیگران هم به من نیازمند شوند. من آنقدر بزرگم که همت بخشندگی داشته باشم. بخشندگی که به من حس عظمت میبخشد هر چند مرا در چشم دیگران حقیر و احمق جلوه خواهد داد. دیشب برای اینکه گذشت زمان را نفهمم و به آنهاییکه به من فکر نمیکنند فکر نکنم برای خود از کاغذ آدمک ها ساختم. آدمک هایی که میخندند. خوشحالند ناراحتند و... تا احساس تنهایی نکنم.... تا فکر کنم من هم کسانی در نزدیکم دارم. دست ساخته های خودم را دارم... ولی مهم نیست چون ما انسانها اکثرا با دست ساخته های خود خود را میفریبیم. ماشاید بزرگترین متقلبین استیم.

وقتی مینویسم حس بهتری پیدا میکنم. فکر میکنم. به آنی که شاید روزی نوشته هایم را بخواند. البته اگر آن آن وجود داشته باشد. بعد کمتر احساس تنهایی میکنم. این خوب است. این روزها چیز های خوب زیاد نمیبینم. از خشونت دلم میگیرد. از نفرت هم. از نبود گذشت صبر خوبی.

از اینکه ما آدم ها سخت ناگزیریم هم دلم میگیرد. حس میکنم برده شده ایم. برده ای زندگی کردن و خودمان. سخت ناخواسته و نا آگاهانه.

مکتب امسال برایم چندان خوش آیند نیست. ریاضی و فزیک یاد نمیگیرم. از درس تاریخ متنفر شده ام. استاد سخت حس میکند مسوول است برای ما پول پیدا کردن یاد بدهد. کاپیتلاست خر. روز هایش به دو زدن مارکس میگذرد. اعصابم را خراب میکند. گاهی دلم میشود وسط صنف بگیرمش و از کلکین بیرون بیاندازمش.

ادبیات را دوست دارم. استادم زن بزرگیست. زیاد می آموزم. فکر میکنم.

میخواهم همه چیز بهتر شود....

+نوشته شده در 2006/10/29ساعت13:3توسط یکی از ما دو نفر |
نگاه تا نگاه

سلام رفقا

اینجا هوا بارانی است.  چیز خاصی برای گفتن نیست اما می خواهم تمرین خیلی خوبی را  که در صنف انگلیسی انجام دادیم  و برایم جالب بود  برای شما هم بگذارم. 

تمرین اینطور است که یک صحنه را انتخاب می کنید و از دو دید متفاوت به آن نگاه می کنید و می نویسید.   یکبار با نگاه خوشبینانه و شاد و بار دیگر با نگاه منفی و بدبینانه. نوشته من این بود:

صحنه:  یک زن جوان در یک سالن بزرگ آفتابی روی یک چوکی به خواب رفته است. 

دید اول- 

سر زن جوان آهسته روی چوکی نارنجی و روشن لمیده است.  آبشار موهای طلایی اش زیر نور آفتاب می درخشد. دندان های کوچک- سفید و مرتب زن از میان لب های نیمه بازش دیده می شوند.   زن در خواب تبسمی بر لب دارد و انبوه مژگان بلندش روی هم آرامیده اند.   چهره اش آرامش خاصی دارد و به نظر می رسد که از این آفتاب ملایم بعد از ظهر در خواب هم لذت می برد.  یک انگشتر طلا بر یکی از انگشتان بلندش می درخشد.    در کنار زن یک دسته گل سرخ تازه روی چوکی است.  شاید این زن اینجا منتظر یکی از عزیزانش است.  این گل ها را شاید برای سالگره کسی خریده باشد.   دست های زن سفید و کشیده است.  آفتاب سایه و روشن زیبایی بر چهره او ایجاد کرده است.  زن بالاتنه سرخ رنگ زیبا و گلدوزی شده ای به تن دارد. 

دید دوم

یک زن چاق روی چوکی به خواب رفته است.    دهان زن در خواب باز مانده و صدای خرخرش به گوش می رسد.  زن خسته به نظر می آید.. شاید تمام صبح را کار کرده.  دستان زن زمخت و مردانه است.  موهایش پریشان و شانه نخورده به نظر می آیند.  لب هایش خشکیده و بی رنگ.   در کنار زن یک دسته گل سرخ که روبان زشتی دور خود دارد روی چوکی افتاده است.    پیراهن زن گل های بزرگ رنگارنگ دارد که از دور چشم را می آزارد. دانه های عرق را می توان بر پیشانی زن دید.   

