تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
آغا جان - دلم برای شانه هایتان ...
 

من در اینجا  یک روز آفتابی دیگر را پشت سر گذاشتم و پدر شما یک شب طولانی تاریک را در کابل.  عجیب است که بر علاوه کوه ها و دریاها-  زمان هم بین ما فاصله انداخته است.  زمانی که شما شب دیگر را آغاز می کنید من از خواب بیدار می شوم و بر عکس.

امروز خیلی به یاد شما بودم.  شما را در نظرم مجسم می کردم که بیخواب روی بستر دراز کشیده اند و  نگران همه عالم هستید.  می دیدم که مثل اکثر شب ها خواب از شما رمیده است و از یک پهلو به پهلوی دیگر دور می خورید.  پایتان درد می کند- چند بار دوای نفس تنگی را استفاده کردید و اهل خانه همه خواب- شما بیدار و دلتنگید.  گاهی آنقدر از بی خوابی خسته می شوید که دلتان می خواهد رادا یا پروین را بیدار کنید و با آنها حرف بزنید.  اما فقط خانه به خانه می روید تا مطمئن شوید همه خوابیده اند.

آغا جان - میدانم شبانه بعد از شنیدن خبرها- بعد ازینکه یک روز پر جنجال دیگر به پایان رسیده است-  بعد از آنکه برق کابل می رود و  حتی نمی شود کتاب خواند- چقدر تنها می شوید.  میدانم که بسیار صبور و توانمندید که غم و نگرانی تان را ازهمه بپوشانید و هر صبح تلاش می   کنید همه را بخندانید.  اما شب- عراق- افغانستان- فلسطین و دارفور در شما رژه می روند-  انفجارها-  ویرانی ها- و ... 

نگرانی به خاطر من- به خاطر پری-  به خاطر آینده پروین و رادا و ....   شبانه فرصتیست که به همه این چیزها فکر کنید.  به اینکه چرا اقبال در این روزها کم درس می خواند و یا چرا شقایق غمگین است؟  به اینکه چگونه برای فلان دوستتان کار بیابید و یا برای دیگری نامه ای راحت بخش بنویسید.  اینکه چرا فلان بچه گک پایش می لنگد و دخترک همسایه نمی تواند مکتب برود.   اینکه آینده خانه چطور خواهد شد؟ به کجا باید کوچید؟   میدانم که شما تنهای آغای من نیستید... در کابل همیشه  کودکانه حسود بودم که اینهمه به همه فکر می کنید. حالا کم کم می فهمم چقدر سخت است آغای همه بودن....

و میدانم که کوچکتر از آنم که خیلی از نگرانی های بزرگترتان را بدانم....

کاش می توانستم کمی از نگرانی هایتان بکاهم. کاش می شد همه جنگ ها همه انفجار ها خاتمه یابند.  کاش معجزه می شد و افغانستان....  

 

خیلی ناتوانم..  خیلی ....  آغاجان- فقط می توانم بگویم به خاطر من نگران نباشید.  اینجا انفجار نیست-  گدا نیست-  بچه ها در روی سرک به من پرزه نمی گویند-  گرد و خاک نیست. اینجا من پیشرفت می کنم- می خوانم - می آموزم. همانطور که شما آرزو داشتید.  اینجا می شود تا دیر شب درس خواند- همیشه برق است- کمپیوتر است- انترنیت است. 

 اینجا من روزانه سه بار آیسکریم می خورم . 

 من اینجا راحتم - نان دارم- آب دارم- میوه و برگر می خورم و  تنها شما را ندارم.  اما در تیلیفون به شما نمی گویم که نبودتان در اینجا در کنار من چقدر مرا تنها ساخته است.  نمی گویم که اینجا چطور گاهی از شدت دلتنگی سرم را روی شاخه های درخت می گذارم و برای خود آواز می خوانم .  نمی گویم که چقدر دلتنگ این هستم که شما و مادرم را در آغوش بگیرم.  چقدر دلتنگ کودکان کابلم- کودکان نازنین کشورم که به یک توپ قناعت دارند که به من سلام می کنند که گرسنه به مکتب می روند که ساجق می فروشند... 

نمی گویم که گاهی چقدر دلم می شود پیش شما باشم و هر دوی ما به پل باغ عمومی برویم و منتو بخوریم....

نمی گویم که خبر ها چقدر مرا می ترساند.

و شما هم نمی گویید که انفجار کم نشده و  مرگ کم نشده و ترس کم نشده.   و شما هم نمی گویید که پروین بیک مکتب ندارد- که  حالا آب هم مثل برق پرچوی شده -  که شما از آینده می ترسید....

هر دو نمی خواهیم همدیگر را نگران کنیم. 

