تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
پروین هم می رقصد..
 

در اتاقم را آهسته می بندم. پشت کمپیوتر می نشینم و سه آهنگ را انتخاب می کنم.  صدای موسیقی را بلند می کنم.   دروازه الماریم را باز می کنم و روبروی آیینه قد نما می ایستم.

یک .. دو...  صدای تپش های قلبم را می شمارم.   صدای موسیقی هندی در اتاق پیچیده است. بلند.. نشاط انگیز.. مست کننده.  آهسته آهسته دستانم را حرکت می دهم و بعد تیز و تیزتر.  پاهایم تند تند روی زمین چوبی اتاق می چرخند.. گرم می شوند... می رقصم. 

 در آیینه به حرکات خود می نگرم..  دستانم پرنده می شوند.. موج می شوند.. می راندند و می خواندند.  روی پنجه های پایم می ایستم و دستانم را مثل برگ درختان می جنبم.... شادی از پنجه پاهایم بالا می شود... دستانم را در بر می گیرد...  بالا می آید و در رنگ چشمانم می دود... سرم را می چرخانم و از شانه به عکس خودم در آینه می نگرم... موهایم می رقصند..

با دستانم از دامن خیالی ام محکم می گیرم و چرخم.  دامن خیالی ام می چرخد- می چرخد و پروانه ها از زیر پایم می جهند..  در اتاقم رنگین کمان شده است.. و موسیقی خدا را نیز مهمان من کرده است..

در برابر چشمان او می رقصم و اندوه و تنهایی را با چرخ زدن از خود دور می کنم.

امشب عید می شود.. در خانه ما همه دختران می رقصند.. بیش از همه پروینم..

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/10/22ساعت19:23توسط یکی از ما دو نفر |
عید و تنهایی

 به نام خدا

امروز برای دل خودم می نویسم بهر حال وبلاگ باز نمی شود و بلاگفا خراب است.  شاید کسی این نوشته ها را نخواند. 

یک روز مانده به عید.... یک روز مانده به عیدی که من اینقدر دوستش دارم. من در این سوی نقشه و کابل در آنسوی نقشه.. کوه ها و دریاها.. کشورها - مرز ها و مردم در میان ما.  

 اگر کابل میبودم چی می کردم؟  دیشب که به این فکر کردم اشک هایم که مدتها زیر ابروانم پنهان شده بودند راه خود را یافتند.   از گریستن لذت می برم.. اشک گرم و صمیمی رویم را می شوید و وقتی روی لبانم میرسد مزه شوری دارد.   اشک مال خودم است.. ویژه من است.. از درون چشمانم می آید و چشمانم را روشن می کند.  غبار دلم را می شوید و از خنده های دروغین می رهاندم.

وقتی می گریم اصلا نمی توانم تظاهر کنم. نمی توانم به تظاهر فکر کنم.. در گریه خودم استم.. تنها و رها.  اشک نشانه ناتوانی نیست نشانه توانستن است.  هنوز می توانم بگریم.. این نشانه خوبی است

مردم در اینجا اکثرا از درد می گریزند.. از اشک می هراسند.  گریه بد است.. اشک زشت است.. درد افسردگی می آورد.  من هم اکثرا همینطور فکر می کنم.

اما باز فکر می کنم دوست داشتن هم با رنج بردن همراه است.  وقتی از رنج می گریزی چطور می توانی عمیق دوست بداری؟ من رنج می برم چون کسانی که دوست می دارم از من دورند.. رنج می برم چون کسی که دوستش دارم غمگین است..  درد می کشم که ترا که کابل منی که مثل کابل زخمی و خسته استی... که مثل کابل خاک آلود استی.. که مثل کابل قلبت را کوه ها شکافته اند....  که  غرورت مثل کوه های کابل بلند است.. که قلبت مثل کابل زخمی است...  که ترا که برایم کابلی ... در عید ندارم

نباید از رنج گریخت.. اگر از رنج بگریزم از تو گریخته ام.  از تو نمی توانم بگریزم چون تو ......