البته من نویسنده خیلی خوبی نیستم... اما چند نمونه ای که ما در صنف شنیدیم خیلی تفاوت ها را برجسته می کرد.  صحنه ها تفاوتی ندارند فقط زاویه دید تفاوت ایجاد می کند.  نظر به زاوید دید نویسنده تمایل دارد برخی از جزییات را حذف و یا اضافه کند.  تنها در نوشتن نه .. در زندگی هم همینطور است.  من فکر می کنم ما اکثرا چیزهایی را می بینیم که می خواهیم می بینیم .. اما از چیزهای که دوست نداریم می گریزیم.  بر علاوه خیلی وقت ها خوبی ها را نمی بینم..  تازه گی دسته گل..  زیبایی یک حالت.

بگذریم..

امیدوارم جالب بوده باشد

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/10/29ساعت6:30توسط یکی از ما دو نفر |
روز هاست که حس میکنم دیگر همه چیز بدتر و بدتر شده میرود. خیلی خسته استم و دیگر از انتظار متنفر شده ام. از منتظر بودن برای یک معجزه. یک معجزه که دیگر آرامش ببخشد. مثل مرگ. مثل مردن. مثل رفتن و بر نگشتن. و برای همیشه رفتن... حافظ برایم گفت: ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش... حالا از آدم ها بیشتر از همیشه میترسم. از آدم بودنم متنفر استم. آرزو میکنم زاده نشده بودم و یا هم هزاران سال قبل از امروز به دنیا آمده بودم و امروز چشم هایم از زیر خاک به تمسخر به موجودات روی زمین نگاه میکرد. برایشان لعنت میفرستادم. همه چیز سخت شده است. همه چیز را خودم برای خود سخت تر کرده ام و بیشتر از این میکنم. میخواهم آنقدر همه چیز برای من سخت شود تا بیزارتر از این شوم. تا بمیرم. تا خود را بمیرانم. و بی صبرانه منتظر آمدن آن زمان که خیلی دور نیست استم. حالا دیگر باید معجزه ها را هم خودم برای خود بسازم. شام ها گاهی دلتنگ میشوم. مثل گداها از این آن میخواهم با من حرف بزند مرا تنها نماند. ولی باید کمی تلاش کنم وضع دیگران را بدانم... باید بدانم که دیگران ترجیح میدهند خوابشان ببرد یا بی پول شوند یا حساب تیلیفون شان تمام شود یا هم به سادگی نخواهند به من با حرف بزنند. این را من نمیدانم. من اینهمه خرم. خر تر از همه خر های عالم. از اینمه خریت خودم دچار تهوع میشوم. حس میکنم کم کم کوچک و کوچکتر میشوم و مثل دختران پولدار در لیلیه ام بد بو میشوم. مثل آنها من هم توقع دارم... و بیشتر توقع دارم. به آنهایی فکر میکنم که بیشتر از من از دست داده اند و هر روز میدهند. پدرم گفت: در افغانستان روزانه ۱۰ بیست نفر میمیرند لعنت به.... من فکر کردم... به آنهاییکه که میمیرند و به آنهاییکه نمیمیرند ولی به آنهایی که مرده اند عزا میگیریند... به دخترک فکر کردم. به دخترکی که در لیلیه ای ماست. به دخترکی که مادرش مرد. رفت و برای همیش رفت.... از دست داده های من خیلی کوچکترند... کوچکتر از خودم... و از دست داده های من نمرده اند... زنده استند و نفس میکشند... بعد از برای من نه برای خود زندگی میکنند. شاید همیشه برای خود زندگی کرده اند... راستی هم لعنت به.... تف و لعنت به.....پدرم گفت برای من بیخواب شده است و نا آرام...دردش برای من زیاد بود.... زیاد است ... مثل خوره به جانم... آدم ها برای من بیخواب میشوند...نا آرام میشوند... گاهی هم سخت بی تفاوت میشوند... رهایم میکنند یا من رهایشان میکنم.... برای اینکه دیگر باور نیست... دیگر چشمان من مرده اند و نمیبینند... من سخت کورم....
+نوشته شده در 2006/10/28ساعت14:41توسط یکی از ما دو نفر |
ما همه جنگنده نیستیم.