و من  روزانه وقتی که از آزادی لذت می برم به شما فکر کنم - وقتی که از آرامش لذت می برم به شما فکر می کنم- وقتی به کنسرت می روم به شما فکر می کنم-  وقتی دلتنگم به شما فکر می کنم-   وقتی گرد و خاک نیست که سینه را آزار بدهد و تنفس را مشکل کندبه شما فکر می کنم...

وقتی نان- آب- لباس- گرما دارم به کودکان کابل فکر می کنم-

آرزو می کنم که پایتان درد نکند- آرزو می کنم که هرشب  در تیلویزیون قوالی و بزم غزل ببینید.  آرزو می کنم همیشه- همیشه- همیشه همان لبخندی را که من اینقدر دوست دارم به لب داشته باشید. 

 گاهی آرزو می کنم رادیو نمی بود که شما را اینهمه پریشان کند.... من نمی بودم که شما به خاطرم نگران شوید.

آغاجان....  دلم برای شانه هایتان تنگ شده است.

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/9/18ساعت3:25توسط یکی از ما دو نفر |
سلام دوستان، پری استم:

لطفا یادداشت های دفتر مطالعات سیاسی را در : http://rayanda.blogfa.com
بخوانید.شاداب باشید
+نوشته شده در 2006/9/15ساعت17:16توسط یکی از ما دو نفر |
سلام ....

کیف حالک؟ ( این عبارت را درست نوشته ام؟؟)

مصروووووووفم.   این استادان ما را یک لحظه بیکار نمی گذارند.  باید بخوانیم- بخوانیم و بعد در مورد خوانده هایمان بنویسیم.    صنف ها را خیلی دوست دارم.  بحث می کنیم- سوال می کنیم - شک می کنیم- باید منتقد باشیم.  خلاصه  کله ام کم کم فعال می شود..

خوشبختانه-  یک سری روزهای آفتابی در نارثمپتون آغاز شده است و  امیدوارم ادامه یابد که پیاده روی و دویدن از یک صنف به صنف دیگر را آسان و خوشایند ساخته است.  نمی دانم در زمستان روی برف و یا بدتر یخ چگونه خواهم دوید؟

روز دوشنبه به اولین جلسه صنف سپورت رفتم.  برای من مشکل ترین صنف همین صنف سپورت است و وقتی این واقعیت را می گویم همه دوستانم می خندند.   نوشتن و خواندن شاید زیاد مشکل نباشد اما برای من چپ و راست دویدن- نشستن- پریدن و  بازی با توپ خیلی سخت است.  

روز اول خیلی نا امید کننده بود. چون همه می توانستند توپ را به دیوار بزنند.  اما توپ  من بجای اینکه بالا برود یا روی زمین می لغزید یا به پای همصنفی هایم می خورد یا آنقدر بالا می رفت که گم می کردمش و مربی ۱۰ دقیقه وقت صرف کرد تا به من یاد بدهد که راکت ( چوب بازی) را چگونه در دست بگیرم و من یاد نگرفته ام.   

شیطان وسوسه ام کرد که از این صنف دست بکشم و نا حق خودم را مسخره نسازم.  اما بعد تصمیم گرفتم به هر قیمتی به این صنف بروم چون برایم دشوار است و عشق با دشوار ورزیدن خوش است.  این اولین باریست که در عمرم صنف سپورت می گیرم و آنهم بازی ای که هیچ چیزی در موردش نمی دانم. سکوش.  نمی دانم به دری چی می شود؟

اما زیاد بی استعداد هم نیستم.. در صنف  عربی تقریبا لایق ترین شاگردم.   این  شاید زیاد افتخار افرین نباشد چون هنوز الفبا را می خوانیم!!!

 شاد باشید

  شهرزاد

+نوشته شده در 2006/9/12ساعت22:3توسط یکی از ما دو نفر |
سلام رفقا- روز بخیر

پری خیلی تنبل شده ؟  نظر شما چیست؟ در این روزها او اصلا نمی نویسد.

باید مجازاتش کنیم. 

امروز صبح ۷:۳۰ بیدار شدم - مادرم زنگ زد- و بعد می خواستم بخوانم.  اما چون هم اطاقی ام خواب بود - نخواستم مزاحمش شوم و آهسته از اطاق بیرون شدم.  جاده ها خلوت....  هوا نمناک و روشن... نوازشگر و اندکی سرد..... آرامش و صلح را حس می کردی.  همه جا سبز...

جایی برای نشستن و کتاب خواندن نبود- به اتاق کمپیوتر آمدم. 

حالا هم پشت کمپیوترم و  می خواهم بنویسم. 