راستی عید مبارک.

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/10/22ساعت16:2توسط یکی از ما دو نفر |
زمان- وارونگی و چیزهای دیگر

  زمان چقدر زود گذشته است.. چقدر زود می گذرد.   حس می کنم این یک و نیم ماه مثل یک و نیم روز گذشته است. اما از سویی چقدر طولانی به نظر می رسد... طولانی از این جهت که چقدر چیزهای مختلف را در این مدت کوتاه تجربه کردم.  مثل این است که همه اتفاقات به سرعت و دنبال هم واقع شوند..  حس می کنم کمی گیجم هنوز... مفهوم زمان برایم عوض شده است. زمان سالها نیست. لحظه های منفردی است که به اندازه سالها طول می کشد.. چی میدانم؟

گذشت زمان بر گیجی ام می افزاید.  من از تیوری های معاصر چیزی نمی دانم و در روانشناسی بی سوادم. اما حس می کنم احساسات مختلفی که من در این مدت تجربه کرده ام زیر یک یا دو عنوان روانشناسی نخواهد گنجید. چون همه چیز اینقدر در هم آشفته و همزمان روشن است.

حال این حرف های من شما را گیج می کند.  و چگونه می توان از کسی که گیچ است توقع حرف های روشن را داشت؟  زمانی که در کابل بودم به نظرم می رسید که دنیا خیلی ساده و روشن است.  یکی ظالم است و دیگری مظلوم.  یکی حق است و دیگری باطل.   همه چیز تعریف داشت. می توانستم به راحتی مفاهیمی چون جنسیت- عشق- وطن- را برای خودم تعریف کنم. تعریفی که حد اقل خودم را قانع می کرد.  در اکثر موارد می توانستم با قطعیت حکم کنم.  به این عادت کرده بودم که به دنیا از یک زاویه دید معین نگاه کنم. زاویه ای که خانواده- جامعه و اطرافیانم شکل داده بودند.    هر چیزی را که خوشم نمی آمد غیر طبیعی می خواندم و مجبور نبودم با چیزهایی که خوشم نمی آمد روبرو شوم.  در واقع از هر چیزی که نظریات و قطعیتم را به چالش می کشید اجتناب می کردم. حلقه دوستانم اکثرا کسانی بودند که کمابیش مثل خودم فکر می کردند و یا از روی ادب و احترام هیچ گاه مستقیم با هم بحث نمی کردیم.

و حالا تصور کنید که کسی که تیوری های خود را برای دنیا دارد و تقریبا همه چیز برایش تعیین شده است به دنیایی بیاید که وارونه جهانی ست که در آن پرورش یافته است.   قبل از آمدن به غرب هم کمابیش در مورد اینجا می دانستم. کتاب خوانده بودم- فیلم تماشا کرده بودم. یکبار تا جرمنی آمده بودم و هفته ای را گذشتانده بودم. خلاصه با اعتماد به نفس به اینجا آمدم. با اعتماد به نفس و تا حدی پیش داوری ها.   فکر می کردم این دنیا را هم می شناسم.

  اما شاید خوشبختی ام؟؟ این بود که  قبل از آمدن به خودم وعده دادم که باز و پذیرا باشم. اماده بودم که  امتحان کنم و بیاموزم و  نظریاتم را مورد سوال قرار دهم.    

تصور خودم این بود که کسی که به غرب می آید به خصوص در اولین ماه ها... دچار شیفتگی  و حیرت می شود و در کنار آن یک حس عجیب نفرت و حسادت را تجربه می کند که چرا ما اینطور نیستیم؟ و بعد کم کم به خو کردن و پذیرفتن عادت می کند و یا هم بر اصول اولیه خود پا بر جا و محکم و مجاهد می ماند و تلاش می کند به دیگران هم بقبولاند و در انزوا میماند.

