مدتی می شد که چشمه را از یاد برده بودم. صدای چشمه در درونم ضعیف شده بود و بوی درختان را فراموش کرده بودم.
دوباره، یک تکان... و باز همان حسرت موج موج به من هجوم آورد. باز هم همان آوای مبهم شیرین از دور، عطر درختان، عطر جنگل.
نمی دانم خواب بودم یا بیدار که دیدم کنار دریا نشسته ام و ماهیگیری می کنم. تور در آب می اندازم و پری های سبز با گیسوان بافته و چشمان بسته...... موهایشان را پریشان می کنم و باز پری ها را در آب رها می کنم. در بلندی نشسته ام و اطرافم را جنگل ها پوشیده اند. تا چشم کار می کند، دریاست، آرام، پاک و جاری.
بیدار که شدم، حس می کردم دلم بوی گل می دهد، حس عجیبی بود، مثل اینکه تو دامن دامن دامن، گل برایم آورده باشی.
حس کردم درخت شده ام، سبز،سبز و آرام، که هزاران گنجشک در من خانه کرده اند، هزاران گنجشک در من چوچه هایشان را پریدن می آموزند، ترانه می خوانند، عشق می ورزند.
دلم می شد کنار چشمه بروم و آب سردش را بر روی دلم بریزم، بر روی چشمم، دستم، مویم..
و سرد سرد شوم مثل مرده ها... و پاک پاک شوم مثل مرده ها.
اما نمی شد، چشمه به این آسانی به دست نمی آید. طلسم چشمه شکستنی نیست.
سالها حسرتی آزارم میداد، حسرت چیزی مبهم، نامعلوم. صدای آب مرا به خود می خواند و بار بار بار یک چشمه را در رویا دیدم. چشمه آرزوی من شد، منزلی که باید به آن برسم.
گاهی برای ماه ها چشمه را از یاد می برم، درونم خالی می شود و بی هدف ...
باز در میانه های شب، در پایان یک روز رنگ و رو رفته و تکراری، در میان یک سخنرانی بیهوده، تکان می خورم و اندوه مرا شکار می کند تا لحظه ای که باز رنگین کمان شود و یاد چشمه ستاره بارانم کند.
وقتی صمیمانه دوست میدارم، به چشمه نزدیک ترم. اما چشمه زود بسیار زود می رمد.
شهرزاد
به نام خدا
رویم از خجلت داغ شده است و دستانم می لرزند، دلم از شرمساری پژمرده است. نمی دانم چرا اینطور شده ام. اما می دانم، می دانم چرا. باز هم یکبار دیگر ، شرمنده ام. وعده ای را شکسته ام و قولی را زیر پا گذاشتم. خدا مرا نبخشاید.
- چندمین بار است شهرزاد؟
- چی چندمین باراست؟
- فکر نکن که می توانی پنهان کنی، چندمین بار است که خلاف وعده می کنی و تعهدی را زیر پا می گذاری؟
- چرا این را می گویی دوست من، چرا، تو خود می دانی من چقدر شرمسارم.
- شرمساری کافی نیست.
- اما آیا تو نمی دانی که شرمساری چگونه دردی است، دردی که استخوان را می سوزد، قلب را آب می کند، دستانم آتش گرفته اند، نمی بینی؟
- می دانم اما آیا شرمساری چیزی را بر می گرداند؟ شرمساری جبران هیچ چیزی نیست.
- اما شرمساری مجازات است، مجازاتی سخت. شرمساری چهره انسان را برهنه می کند، از کمالات دروغین پرده بر می دارد و تو، خود ناپایدار و دروغگویت را عریان می بینی. شرمساری، حتی اشک را از من گرفته است. فقط درد مانده است، دردی گدازان و عمیق. رویم را چگونه بپوشانم، خودم را کجا ببرم که گم شوم، کجا؟ دلم می خواهد آب شوم و به دریا بیامیزم، باد شوم و با وزش خود همه رنجش ها را ببرم، کوه شوم، بی زبان و سنگین. خدا زبان را چرا آفرید، که بیازاریم؟
چرا من همیشه کسانی را که دوست دارم، چنین می رنجانم؟
- تو خود را می فریبی شهرزاد، فقط خود را. خود می دانی که رنجیدن دیگری برایت مهم نیست، این برای تو مهم است که او دیگر به تو اعتماد نخواهد کرد و تو را چنان که هستی، می بیند. می خواهی همه تو را دوست بدارند- به تو اعتماد کنند.