درس ها .......شروع شده.  باید خیلی بخوانم- خیلی بخوانم . برای یک صنف باید  ۹۴ صفحه  بخوانم سه صنف دیگر هم در همین حد است.  بر علاوه باید بنویسم- اخبار را دنبال کنم و  ...

اما خوشحالم که هر لحظه چیز تازه ای می آموزم.  چندین سال در حسرت این بودم که سیستماتیک در مورد یک مسئله بیاموزم و حالا این فرصت را دارم.

شب شنبه و دیشب همه لیلیه به پارتی رفته بودند- من در اتاق نشستم- خواندم- یادداشت نوشتم- داستان خواندم و لذت بردم.  از تنهایی ام- از اینکه کتاب برای خواندن دارم- از اینکه در هر صفحه جهان را دوباره به شیوه ای دیگر از چشمانی دیگر می بینم.  خواندن خیلی کیف آور است.

اما اینجا هم مثل کابل یک خلاء بزرگ در زندگی ام حس می کنم. خلاء یک فعالیت جمعی.  کاری مفید برای همه. نمی دانم چطور بگویم.   در کابل که بودم همیشه اخبار مرا می ترساند-  فکر کردن در مورد دنیا مرا می ترساند. حس می کردم همه چیز به سوی نابودی- دهشت - فقر و جنگ حرکت می کند و بدتر اینکه من هیچ سهمی در تغییر این وضعيت ندارم-  اینجا این حس شدید تر است. 

شرمنده ام چون فکر می کنم تنها برای خودم زندگی و تلاش می کنم و آن را هم به اندازه کافی خوب انجام نمی دهم.  

 فقر- بدبختی- جنگ و پیچیده تر شدن وضعیت روز بروز.  حس می کنم هیچ روزنه ای نیست.  از خودم بدم می آید که با خیالبافی و داستان خواندن تلاش می کنم همه چیز را از خود بپوشانم.  نمی توانم در مورد همه فکر نکنم و فکر کردن در این مورد وقتی کاری نمی توانم بکنم مرا آزار می دهد.  حالا میدانم یا فکر می کنم می دانم که هیچ درمان قطعی برای همه دردهای همه انسان ها وجود ندارد- اما نمی خواهم قبول کنم.  فکر می کنم اگر همه تلاش کنند شاید دنیا جای خیلی بهتری برای زندگی شود.  به این فکر نمی کنم که آیا همه تلاش خواهند کرد؟ آیا من تلاش می کنم؟ اصلا هیچ قطعیتی وجود ندارد. کی می پذیرد چیزی که برای من خوب است برای او هم خوب باشد؟ هر کس  دیدگاه خود را درست و مسلم می پندارد .   یکی گوشت نمی خورد که حیوانات قتل عام نشود و این شیوه ای برای زندگی او می شود- اما این انسان حق ندارد از گوشت خوردن دیگران جلوگیری کند.  یکی تلاش می کند محیط زیست را حفظ کند- دیگران را هم تشویق کند- اما خود در هر قدم زندگی خود مجبور است به نوعی به محیط زیست آسیب برساند.  اصلا این نظام خودش بیمار کننده است.  نظام زندگی که حالا ما داریم.   انسان در زندگی خود تلاش می کند پیشرفت کند- کار بهتر- معاش بهتر داشته باشد ولو به قیمت عقب ماندن دیگران شود... 

شک دارم- نمی توانم به هیچ قطعیتی برسم.  مشکل از نظام است؟ از ماست؟  به این باور رسیده ام که با زور نمی توان هیچ چیزی را تغییر داد.  با بیکار نشستن هم نمیتوان تغییر داد.  در دنیای امروز حتی با نوشتن و  مبارزه  مسالمت آمیز نمی توان زندگی را برای همه بهتر کرد.  شاید اصلا همه چیز طور دیگری باشد.  شاید انسان ها باید فقط به خود فکر کنند.   نمی دانم... سر در گمم. ..  پر از سوالم.  سوالهایی که می دانم باید خودم جوابش را پیدا کنم. ...  هیچ کدام از شیوه های زندگی که در اطراف خود می بینم مرا کاملا راضی نمی کند.  نمی خواهم تقلید کنم-  مثل همه زندگی کنم... باید شیوه خود را ایجاد کنم... می ترسم این هم تقلید باشد... این حرفها هم..... شاید همه تلاش ها بیهوده باشد... شاید باید گذاشت همه چیز مسیر طبیعی خود را داشته باشد..... نمی دانم..

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/9/10ساعت15:26توسط یکی از ما دو نفر |
آغاز درس ها و..
 