تجربه خودم خلاف این را ثابت می کند.  من در وحله اول دچار شیفتگی نشدم. هنوز هم شیفته اینجا نیستم. بلکه حس می کنم بیشتر و بیشتر به "آن دنیای دیگر"   نزدیک می شوم.  حس می کنم زیبایی های در آن نوع زندگی کشف می کنم که تا زمانی که آنجا بودم نمی دیدم.   در کنار آن- نا خوشایندی برخی از مسایل پذیرفته شده در افغانستان را نیز بیشتر حس می کنم و تنگ نظری وطنی ما بیشتر آزارم می دهد.

 طرز دیدم به افغانستان و مسایل آن تغییر کرده است- اما نه آنطوریکه خودم توقع داشتم. بلکه به شیوه ای کاملا غیر منتظره.   در افغانستان به این باور بودم که " تعلیم و تربیه یگانه راه حل مشکل عقب ماندگی است" -   "بزرگسالاری از بین برود" - " به عنعنات نا  پسند و اضافی نیاز نداریم" "احقاق حقوق زنان و کودکان اولین وظیفه ماست" و غیره شعارهای بزرگ..  .  و این برایم مسلم بود که آدم های مثل خودم که به اصطلاح تحصیلکرده و نسل جوان استند حق دارند به جای همه تصمیم بگیرند.   حس می کردم غربی شدن و یا تقلید از الگوهای غربی- کشورم را اگر نه بزودی ولی در طولانی مدت مرفه خواهد ساخت.    توقعم قبل از آمدن این بود که این نظریاتم در اینجا محکم تر شوند و پایه های منطقی تر بیایند.  عجیب این است که اینطور نشد. حالا با خود می گویم تعلیم و تربیه یعنی چی؟  آیا تعلیم و تربیه که من می خواهم با تعلیم و تربیه ای که دختر خاله ام می خواهد یکی است؟  آیا من حق دارم برداشتم از تعلیم و تربیه را به دختر خاله ام تحمیل کنم؟  آیا آشپزی یک نوع تعلیم و تربیه نیست؟   و حس می کنم  دستور العملی که برای غربی ها خوب و موثر ثابت شده شاید نتواند در افغانستان کار آ باشد.   تفاوت های فرهنگی را بیشتر حس می کنم و  حالا این تفاوت های فرهنگی خیلی مهم به نظر می رسند..

 نمی دانم... من در یک مرحله عبورم.  هنوز هیچ چیزی را نپذیرفته ام. اما خیلی چیزهای پذیرفته شده هم "قطعیت" خود را برایم از دست داده اند.  تفاوت دیدگاه ها برایم حیرت آور است.  لذت می برم که از چند جانب به واقعیت های اجتماعی نگاه کنم.   گاهی برایم درد آور است که بدانم قطعیت که به آن باور داشتم و تعریفی که من از آن داشتم یگانه تعریف درست نیست.   وحشتناک است که یکباره کشف کنی که تعریف های دیگری مثلا از آزادی- جنسیت- خدا  وجود دارند که به اندازه تعریف تو درست به نظر می رسند. در اینحال گاهی از کلیشه بودن تعریف های اطرافیانم حیرت می کنم.  تصورشان که هر تعریفی از مثلا مفهوم تمدن به جز تعریف خودشان- وحشیانه و عقب مانده است حیرت زده ام می کند.

و زمان... زمان مفهوم دیگری یافته است.  طول زمان در سالها نیست.  بعضی لحظات به اندازه سالها طولانی اند.  لحظاتی که چیز تازه ای را کشف می کنی. لحظاتی که حس می کنی دستمال را از چشمانت برداشته اند و نادر ترین منظره جهان را می بینی.   

