تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
تنهایی مرگ- سایه؟

 همه جا سروصداست، همه می خندند. من تنهایم، کتابم  را در خانه گذاشته ام. 

 

مرگ یعنی یک خط بلند بلند که اطراف  زندگی ما پیچیده است و هیچ وقت ما را تنها نمی گذارد، اما حالا حضور مرگ را هم حس نمی کنم.  فقط بیهودگی را و تنهایی......................

 

تو هم مثل همیشه بی خبر رفته ای و معلوم نیست کی بر می گردی.  این بی خبر رفتنت هایت مرا می کشد، یک روز مرا می کشد.  ذله شده ام.  آخر چرا باز؟ از چی قهر کردی؟  نمی گویی، سکوت کردی،  من صدایت را گم کرده ام یا تو  مرا گم ........ 

 قهر یک روز، دو روز  تا کی قهری؟ 

 

 تمام روز حس می کنم کسی در پشت سرم ایستاده و همه چیزی را که می نویسم می خواند. تو که نیستی نه؟  یا خودم آنجا ایستاده ام. دور که می خورم ، پت می شود، می رود، دود می شود........

 

حس وحشتناکی است...

کتابچه ام را خط خط خط کرده ام،  رسم آدمک های بیچاره ای را کشیده ام که چشمشان کج است، دستشان،  دلشان...

در میان ازدحام، خنده و شادی ناگهان احساس بدبختی می کنم،  حس می کنم بختم آنقدر شور است که هر کسی را کور می کند.

تنهایی بزرگ شده و مرا خورده است، من در شکم تنهایی به سختی نفس می کشم. باز هم کسی در پشت سرم ایستاده است، حس می کنم نیشخندی بر لب دارد، مرا مسخره می کند.   این سایه است یا آدم، یا سایه است یا آدم، یا سایه؟

سایه ها مرا محاصره کردند،  درونم را شکافته اند ، قلبم را می فشارند و چکه چکه خون می چکد........

 شهرزاد

  

+نوشته شده در 2006/7/2ساعت14:36توسط یکی از ما دو نفر |
ت- ر- س چرا در وجودم اینقدر ریشه دوانیده است؟

 

امروز بعد از مدت ها، یک باران کوتاه کابل را شست و من آرزو کردم که بارانی ترس را از قلب من بشوید.   نمی دانم این ترس ها از کجا و کی در قلب من جا گرفته اند.  هر جا می روم، ترس مرا همراهی می کند.  از آدمها می ترسم، از موتر ها می ترسم،  از تاریکی و ..... گاهی از خودم می ترسم.  شاید آنروزی که مادر مرا از داکتر ترساند و یا شاید شب های که بی بی ام قصه جن و پری را می کرد، این ترس در من به وجود آمد.  وقتی کلانتر شدم فهمیدم که جن و پری کاری به من ندارد و داکتر هم فقط برای تداوی کردن است ( هرچند هنوز از داکتر رفتن خوشم نمی آید)  بعدتر خودم که قد کشیدم، ترس ها هم قد کشیدند، واقعی تر  شدند.   جنگ، دومین کابوس بزرگ برای من بود، از جنگ بیش از هر چیزی میترسیدم، حالا هم ......  و مرگ. بعد از روزی که مرگ بی بی ام را ربود،  ترس از دست دادن عزیزانم همیشه مرا آزار می دهد. بارها خواب دیدم که از راه دور برمیگردم و می بینم که عزیزی رفته است، می ترسم. 

بعد حرفهای مادرم "بچیم، مردم وحشی شدند،  دختر باید احتیاط کنه،  دختر باید گوشه بگرده، کتی کس زود گپ نزنه" ،  ترس در درونم رشد می کرد.   در کوچه ها می دیدم که بد بد به من نگاه می کنند، می ترسیدم. حس می کردم گناهکارم که بیرون رفته ام، قدم می زنم،  می خندم.   چند بار تهدید شدم؟ چندبار حرف های زشت شنیدم؟ خدا می داند. سرگذشت کسانی که یک روز از خانه رفتند و هر گز بر نگشتند. سرگذشت کسانی که به یک بیگانه اعتماد کردند، و زندگیشان ویران شد. این قصه ها را از همه می شنیدم.  