امروز یکی از نادر روزهای آفتابی در اینجا است.  حس می کنم امروز یکی از آفتابی ترین و زیباترین روزهای زندگی ام است چون  صنف های ما شروع شده و  یکی از آرزوهای خودم و خانواده ام برای شرکت در صنف هایی که بتوانم در  آنها بیاموزم- بر آورده می شود.  امروز دو صنف داشتم. بخیر گذشت.  هنوز زنده ام.  بنا بر این حدس می زنم که تا آخر سمستر به نحوی زنده خواهم ماند.   درس ها کمی مشکل است. اما مهم این است که می توانم کارم را انجام بدهم.   با سپاس از زندگی ام که همیشه مجبور بوده ام سخت کار کنم- هراسی از کار دشوار و وقت گیر ندارم و تا بحال توانسته ام تقسیم اوقات خوب و مناسبی برای خود تنظیم کنم. 

چند روز پیش در یک روز افتابی شاگردان صنف اول عکس گروهی می گرفتند ( من شاگرد صنف دوم محسوب می شوم)  و من زمانی که روی علف نشسته از دیدن آنها و از شور و شوق آنها برای رسیدن به آینده لذت می بردم-  این یادداشت را نوشتم :

باد می وزد و هوا آفتابی است.   روبروی گروهی از دختران نشسته ام.  گروهی متنوع- جالب- جوان- زیبا- پر انرژی و امیدوار.   لباس های سرخ- زرد- سفید- نارنجی.  رنگ پوست و موی دختران نیز به اندازه رنگ لباس های شان متنوع است:  سفید- سیاه- قهوه ای- زرد..

همهمه دختران چون چهچهه پرندگان به گوش می رسد.  زبان های مختلف- لهجه های گوناگون.  دنیایی از تفاوت و باز یگانگی.  دختران به شانه های همدیگر تکیه داده اند- ایستاده یا نشسته  حرف می زنند می خندند و آمادگی می گیرند که جزیی از خاطرات یک آلبوم شوند.

نشسته ام باد از روبرویم- آفتاب در بالای سرم- موجی از جوانی و نشاط در برابرم. زیر پایم فرش زمردین علف- درختان با باد می رقصند.  برگ های نارنجی شفاف آفتاب را منعکس می کنند- بوی زمین و علف در هوا پیچیده است.  باد نرم موهایم را می بوسد.

حس می کنم خیلی خوشبختم.  حس می کنم به همه آرزوهایم رسیده ام.  اما باز آرزوهای دیگر.. خیال های خوش در من طغیان می کنند...  می خواهم با باد به سرزمین های دیگری سفر کنم.. مردمانی دیگری را بشناسم.. و  همیشه جوان بمانم.  بخوانم- بنویسم- بگویم -  آواز بخوانم. 

زندگی را دوست دارم.  باد- من خوشبختم- تو چطور؟  باد هم با ملایمت در گوشم می گوید من هم.

دختران سکوت کرده اند- اما سکوتی شیرین- سکوتی که نقابی کوتاه بر روی هیجان و امید است-  عکاس عکسش را گرفته است.  جیغ های شادی فضا را می پوشاند.

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/9/7ساعت23:59توسط یکی از ما دو نفر |
مراسم آغاز سال تحصیلی
سلام

فردا صنف ها آغاز می شود- اوه خدایا و پس فردا کارم آغاز می شود.  ۶ ساعت در هفته کار خواهم کرد. ..   و  ....

همین حالا از مراسمی که به مناسبت آغاز سال تحصیلی هر سال در سمیت تجلیل می شود بر گشته ام.    وحشی ترین مراسمی بود که در عمرم شرکت کرده ام.  از چند روز قبل به ما گفته بودند که در این مراسم همه خیلی جیغ خواهند زد- آواز خواهند خواند .  اما هیچ تصور نمی کردم که این قدر سروصدا باشد.  از خانه ما در لیلیه  همه باید لباس های سیاه می پوشیدیم و به همین ترتیب ساکنین هر خانه به نوعی این مراسم را تجلیل می کنند.  ساکنین بعضی از خانه ها مثل ملکه ها لباس می پوشند- بعضی ها مثل دزدهای دریایی و  ... 

دختران پوشش های خیلی عجیبی داشتند.  دخترانی که پوششی از برگ درختان داشتند- کسانی که روی بدنشان را با شعارها و نقاشی ها پوشیده بودند-  دخترانی که با لباس حمام آمده بودند-  با لباس خواب آمده بودند-  خود را مثل دزدها ساخته بودند-  کسانی که  تقریبا برهنه به مراسم آمده بودند- سبز- سرخ- نارنجی.  کسانی که لباس های بلند سیاه و  خاکستری داشتند و خود را با زیورات آراسته بودند .  خدای من-  مرا شوکه کرده بود.

تعداد خیلی کمی مثل من  با لباس های عادی روزمره خود در مراسم شرکت کردند. 