- چی بگویم که تو بدانی من پشیمانم؟
- چقدر "من" ، چرا خود را تکرار می کنی؟ چرا این همه اصرار داری که خود را شرمسار بنمایی. مگر نه این است که می خواهی چهره ای زیبا و بیگناه از خود ترسیم کنی. می خواهی همه تو را با بوی یاسمن ، مهربانی و تبسم به یاد بیاورند. می دانی چرا؟ چون می ترسی، شهرزاد، ترسویی. تو تا زمانی که خوبی آسانترین راه باشد، خوب استی، نه بیشتر از آن. تو از دشواری می ترسی، از رنج می گریزی، از نه گفتن هراسانی. به خود وعده می سپاری، تعهد می کنی- بعد فراموش میکنی اما شرمسار نمی شوی. چرا فقط از رنجاندن دیگران شرمساری؟ برای اینکه می ترسی - می ترسی از اینکه دیگر تو را دوست ندارند، نمی توانی فقط به دوست داشتن قناعت کنی، می خواهی محبوب باشی، دوستانت تو را الگوی خود بسازند، در کسب اعتماد دوستانت می خواهی بهتر از همه باشی، فقط به خاطر خودت.
- تو مرا نمی شناسی، یارم، نمی شناسی. من اینطور نیستم. من کمی ترسو هستم اما بد نیستم، بد نمی توانم باشم.
- نمی توانی باشی، نه اینکه نمی خواهی بد باشی. تفاوتش را می دانی؟
- اما من نمی خواهم بد باشم. من تلاش می کنم که خوب بمانم. من.... تو کجایی یارم، کجایی، رفته ای؟
و دیگر کسی نبود که با من گفتگو کند.
روز جمعه زودتر از دفتر بر آمدم، ساعت 5:30-بعد از ظهر. کنجکاو بودم که ببینم وضعیت شهر کابل بعد از روز حادثه ( نا آرامی ها روز دوشنبه) چگونه است؟ نخواستم منتظر موتر دفتر بمانم.
خود را تسلی میدادم: چهار روز از تظاهرات و نا آرامی ها گذشته است، همه چیز آرام خواهد بود. اما هنوز قلبم فشرده می شد ونگران و عصبی بودم.
به سرعت راه می رفتم و اطرافم را به دقت می دیدم. بعد از حوادث آن روز، این دومین باری بود که این قدر پیاده روی می کردم.
حس می کردم همه با نگاهی خصمانه به من می نگرند، با این لباسم، خدایا.
به شتاب قدمهایم افزودم و تا به ایستگاه موترها رسیدم، دلم نا آرام بود. از طالع خوبم، ملی بس آمد و بالا شدم. چند زن چادری دار در موتر بودند، دو زن نسبتا کلان سال با لباس های سبز با روی باز نشسته بودند.
از کلکین سرویس می دیدم که شهر نو بسیار خلوت تر از همیشه است، یک عده از دکان ها بسته بودند. بیر و بار سرویس هم بسیار کم.
تعداد مردان ریشدار و با پیراهن و تنبان که اکثرا در شهر نو نمی دیدم شان، زیاد به نظرم رسید. هیچ دختری در جاده ها قدم نمی زد.
سرویس ما را در برابر ساختمان ولایت پیاده کرد، از آنجا باید تا شاه دو شمشیره ولی که ایستگاه موترهای پوهنتون است، پیاده می رفتم.
سیمای مردم گرفته به نظر می آمد، نگرانی را در چهره و حرکات مردم حس می کردم.
شهر پر از نظامیان افغان بود. پر از پولیس و عسکر. اما با وجود این من بیشتر احساس نا امنی می کردم، حتی حس می کردم که از پولیس بیشتر می ترسم.
