دخترک فکر میکند. یاد ها، حرفها و صدا های گذاشته دیوانه اش میکنند. مثل اینست که میخی را به سرش کوبیده
باشند. چشمانش را میبندد. همه چیز مثل تصویر های سیاه و سفید از ذهنش میگذرند. فکر میکند. باز هم. یکبار دیگر...
.................................
کوچک است. کودک است. زیباست و دوستداشتنیست. زلالت آب را دارد. آزاداگی باد را و معصومیت خواب را.
به ماه فکر میکند. به گل میخندد. به غم میگیرید. به غم های کوچک. بزرگ. خیال هایی دارد.
صبحی بیدار میشود به آفتاب میخندد. پروانه ای را از کنار پنجره اش دنبال میکند. میخواهد بگیردش. اسیرش کند. شاید هم
میخواهد به بالهای پروانه آویزان شود. به دنیای رنگ رنگی پروانه ها بروند. صداقت پروانه ها را دوست دارد. و اتحاد رنگ های گلها
را. میخواهد. پروانه شود. گل شود. خیال ها و خواب هایش را به پروانه شدن میبندد. پروانه ای گل. شاید هم پروانه ای شمع.
میگوید پروانه ها راست میگویند. میگوید پروانه ها صمیمی استند. میگوید پروانه ها خوب استند. پر میزنند.
صبح اش زیاد است. دراز است. خوب است.دخترک صبح میخندد. زیبا میشود. رنگی رنگی میشود. پروانه ای را دنبال میکند. گل شدن میخواهد.
صبح گل به دنیا می آید. صبح تاریکی میمیرد. صبح آفتاب می آید. صبح ساده است. به سادگی باران. صبح دخترک لبخند میزند. زندگی میکند.
صبح آهسته آهسته بارش را میبندد. صبح دخترک مسافر میشود. یا شاید هم میرود مهمان دخترک دیگری باشد. دخترکی شاید امروز تولد شده است
یا شاید سالهاست مرده است. صبح آهسته و سنگین میرود. آهسته قدم بر میدارد و آهسته ناپدید میشود. صبح با رفتنش سادگی اش را میبرد. تولد شدن را هم.
دخترک سنگ میشود. دهانش را میبندد. سکوت میکند. و سکوت کردن یاد میگیرد. یاد میگیرد منتظر معجزه ای بماند. معجزه هیچگاهی اتفاق نمی افتد. شاید وقتی
دخترک میخواهدش. مثل مرگ.
پری گک سر خورده ای شده ام. پری گکی که از خودش و حقارتش های میشرمد. پری گکی که میخواهد فرار کند. ویران شود یا پرواز کند.
مثل کاغذ پران های رنگی رنگی که در آسمان غلت می زنند. پر میزنند. آزاد میشوند. گم میشوند. میروند. پری گکی دلتنگی شده ام. پری
گکی که شام. باد. روی بام نشستن. تماشا کردن کاغذ پران ها دلتنگی هایش را کم نمیکند.پری گکی که دیگر یک خنده، یک پرواز، یک
گریه برایش کوچکی خودش را دارد. پری گکی که دیگر گریه را دوست ندارد. گریه برایش به کوچکی یک اشک دلتنگی شده است.
پری گکی حقیر شده ام. پری گکی که حقارتش کوچکتراز خداییست که نیست.
پری گک میخواهد قدم بزند. برود. باز هم برود. سه نقطه بعد.باز هم برود. تنها شود. یک جایی دور. تنها با خودش بماند.
با خودش حرف بزند. برای خودش گریه کند. بخندد. سکوت کند.
پری گک میترسد. از صدای سکوت میترسد.
پری گک فکر میکند.....به مرده ها. به اینکه مرده های آدم هایی خوبی اند. به اینکه خوبی ها دیده نمیشوند. به سکوت مرده ها.
به اینکه مرده ها لبخند میزنند یا نه. به اینکه مرده ها شاید سخت تنها اند. از تنهایی شان خوشش می آید.
پری گک میخواهد پرواز کند. مرده شود. مرگ شود.
سلام
مدتی است که پری تنبل شده و نمی نویسد. فرصت هم ندارد. من هم کمی گرفتار بودم. فکر می کردم در این مدت چون دفتر نمی روم فراغت خواهم داشت. اما در خانه کارهایی پیدا شد و برعلاوه می خواندم و ....
جلد چهارم خاطرات سیمون دوبوار را با همان ولعی که در جلد اول داشتم، می خوانم و لذت می برم. مدتها بود که از کتابی اینقدر لذت نبرده بودم.