همه جیغ می زدند و هر خانه در لیلیه در کنار لباس مخصوص- یک آواز خیلی احمقانه مخصوص خود را داشت.  همه ساکنین یک خانه آن آواز را می خواندند- جیغ می زدند.    در داخل تالار با پاهای خود محکم به زمین می کوبیدند-  جیغ می زدند-  اشپلاق می زدند- می رقصیدند- روی چوکی ها بالا شده بودند- محکم به چوکی ها می کوبیدند بعضی ها بکلی عقل خود را از دست داده بودند. 

استادان نیز در مراسم حضور داشتند و من فکر می کنم آنها با خود می اندیشیدند که چگونه موفق خواهند شد این گروه پر سر وصدا را چهار سال کنترول کنند؟

عجیب تر این بود که شاگردان سال چهارم- پر سروصدا تر و بی دسپلین تر از دیگران بودند و کلاه های عجیب و غریب و لباس های عجیبتر به تن داشتند.

در مراسم از شاگردان ممتاز سال گذشته یاد آوری شد-  رییس کالج سخنرانی کرد-  یک آهنگ خیلی زیبا در مورد دوست داشتن و احترام گذاشتن را همه شاگردان با هم خواندند و چند سخنرانی خیلی کوتاه دیگر شد. 

اما در تمام جریان مراسم-  با وجودیکه در میان افراد خیلی هیجانزده و خیلی خوشحال بودم- یک ذره احساس خوشحالی نکردم و حتی نمی توانستم بخندم.   نمی دانم چرا؟  روح جمعی اصلا در من تاثیر گذار نبود.  شاید برای اینکه حیرت زده بودم. 

 اگر غیر منصفانه نباشد بخشی از این مراسم به نظرم نمایشی از حماقت آمد. 

خلاصه- مراسم تجلیل از آغاز سال تحصیلی به پایان رسید و من خسته و هنوز متحیرم.  شاید سال آینده در این مراسم شرکت نکنم.  اما از این که امسال شرکت کردم هیچ پشیمان نیستم .  بهر حال- به یک بار تجربه کردن می ارزید. 

 تا بار دیگر که فرصت کنم و بنویسم-  خدا نگهدار

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/9/7ساعت2:59توسط یکی از ما دو نفر |
همه چیز نو است
 

امروز چند کار ضروری ام را انجام دادم.  

۱-  به صنف های خود ثبت نام کرده ام:  زبان عربی-  یک صنف "تحلیل داده ها" در جامعه شناسی -  شناسایی سازمان های جهانی-  یک صنف انگلیسی برای نوشتن و یک صنف سپورت.   سیستم تحصیلی اینجا خیلی خوب است.  همه می خواهند کمکت کنند.    چندین مرکز مشاوره علمی و کمک در داخل کالج ما فعال است.  مرکزی است که به شاگردانی که انگلیسی زبان اولشان نیست کمک می کنند.  من برای اولین بار در جریان تحصیلم یک مشاور دارم که به من در انتخاب صنف هایم کمک می کنند.  آرزو می کنم سیستم تحصیلی در افغانستان نیز کم کم به سوی مدرن شدن حرکت کند.

زمانی که در پوهنتون کابل درس می خواندم-  رفتن به صنف یک کابوس بود.  اینجا برای شروع درس ها لحظه شماری می کنم.

امکانات آموزش حیرت آور است.   می توانی در هر رشته ای که بخواهی درس بخوانی- خیلی ها همزمان دو رشته را می خوانند.   می توانی برای درس خواندن یکسال به خارج از امریکا بروی.    می توانی با دومین سمستر سال دوم تغییر رشته بدهی.  خیلی ها خودشان یک رشته ایجاد می کنند.   مثلا کالج سمیت ( کالجی که من در آن درس می خوانم)   دیپارتمنت زبان شناسی ندارد.  اما سال گذشته چند نفر از این رشته فارغ شده اند.  ما میتوانیم در چهار کالج دیگر نیز صنف بگیریم و مجبور نیستیم برای آن علیحده بپردازیم.

۲-  به بانک رفتم که حساب خود را فعال کنم.   اصطلاحات بانکی را نمی فهمم و نمی دانم از کارت خود چگونه استفاده کنم.  برای اولین بار در عمرم یک حساب بانکی باز کرده ام.  یکی از کارمندان بانک با مهربانی آمد و به من کمک کرد.   خیلی چیزها در مورد حساب خود و  استفاده از آن آموختم.

۳- برخی از  کتاب های مورد نیاز خود را برای صنف های خریدم.  ۱۵۶ دالر شد.  کتاب اینجا خیلی قیمت است.   مجبورم به زودی  درخواست کار کنم تا بتوانم در سمستر آینده پول کافی برای خریدن کتاب داشته باشم. 