حسی شبیه "آلیس در سرزمین عجایب" دارم.   اشیایی که نباید حرف بزنند. حرف می زنند. حرف هایی که نباید گفته شوند- به زبان می آیند. در این نظم مکانیکی- برای من همه چیز درهم و برهم و بینظم به نظر می رسد. از سویی من که دوستدار زندگی منظم و صریح - تعریف شده و خط کشی شده بودم- از این اوضاع جدید لذت میبرم.  حس می کنم واقعیت چندین چهره دارد و من مدتها فقط یک چهره را میدیدم.   دیدن چهره های دیگر واقعیت ترسناک و جذاب است..

خیلی طولانی و تکراری شد.  حرفهای دیگر را بعدا می نویسم

شاد باشید

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/10/14ساعت6:34توسط یکی از ما دو نفر |
هستی حادثه زشتی شده است. هستی که خموشی را برای هراس از خطا بودن تحمیل میکند. نگاه های خیره اطرافیانم کاستی های مرا در من جستجو میکنند. تا فرصتی برای مسخره کردنم پیدا کرده باشند. نگاه ها با هستی مکرر تکرار میشوند و این حادثه نا مطبوع قرن ها مرا مسخره میکند. من رنج میبرم،قربانی میدهم و سه نقطه بعد تحمل میکنم. تحملی که مرا متعفن میسازد. مرا از انفعال خودم متنفر میسازد. "تنفر" حس زیباییست. حسی که دیگر من به آن عادت میکنم. عادتی که من از آن رنج میبرم. عادت میکنم که عادت کردن عادت دردناکیست. که زندگی انسان ها عادت و یک تکرار بد است. خودم را به یاد می آورم. مرور میکنم. بدنم را که مرا با خود کشانده است. و عادت هایم. و یکصد و یک آلودگی دیگرم را. به بدنم فکر میکنم. به اینکه بدنم هم عادت کرده است. عادت شده است. لب های من هزاران نسل هزاران سال به مرد لذت میدهند. من عادت میکنم…..و سه نقطه بعد باز هم عادت میکنم…

پریگک
+نوشته شده در 2006/10/1ساعت22:20توسط یکی از ما دو نفر |
خانه ام
سلام

یکشنبه بارانی و غم انگیزی ست.  هوا روز بروز سردتر می شود و  سرما شبانه  به زیر لحافم نفوذ می کند- پاهایم را دندان می گیرد.    از دیشب تا بحال یکریز باریده است.  خیز می زنم و از حوضچه هایی که آب باران ساخته می گذرم تا زودتر به اتاقم بیایم.

روزهای تعطیلی به خصوص اگر باران ببارد در اتاقم می مانم و درس می خوانم.  کارخانگی ام را انجام میدهم.  روزهای شنبه هم باید کار کنم.  روزهای تعطیلی آهسته تر از روزهای دیگر می گذرد.  با پری حرف میزنم- جمله های همدیگر را تکرار می کنیم- از درسهای همدیگر می پرسیم و بعد همیشه به همان نقطه بر می گردیم- خاطرات کابل- وضعیت در افغانستان - اخبار بی بی سی

و بعد ساعت ۱۲ ظهر روز یکشنبه ...... و به خانه زنگ می زنم.  در چند دقیقه ای که شماره را دایل می کنم و بعد منتظر صدای زنگ می مانم همه نگرانی هایی که این هفته در من انبار شده اند و افکاری که از آنها اجتناب می کردم در ذهنم زنده می شوند. قلبم تندتر می طپد... خدا کند همه خوب باشند... 