اما هیچ خارجی نظامی یا غیر نظامی را ندیدم. از موترهای آیساف هم خبری نبود.
روز قبلش تانک ها را دیده بودم که بر سر چهار راه ها لمیده بودند. اما امروز خبری از آن هم نبود.
شهر مثل اینکه به مشکل نفس می کشید- آرام و غمزده بود و هنوز زندگی به روال عادی خود بر نگشته بود.
از گل فروشی های نزدیک چهارراهی ملک اصغر می گذشتم که دیدم چند تا مرد جوان از برابرم می آیند. سر و وضع نا منظم داشتند و بلند بلند حرف می زدند.
نا خواسته، دامن پیراهنم را اندکی کشیدم، دلم می لرزید. می ترسیدم فحشم بدهند یا اهانت کنند.
اما فضل خدا به خیر گذشت.
نزدیک کتابفروشی های پل باغ عمومی که رسیدم، بکلی دلم جمع شده بود،دلم بود نگاهی به کتاب ها هم بیاندازم. اما همه کتابفروشی ها بساط خود را جمع کرده بودند، هر چند هنوز بسیار زود بود.
دکان های اطراف پل باغ عمومی هم بسته بود، شاید به خاطر اینکه روز رخصتی بود.
پل باغ عمومی را بیش از هر جای دیگر در کابل دوست دارم. خودم هم نمی دانم چرا از تنوع بیروبار و کثیف بودنش خوشم می آید. اما پل باغ عمومی هم فرق کرده بود.
یک سرباز که قسمتی از رویش را با بنداژ بسته بود، در ایستگاه قدم می زد و موترها را کنترول می کرد. سرباز ، عصبی و خسته به من که منتظر موتر بودم با بی حوصلگی چشم دوخته بود.
زمانی کاملا احساس آرامش کردم که در داخل موترهای پوهنتون کنار یک زن با چهار کودکش نشسته بودم و از کلکین موتر به قصرها و ویرانه های کابل که کنار هم صف بسته بود، نگاه می کردم.
سلام
سلام ساده ترین لفظ برای آغاز است، همین طور نیست؟ من هم به شما سلام می کنم تا نوشتن را به این بهانه آغاز کنم. امروز یک جمعه دلگیر، آرام و شیرین است. گاهی این را حس کرده اید که دلتنگی چی حس شیرینی ست؟ وقتی دلتنگ می شوم حس می کنم خاطرات عزیزانم مرا در آغوش گرفته اند. عزیزانی که نمی شناسمشان. فکر می کنم در آن سوی دنیا، گذشته از همه کوه ها و دریا ها و اقیانوس ها، عزیزانی دارم. کسانی که مرا به خاطر خودم دوست دارند، کسانی که آنها را به خاطر خودشان دوست دارم. کسانی که هیچ همدیگر را نمی شناسیم. آنها شاید با خود بگویند چه کسی مارا دوست دارد؟ شاید در تصورشان نگنجد که دختری در کابل، در فاصله های دور دور، به آنها می اندیشد.
آرزوی عشق های بزرگ، قهرمانی های عجیب، قصرهای زیبای طلایی، دنیایی سرشار از گل و کودک، دنیایی بدون فقر، بدبختی، تحقیر، این آرزوها و خواب ها بخصوص در روز جمعه به سراغم می آیند و من دلتنگ می شوم و هم شاد. شاد ازینکه می توانم دنیای زیباتری را که هیچ کسی ندیده تصور کنم.
جمعه برای من روز استراحت ، روز سکوت است. جمعه روز آروزهای بزرگ، خیال های بلند پروازانه، قدم زدن های بی هدف در کوچه های خاکی، گذشتن از روبروی پوهنتون، جمعه روز قصه گفتن به خدا و خودم است. جمعه روز چشم دوختن به یک گنجشک است.
روزی که فرصت داری به خود بیندیشی، تنبلانه چای بنوشی و دقایق شیرینی را در عالم خیال بگذرانی.