همین.  حال ساعت ۱:۴۶ است و تا شام باید خیلی کارهای دیگر را انجام بدهم.  بر علاوه خود را مکلف میدانم که روزانه یک داستان کوتاه انگلیسی بخوانم و در مورد آن به انگلیسی بنویسم.  دیروز یک رمان خیلی خوب تاریخی را آغاز کردم که باید حد اقل روزانه دو ساعت را به آن اختصاص بدهم.  خلاصه مصروف و خوشحالم.  اما زندگی در اینجا خیلی پیچیده تر از کابل است. اینهمه فورمه و ورق و رسید و  ........ 

کارهایی که باید انجام بدهم و ...

دو روز بعد صنف ها شروع می شود- خدا کند بتوانم......

شادکام باشید.

شهرزاد

 

+نوشته شده در 2006/9/5ساعت19:56توسط یکی از ما دو نفر |
"آسمان مال من است"
 

آفتاب گرم- لطیف و مهربان بر شانه ام می تابد.  آفتاب با دستان نامرئی اش از شانه ام گرفته است.  به آسمان نگاه می کنم روشن- آبی- بزرگ- وسیع- مهربان.  حس می کنم آسمان مرا در آغوش گرفته است و مثل مادرم مرا ناز می دهد.

در هرجایی از دنیا که باشم همین که آسمان را نگاه کنم- شب باشد یا روز به وطن بر می گردم.  به کوچه های خاکی کابل که روزها را در آن طی می کردم به شام هایی که در پشت بام ستاره می دیدم.  به بازی گدی پران ها در آسمان. 

آسمان حلقه وصلی است میان من و روزهای خوب کودکی ام.  من و خدا- وطن- مادرم و خانواده ام.  آسمان در تنهایی هایم مرا در آغوش می گیرد. 

گاهی بی پروا و غمگین روی پله ها یا علف نمناک می نشینم- برگ های خزان زده در اطرافم با باد می چرخند و من به آسمان خیره می شوم.  

آسمان همه جا یکرنگ است - بی تبعیض- بی ریا- بی آلایش.  آسمان همه جا است-  همه جا با آسمان وطن می شود.

شهرزاد

+نوشته شده در 2006/9/4ساعت14:40توسط یکی از ما دو نفر |
شهرزاد است.   یادداشت هایم را از نیویارک نوشتم و زمانی که دکمه ثبت مطلب را کلیک کردم همه چیز گم شد.   

بنا بر این باشد برای فردا.

 

+نوشته شده در 2006/9/3ساعت15:55توسط یکی از ما دو نفر |
سلام

من  پری استم. در این اواخر تصمیم گرفتم کم بنویسم. برای اینکه فکر کردم نوشتن به فارسی را به اندازه کافی تمرین کرده ام و استعداد خارق العاده و قابل ستایشی در این زمینه ندارم. و هنوز هم میخواهم به فارسی ننویسم یا هر چه کمتر میتوانم بنویسم. ولی.. دلیل این نوشته امروز:  دقیقا... بلی... نظرات شما دوستان و خوانندگان و مهمانان این صفحه گک است. این صفحه گکی که هر کس نظر خود را در موردش دارد. کسی فکر میکند مسخره است کسی فکر میکند بیهوده است کسی فکر میکند سخت خصوصی است کسی فکر میکند خوب است و کسی فکر میکند بد است. چند پیشنهاد و سوال داشتم. برای آنهاییکه که "نظر" میدهند بهتر است بگویم ارزش گزاری میکنند.

عزیزان! میدانید که شما حق دارید؟ حق انتخاب؟ حق تصمیم گیری؟ حق کردن و نکردن؟ مسلما میدانین... و آیا میدانین که این حق به شما فرصت میدهد انتخاب کنید این وبلاگ را با تمام مزخرفات دور بیندازید کنار بگذارید نخوانید؟ فکر نمیکنم میدانین... شاید شما هم مثل بسیاری های ما تعبیر غلطی از حق و آزادی دارید. بگذارید این را برای تان واضع بسازم. آزادی های فردی یک انسان به او حق انتخاب تصمیم گیری  انتخاب کردن و نکردن نقد کار دیگران و اظهار نظر را میدهد. بگذارید تکرار کنم. حق تصمیم گیری کردن و نکردن نقد کار دیگران انتخاب و اظهار نظر را میدهد. ولی این اظهار نظر توهین کردن به دیگران نیست! مطمینا شما این را قبلا نمیدانستید. ولی باور کنید نیست. میتوانید همه کتاب های روی زمین را در مورد حق و حقوق خود و دیگران بخوانید اگر زیاد حق شناس استید وهنوز هم توهین میکند لطفا یک بار دیگر مرور کنید... شما مسلما در هیچ موقعیتی حق توهین دیگران برای عملکرد شان را ندارید!!!!! هر چند شما خود میتوانید چنین اشتباهی نکنید!!!