بعد صدای گرم پدر و شادی و گرما زیر پوستم می دود.. صدای تلویزیون و سر و صدای اعضای خانواده ام.  اقبال جیغ میزند سلام..  صدای مادرم از دور شهرزاد است؟

برای بیست دقیقه به کابل بر می گردم-  به شب های کابل-  به خانه کرایی سه اتاقه مان.  به سروصدا- گرما- آغوش مادرم-  احوال همه دوستانم را یکی یکی می پرسم: زکیه چطور؟  عاصف خوب است؟ از طوبی خبر دارید؟

بوی غذا را در اطرافم حس می کنم و از پشت گوشی تیلیفون - از پشت یک لین نازک سیاه-  اتاق خودمان را می بینم که عکس خودم- زبیده و فریده را به دیوارهایش آویخته اند-  فرش جگری- تشک ها-   تیلویزیون مان و الماری کتاب ها.  نورجهان که به روی کتاب اش خم شده و چشمی به تلویزیون دارد- پروانه حتما چیزی می خورد-  پدر رادیو- قلم و کتابچه اش در کنارش- مادر  کارخانگی شاگردانش را امضا می کند- عمه نزدیک تلویزیون نشسته و چای سبز می نوشد و رادا هم حتما در اتاق دیگر نشسته و به موسیقی گوش می دهد.... و صدای جنریتر از بالکن به خانه می آید.. 

بیست دقیقه و من از اینجا کنده شده ام و مادر در کنار من است.... من هیچ گاه از کنار او دور نشده ام... 

گوشی را می گذارم و حالا یادم می آید که از پدر در مورد کارش نپرسیده ام و کاش با نورجهان حرف می زدم و  .... تا هفته دیگر.

و تا هفته دیگر که هر روز نشانه ای مرا دلتنگ خانه می کند... کتاب حافظ- گدیی که رادا داده-  لباسی که در یک روز آفتابی مادر برایم خریده است و بعد توصیه های مادرم.   خودت را گرم بپوشان....  دستکش را فراموش نکن... به وقت نان بخور...  و وقتی جمپرم را می پوشم حس می کنم مادر مرا در آغوش گرفته است....

تا یک هفته دیگر و دلتنگی هر روزه   که اینجا خانه نمی شود.... که در خانه مادرم است و نورجهان است و پدرم است. که در خانه بچه ها هر شام گدی پران بازی می کنند و در خانه - کوه است و خاک است .... و در خانه می توانم به عروسی های بزرگ بروم و همه کودکان را در آغوش بگیرم. ... که آنجا می شود از سر کراچی جواری جوش داده خرید.... و در خانه می شود که همه - همه همه دوستان را مهمان کرد...  که اینجا نمی شود..

  امروز بعد از آنکه به خانه زنگ زدم و پشت کمپیوتر نشستم ناگهان روز آمدنم از کابل را بیاد آوردم. آن روز در میدان هوایی- که مادر می گریست که حس می کردم مادرم نحیف تر از همیشه شده است- حس می کردم که باید حفظش کنم-  باید کنارش بمانم اما ناچار به آمدن بودم .  مادرم را بغل کردم و اندام نحیفش در آغوشم گم شد و من بغضم را خورده بودم و نگریستم برای اینکه بیشتر نگریانمش.

  بغضی که تا امروز همانجا ایستاده است... بغضی که تا امروز نگریستمش.   

 در بیرون باران می بارد- رطوبت در من نفوذ می کند-  شاید امروز من هم کمی مثل آسمان بگریم- آخر اینجا خانه من نیست....   

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/10/1ساعت20:16توسط یکی از ما دو نفر |
یک ماه پربار
 

امروز هم به پایان خود نزدیک می شود و   به این ترتیب یک ماه از آمدنم به امریکا می گذرد.   چهارشنبه ۲۳ اگست در میدان هوایی نیویارک پیاده شدم و امروز ۲۳ سپتامبر در محلی که "اتاقم" می خوانمش-  پشت کمپیوتری که در این جا صاحب آن شده ام- نشسته ام و روزهای اولم را به یاد می آورم.  یک ماه گذشته برای من خیلی طولانی و بزرگ بود -  اما زود هم گذشت.   در این یک ماه خیلی از باورهایم در مورد خودم و پیشداوری هایم در مورد اینجا و دنیای اطرافم با چالش مواجه شد و می دانم که این برای مدتی دوام خواهد یافت.  خیلی چیزها را برای نخستین بار تجربه کردم.. 