   در مکتب  و دانشگاه هم استاد همیشه ما را می ترساند، می خواست با ترس اقتدار خود را ثابت کند.  من هیچگاه از دست معلم لت نخوردم، شاید به خاطری که بسیار مودب بودم یا ترسو..........  "چشمایته می کشم" یک روز معلم به یک دختر گفت و من تمام شب خواب چشم کشیدن را دیدم.

 

ترس از حرف های مردم، فقط حرف، حرف ، حرف. حرف های زهر آلود،  که میتواند زندگیت را خراب کند، همه را بدگمان کند،  تهمت بزند، خانواده ات را از تو  دور کند.  قدرت حرف را در افغانستان فهمیدم.  بخند، حرف می زنند، گریه کن، حرف می زنند.   عمه می گوید: زن تا لب گور بد نامی داره.

حرفهای مسموم که قلبت را می شکنند، که خوبی، پاکی و صفا را می دزدند.  به این ترس ها شاید بشود غلبه کرد اما ترس از بیکاری،  ترس از فقر، گرسنگی، صاحب خانه،  جزء زندگی شده اند.   ترس های آشنای قدیمی،  شاید بدون این ترس ها زندگی دشوار است.

آیا تنها من اینقدر می ترسم؟

 شهرزاد 

 

+نوشته شده در 2006/7/2ساعت13:2توسط یکی از ما دو نفر |
............

 

کابوس ها  باز پریشانم می کند.  گفتم خبرنگاران زودتر از همه پیر می شوند، همکارم پرسید چرا؟

تمام روز خبرهای بد....بد. ..  نگرانی در درونم رشد می کند- بزرگ می شود، روی قلبم چنگ می زند،از جنگ بیزارم.

 

آن روزها را فراموش نکرده ام،  از یاد نمی توان برد.   از آسمان آتش می بارید و ترس ما را در زیر زمین حبس کرده بود.  6 یا هفت ساله بودم که مرگ را نزدیکتر از رگ گردن حس کردم.   لالا شکیب 16 ساله پسر همسایه مان که همیشه برای من ساجق می خرید،  یک روز پشت نان رفت و دیگر بر نگشت.  در یک آتش بس جسدش را آوردند، پدرش دیوانه شد. 

 

روز آتش بس یک روز ابری بود، بعد از چهل روز درگیری، یک ساعت آسمان سکوت کرد و آدم ها دیگر آتش نباریدند.   ما باید فرار می کردیم، پروین ترسیده بود و می گریست، من و پری هم بی قرار بودیم.  پدرم مزار شریف رفته بود.  با کاکا ابراهیم و خانواده اش از مکروریان باید به کارته پروان می رفتیم،  در راه کفش های من و پری پاره شد و تا مزار شریف پای لچ رفتیم.

 

زمین داغ و رنگین بود، پیراهن سرخ پوشیده بود، مثل این بود که کسی دهان کوچه را پاره کرده باشد،  خون کوچه همه جا پخش شده بود.  پرنده ها کوچ کرده بودند و درختان  یتیم ، با گردن کج ایستاده بودند. 

 

حالا که آنروز ها را به خاطر می آورم، دهانم تلخ می شود، تلخی قلبم را می پوشاند،  دلم سرد سرد می شود. می ترسم...

بخدا، من از جنگ می ترسم.  ما از جنگ می ترسیم. خدایا، نگذار دوباره جنگ شود. اگر جنگ شود، اگر ... باز آوارگی، خانه بدوشی، فقر، حقارت.  نگذار بشکنیم.

دیشب باز آن روزها به یادم آمد.  آغایم گفت: ارزو می کنم سرنوشت تان مثل سرنوشت من تلخ نباشد،  اندوه صدایش قلبم را پوشاند.        پدر چشمم را بوسید و گفت:  غم ها و تلخی ها آدم را بزرگ نمی کند، آدم را می شکند، آوارگی آدم را خورد می کند.    چشمانم تر شده اند-  خدا کند زمین- توپ و صلح را جنگ از کودکان ما نگیرد. 

   شهرزاد

+نوشته شده در 2006/6/24ساعت10:5توسط یکی از ما دو نفر |