تنها یک یاد آوری کوچک بود!

امیدوارم انسان باشید و همیشه بمانید....

یکی از اصولش احترام و پذیرفتن دیگران آنگونه که استند است!!!

 

 

 

راستی اینها وبلاگ های انگلیسی من استند یک وبلاگ عکس هایم و دیگری وبلاگ در مورد عکس در افغانستان:

http://vision-aspect.blogspot.com

http://zubaidaakbar.blogspot.com

 

 

+نوشته شده در 2006/9/2ساعت16:44توسط یکی از ما دو نفر |
این روزهای خزانی
 

یک روز غمگین انگیز و بارانی خزان را آغاز کرده ام.   هر روز صبح روزم را با یک سیب سرخ- سبز و .. شروع می کنم.  یعنی اول سیبم را می بلعم و بعد از پیاده روی کوتاه برای چای صبح می روم. 

کمی غمگینم.   هر چند دیشب دوستم  کبرا احمدی به من زنگ زد و برای یک ساعت درد دل کردیم و من کمی سبک شدم هنوز غمگینم. 

دیروز همین که به موزیم هنر کالج وارد شدم گفتند وقت رسمی تمام شده و  موزیم را می بندند.  خیلی حسرت دیدن موزیم را بخصوص دیروز داشتم. امروز حس می کنم وقت رفتن به موزیم گذشته و دیگر به آن اندازه لذت نخواهم برد.  

شام زمانی که از پیاده روی در شهر بر می گشتم در مورد مرگ با رویا حرف زدیم.   او گفت دوست دارد در خانه بمیرد.  من گفتم دوست دارم در دریا بمیرم  و جسدم نا پدید شود.  این حرف ها کمی غمناک است!!!

در کنار جاده چند دختر و پسر جوان را دیدم که لباس های ژولیده ای داشتند و موهای خود را رنگ کرده بودند و سیگار می کشیدند.  این بی سبب غمگینترم کرد.

خشمگینم چون دیشب تلاش کردم به زبیده تیلیفون کنم بعدا فهمیدم که آنجا دو بجه شب است.   او تیلیفون خود را بر نمی داشت.  فقط کارتم تقریبا خلاص شد.  

کتابی برای خواندن ندارم- دیشب تلاش کردم که کتابی را که از کتابخانه گرفته ام بخوانم- نشد.  از سویه من بالا بود. 

در لیلیه ما یک دختر زندگی می کند که دوست دارد او را کت (پشک) صدا کنند.   نیم سرش را تراشیده و در یک طرف موهایش را بلند گذاشته است-  نظافت را اصلا مراعات نمی کند و لباس های عجیب می پوشد.  اما خیلی صمیمی است و به همه کمک می کند- گیاه خوار است و خیلی به محیط زیست احترام دارد.  خلاصه ترسناک نیست.  اما من دیشب خواب دیدم که این دختر می خواهد مرا بکشد. 

اینجا هر چند کالج دخترانه است اما گاهی احساس نا راحتی می کنم.  بخصوص زمانی که دخترانی را می بینم که لباس های بچگانه پوشیده اند و موهایشان را تراشیده اند.  می ترسم.  به دیدن آنها عادت ندارم. 

از اینکه هر چیزی را که می خرم باید مالیه داشته باشد بدم می آید.   دلتنگ خرید در کابلم. 

دروازه ها در اینجا خیلی سنگین است من هر دروازه ای را به مشکل باز می کنم.

بگذریم-  فکر می کنم کمی بدبین شده ام.  شاید به این دلیل که هوا ابری است.  

اما در مورد برخی از نظرات- من عادت ندارم به نظرات خوانندگان جواب بدهم اما امروز که نظر جناب هیچ را خواندم خیلی عصبانی شدم.

این حرفها برای من تازگی ندارد- گاهی این حرف ها از زبان کسانی که فکر می کردم دوستان صمیمی من استند شنیده ام.  همین که نظر هیچ را خواندم  صدا ی همان آشنایم در گوشم طنین انداخت.  اما می خواهم از جناب هیچ بپرسم که چرا به وبلاگ ما می آید؟  آیا ما کدام دعوتنامه رسمی فرستاده ایم؟  تشویق وبلاگ نویسان به ننوشتن اصلا کار احمقانه ای است.  وقتی ما وبلاگ را ساختیم می خواستیم بنویسیم. ولو خوش کس نیاید.    برای خودم اصلا مهم نیست نوشته هایم را همه بپسندند- طبیعی است که تلاش می کنم در نوشته هایم به عقاید دیگران احترام بگذارم- به کسی اهانت نکنم. اما اصلا دوست ندارم کسی تلاش کند آزادی مرا سلب کند- بخصوص ازادی نوشتن را.  اعتقاد ندارم که باید شاهکار خود را خلق کنم و در وبلاگ بگذارم.   اصلا به شاهکار اعتقاد ندارم.   ادعا ندارم که نوشته هایم برای خوانندگان مفید یا آموزنده است نمی خواهم مفید یا آموزنده باشند.  فقط برای نوشتن و آموختن می نویسم.    می نویسم چون دوست دارم بنویسم.  ادعا ندارم که نویسنده -  داستان نویس- شاعر یا هر چیز دیگری باشم.  از عنوان ها متنفرم.    همین. 