روزهای جمعه در اطراف خود قلم ، کتابچه، دو یا سه رمان مورد علاقه ام، کتابچه طراحی، چای سبز، کست ها، البوم و شیرینی را جمع می کنم و بعد
خیالبافی کار قهرمانانه ای تلقی نمی شود. خیالبافی را اکثرا یک ضعف می دانند. فقط آدم های ضعیف از خیال و خواب لذت می بردند. آدم های توانمند تغییر می دهند. این حرف ها را بسیار شنیده ام و بسیار گفته ام، به خواهر جوانترم، به دوستم، به ..........
اما همیشه خیالباف بوده ام. همیشه. .. آیا خیال نردبانی برای پرواز نیست؟ "ای کاش ها" مقدمه "شدن ها" ست. خیال راه را برای واقعیت باز می کند. خیال ما را به جایی می برد که واقعیت در آن راه ندارد. شاید واقعیت تقلیدی ناقص از خیال های ماست.
شهرزاد
باز هم یک صدای غمگین یک نگاه پردرد یک دستی که میلرزد یک صدایی که درد دارد وحشت دارد مرگ دارد یک سیاه یک شب یک غم یک هیچ.
دو سه چهار ...میگذرد..زمان را میگویی؟ بلی زمان میگذرد و بازهم هنوز هم یک صدا درد دارد. یک صدا میخندد یک صدا میگوید. یک صدا میگیرید. یک دست میگیرد. یک دست میدهد. یک دست میلرزد یک دست میمیرد. یک نگاه غم دارد غمی سنگین. یک نگاه میگوید از غمی سنگین. یک نگاه بی تفاوت است بر غمی سنگین. یک نگاه میخندد بر غمی سنگین. یک نگاه میمیرد با غمی سنگین.
دقیقه.. روز... شب... میگذرد...سایه های من و تو می آیند آهسته پس میروند. شاید من و تو هستیم. شاید سایه های ما نیستند. همه می آیند و میروند. می آیند میخندند میگیریند میگویند...میروند. میرویم....
هنوز هم باز هم. یک صداست. یک حرف است. یک خداست آن بالا..نگاه میکند. میخندد. مثل من و تو. میگیرید. میگوید. خدایی میکند!!! یک خداست...یک خدای پنهان. یک خدایی که من و تو نمیبینمش. ما نمیبینیمش. در ابدیت خود پنهان شده است. یک خدایی که در خفا میخندد. به خود و خداییش. خدایی که میگیرید به خنده ها گریه ها غم ها آمدن ها رفتن ها و هیچ ها مرگ ها. نقطه...نقطه...میخندد. به من به تو. به پستی به بلندی. به سرخ ها سبز ها سیاه ها سفید ها. به سرد ها گرم ها شب ها روز ها آب ها آتش ها رنگ ها.
ما گم میشویم. در حقارت بویناک ما. در کوچکی خودمان. خنده های ما مرگ های ما دست های ما غم های ما خدای ما که کوچکتر از ما استند میمیرند. در میان کوچکی خدای مان دفن میشوند. خدایی که آن بالاست میبیند میخندد و میمیرد...
بلاخره شد. این نوشته از نورجهان است.