  از روزنامه ها متنفرم..  از همه روزنامه ها... و از خبر.

من متعصبم.. به دموکراسی باور ندارم. به آزادی بیان هم به شیوه اینها باور ندارم.  شرقیم. می دانی؟

به جهان وطنی هم باور ندارم... من یک تکه این کره خاکی را بیشتر دوست دارم.. بیشتر از همه جا.. ترسی هم از متعصب خوانده شدن ندارم..

روزنامه ها وطنم را لجن آلوده می کنند- برادرانم را تروریست می خوانند. روزنامه ها فقط باروت را می بینند و جنگ را و وحشت را.   روزنامه ها مقاله دارند.. مقاله ها نویسنده دارند.. نویسنده ها خبرنگار استند.. خبرنگاران غربی هستند... غربی ها تصورشان این است که ما وحشی- تروریست و عقب مانده هستیم.. 

دیدی که من هم مثل بعضی از این خبرنگاران شدم.. فقط نیمه ای از واقعیت را می بینم.  میدانم که همه غربی ها اینطور فکر نمی کنند.. اما گاهی تعصب- تعصب بار می آورد.

 چقدر آزارم می دهید؟ چقدر؟ همه مردانی که ریش و دستار دارند تروریست نیستند.. چند بار این را بگویم.  نه- برادرم مرا لت نمی کند..  نه. زنان می توانند در افغانستان  از خانه بیرون بروند.   اینطور نیست ما همه تروریست نیستیم.  چرا- من مسلمان استم اما بی چادر راحت ترم...   نخیر.. ما موسیقی را حرام نمی دانیم زنان در عروسی ها دایره می زنند. نه پدرم تریاک نمی کارد...  نه قندهار شهر زیبایی ست و آنقدر وحشتناک نیست. من آنجا رفته ام.

نه -ملا در اذان نمی گوید امریکایی ها را بکشید..  آذان سیاسی نیست.. یاد خداست..

  بلی زبان دری شعر دارد.. ما شاعر داریم.. نویسنده ..  موسیقی دان.   نخیر.. تنها نویسنده ما خالد حسینی نیست ما نویسنده های دیگر هم داریم که به انگلیسی نمی نویسند.  بلی هنوز هم بچه ها در پشت بام گدی پران بازی می کنند. 

ما هم می خندیم- عشق می ورزیم- پاکی را دوست داریم- زیبایی را دوست داریم- از جنگ متنفریم.. فرزندان ما هم در جنگ کشته می شوند... ما عاشق جنگ نیستیم..  

گاهی از  این سوال ها خسته می شوم. وضعیت در افغانستان؟؟  آیا در اسلام.....؟  آیا طالبان ....؟

خسته ام از حکم صادر کردن ها ...  از یک جانبه دیدن ها ..

وطنم را در تلویزیون های این ها نمی شناسم در روزنامه هایشان نمی شناسم.  آیا در دو ماهی که من آمدم همه چیز اینقدر بد شد؟ یا شاید زمانی که من در کابل بودم کور بودم و نمی دانستم که درمیان قاچاقبران و تروریست ها زندگی می کنم.

  بعضی ها تو را به لجن می ارایند.. به دروغ... به کثافت... به وحشت که شاید حضور خودشان را برای مردم اینجا توجیه کنند.

می دانم که گناه این ها نیست اگر در مورد افغانستان یا کشورهای اسلامی نمیدانند.   اینها مصرف کننده همین مطبوعاتی استند که اینقدر در بزرگ و کوچک کردن قضایا ماهر اند..   مطبوعاتی که در کنار نام افغانستان  چند عکس کلیشه دارند چادری و تفنگ... مردانی با چشمان سرمه کشیده.

همین که می خواهند بیشتر بدانند خوب است...  باید بغضم را قورت بدهم..  خشمم را قورت بدهم و بی طرف و منصف بمانم.. نباید به تعصب کشانیده شوم..

باید روزنامه ها را بخوانم تا بدانم اینها در مورد افغانستان چی میدانند..  هر چند بعد از خواندن هر مقاله تمام شب خواب اعدام می بینم.

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/10/25ساعت16:35توسط یکی از ما دو نفر |