اگر جناب هیچ می خواهند مرا قناعت بدهند که ننویسم.  تلاش هایشان بیهوده خواهد بود.  من به ایشان توصیه می کنم چرندیات مرا نخوانند و وقت گرانبهای خود را تلف نکنند.  در عوض بروند و کتابهای مفید و آموزنده مکتب را بخوانند. 

شگوفا باشید.

شهرزاد

 

+نوشته شده در 2006/9/2ساعت16:22توسط یکی از ما دو نفر |
سلام رفقا

این یک شهرزاد است.  چون زبیده با خودخواهی تمام نوشته یادداشت های من حس کردم باید اعلام کنم که این من نیست.   

من در نارثمبتون هستم- در یک خانه که مثل خانه های کتاب های کودکان است با هفده دختر دیگر زندگی می کنم.  نام هم اطاقی ام سیدنی است و او همیشه با تبسم مرا تحمل می کند. 

و بلی نادر-  همیشه خندان استم.  

اطاقم بزرگ و راحت است و  یادگارهای دوستانم از کابل روی یک میز چیده شده اند و حافظ و ....

باید خودم تصمیم بگیرم عمل کنم- لباس بشویم-  راه خود را پیدا کنم- تنها قدم بزنم-  و ...  لذت بخش است.

اما همه چیز هم آنقدر خوب نیست- کمی می ترسم از هر چیز.    نا بلد استم و گاهی کارهای احمقانه ای می کنم. وحشتزده می شوم و خلاصه

در مورد سه روزم در نیویارک نوشته ام- در کتابچه ام است و در مورد چیزهای که در این جا تجربه می کنم.   باید خیلی چیزهای جدید را یاد بگیرم و تجربه کنم- گاهی حس می کنم لبریز شده ام ولی هنوز بسیار ولع کشف  دارم.

نوشته هایم را بعدا در وبلاگ خواهم گذاشت.   اینجا حس می کنم باید از دوستانم در کابل از صمیم قلب به خاطر مهربانی هایشان تشکر کنم-  آنها روزهای آخر اقامتم را در کابل گوارا- شیرین- به یاد ماندنی و بی نظیر ساختند.   از لالا جنید و سمیه- سامی عزیز- سید عاصف نازنین-  زکیه شیرین- زکیه مرادی خوب-  لالای خوبم حضرت-  دوست فیلسوفم جمعه-  صفیه شیرین-  کاکا ایرج و طوبی خوب-  سید نادر آرام و فروتن  -  علی همت که همیشه حرفهایم را می فهمد- همه همکاران خوب و نازنینم در دفتر بی بی سی و همه دوستان دیگر به خاطر مهربانی شان ممنونم.   کسانی که در آن روزها نامه نوشتند-  زنگ زدند و  مرا برای سفرم آماده ساختند  لالا سعیدی نازنین-  اکه رضای خوبم-  محب مهربان و خوب - دوست نازنینم مسعود حسن زاده- استاد علوی بزرگوار  تشکر می کنم.

هنوز هم ایمیل های آنها قوت قلب من است.   نوشته هایشان را در کتابچه ام می خوانم و حس می کنم خیلی نزدیک به من ایستاده اند و با مهربانی به من نگاه می کنند.  حس می کنم باید به خاطر مهربانی های آنها خوب- قوی- استوار - سخت و  وسیع بمانم. 

در آخر هم از خانواده خوبم به خاطر خوب بودنشان- بی نظیر بودنشان-  حمایت همیشگی شان از من و تصمیم هایم -  محبت شان تشکر می کنم.  من دلتنگ همه شما هستم.  شادی برای من یعنی شادکامی  خانواده و دوستانم.

شاد باشید.

+نوشته شده در 2006/9/1ساعت16:33توسط یکی از ما دو نفر |

 

 

Man will die of a smile

Terms will not mean other than “death”

Death will breathe three steps closer

You shall rinse your body with tears of god

It shall make you feel guiltless

+نوشته شده در 2006/8/24ساعت8:50توسط یکی از ما دو نفر |