بگذریم، این نوشته را بخوانید و خوب بر عیب هایش بخندید. می دانم خوب نیست، اما
مزاحم
مریم نا مطمئن روی چوکی کنار فاطمه نشست. با تردید نگاهی به پشت سر انداخت، یک مرد چهارشانه ریشو درست در چوکی عقب او نشسته بود و یک پسرک جوان در عقب فاطمه. زود نگاهش را دزدید. با خود گفت کاش ا صرار فاطمه را قبول نکرده و ایستاده بود. بهر حال ازینکه اینقدر به مردها نزدیک باشد، بهتر است. سودا کنان با خود گفت: کاشکی به فاطمه می گفتم که اینجه مردا چی رقم استند، نی بد می شد، او تازه از ایران آمده. باز از کابل بدش می آمد.
با امیدواری یک بار دیگر نگاهی به چوکی های صف اول انداخت، همه اشغال شده بودند. چند زن چادری دار با کودکانشان همه چوکی های زنانه را گرفته بودند.
فاطمه آرام و بی دغدغه نشسته بود و با شور وشوق از کلکین موتر به بیرون می نگریست. چنین به نظر می رسید که از سروصدای دست فروش ها در بیرون و صدای بلند موسیقی در داخل موتر خوشش آمده باشد.
در پشت سر دست پشمالوی مرد دیده می شد که از کلکین موتر آویزان بود. دل مریم لرزید: " اگه فاطمه را آزار بته چی؟ اگر دستشه د پشت چوکی او تیر کنه؟ ای طفلک خو ای مردمه نمی شناسه."
موتر که پر شده بود، آهسته اهسته حرکت کرد. زنان ، مردان و کودکان ایستاده بیروبار سرویس را بیشتر کرده بودند.
ترس و تشویش مریم را آرام نمی گذاشت؛ ناگهان به شدت تکان خورد، تنش می لرزید و رویش سرخ شده بود. در عقب گردن خود مثل اینکه دستی را حس کرده باشد، ترسیده سرش را چرخاند و به پشتش نگاه کرد، دستکول زنی که کنارش ایستاده بود، به گردنش می خورد. چادرش را از پشت پایین و پایین تر کشید و کمی متمایل به جلو، بدنش را از چوکی و از مردها دور کرد. آهسته گفت: خیر نبینی خاله، دستکول نگاه کدنه هم یاد نداره.
همانطور که با بیم و هراس از نگاه کردن به چوکی پشت سر اجتناب می کرد ، گپ های مادر و همصنفانش را به یاد اورد. قصه هایی که از مزاحمت ها کرده بودند. یک روز بنفشه با رنگ پریده و چشمانی اشک آلود به صنف آمده بود، بعدا قصه کرد که راننده تکسی وقت پول دادن دستش را محکم گرفته است. بنفشه گک از ترس گناهکار شدن بعد از آن بسیار گریه و دعا کرده بود.
"خدایا توبه" . فاطمه پرسید: چیزی گفتی؟
"نی، همیطور، چیزی به یادم آمد"
فاطمه با سماجت پرسید: چی یادت آمد؟
با بی حوصلگی گفت " باز د خانه برت می گم" با خود اندیشید: کاشکی مادرم می بود، ایقه لاف زدم که خودم فاطمه ره بازار می برم، الی اگه کسی آزارش بته چی؟ کاشکی ستاره می بود، باز او ایقه مثل مه بی جرئت نیست، می تانست آدم های خرابه بی آب کنه"
ایستگاه ها پی در پی رد می شدند، اما مردهای پشت سر قصد پیاده شدن نداشتند. فاطمه بی طاقت می شد. مرد پشت سر، سرفه می کرد. "خدایا، ای خانه چقدر دور شد، کی می رسیم؟"
مرد حالا دستش را در پشت چوکی نزدیک گردن او گذاشته بود، "بگویمش که دست خوده بر داره، نی یک دفعه غالمغال نکنه، باز کلگی خیال خاد کدن که گناه مه است"
از خشم و ترس سرخ شده بود ، گلویش عقده کرده بود، دست مرد از نظرش دور نمی شد، روزی را به یاد آورد که در یک دکان نیمه تاریک، دکاندار چاق و زشت، دست عرق الود و کثیف خود را روی دستش گذاشته بود، آن روز مریم از ترس رسوایی به آن مرد چیزی نگفت، فقط به سرعت دستش را کشید و از دکان گریخت.
وقتی به خانه رسید، دست خود را چند بار با صابون شسته بود و تا چند هفته بعد از نگاه کردن به چشمان پدرش بیم داشت.