قدمهای خسته قلبم آهسته تر و آهسته تر میشوند و در مقابل سد ها ایستاده به پائین مینگرد. خسته و آهسته تکان میخورد. میداند که باید ادامه بدهد و به پایانتر ها نگاه نکند چون میافتد و این سقوط وحشتناک خواهد بود. وحشتناکتر از هر سقوطی. جملات نمیرسم؟، میرسم؟ ،باید صبر کنم، خسته شد، دایم در مغزش تکرار میشوند. به بالا مینگرد بالهایش احساس سردی غریب و خوشآیندی میکنند. بالاتر میرود و خسته میایستد اما به پائین، آرامشگاه بدی و میدان جنگ شیطان نگاه نمیکند. بالهای قلبم درد دارند اما این درد عمیق تر از ترس بالا رفتن و کنجکاوی نیست. نمیداند کجاست. شاید سقوط کرده باشد و مانند دیگران در میدان جنگ باشد یاشاید بالاتر از هر بالائی در عمق موسیقی، عشق و صدا باشد. شاید بال های شاداب کبوتران پر هایش را نوازش میکنند و یا در پائین ها در زمین مشغول قتل کبوتر ها است. واقعا نمیداند آیا او همه است یا نیست. نمیداند او با غرببه ها نزدیک است و یا هنوز در دنیای گذشته و زشت زندگی میکند. نمیداند آیا او هنوز هم در خود دیوی دارد و یا که جایگاه فرشتگان است. آیا او بالا خواهد زیست و یا در منجلاب پستی ها باقی خواهد مانند جائی که برای او جهنم است. نمیداند و این گیچی او را به اوج فهمیدن میبرد. عجیب است، نیست؟
باید بالاتر برود، باید گمشده موهوم و ناشناخته خود را بیابد. اما این سفر در کدام سحر گاه به پایان میرسد. شاید در آخرین صبحگاه زندگی اش و یا شاید بعد از ان.
سرزمین بالاتر ها، بهشت قلبم، جائی برای نور و درد است. درد گم شدن در خود، درد جستجوی خود -خودی که خدا و کامل است-، درد بی خودی، بی خدائی و عروج، دردی که او را از سرزمین بلندی ها بلند خواهد برد به تمام درد ها خاتمه خواهد داد. پس باید بجنبد!
قلبم حرکت میکند در راه به مغزم روبرو میشود میگوید:
" باید من و تو با هم به بالاتر ها، به سرزمین روشنائی و درد برویم. برویم خود گمشده مان را بیابیم"
مغزم میگوید:
" سرزمین بالاتر وجود ندارد. زیبا ترین و قدرتمند ترین سرزمین پائین است جائی که هر قدر بخواهی به دست میآوری."
" من در پائین ها خدای عشقم را نمییابم. "
" در راه به بالاتر ها خسته میشوی و چیزی به دست نمیآوری و اگر به ما بنگری سقوط میکنی."
"بین خوبی و بدی فاصله ها است."
" و تو در این فاصله ها ایستادی."
باد پاکی و خوبی به قلبم مجال جواب دادن نداد. قلبم بالاتر رفت. عشق به گمشده موهوم، گمشده همیشه پنهان، جائی برای نفرت در آن باقی نمیماند. بالاتر ازهر سرزمین و دیاری یک دریا است دریا پاکی و خوبی، دریای عشق و درد، دریای عروج و کمال و آن دریا نهایت بلندی است.
بالهای باد با خود نور و طراوت میآورد. نوری که قلبم را پر میکند، نوری که دروازه های تاریکی را میبندد، نوری که تاریکی را، انسان را، آب را در خود غرق میکند، نوری که عشق را زنده میکند، نوری که به قلبم نیرو میبخشد و در او را در خود گم میکند.
در صبحگاهی که جز نور، عشق،خدا و زیبائی چیزی در آن نیست و قلبم به گمشده موهوم دست مییابد و آن گمشده را سخت در آغوش میگیرد. هراسان از اینکه گمش کند در خود پنهانش میکند. در سرزمین بلندی ها نور جاودان برای همیشه تاریکی ها را در خود غرق خواهد کرد.
پری هم خو ایتالیا رفته شاید چند روز دیگر ننویسد.
امروز روز خوشایندی نیست. تعداد کشته شدگان زلزله اندونزی به حدود 'دو هزار' نفر رسيد.
نا امنی- مرگ - قتل
خسته ام. هیچ نمی فهمم چرا باید از همه سو انسان ها قربانی شوند؟
من تازه از یک سفر به مشهد مقدس بر گشتم- یک عالم قصه برایتان دارم که بعدا می نویسم
همچنان روز شنبه برای اولین بار نوشته ای از نورجهان خواهر کوچکترم در این وبلاگ می گذارم.
راستی جایتان خالی سفر مشهد بسیار خوب بود. با اشخاص بسیار نازنین آشنا و دوست شدم.
دیگر شاد باشید
شهرزاد