این ماه شاید بعد ها در زندگیم جای ویژه ای را اشغال کند - حال هم میدانم که یکی از پربارترین ماه های زندگی ام بوده است.  نه به خاطر اینکه به غرب آمده ام بلکه برای اینکه  با شیوه های کاملا متفاوت زندگی آشنا شده ام- خلاصه دنیای متفاوتی را تجربه کردم.  دنیایی که در کنار چیزهای خوشآیند- چیزهای نا خوشآیند هم دارد.  

 در اینجا آموختم که فرصتی برای منتظر ماندن نیست- که فردا همین لحظه است و تمام می شود... که .... و خیلی چیزهای دیگر.  مسایلی که چشمان خود را به روی شان بسته بودم... حقایقی که از آنها فرار می کردم....

  بر علاوه زیبایی های که دنیای خودم- خانواده ام در کابل دارند-  را هم اینجا خوبتر کشف می کنم..  اینجا خوب می دانم که بی خانه ام... که اینجا برای من خانه نمی شود.... که برای من خانه جایی است که با مردمانش پیوند عمیق داشته باشم که در دغدغه هایشان شریک باشم ....

بخش عمده تجربه های ام را در  در وبلاگ گذاشته ام.  شاید آن یادداشت ها و این یادداشت خیلی خصوصی تلقی شوند و برای خوانندگان جالب نباشند... اما حس می کردم که باید بنویسم و نوشتم...

در مورد اولین روزهای اقامتم در نیویارک  در وبلاگ یادداشت نگذاشته ام- اما یادداشت هایی در کتابچه ام دارم.   بخشی از آن ها را حالا می گذارم.

........

پنج شنبه ۲۴ اگست

خانه کاترین ( دوستم در نیویارک) خیلی با خانه های ما در کابل فرق دارد.  همه جا گلدان های گل و مجسمه ها را چیده اند.   تزیین آلات زیبایی که از کشورهای مختلف آورده شده اند-  نشانه های از بنگلدیش- افغانستان- کینیا و ... 

چند نقاشی مدرن را در اطاق نشیمن آویخته اند و در آشپزخانه هم عکس های پدر و مادر کاترین-  نامزادش و  دوستانش در دیوارها آویزان است.  در افغانستان اهانت است که عکس کسی را در آشپزخانه بگذارند اما اینجا مثل اینکه عادی است. من در نگاه اول از خانه خوشم آمد.

........

 نیویارک  خیلی  متنوع است..  مردمانی از نقاط مختلف دنیا در اینجا زندگی می کنند-  تنوع لباس ها و رنگ ها حیرت آور است.  امروز به محله چینی نیویارک رفتیم-  رستورانت ها- دکان ها و دکانداران همه از چین بودند- لوحه ها هم به زبان چینی بود..  کمی مثل کابل بود چون باید با دکاندار چانه می زدیم. در دکان های بزرگ که چای چینی می فروشند-  گدی های کاغذی خوشرنگ را از سقف آویزان کرده بودند-  در یک دکان دیگر که به نظرم از جاپانی ها بود در داخل دکان یک اژدهای کاغذی خیلی بزرگ  به سقف آویخته بودند.

شام دیروز هم برای نان شب به یک رستورانت هندی رفتیم- من خیلی لذت بردم. چون موسیقی هندی گذاشته بودند.  رستوران یک اتاق خیلی کوچک بود و میزها را خیلی تنگ کنار هم چیده بودند. زمانی که بیرون شدیم  صف درازی از مردم منتظر در دروازه رستورانت ایستاده بود.

...........................