فاطمه شانه اش را تکان داد: مریم نرسیدیم؟ "نی، هنوز"
مریم نگاهی به پشت سرش انداخت. زنی با کودکش در آن چوکی ها نشسته بود. مریم با اهی از سر آسودگی رو به فاطمه کرد: خو، کابل چطو، خوشت آمد؟
شهرزاد
در این روزها غرق لذت شناختن سیمون دوبوار هستم، هر چند این لذت، خالص
نمی ماند. خبرها به شدت خاطرم را آشفته می کنند، لبنان و فلسطین، ناامنی و خون.
دوشنبه گذشته زمانی که بعد از دیدن دوستانم خانه آمدم، پدرم مرا با چهار جلد خاطرات سیمون دوبوار و کتاب جنس دوم غافلگیر کرد. شاد و حیرتزده شدم. حالا به پدرم قول داده ام که قبل از رفتنم به کالج سمیت، هر دو کتاب را بخوانم و در موردش با او صحبت کنم. به شما هم توصیه می کنم که اگر تا بحال خاطرات سیمون دوبوار را نخوانده اید، حتما بخوانید. هر چند پدرم مرا مسخره می کند و می گوید هیچ کس به اندازه تو عقب مانده نیست که تا بحال کتاب های سیمون دوبوار را که در اواسط قرن بیست نوشته شده، نخوانده باشد.
با وجود تلاش هایم که می خواهم لحظات روز و شبم را بدزدم و بخوانم، بی برقی ها و گرمای کابل و فشار کار در دفتر مرا نمی گذارد، در این چند روز توانسته ام فقط یک جلد خاطرات را ببلعم. جلد دوم را هم تازه شروع کرده ام و در چند فصل اول سارتر را از نگاه سیمون دوبوار دوباره می شناسم.
حس می کنم به شدت به این زوج نویسنده دلبسته ام و به عشق شان. در سیمون و زندگی او چیزهایی عجیبی را یافتم. او از محدودیت ها رنج می برد، عاشق سفر، آزادی است. در نو جوانی از تنهایی می ترسد، تنبل است. عشق نوشتن دارد. هنوز به برابری زن و مرد نمی اندیشد.
سارتر و سیمون به نوشتن و خواندن عشق می ورزند و ساعت ها در کتاب غرق می شوند. سارتر می گوید: کاستور ( نام دیگر سیمون که دوستان سارتر بر او نهاده اند) بنویس. بیافرین.
پاریس آن زمان، انسان را عاشق می کند، شهری در انتظار یک انقلاب، در انتظار یک تولد، بحران. لبریز از شوری پنهان. شهر دیوانه ها، شاعران، عاشقان و نویسنده ها. هنرپیشه های مجنون.
بیشتر که خواندم، بیشتر در مورد "خاطرات سیمون دوبووار" برایتان می نویسم.
شاد باشید.
یادداشت: راستی دیروز عصر با زبیده بیرون رفتم و با چند درخت عکس یادگاری گرفتیم. اگر شد بعدا در وبلاگ می گذاریم.
عشق
ترجمه از شهرزاد اکبر
Ø اشتباهی بزرگ است که کسی عاشق باشد و اظهار عشق نکند. ( سالمون پی. چیس)
Ø اگر شما عاشق هستید، این بهترین اتفاقی است که برای شما رخ داده است، نگذارید کسی عشق را برای شما کوچک یا سبک جلوه دهد. ( جان استین بک)
Ø عشق می تواند بسیار گران تمام شود، اما عشق نورزیدن بیشتر ضرر دارد. ( میرلی شاین)
Ø در عشق واقعی، روح جسم را می پوشاند. ( فردریش نیچه)
Ø من می گویم و باور دارم که باید با تمام وجود عاشق بود. ( ژرژ ساند)
Ø اولین قدم بزرگ این خواهد بود که خود را آنقدر دوست بداری که بتوانی کسی را که دوستت میدارد، انتخاب کنی. ( جین او ریلی)
Ø بسیار اتفاق می افتد که عمق عشق درک نشود مگر در ساعت جدایی. ( خلیل جبران خلیل)
Ø عشق اشتیاق شدید به شدیدا مشتاق بودن است. ( مارک تواین)
Ø برجسته ترین دستاوردم را این میدانم که توانستم همسرم را به ازدواج با خود تشویق کنم. ( وینستون چرچیل)
Ø زندگی بدون عشق، زندگی واقعی نیست. ( مولیر)
Ø شاید عشق روند بازگرداندن شما به ملایمت از سوی من، به درون خودتان باشد. ( انتونی دی سنت- اکزوپری)
Ø عشق شاید یگانه نگاه کوتاه ما به ابدیت باشد. ( هلن هایز)
Ø محبوب ما به ما شکل می دهد. ( گویته)
Ø عشق ورزیدن و محبوب بودن، بزرگترین شادی وجود است. ( سیدنی سمیت)
Ø من تناقضی را کشف کردم که اگر تا آن جا که آزار ببینی، عشق بورزی. دیگر آزاری نخواهد ماند، فقط عشق می ماند ( مادر تریسا)
Ø رویاهایم را در زیر گام هایت گستردم، آهسته گام بردار، چون بر رویا های من پا می گذاری.
( دبلیو. بی. یتز)
Ø نمی توانی عشق را بخری، اما بهای گرانی دارد. ( هینی یانگمن)
مرگ
ترجمه از زبیده اکبر
- ترس آدمی از مرگ مانند ترس کودکان از تاریکیست. ترس کودک از تاریکی طبیعتا با حکایت ها افزایش میابد و ترس آدمی از مرگ هم (فرانسیس بیکان)
- شکل گیری ما یک عمل طبیعی است، همه چیز وعده بقا میدهد، اما در این دنیا هیچ چیز مرگ حتمی نیست (بنجامین فرانکلین)
- مرگ دوست داشتنی و آرامش بخش بیا، در گوشه های جهان نوسان کن، مرگ با متانت میرسد، باز هم میرسد، در روز،شب، به همه، به هر کس، زودتر یا دیر تر، مرگ لطیف. (والت ویتمن)
- خوبی ها زودتر میمیرند (ویلیام وردزورت)
- مرگ یک گل سرخ در دردی معطر (الکساندر پوپ)
- مرگ در نیرومندی و جوانی، بهترین مرگ است (الکساندر پوپ)
- من فقط دو بوسه را به یاد دارم- اولین و آخرین بوسه ها را.اولی بوسه با عشق و آخرین بوسه با مرگ.اولین بوسه شادی آورد و آخرین بوسه آسودگی (سریجیت پرابهکران)
- برای آنی که در حال زندگی میکند مرگی وجود ندارد. مرگ حادثه ای در زندگی و واقعیتی در جهان نیست (ویتگنشتاین)
- مردن از کم زیستن کمتر ناراحت کننده است (گلوریا استینم)
- من میخواهم از زیستن بمیرم تا از سرما (ویلا کتر)
- اشتیاق نیمی از زندگیست، بی تفاوتی نیمی از مرگ (خلیل جبران خلیل)
- مرگ زیباترین ماجرای زندگیست (چارلز فرومن)
- مرگ فراتر از بردن ما از زمان به ابدیت نیست (ویلیام پن)
- مرگ پایان زندگی است پایان رابطه نیست(جک لیمون)
- یک مرگ تراژدی است، یک میلیون مرگ آمار (ژوسف ستالین)
- "همه" انسان ها میمیرند. ولی "همه" انسان ها زندگی نمیکنند (یلیام والاس)
- معنی مرگ آشکار است، مرگ زندگی ای است که نیست (تونی فولاری)
قهر کردم. از خانه. مطمینا این قهر برای نیم ساعت است و من بر میگردم. قهرم بی دلیل بود. بهانه گیری بود. امروز بد خوی استم. مثل اکثر اوقات. حس میکنم باید فرار. یک فرار بی برگشت. یک فراری که از این صدا ها خنده ها گریه ها حرف هایی که برایم آزار دهنده است دورم کند. شکوه خوب نیست. ممنون دوستانی ام که نظر گذاشته اند.
بی برنامه ام. بیکار. بی حوصله.
یک بعد از ظهر آفتابی و گرم است. مدت ها بعد مینویسم. مثل آدم های خالی. کلمات به نظرم تکراری می آیند. یک تکرار بد.
کابل استم. در کابلی که صداهایش، خنده هایش، گریه هایش، فریاد هایش و زمزمه هایش غم دارند. تکرار دارند. باز هم یک تکرار بد. آزار دهنده. شاید مثل هر جایی دیگر. شاید هم با غم های بیشتر آشنا.
ننوشتم. مدت زیادی. ولی همیشه وب مان را میخواندم. ننوشتم برای اینکه تکرار نگویم. در عوض فکر کردم. حال باز آمدم. سلام. آمدم که از پری کوچک بگویم. شاید پری ای کوچکی که دیگر کوچک نیست. پری ای که کوچکی اش را از او گرفته اند. ویران کرده اند. نمیدانم این حرف هایم برای چیست. نوشتن ندارم. میخواهم زود بمیرم.
پری