پیرها در اینجا رقت انگیزتر به نظر می آیند.. یا شاید این نوع نگاه من تاثیر حرفهایی باشد که در مورد تنهایی و بی کسی سالخوردگان در اینجا شنیده ام.  حس می کنم مردم از پیری شرم دارند.  اما هنوز برای من قضاوت زود است.

جمعه ۲۵ اگست

دیروز به یک محل فروش وسایل برای حیوانات خانگی رفتیم- برای اینکه مختصر شود " مغازه سگها".  خلاصه این مغازه خیلی جالب بود- لباس های مخصوص سگ و پشک. تخت خواب- غذا و حتی وسایل زینتی برای آرایش سگ و پشک.  کاترین می گوید در دوبی رستورانت مخصوص سگ ها هم است-  سگ ها وبسایت هم دارند... گاهی علاقه کاترین به سگش مرا مشمئز می کند-  مثل اینکه سگش اولادش باشد...  این مردم عجیب اند-  تقریبا همه سگ دارند- سگ هایی از نژاد های متفاوت .

رنج آور است که ما در آن سوی دنیا نان برای خوردن نداریم و این ها برای سگشان لباس مخصوص آب بازی می خرند.

......................

حس می کنم مردم دراینجا یک حصار شیشه ای به دور خود دارند و برایشان دشوار است بیرون از این حصار چیزی را ببینند. همه گوشی ها در گوش- در مترو- جاده- دکان موسیقی می شنوند.  به جز آنچه که  می خواهند چیزی دیگری را نمی بینند..   نمی شنوند..

..........

موزیم هنر.  اولین بار است که من به یک موزیم هنر رفته ام.  موزیم هنر متروپولتین که ما فقط یک قسمت خیلی کمش را دیدیم- عالی است.  هر چند من در مورد نقاشی و مجسمه سازی هیچ نمی دانم اما آثاری که در اینجا دیدم بعضی هایشان فراموش ناشدنی است. ...  سر درگمی رنگ ها... گاهی شفافیت و قاطعیت شان... تابلوهایی که حرف می زدند...  اعتراف می کنم که برخی از تابلو های مدرن خوشم نیامد... مرا جلب نکرد.. اما برخی از تابلو ها مرا وادار می کردند که بیایستم و غرق تماشا شوم. زندگی باشد باز به این موزیم خواهم آمد.

...............

شنبه ۲۶ اگست

چند دقیقه بعد به طرف کالج حرکت می کنیم و باید با نیویارک خدا حافظی کنم.  در کابل می گفتم که دوبی و نیویارک دو شهری اند که میلی به دیدنشان ندارم.  تصورم از نیویارک فقط آسمان خراش ها و لوحه های تبلیغاتی بزرگ بود... و از مردمانش- کسانی که همیشه تلویزیون نگاه میکنند- و در خانه های زشت و تنگ زندگی می کنند که باغچه ندارد.

 نیویارک خیلی آسمانخراش دارد... لوحه های تبلیغاتی بزرگ هم دارد... اما موزیم دارد- کلیسا دارد- گلفروشی های خیلی خوب دارد- محله هندی  دارد و خیلی چیزهای دیگر که من دوستشان دارم.

خانه کاترین شان باغچه دارد و در سه روزی که اینجا بوده ام هیچ کس حتی برای یک لحظه هم تلویزیون نگاه نکرده است ( شاید برای اینکه هر سه عضو خانواده کمپیوتر دارند) 

اما نیویارک کودک ندارد- جدی می گویم.  من در این چند روز خیلی کم کودک دیده ام آنهم گاهی کودکان شیرخوار.   کاترین می گوید کودکان همه به مکتب می روند- نمی دانم.. اما به نظرم نیویارک واقعا کودک ندارد... روح کودکانه ندارد...  و این مرا غمگین می کند.

¤¤¤¤

 همین بود. 

راستی- رمضان خوبی برایتان آرزو دارم

شاد باشید.

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/9/23ساعت23:8توسط یکی از ما دو نفر |